مناسبت ها

مهراد لبخند زیبای خدا

شرح حال شازده مهراد

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

عکس خوش آمدگویی به وبلاگ

 

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مامان مهری

سالی جدید  ، ماهی نو  و فصلی تازه از زندگی ما......

 

امروز 31 ام فروردین ماه 1395 یه پسر سه سال و ده ماه و 11 روزه برای اولین بار پا به مهد کودک گذاشت. البته از دید خودش داره میره مدرسه و کلی هم کلاس های مختلف و درس داره. شور و غرور ، وقتی که میگه کلاس دارم تو چهره اش موج میزنه!!!!!. 

دیشب  برای من یه شب سخت و پر استرس مثل اول مهر بود و خوابم نمی برد و امروز هم یکی از سخت ترین روزها، ساعت هفت صبح بیدار شدیم و بعد خوردن صبحونه با بدرقه ی قرآن و آیت الکرسی رفتیم مهد....

من خودم رو آماده کرده بودم که تا ظهر کنارت بشینم تا به محیط عادت کنی ولی خوشبختانه بعد یک ساعت با خداحافظی ، تو رو به متین جون (مربی مهد ) سپردم. گفتم من می رم سر کار و دوباره میام دنبالت و شما هم قبول کردی. ده دقیقه ای هم از اتاق مدیریت و از پشت مونیتور نگات کردم و وقتی دیدم مشغول بازی شدی، خیالم راحت شد و اومدم بیرون. اگه بدونی امروز چقدر برای من طولانی بود !. لحظه شماری میکردم تا ساعت دوازده بشه و بیام دنبالت. حال غریبی داشتم  ، دلم میخواست بشینم و گریه کنم . تمام مدت یه بغض عجیب همراه با شادی از بزرگ شدنت داشتم. اصلاً حوصله کار رو نداشتم. همین که میگفتم مهراد رو بردم مهد یه بغض عجیب می خواست خفه ام کنه.

مادر جون رو هم که نگو از همین امروز بی تاب ندیدنته. 

آرام جونم نمی دونم کی تو اینقدر بزرگ شدی که میگن باید مهر 96 بری پیش دبستانی !!!!!

ظهر که اومدم دنبالت هم وقتی منو دیدی انگار که دنیا رو بهت دادن و اولین حرفی که بهم زدی : مامان مهری دوست دارم.

و تا حالا هم هر روز که میام دنبالت این اولین جمله ایه که میگی.

این هم عکس های اولین روز مهد کودک که مربی خوبت متین جون برام فرستاده. متین جون خیلی خیلی دوستت داره.

 

این هم اولین نقاشی ات توی مهد

 موقع ناهار

 

بعد از نهار

 

 

 و روزهای بعد 

 

آخه ببین همه بچه ها انگشت شون رو نشون دادن تو یکی حالت گرگ به خودت گرفتی 

 

 

شاید خنده دار باشه ولی اگه بدونی با دیدن این عکس و مداد دست گرفتنت چقدر ذوق کردم و قربون صدقه ات رفتم. 

 

این هم اولین نقاشی ات که به مناسبت روز پدر آوردی خونه.

 

 

اینجا هم بچه ها دارن همراه با موسیقی شعر می خونن و  تمرین نمایش  دارن.

یادتونه اون قدیم ها پسر بچه ها که از مدرسه میومدن خونه چه شکلی بودن ، عملیات پرتاب کیف و کلاه و کاپشن ....

حالا پسر ما هم از چرخوندن کیف شروع کرده فکر کنم تا سال بعد به پرتابش برسهخندونک

مهراد خسته در حال چرخوندن و تاب دادن کیف

با شروع مهد کودک برنامه روزانه ما هم تغییر کرده ، برای اینکه بتونیم شب ها زود بخوابیم دیگه خواب بعداز ظهر رو کنسل کردیم و بجاش می ریم پارک و برای ساعت ده شب خوابیدیم. هرچند که باز هم هر روز صبح کلی برنامه داریم. یه روز پاهات درد میاد...

یه روز جمبه است ، تعطیله....

یه روز دیگه هم دلتنگ ماشیناتی !!!.

ماشاله آقازاده کلاً خوش خواب و از آن دست کسانی اند که عاشق خواب صبح اند.... 

ان شاله تو پست های بعدی کلی عکس از گردش های بهاری مادر و پسری به همراه دوچرخه مون داریم.

مهراد : ارادتمند است قربان

پی نوشت :( مشکلات مهد توی این مدت ) 1 . از 8 صبح که آقا میرن مهد تا ساعت 2 به هیچ وجه دستشویی نمیرن . 2. هیچ میلی به خوردن صبحانه و غذا توی مهد ندارن (فقط در حد یه قاشق ) در این مدت شیر و بیسکوئیت توی کیف اش رو می خوره. دوستان عزیز اگه پیشنهادی برای رفع این مشکلات دارن با گوش جان می شنویم.

نوشته شده در يکشنبه 19 ارديبهشت 1395ساعت 0:05 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 

.

محبت سلام.

این اولین پست سال 95 و مختص نوروز 95 ماست. تعطیلات اگرچه بسرعت گذشت ولی خیلی خوب بود.شکر خدا آرامش و سلامتی و دور هم بودنمون حالا شدن خاطرات قشنگمون .  دید و بازدیدهای عید خونه اقوام هم خیلی خوب بود. روزهای اول عید ، مهراد یکم غریبی می کرد که باعث شد یکی از اقوام سخن چین خودش و بچه اش رو با یه بچه 4 ساله که تا حالا فقط تو خونه بوده مقایسه کنه و هر جا که بره کم رویی و غریبی مهراد رو مسخره کنه،  هرچند که من اصلا به دل نگرفتم چون زمان به من یاد داده که قضاوت نکنم. بچه ها در حال رشد هستند و خصوصیات اخلاقی اونها هم متغیره(خمیر حالا حالا ها آب میبره) و همون طوری که امسال در آخرین روزهای تعطیلات اخلاق خوب مهراد بعضی از مهمون ها را شگفت زده کرد ، روزی می رسه که اونها هم به اشتباه خودشون پی می برن.الان هم دارم اینها رو اینجا ثبت میکنم فقط وفقط بخاطر اینه که یادم باشه و سال بعد رفتار مهراد رو با اونی که اینجا نوشتم مقایسه کنم .

مهراد درسته که تا حدودی کم رویی داره و خیلی خوب با بچه ها ارتباط برقرار نمیکنه ولی بجاش محاسنی داره که تو خیلی از بچه ها نیست. پسری حرف گوش کن که وقتی می ریم مهمونی زمین و زمان رو بهم نمیدوزه و هیچ کس از اینکه ما میریم خونه اش ناراحت نیستراضی

به هیچ وسیله دکوری دست نمیزنه. اصلا اهل آجیل و هل و هوله نیست که من نگران مریض شدن اش باشم. توی این نوروز حتی یه دونه پسته هم نخورد و تنها چیزی که علاقه داشت باقلوا بود.

به هر حال این نوروز هم گذشت  و ما توی این مدت کلاً دور دنیای مجازی رو یه خط قرمز کشیدیم و فقط سعی کردیم استراحت کنیم و خوش باشیم.

امیدوارم که شما هم نوروز خوبی رو گذرونده باشید و سلامتی و آرامش تا آخر سال 95 مهمون خونه هاتون باشه.

 

ساعاتی بعد سال تحویل و قبل از خروج از خونه

روبوسی پدر و پسری در اولین ساعات سال جدید

 

مهراد در حال بازی با مورچه ها

حالا بریم سراغ عکس های هفته بدر چشمک

 

اینم  عکس های سیزده  که با وجود بارش برف و سوز و سرما بازهم رفتیم و بدرش کردیم.خندونک

مهراد امسال دو تا عیدی ویژه داشت که یکی رو خودمون براش خریدیم و اون یکی رو هم عمو میلاد و زن عمو ملیکا بهش دادن. 

این عیدی ما

و این هم عیدی عمو میلاد اینا ، یعنی این کلاه به مهراد قدرت میدهااااا ، در حد نشان میتی کمان ! به هر غریبه ای که میرسه ناخوداگاه میگه من پلیسم ها ، کلاه پلیس دارم....

در تعطیلات وقتی مادر جون اکرم تلفنی با هموون صحبت میکرد و میپرسید مهراد کی میای خونه ما؟ چرا امروز نیومدی ؟

مهراد: امروز جمبه است تعطیله ، فردا صبح میام.

نوشته شده در چهارشنبه 25 فروردين 1395ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

این پست یه رمز جدید داره.در صورتی که براتون ارسال نشده لطفاً پیغام بدین تا در اولین فرصت رمز براتون ارسال شه.


نوشته شده در شنبه 10 بهمن 1394ساعت 12:51 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

از خواب بیدار شدم. خیلی آروم از تخت پائین میام و یواشکی میرم توی حال ، دستهامو  از پشت دور گردن اش حلقه میکنم و میبوسم اش ....بغل

لذت دیدن لبخند اش یکی از خوشی های این روزهای منهمحبت.

ساعت 7 و 45 دقیقه صبحه و مامان داره از ماشین پیاده میشه تا بره سر کار. " مامان مهری برو سرکار. من با بابا مهرداد ظهر میایم دنبالت." بای بای

ساعت دو و ربع ، بابا مهرداد اومده دنبالم . با ذوق و شوق به استقبال اش می رم و خودم رو تو آغوشش رها می کنم و خوش و بشی مردونه ... بعد از چند دقیقه هم آماده میشم تا دو نفری بریم دنبال مامان مهریعینک.

 و اما روز دیگه ای که ماشین دست مامان مهریه و  خودش اومده دنبالم. با گریه و زاری میرم تو جا رختخوابی قایم میشم که چرا بابا مهرداد نیومد!!!!!!!!!!!!!!!گریه

به خاطر کار بدی که انجام دادم چهره ای ناراحت داره. با شیرینی بچگانه بهش میگم ، بابا مهرداد لفاً خُوشال باش. بابا مهرداد دوست دارم. عاشقتممحبت.

روزی هزاران بار صداش می کنم. بابا مهرداد از بس که تکرار میشه ، خورده  میشه و یه    با میداد یا  با داد ، ازش میمونهخندونک.

هرکس برای بار اول میشنوه متوجه نمیشه که من دارم بزرگترین کوه پشت سرم رو صدا می زنم!!!! و تازه بعد از جانم گفتن بابا مهرداده که متوجه منظورم می شن .....چشمک

بعضی مواقع مامان مهری هم هوس میکنه بگه بامیداد... و اینجا ست که به غرور مردونه من بر میخوره و میگم بابا مهرداد درسته مامان! من که دیگه بزرگ شدم و  میگم بابا مهرداد ! انگاری هیچ کس غیر من جرأت نداره بگه بامیداد.نه

خلاصه و در یه جمله ....

محبت بوسمحبتبابا مهرداد عزیزم تولدت مبارکمحبتبوسمحبت

 

بعله امروز 29 دی ماه و تولد بهترین بابای دنیاستجشن.

 

توی پست قبلی گفتم که منتظر یه خبر خوشیم ...

به لطف خدا و با دعای شما دوستانمحبت  21 دی ماه خبر خوشمون رسیدجشن جواب آزمون وکالت اومدجشن بابایی من با رتبه 406 تو کانون مرکز قبول شدتشویق .این قبولی برای ما خیلی خیلی ارزشمنده. توی روزگاری که بازار بیمه خیلی خرابه و بابام استرس کاری زیادی رو تحمل میکنه. توی روزهایی که یه پسر بچه سه و نیم ساله توی خونه است که دوست داره با صدای بلند بازی کنه و نیاز به توجه داره. اونوقت تازه بین 22 هزار نفر شرکت کننده که خیلی هاشون جوون های مجردی اند که دغدغه زن و بچه ندارن نفر 406ام بشی برای ما که خیلی عالیهراضی. بابایی من ، خدایی خیلی هم براش زحمت کشید. یعنی کلاً روال کار مامان و بابای من یه جوریه که برای چیزی که میخوان باید خیلی زحمت بکشن ، برعکس بعضی ها که ابر و باد و مه و خورشید و فلک کارشون رو پیش میبره .

بازم تبریک ....

محبتبوسمحبتبابا مهرداد عزیزم مبارکت باشهمحبتبوسمحبت

مبارک مون باشه

جشن

پی نوشت 1 : آقا از اونجایی که هیچ کس پیدا نشد که زحمات مامان منو ببینهغمگین. من همین جا از طرف بابا مهرداد از مامان مهری که توی این مدت همراه و رفیق اش بود و سعی کرد که محیط خونه رو برای درس خوندن آروم نگه داره، تشکر ویژه میکنم بغل بقول مامانم پشت هر مرد موفقی یه زن خوبه راضی ( برا خودمون نوشابه باز میکنیم )

پی نوشت 2 : با عرض شرمندگی همین جا از یه سوتی هم که پارسال در این چنین روزهایی داده بودیم، پرده برداری می کنیم گیج  اینکه تولد بابایی من 29 ام دی ماهه ، ولی مامان من تاریخ تولد رو 28 ام دی ماه اعلام کرده بود و خیلی هم سرخوش و بی خبر از همه جا 28 ام براش تولد گرفتخجالت.

الان حتما پیش خودتون میگین ایـــــــــــــش عجب زنیه !!!! بعد هشت سال زندگی هنوز تاریخ تولد شوهرش رو نمیدونه؟؟؟؟؟سوال

خواهشاً قضاوت نکیندنه. این ماجرا یَک قصه ای داره.

ماجرا از اونجا آب می خوره که تاریخ تولد واقعی بابا مهرداد 29 دی ماهه ولی توی شناسنامه اش 28 شهریور ماه ثبت شده. که این 28 و بزاریم کنار ماه تولدش یعنی دی ماه میشه تاریخ تولد پارسال بابای من خندونک  اون موقع که بابا مهردادم نوزادی بیش نبوده و خواستن براش شناسنامه بگیرن تولدش رو یه 4 ماهی آوردن جلو ، خوب ایرادی نداره بلاخره یه توجیهی داره ولی نمی دونم چرا 29 رو کردن 28 ! دلخور

آقا یا خانومی که تو ثبت احوال نشستی بنظرت 29 شهریور چه ایرادی دارهشاکی !!؟؟؟؟ فکر همسر آینده این نوزاد رو نکردی که ممکنه ضایع بشهخجالت 

 

تولد بابا مهرداد و شنیدن خبر قبولی اش ما رو به فکر انداخت تا در نزدیکترین شب جمعه به تولد اش یعنی پنج شنبه یکم بهمن ماه مهمونی بگیریم و کنار اقوام نزدیک مون خوش باشیم. ان شاله در پست بعدی با کلی عکس از مهمونی مون در خدمتیم . 

* امروز صبح ساعت 7 و نیم آقا مهراد می فرمان : مامان چرا مهمونامون نیومدن. الان میان؟ من میخوام با بچه ها تو اتاقم بازی کنم.چشمک

با آرزوی روزهایی خوش برای شما دوستان عزیز تا پست بعدی به خدا می سپارمتون.

یا علی مدد

 

نوشته شده در سه شنبه 29 دی 1394ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

برای مادر مهربونم لطفاً با همون رمز قبلی وارد بشین


نوشته شده در سه شنبه 22 دی 1394ساعت 12:22 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستای گلم نمیدونم چرا فعلاً مطالب رمزدار وبلاگ باز نمیشن. لطفاً شما هم امتحان کنید.


نوشته شده در يکشنبه 1 آذر 1394ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

totalgifs.com aniversario gif gif 24.gif

 

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست

و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست. میلاد تو معراج دستهای من است

وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم ...

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . .

تولدت مبارک

سلام. 

یه چند روزی از تولدم داره میگذره ولی این مامان  من اصلاً حس نوشتن نداره .غمگین

آخه میدونین کلی زحمت کشید کیک درست کرد  ولی من استقبال نکردم و حتی یه دونه عکس هم با کیک نگرفتم و برای هیچ کدوم از مراسمات تولد هم همکاری نکردم  عصبانیو حالش خیلی گرفته شد گریه

خوب شما بگید الان بیاد عکس چی رو بزاره اینجا ؟ از چی بگه ؟

بگه از اینکه اصلا از فاصله یه متری کیک هم رد نشدم!خندونک

بگه از اینکه وسط مجلس بخاطر کادوهام کلی گریه کردم و همه رو جمع کردیم و گذاشتیم توی ماشین.! خجالت

بگه از اینکه کلی نق و نق کردم و اصلاً اون مهراد همیشگی نبودم.! شاکی

بجاش مامانم میگه خدا روشکر که تولد خیلی مفصل نگرفتیم ....

میگه دیگه از این به بعد به بهانه فلان و فلان ... ماهگی و هی چپ و راست از کیک و شمع خبری نیستاجازه تا حداقل تو روز تولد از دیدن کیک و شمع یه ذوقی از خودم بروز بدم. 

میگه خستگی تو تنم موندهگریه

حالا شما هم ببخشید اگه این پست اونی نشد که انتظارش رو داشتین.

این شما و این هم تنها عکسی که از من و کیک موجوده. به جون خودم تنها عسکه !!!!!!

 خوب چه میشه کرد دیگه ، بچگیه و هزار جور.....شاکی

بریم سراغ کیک هایی که مامانم پخته بود و به غیر از من که لب نزدم، همه از طعم اش تعریف کردن.خوشمزه

امسال دو تا مراسم تولد خیلی ساده و مختصر داشتیم یکی تو خونه مون بهمراه خانواده بابایی با کیک ماشین ( همونی که ماه پیش مامانم قصد داشت درست کنه.)

ماشینه فقط یکم صافکاری لازم داشت ! خنده

این هم ژله رولی، این ژله از اونهایی بود که تا حالا مامانم چندین بار درستیده بود و با شکست مواجه شده بود. به همین خاطر به عنوان یه کار که از پسش بر نیومده بود ، بشدت رو اعصابش بودشاکی. و حالا درست کردنش مثل یه پیروزی بود براش.

دومین تولد هم توی پارک و به همراه خانواده مامانی برگزار شد با کیک خرگوشی مامان پز و سالا الویه و دسر.

کادو های امسال من هم یه ماشین کنترلی ، ماشین قرمز ، پیکان فلزی ، یه کامیون زباله ،  موتورچوبی ، 2 دست لباس و 200 هزار تومن پول بود...

نکته1 :ببخشید دیگه ، چون عکسی از مراسم نبود مامانم مجبور شد عکس کارهای خودشو بزاره خجالت شبیه وبلاگ های آشپزی شد!

نکته2 :این روزها مامانم داره از دیدن ماشین و کارتن مک کوئین دچار سبز میشه.

نکته3 : درسته که من اصلاً همکاری نکردم ولی از اون جایی که خانواده خیلی سخت نگرفتن ، خوش گذشت.آرام

نکته 4 : طبق گزارشات چکاپ سه سالگی مرکز بهداشت ،بنده در حال حاضر یه متر ام و 14/5 کیلو هم وزنمه.راضی

اما همون جور که تو پست قبلی هم اشاره کردم،  آمار متولدین خردادی فامیل افزایش یافته. تولد یکسالگی هلنا هم توی تعطیلات خرداد با دو روز تاخیر برگزار شد. 

هلنا دختر خاله مامانم (با سی سال اختلاف سنی ناقابل ) خندونک

 

 

 

محبت

 

و اما این هم یه عکس از دیروز  و بامیه هایی که مامانم درست کرد برای اینکه بگیم ما هم هستیم ....

باوجود اینکه اولین بار بود ولی طعمشون خیلی عالی شده بود.خوشمزه

اگه اندک ذوقی در این زمینه دارین پیشنهاد میکنم حتما امتحان کنید.

محبت دلهاتون شاد و سفره های افطارتون پر برکت محبت

التماس دعا

و در پایان .....

یه خود زنی بدون شرح  ! خندونک

نوشته شده در شنبه 30 خرداد 1394ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

سی و پنج ماه گذشت و کمتر از یه ماه دیگه به رزوی میرسیم که من متولد شدم.  سومین خرداد جمع سه نفری ما. این روزها برای همه ما روزهایی است تکرار نشدنی.

هر روز که با بکاربردن کلمه ای جدید مادر و پدرم رو به وجد میارم.

غروب هایی که همراه با مامانم  که گاهی برای خرید و  تفریح و گاهی هم کلاس بیرون میریم.

شب هایی که تمرین خوابیدن مستقل رو داریم و من میپرم پشت پنجره و میگم ببین هوا بهاریه ! و با سوال های بی امان از خوابیدن طفره میرمشاکی.

روزهایی که به مدد سری برنامه های نوروزی کلاه قرمزی هنوز عید توی خونه ماست و من هر روز باید چند قسمتی رو ببینم و به لطف کلاه قرمزی عزیز ، با دیدن رامبد جوان در برنامه خندوانه به وجد میام میگم : مامان آقای رانقُد جوانه!!!! حالا که به مدد دانلود برنامه ها توسط بابام توی دفتر کارش ، یاد گرفتم که فلش رو به لپ تاپ بزنم و وارد فولدر خودم بشم و کارتن مورد علاقه ام رو بزارم و برنامه رو مینی مایز و یا بزرگ و کوچیک کنمراضی. ( احتمالا تا چند فقط دیگه باید فاتحه لپ تاپ رو خوند ) خندونک

روزهای تکرار نشدنی که به هیچ کس اجازه مکالمه تلفنی رو نمیدم و بلافاصله گوشی رو میگیرم و بسته به مخاطبم کل خاطراتی رو که باهاش در یکسال گذشته داشتم بازگو میکنم.

یه عنوان مثال به مامانم میگم کیه، امیر پسرخاله است؟ گوشی رو بده من کار دارم....

سَاآآآآآم امیر ، اومده بودی خونه ما خوابیدی. اومدم خونتون چوب شور خریدیم و الی آخر....

و روحیه حساسم که تا حرفی از طرف مادرم بر خلاف میلم باشه به حالت قهر و با لب و لوچه آویزون میرم تو اتاقم و میگم : من ناحَت شدم ... و گاهی هم میگم: من میرم تهنایی بخوابم.... 

و همه این روزها و همه این دقایق شیرینه و تکرارنشدنی

خدای را سپاس بخاطر همین روزها.

خدای را سپاس که مشکل روی پلکم هم داره کم کم خوب میشه.

*****

سلانه سلانه و خرامان پیش به سوی کلاس. کلاسی که مثلا قرار بود کلاس خلاقیت باشه ولی با تدبیر مدیر فرهنگسرا به پکیج کودک تغییر کرد و شد کلاس خلاقیت و نقاشی و قرآن و زبان.هیپنوتیزم

کلاسی که از کودک دو سال و یازده ماهه داشت تا پنج و نیم ساله گیج مربی اش مدرس زبان بود و دانشجوی فوق لیسانس روانشناسی تربیتی ، خیلی مهربان ولی متاسفانه از دید مادر حساس من رد شد. غمگین

 

*****

 مادر من که از کودکی علاقه زیادی به خمیر بازی داشته و داره برای شاد کردن دل کودکش دست بکار های نکرده زده  و خمیر فوندانت درست کرده !!!! به قول خودش می خواهد برای من کیکی شبیه ماشین درست کنددروغگو . تا درآستانه 35 ماهگی من از ذوق ماشین هم که شده کیک بخورم.خوشمزه

 

 

اِه تعجب نمیدونم چی شد کیک ماشین من یهویی تبدیل شد به این !!!! سوال

کیکی فقط شبیه یه چرخ ماشین با چند تا گل فوندانت روش.؟؟؟ دلخور  

*****

تصمیم بر این بود که آخر این پست یکم از مشکلاتمون هم بگیم ولی دیدیم ما آدمها همین جورییش سختی ها  رو دیرتر فراموش میکنیم چه برسه به اینکه بخوایم یه جایی هم ثبتش کنیم. اونجوری دیگه باید تا ابد دردهامون رو با خودمون یدک بکشیم.غمگین

و از اونجاییکه دنیا اونقدر کوتاهه که اصلاً ارزشش رو نداره پس این پست رو هم با شادی 35 ماهگیم تموم میکنیم.آرام

و شمایی که تحمل دیدن شادی دیگران رونداری اینجا خونه ماست و دلمون میخواد وقتی واردش میشیم غصه هامون رو بزاریم پشت در ، ما تو خونه مون سعی میکنیم که شاد باشیم . ما اینجا از ناراحتی ها و روزهای سخت نمیگیم مگر برای عبرت خودمون،  مگر با یه پایان خوش.

 محبتمحبتمحبتمحبتمحبت

 محبت سپاس بیکران از شمایی که همواره همراه شادی های ما هستین محبت

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

ویژه نامه روز مادر,روز زن,پیامک تبریک روز مادر,عکس

تا چند سال پیش که مادرم نگرانم میشد درکش نمیکردم ،گاهی هم عصبانی میشدم که بابا من دیگه بزرگ شدم. ولی الان دو سال و ده ماهه که خووووب میفهمم مادرم چه حسی داشته و چرا الان موهاش سپیده.

من مادری دارم از جنس بلور . مادری که نه تنها مادرمه بلکه خواهر و رفیق ام هم هست. مادری که همه دارایی اش تو دنیا دو تا بچه اشه...

مادری که اگر روزی یه بار صداش رو نشنوم دیوووونه میشم. مادری که از رفتن ترسی نداره و تنها دغدغه این روزهاش تنهایی من بعد از خودشه . 

شاید خیلی هاتون ندونین ولی من خواهری ندارم. بهمین خاطر از همون اول اگه حرف دلی بود محرمش مادرم بود. هرچند که آدمی نیستم که خیلی بگم چون میدونم اینجوری با سبک شدن خودم بار غصه های مادرم رو زیاد میکنم .

برای مادرم هیچ کاری نکردم یعنی اصلاً نمیتونم که کاری کنم.فقط میخوام دعا کنم ، دعا برای سلامتی و طول عمر  همه مادرها بویژه مادر خودم.

 

ویژه نامه روز مادر,روز زن,پیامک تبریک روز مادر,عکس

 

خدایا، خدایااز خوان نعمت بی کرانت سلامتی و طول عمر با عزت رو همیشه همیشه به مادرم ارزانی کن. میدونم خیلی خودخواهانه است ولی من توی این مورد میخوام خودخواه باشم .

عذر می خوام از تمامی دوستانی که مادرشون در بستر بیماریه و یا مادرشون رو از دست دادن بخصوص فائزه و رویای عزیزم.

دعا میکنم که خدا لباس عافیت تن تمامی مادران بیمار و همنشینی با ریحانه النبی رو قسمت همه درگذشتگان کنه.

دوستای گلم بیاید سعی کنیم تا وقتی مادرامون کنارمون هستن قدرشناس زحماتشون باشیم.

در پایان ازتون تمنایی دارم ، فاتحه ای نثار روح مادر عزیزی به نام طوبی که تقدیر الهی در جوانی اون رو از سه تا گل اش جدا کرد ،بفرمائید.

یاران  همراه ،دوستان گلم ، مادرای مهربون روزتون مبارک.

مهراد 34 ماهه من : مامان جونم اوزت مبااَک.

نوشته شده در جمعه 21 فروردين 1394ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

موضوع انشاء : نوروز را چگونه گذرانده اید...!؟

بارها  به نقل از مامان مهری شنیده ام که قدیم ها سه تا موضوع بود که هر سال پای ثابت زنگ های انشاء بود که بشدت هم مورد انزجار مامانم بوده.  عید را چگونه گذراندید؟ تابستان را چگونه گذراندید؟ و علم بهتر است یا ثروت! کچل البته مامان من کلاً با انشاء رابطه خوبی نداره و  خودشو اصلا ً  هم نویسنده نمیدونه و فقط بر طبق این قانون که از هرچی بدت بیاد هوار میشه رو سرت حالا چرخ گردون گشته و گشته و دوباره به نوعی به انشاء نویسی افتاده اون هم ازنوع وبلاگیش.دلخور

 

نوروز امسال رو  ما همچون سال پیش و سالهای پیشترش قزوین بودیم و به امر خطیر صله رحم و مهمون بازی مشغول .

گاهی تیپ میزدیم و مهمونی میرفتیم و میشدم زبل خان.....

این زرافه نگون بخت فیلم ماداگاسکار هم  به عنوان شکار دادن دستم. شکارچی که بدون شکار نمیشه ....گاهی هم منو به هیبت یه طرف دار تیم ملی درمیاوردن 

هرچند که من درهمون حال هم هرگز رسالت خودم یعنی پارک ماشین ها در کنار یه خط صاف رو فراموش نکردم.نه

 

 هر از گاهی هم تیپ تو خونه ای میزدیم و چشم انتظار تور کردن یه مهمون می نشستیم ، همین بین بود که حس عکاسی مامان خانوم گل کرده و چند تا عکس نوروزی هم نصیب ما شد.

 

گاهی هم مهمون میومد خونمون و میشدم پلیس. شما فکر کن فقط من چه شکلی به آقای پلیس با اون بیسیم و کلاه اش زل زده بودم که بنده خدا بیسیم و کلاهش رو به من داد. جای همگی دوستان خالی یکی از فرماندهان نظامی میهمان ما بود  و آی حال داد که از یه فرمانده کلاه برداری کردیم.عینک

گاهی هم میهمان هایی در این سن و سال به خونه ما می اومدن که اگر شما فکر کردی من باهاش همبازی شدم سخت در اشتباهی. اگر فکرکردی که موهاش رو کندم هم سخت در اشتباهی. من تنها مثل آقایی که رفته خواستگاری سرم رو با زاویه نود درجه کج کردم و گلهای قالی رو شمردم.  البته این نوع از خجالت فقط تا زمانی بود که به محدوده اسباب بازی های من نزدیک نشده بودن.

گاهی هم مهمانی از جنس رها به خونه ما میومد که کمی تا قسمتی لطیف تر برخورد میکردم.

 

گاهی هم بازی میکردم که این روزها علاوه بر ماشین این دوتا پازل هم شده جزء بازی های مورد علاقه من.

و گاهی هم از خستگی مهمانان متعدد این شکلی به خواب میرفتیم. البته بهم خوردن ساعت خوابمون هم مزید بر علت شده بود. شب ها تا 2 نصفه شب بیدار بودیم و صبح ها تا ده صبح به همراه مامانم میخوابیدیم.  بهمین خاطر ساعت 8 شب که میشد اگر کسی کاری به کارم نداشت چرتکی میزدم. (مامان من توی این مورد اصلاً جنبه خونه موندن نداره. نهایت ظرف مدت سه روز عادت صبح زود بیدار شدن از سرش می پره. . همون بهتر که میره سر کار وگرنه تا لنگ ظهر میخوابید.خندونک)خواب

گاهی هم به بررسی ماهی طلایی مون مشغول بودم. وقتی هم که مامانم میگفت مراقب باش آب تنگ زمین نریزه ، ماهی میمیره ها. میگفتم طفَکی چرا؟؟؟؟ منظور نظر همون طفلکی است که این روزها زیاد استفاده میکنم.

بلاخره عید ماهم اینجور گذشت تا رسیدیم به سیزده بدر.

روز سیزده رو رفتیم مزرعه دایی بابا مهرداد ، که خیلی بهمون خوش گذشت و همونجا بود که من برای اولین بار به همراه مامان و بابام، موتور سوار شدم . درضمن دیدن تراکتور هم خالی از لطف نبود.

 در پایان ممنون از اینکه همراه خاطرات نوروز 94 ما بودین.

هر روز تان نوروز ، نوروزتان پیروز

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردين 1394ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط مامان مهری |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد