مهراد لبخند زیبای خدا

مهراد لبخند زیبای خدا

شرح حال شازده مهراد

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

عکس خوش آمدگویی به وبلاگ

 

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مامان مهری
سلام به همه و یه سلام مخصوص هم به دوستان عزیزم که توی همین چند روز با دیدن وبلاگ های بروز شده شون کلی سر کیف اومدم.
سه روز دیگه یعنی سوم تیر ماه ، مهرا چهار ماهه میشه. حس و حال و هوای بچه دوم کلا با بچه اول زمین تا آسمون متفاوته
انگاری دلت بزرگتر میشه، خیلی راحت تر و آروم تر مادری می کنی و بقولی دست فرمون ات هم بهتر میشه، ولی نمیدونم چرا من چند روزیه که خیلی نگران واکسن چهار ماهگی مهرا هستم. وقتی فکرش رو می کنم جیگرم کباب میشه. میدونم که چیزی نیست ها ولی چه کنم که توی این یه مورد عاجز شدم و چند روزه که استرس دارم. امیدوارم که بخیر بگذره.


راستی وقتی مهرا جونم چهار ماهه شده یعنی فقط پنج ماه دیگه از مرخصی زایمانم مونده و بعدش دوباره روز از نو و روزی از نو....
یه خبر دیگه هم اینکه آقا مهراد امروز تو اولیه جلسه کلاس ژیمناستیک اش شرکت کرد. امیدوارم علاقه مند بشه و تا آخر تابستون ادامه بده. صبح های روزهای زوج منو مهراد، مهرا رو می زاریم تو کالسکه و می ریم سالن ورزش تا مهراد بتونه بره کلاس...
یه روزهایی هم مهراد می ره خانه شادی که یه بازیگاه سرپوشیده است تا با محیط اش بیشتر آشنا بشه ، آخه پیش دبستانی رو هم خانه شادی ثبت نامش کردیم.
دیگه جونم براتون بگه که مهرا خانوم ان روزا بد جور با خنده هاش دل می بره و غالب این خنده ها رو هم برای دیدن داداش جونش تحویل ما میده و وقتی مهراد تو اتاق راه می ره ، با چشم دنبالش می کنه و براش صدا در میاره. مهراد که خیلی واکنش نشون نمیده ولی ما کلی ذوق می کنیم و قربون صدقه جفت شون می ریم.
شما رو فکر کن که یه لحظه ما بخوایم قربون صدقه یکی از بچه ها بریم ، مثلا من بگم مهرا خانوم عسله، مهرا خانوم زندگی منه.....
به مکافاتی می افتم که نگو.....
مهراد سریع میگه : یعنی من عسلت نیستم؟؟؟؟
من میگم: شما هم عسل منی
مهراد بازم میگه: یعنی من زندگی ات نیستم؟؟؟
بازم میگم : شما هم زندگی منی، همه چیزمی، عشقمی ، عمر منی....
مهراد این بار میگه: یعنی خواهر جون عشقت نیست؟؟؟؟
خدایا اینو دیگه چی کار کنم، پس برمیگردم سر خط و با اصلاحات می گم: شما هر دوتایی تون بچه های من هستین ، عشقای من هستین و عسل خانوم و عسل پسرم هستین و دوستون دارم....
مهراد میگه: یعنی بابا مهرداد رو دوست نداری؟؟؟؟
اینجاست که دلت می خواد با سر بری تو دیوار....
خلاصه این روزا آقا مهراد شیرین زبونی های زیاد و پرسش های عجیبی داره که بعضی وقت ها ما رو همین شکلی تا مرز کوبیدن سر به دیوار می کشونه.....
ان شاله عمری باقی بود و خانوم خانوما رخصت داد براتون می نویسم.
نوشته شده در پنجشنبه 1 تير 1396ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
این متن توی یکی از گروه های تلگرامی اومده بود. بنظرم قشنگ بود و به حال و هوای اینجا که کمی تاقسمتی خانوادگی و دوستانه هم است خیلی می اومد.
پس به مدد ربات جان عزیز خیلی سریع پست اش کردم.


هفت نفرکه بهترین و ناب ترین لحظات خوش زندگی را به شماهدیه می کنند ا!

نفر اول:
آغوش مادریست که با تمام وجود ، بغلت کرد و شیرت داد

نفر دوم:
دستان پدریست که برای راه رفتنت ، با تو کودکی کرد

نفر سوم:
خواهر یا برادریست که برای ندیدن اشکهایت ، تمام اسباب بازیهایش را به تو داد

نفر چهارم:
معلمی بود که برای دانستنت با تمام بزرگیش هم سن تو شد تا یاد بگیری

نفر پنجم:
دوستی ست که روز ازدواجت در آغوشت کشید و چنان در آغوشش فشرد که انگار آخرین روز زندگیش را تجربه میکند

نفر ششم:
همسرتوست که باتمام وجوددرکنار تو معمار زندگی مشترک تان است
گویی دو شاخه از یک ریشه اید
نفر هفتم :
فرزند توست که خالق زیبایی های آینده است

آری شاید هر کدام از ما تمام هفت نفر را نداشته باشیم
اما

خوشبختی همین حوالیست ...
مادرت را بنگر...
پدرت را ببین ..
خواهر یا برادرت را حس کن ..
به معلمت سر بزن...
دوستت را به یاد بیاور...
همسرت را در آغوش بگیر...
فرزندت را ببوس...

یک وقت دیر نشود برای خوشبخت شدنت...
خوشبختی را با همه قلبت حس کن ،همین نزدیکیست..

امیدوارم همیشه شاد و خوشبخت باشین
نوشته شده در پنجشنبه 1 تير 1396ساعت 2:05 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


امروز بیستم خرداد ماه علاوه بر مهراد که تولدشه و یه روز خاص براش، برای مهرا خانوم هم روز خاصی بود . امروز گوش های خانوم خانوم ها رو سوراخ کردیم.
 

 

 

 

 

 

 


تصمیم گیری خیلی سخت بود، حتی توی مطب پشیمون شده بودم. ولی از اونجایی که تو این سن خیلی راحت تر انجام میشه و هوا هم فعلا خوبه و لازم نیست کلاه بزاره ، دل رو به دریا زدیم.
واکنش مهراد به این حرکت: این دکتره انسانیت داره ، دکتره قبل( قلب ) نداره .... فقط دکتر حبیبی من خوبه .
بچم زرد کرده بود . حواسش رو پرت کردم تا نبینه.
فدای پسر مهربونم بشم که هوای خواهرش رو داره...

 

 

نوشته شده در يکشنبه 21 خرداد 1396ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

پسر عزیزم زادروزت مبارک.
بی نهایت دوست داریم.

تولد پنج سالگیت مصادف شده با پانزدهم ماه رمضان و تولد امام حسن مجتبی (ع) . 

به اصرار خودت که الا و بلا باید تو خونه کیک درست کنیم روز جمعه یه کیک درست کردیم و می خواستیم که چهار نفری یه جشن کوچولو بگیریم ، که عمو میلاد از بیرون زنگ زد و گفت برای حدود ساعت یازده میان خونه ما. اما توقع شما از تولد فراتر از اینا بود و گفتی :بخشکی شانس !!!! مهمون های من چقدر کم اند . من فقط دو تا مهمون دارم. 

همین جملات برای ما کافی بود تا پدر بزرگ و مادربزرگ هات رو وارد ماجرا کنیم و ساعت یازده و نیم شب تازه شروع کنیم به برگزاری جشن . خلاصه اینم خاطره ای شد برا خودش. 

پسرم حواست هست که چقدر عزیز بودی ، بندگان خدا آخر شبی فقط بخاطر شادی شما اومدن. قدرشون رو بدون.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در يکشنبه 21 خرداد 1396ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


مهرا خانوم در پنج روزگی

 

 

 

 


مهرا خانوم چهل روزه

 

 

 

 

 

 

 

 


مهرا خانوم دو ماهه

 

 

 

 

 

 

 

 


از معدود عکس هایی که تونستیم از خواهر و برادر بگیریم.
فعلا آقا مهراد خیلی بغل کردن و عکس گرفتن از بچه رو دوست نداره

 

 

 

 

 

 


و این هم مهرا خانوم دو ماهه. روزی که داره می ره واکسن دو ماهگی اش رو بزنه

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1396ساعت 4:45 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1396ساعت 4:34 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


سلام به همگی
با اولین عکس آتلیه ای خواهر جون در خدمتتون هستیم.


این خواهر جون گفتن یه قضیه ای داره. ما از روزی که متوجه شدیم نی نی تو راهی مون دختره به آقا مهراد گفتیم که یه خواهر جون داره برات میاد. این خواهر جون اینقدر تکرار شد که الان اکثرا مهرا خانوم رو به اسم خواهر جون مهراد میشناسن. مهراد هم تعصب شدیدی روی خواهر جون داره و اگه احیانا کسی بگه آبجی ....
سریعا میگه خواهر جونمه بابا، آبجیم نیست که!!! اگر هم کسی بخواد از مهرا تعریف کنه آخر حرفش یه خواهر جون آقا مهراد میگه ، که همیم باعث غرور مضاعف مهراد و عدم حسادت شده.

نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1396ساعت 3:39 قبل از ظهر توسط مامان مهری |






اینم عکس های دختمری ما، لحظاتی بعد از تولد






این هم عکس های مهرا خانوم وقتی که یه روزه به دنیا اومده و تیپ زده برای عکاسی.




این هم دو تا عکس از آقا مهراد گل، که بدونیم تو تولد خواهرش چه سنی بوده
وای که کلی عکس و خاطره برای نوستن تو ذهنمه....
البته اگه بتونم و فرصت کنم همه رو خواهم نوشت.
دلم می خواد از شیرین زبونی های مهراد بنویسم و حتما می نویسم. ممنونم از دوستانی که توی این مدت جویای حالمون بودن.
نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1396ساعت 3:25 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

           سلاااااااااااام به همگی امروز می خوام از خانوم کوچولویی بنویسم که قراره اسفند ماه به دنیا بیاد. خیلی خیلی خوشحالم که مهراد صاحب یه خواهر میشه ، بنظرم خواهر یکی از اون افرادیه که تو زندگی  هر کسی لازمه، هرچند که منو و بابا مهرداد هر دو از این نعمت محروم بودیم . این یکی از اون حسرت هاییه که به شخصه همیشه تو زندگی داشتم و دارمغمگین. مخصوصاً الان که متاهلم . بعضی روزها واقعا دوست دارم یکی باشه که با هم حرف بزنیم و درددل کنیم. یکی به غیر مادرم که وقتی مشکلی دارم بهش بگم و نگران ناراحتی اش هم نباشم. خدا داند..... شاید قراره همین خانوم کوچولو یه روزی بشه همراه من، غمخوار من و یه خواهر مهربون برای مهراد...محبت

خواهر و برادری عالم قشنگیه...

هیچ وقت یادم نمیره اولین باری رو که داداشم رفته بود اردوی مدرسه و من برای سه روز ندیدمش، چقدر گریه کردم براش و اولین سوغاتی رو که هم که برادرم برام خریده بود...

هیچ وقت فراموش نمی کنم که برادرم همیشه پشتم بود و اگه کار بدی می کردیم خودش سینه سپر میکرد و همه اون اشتباه رو گردن می گرفت....محبت

هیچ وقت یادم نمیره دعواهایی رو که تو بچگی با هم داشتیم ، چقدر همدیگه رو می کوبیدیم ....گیج

یادم نمیره که وقتی کار خطایی می کرد من خیلی سریع لو می دادمش و او سرزنش می شد و دم نمیزد....خجالت

محاله یادم بره اشکهای برادرم رو وقتی که من توی محضر داشتم عقد میشدم .اشکهایی که من تا به اون روز اصلاً ندیده بودم.

فراموش نمیکنم که وقتی برای اولین بار داشت می رفت دانشگاه ، از دوری اش چقدر گریه کردم.گریه

حالا خیلی خوشحالم که مهراد هم این حس ها رو تجربه خواهد کرد . امیدوارم که در آینده برادر خوبی برای خواهرش باشه و براش حساااابی برادری کنه ، برای  هر دختر داشتن برادر پشت گرمیه بزرگیه هرچند که تا بزرگ نشن اینها رو درک نمی کنن و حالا حالا ها باید با هم جنگ و دعوا کنن تا بزرگ بشن. 

فعلاً من برم،برم خودم رو برای جنگ و دعواهای خواهر، برادری و کلی چیزهای دخترونه (گل سر و کیتی و باربی و زندگی صورتی ) آماده کنم.خندونک 

خداوندا اعصابی فولادی به من عطا فرما.....ترسو

 

نوشته شده در شنبه 8 آبان 1395ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

دوستان عزیزم سلام

پسر گلم سلام 

امروز بعد از حدود 5 ماه تاخیر، دوباره دارم می نویسم. حسی که دارم درست مثل روز اولیه که این وبلاگ رو راه انداخته بودم. واقعا نمیدونم چطوری و از کجا باید بنویسم . 

توی این 5 ماه کلی اتفاقات قشنگ تو زندگی ما افتاد که هر کدوم ارزش تبدیل شدن به یه پست رو داشت ولی متاسفانه به دلایلی فعلا ثبت نشده غمگین. ثبت نشدن هر کدوم از این اتفاقات قشنگ یه طرف و نبودن عکس های جالب هم از طرف دیگه ، دست به دست هم داده تا من الان مثل یه علامت سوال بر عکس به کی برد نگاه کنم ....

دوست داشتم برای هر اتفاق پستی جداگانه می گذاشتم الخصوص که یکی از اون اتفاقات شیرین تولد مهراد عزیزمه و هر جور که فکر میکنم دلم نمیاد ازش براحتی بگذرم اما اگه بخوام اینجوری پیش برم تا چند ماه دیگه هم نمی تونم وبلاگ رو بروزش کنم. پس این بار بشرح مختصری از آنچه گذشت اکتفا می کنم تا بتونم عکس های تولد مهراد رو جمع کنم و توی یه پست جداگونه بارگذاری کنم.

تولد مهراد عزیز 

از اونجایی که مهراد پارسال از عکس و کیک فراری بود و تو مهمونی تولدش اصلاً همکاری نکرده بود و تولد امسالش هم افتاده بود ماه رمضون، تصمیم گرفتیم که هیچ برنامه ای نداشته باشیم. اما امان از این قانون چهارم نیوتن که اینجا هم کار دست ما داد و خیلی اتفاقی تولد مهراد با تولد هلنا دختر خاله ام که متولد 11 خرداده، همزمان سیزده خرداد با یه جمع خودمونی و یه کیک خونگی برگزار شد. خدا رو شکر مهراد هم خیلی خوب همکاری کرد و خیلی خوش گذروند.

عضو جدید خانواده 

از اونجایی که ما بشدت مخالف تک فرزندی هستیم و با وجود گل زیبایی مثل مهراد زندگیمون رو صدها برابر شیرین تر از قبل حس کردیم و از طرفی علاقه شدید مهراد به وجود بچه توی خونمون و سوال های زیادش که چرا ما چهار تا نیستیم و فلانی و فلانی چهارتان....! چرا من تنهام؟ خسته شدم اینقدر تنهایی بازی کردمو!  بریم 3تا نی نی دختر و 2 تا نی نی پسر بیاریم...! در کنار تولد برادرزاده ام (آوا خانوم) دست به دست داد تا ما هم پول هامون رو جمع کنیم و بریم یه نی نی بخریمفرشته

به نظرم بهترین زمان بود چون مهراد الان بی صبرانه منتظر تولد نی نی جدیدمونه و بسیار هم علاقه مند خرید کردن برای نی نی و تولدشه...

ورود عضو جدید مدتی منو درگیر کرده بود که آیا برای نی نی هم یه وبلاگ جدید بسازم؟ یا بهتر اینه که همین جا رو ارتقا بدیم و خاطرات جفت شون رو همین یه جا ثبت کنیم؟ از  طرفی اداره دو تا وبلاگ هم واقعاً برام غیرممکنه و ما توی این وبلاگ علاوه بر خاطرات آقا مهراد یه سری خاطرات خانوادگی رو هم داریم پس اصلاٌ دلم نمیاد که خط کش بزارم و همه خاطرات قشنگی رو کنار هم و باهم ساختیم رو نصف کنم. بنابراین اگه خدا بخواد توی همین وبلاگ سعی می کنم خاطرات بچه هامون رو ثبت کنم. 

گفتم بچه هام!!!! ، وای که این کلمه چه بار سنگینی داره، هنوز باهاش کنار نیومدم. امیدوارم خدا خودش کمک کنه. واقعاً مسئولیت دو تا بچه خیلی خیلی سنگینه.

 مشهد الرضا

خدا رو صد هزار مرتبه شکر قسمت شد قبل از اینکه حداقل برای یکسال خونه نشین بشیم چهار نفری بریم زیارت. این بار یه نی نی سه ماهه توی دل مامانش یه عالمه دعاهای خوب برامون کرد. حس خیلی خوبی داشت مخصوصاً که ایام دهه کرامت و تولد حضرت معصومه هم بود.این سومین سفر زیارتی مهراد جونم بود. 

توضیحات : عکس بالا مربوط به 16 خرداد ماه 95 و روزیه که رفته بودیم باغ دایی بابا مهرداد که  آقا مهراد داره از درخت ها آلبالو می چینه  و می خوره.

فعلاً تا بعد ....

نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1395ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط مامان مهری |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد