گالری عکس

مهراد لبخند زیبای خدا

شرح حال شازده مهراد

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

عکس خوش آمدگویی به وبلاگ

 

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مامان مهری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


مهرا خانوم در پنج روزگی

 

 

 

 


مهرا خانوم چهل روزه

 

 

 

 

 

 

 

 


مهرا خانوم دو ماهه

 

 

 

 

 

 

 

 


از معدود عکس هایی که تونستیم از خواهر و برادر بگیریم.
فعلا آقا مهراد خیلی بغل کردن و عکس گرفتن از بچه رو دوست نداره

 

 

 

 

 

 


و این هم مهرا خانوم دو ماهه. روزی که داره می ره واکسن دو ماهگی اش رو بزنه

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1396ساعت 4:45 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1396ساعت 4:34 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


سلام به همگی
با اولین عکس آتلیه ای خواهر جون در خدمتتون هستیم.


این خواهر جون گفتن یه قضیه ای داره. ما از روزی که متوجه شدیم نی نی تو راهی مون دختره به آقا مهراد گفتیم که یه خواهر جون داره برات میاد. این خواهر جون اینقدر تکرار شد که الان اکثرا مهرا خانوم رو به اسم خواهر جون مهراد میشناسن. مهراد هم تعصب شدیدی روی خواهر جون داره و اگه احیانا کسی بگه آبجی ....
سریعا میگه خواهر جونمه بابا، آبجیم نیست که!!! اگر هم کسی بخواد از مهرا تعریف کنه آخر حرفش یه خواهر جون آقا مهراد میگه ، که همیم باعث غرور مضاعف مهراد و عدم حسادت شده.

نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1396ساعت 3:39 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

اون قدیم ها دوچرخه یه وسیله بازی فوق العاده خاص بود .نهایت رویای بچه ها داشتن یه دوچرخه دنده ای و  نهایت تشویق والدین این بود که میگفتن : معدل ات 20 بشه برات دوچرخه می خریم.

خرداد ماه که امتحانات تموم میشد کوچه پر میشد از بچه ها با دوچرخه های رنگ و وارنگ. یکی بچه دوم و یا چندم خانواده بود و دوچرخه کهنه بچه قبلی رو یه بادی زده بود و سوار میشد،  یکی دیگه هم با دوچرخه نو به بقیه فخر می فروخت؛ اون خوش سلیقه هاش با یه جور نوار  شیشه ای کل تنه دوچرخه رو باند پیچی می کردن تا رنگش خراب نشه.  بعضی ها هم دوچرخه رو با مهره های رنگی که به پره هاش می زدن خیلی خاص میکردن.  برای بچه های دوره ما دوچرخه یه رفیق بود . 

 تعطیلات نوروز بود که با دیدن دوچرخه سواری پسر یکی از اقوام ، احساس کردیم که حالا دیگه وقت آموزش دوچرخه سواری رسیده و دوچرخه من هم بعد از سه سال و اندی که تو انباری پنهان شده بود رونمایی شد. به رسم قدیم، اول رفتیم و چرخ هاشو باد زدیم و پا به رکاب شدیم. کار هر روز منو مادرم طی مسیر خانه تا پارک با دوچرخه و بعد کمی بازی توی پارک و یه خرید کوچولو و برگشت با دوچرخه تا خونه و بعدش کلی خستگی و کمر درد برای مامانم ....

اولش یکم سخت بود و کل مسیر رو مامانم میگفت پا بزن تا راه بره.... جلو رو نگاه کن .... وسط خیابون نرو.... خسته و گاهی هم کمک برای حرکت و هل دادن دوچرخه.

 

و حالا بعد از چند جلسه دیگه خودم یاد گرفتم و بخوبی رکاب میزنم و تازه احساس کمبود موتورسیکلت دارم.!!! 

یه روز تو مسیر برگشت رو به مامان مهری : من دیگه دوچرخه سواری رو بلد شدم برام موتور سیکلت بخر!دلخور

این هم یه پسر دوچرخه سوار در اولین روزهای اردیبهشت ماه 95

 

 

سپاس بیکران از نگاه زیباتون 

نوشته شده در چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

سالی جدید  ، ماهی نو  و فصلی تازه از زندگی ما......

 

امروز 31 ام فروردین ماه 1395 یه پسر سه سال و ده ماه و 11 روزه برای اولین بار پا به مهد کودک گذاشت. البته از دید خودش داره میره مدرسه و کلی هم کلاس های مختلف و درس داره. شور و غرور ، وقتی که میگه کلاس دارم تو چهره اش موج میزنه!!!!!. 

دیشب  برای من یه شب سخت و پر استرس مثل اول مهر بود و خوابم نمی برد و امروز هم یکی از سخت ترین روزها، ساعت هفت صبح بیدار شدیم و بعد خوردن صبحونه با بدرقه ی قرآن و آیت الکرسی رفتیم مهد....

من خودم رو آماده کرده بودم که تا ظهر کنارت بشینم تا به محیط عادت کنی ولی خوشبختانه بعد یک ساعت با خداحافظی ، تو رو به متین جون (مربی مهد ) سپردم. گفتم من می رم سر کار و دوباره میام دنبالت و شما هم قبول کردی. ده دقیقه ای هم از اتاق مدیریت و از پشت مونیتور نگات کردم و وقتی دیدم مشغول بازی شدی، خیالم راحت شد و اومدم بیرون. اگه بدونی امروز چقدر برای من طولانی بود !. لحظه شماری میکردم تا ساعت دوازده بشه و بیام دنبالت. حال غریبی داشتم  ، دلم میخواست بشینم و گریه کنم . تمام مدت یه بغض عجیب همراه با شادی از بزرگ شدنت داشتم. اصلاً حوصله کار رو نداشتم. همین که میگفتم مهراد رو بردم مهد یه بغض عجیب می خواست خفه ام کنه.

مادر جون رو هم که نگو از همین امروز بی تاب ندیدنته. 

آرام جونم نمی دونم کی تو اینقدر بزرگ شدی که میگن باید مهر 96 بری پیش دبستانی !!!!!

ظهر که اومدم دنبالت هم وقتی منو دیدی انگار که دنیا رو بهت دادن و اولین حرفی که بهم زدی : مامان مهری دوست دارم.

و تا حالا هم هر روز که میام دنبالت این اولین جمله ایه که میگی.

این هم عکس های اولین روز مهد کودک که مربی خوبت متین جون برام فرستاده. متین جون خیلی خیلی دوستت داره.

 

این هم اولین نقاشی ات توی مهد

 موقع ناهار

 

بعد از نهار

 

 

 و روزهای بعد 

 

آخه ببین همه بچه ها انگشت شون رو نشون دادن تو یکی حالت گرگ به خودت گرفتی 

 

 

شاید خنده دار باشه ولی اگه بدونی با دیدن این عکس و مداد دست گرفتنت چقدر ذوق کردم و قربون صدقه ات رفتم. 

 

این هم اولین نقاشی ات که به مناسبت روز پدر آوردی خونه.

 

 

اینجا هم بچه ها دارن همراه با موسیقی شعر می خونن و  تمرین نمایش  دارن.

یادتونه اون قدیم ها پسر بچه ها که از مدرسه میومدن خونه چه شکلی بودن ، عملیات پرتاب کیف و کلاه و کاپشن ....

حالا پسر ما هم از چرخوندن کیف شروع کرده فکر کنم تا سال بعد به پرتابش برسهخندونک

مهراد خسته در حال چرخوندن و تاب دادن کیف

با شروع مهد کودک برنامه روزانه ما هم تغییر کرده ، برای اینکه بتونیم شب ها زود بخوابیم دیگه خواب بعداز ظهر رو کنسل کردیم و بجاش می ریم پارک و برای ساعت ده شب خوابیدیم. هرچند که باز هم هر روز صبح کلی برنامه داریم. یه روز پاهات درد میاد...

یه روز جمبه است ، تعطیله....

یه روز دیگه هم دلتنگ ماشیناتی !!!.

ماشاله آقازاده کلاً خوش خواب و از آن دست کسانی اند که عاشق خواب صبح اند.... 

ان شاله تو پست های بعدی کلی عکس از گردش های بهاری مادر و پسری به همراه دوچرخه مون داریم.

مهراد : ارادتمند است قربان

پی نوشت :( مشکلات مهد توی این مدت ) 1 . از 8 صبح که آقا میرن مهد تا ساعت 2 به هیچ وجه دستشویی نمیرن . 2. هیچ میلی به خوردن صبحانه و غذا توی مهد ندارن (فقط در حد یه قاشق ) در این مدت شیر و بیسکوئیت توی کیف اش رو می خوره. دوستان عزیز اگه پیشنهادی برای رفع این مشکلات دارن با گوش جان می شنویم.

نوشته شده در يکشنبه 19 ارديبهشت 1395ساعت 0:05 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 8 ارديبهشت 1395ساعت 12:20 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 

.

محبت سلام.

این اولین پست سال 95 و مختص نوروز 95 ماست. تعطیلات اگرچه بسرعت گذشت ولی خیلی خوب بود.شکر خدا آرامش و سلامتی و دور هم بودنمون حالا شدن خاطرات قشنگمون .  دید و بازدیدهای عید خونه اقوام هم خیلی خوب بود. روزهای اول عید ، مهراد یکم غریبی می کرد که باعث شد یکی از اقوام سخن چین خودش و بچه اش رو با یه بچه 4 ساله که تا حالا فقط تو خونه بوده مقایسه کنه و هر جا که بره کم رویی و غریبی مهراد رو مسخره کنه،  هرچند که من اصلا به دل نگرفتم چون زمان به من یاد داده که قضاوت نکنم. بچه ها در حال رشد هستند و خصوصیات اخلاقی اونها هم متغیره(خمیر حالا حالا ها آب میبره) و همون طوری که امسال در آخرین روزهای تعطیلات اخلاق خوب مهراد بعضی از مهمون ها را شگفت زده کرد ، روزی می رسه که اونها هم به اشتباه خودشون پی می برن.الان هم دارم اینها رو اینجا ثبت میکنم فقط وفقط بخاطر اینه که یادم باشه و سال بعد رفتار مهراد رو با اونی که اینجا نوشتم مقایسه کنم .

مهراد درسته که تا حدودی کم رویی داره و خیلی خوب با بچه ها ارتباط برقرار نمیکنه ولی بجاش محاسنی داره که تو خیلی از بچه ها نیست. پسری حرف گوش کن که وقتی می ریم مهمونی زمین و زمان رو بهم نمیدوزه و هیچ کس از اینکه ما میریم خونه اش ناراحت نیستراضی

به هیچ وسیله دکوری دست نمیزنه. اصلا اهل آجیل و هل و هوله نیست که من نگران مریض شدن اش باشم. توی این نوروز حتی یه دونه پسته هم نخورد و تنها چیزی که علاقه داشت باقلوا بود.

به هر حال این نوروز هم گذشت  و ما توی این مدت کلاً دور دنیای مجازی رو یه خط قرمز کشیدیم و فقط سعی کردیم استراحت کنیم و خوش باشیم.

امیدوارم که شما هم نوروز خوبی رو گذرونده باشید و سلامتی و آرامش تا آخر سال 95 مهمون خونه هاتون باشه.

 

ساعاتی بعد سال تحویل و قبل از خروج از خونه

روبوسی پدر و پسری در اولین ساعات سال جدید

 

مهراد در حال بازی با مورچه ها

حالا بریم سراغ عکس های هفته بدر چشمک

 

اینم  عکس های سیزده  که با وجود بارش برف و سوز و سرما بازهم رفتیم و بدرش کردیم.خندونک

مهراد امسال دو تا عیدی ویژه داشت که یکی رو خودمون براش خریدیم و اون یکی رو هم عمو میلاد و زن عمو ملیکا بهش دادن. 

این عیدی ما

و این هم عیدی عمو میلاد اینا ، یعنی این کلاه به مهراد قدرت میدهااااا ، در حد نشان میتی کمان ! به هر غریبه ای که میرسه ناخوداگاه میگه من پلیسم ها ، کلاه پلیس دارم....

در تعطیلات وقتی مادر جون اکرم تلفنی با هموون صحبت میکرد و میپرسید مهراد کی میای خونه ما؟ چرا امروز نیومدی ؟

مهراد: امروز جمبه است تعطیله ، فردا صبح میام.

نوشته شده در چهارشنبه 25 فروردين 1395ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

سلااااااااااااااااااام به همگی دوستان

امیدوارم فروردین ماه خوبی رو گذرونده باشین و روزهای خیلی خیلی خوبی در انتظارتون باشه.

بعد از حدود دو ماه غیبت با کلی حرف و عکس از آخرین روزهای سال 94 و اولین روزهای سال 95 اومدیم خدمتتون.

ولی از اونجایی که نوبت باید رعایت شه برگشتم به اسفند 94 و خاطرات جامونده اش.

انشا اله توی پست بعدی بهاری بهاری درخدمتتون هستیم.

امسال اسفند ماه گرچه ما خونه تکونی آنچنانی نداشتیم ولی خیلی سرمون شلوغ بود. اون هم بخاطر عوض کردن تلویزیون و میزش بود . چند روزی رو به دنبال انتخاب مدل تلویزیون و بعدش هم انتخاب میز گذروندیم. خوشبختانه بر خلاف سال های قبل که همکاری و همراهی در خرید با بزرگتر ها کار بسیار سخت و طاقت فرسایی بود و  مامان بابام ، نوبتی بغلم میکردن خیلی خوب پیش رفت و تمام  روزهایی رو که از این مغازه به اون مغازه می رفتیم خودم طی طریق کردم طوریکه گاهی مادرم دلش برام می سوخت. تماشای کارتن از پشت ویترین مغازه ها و موتور بازی توی پیاده رو ها هم دلپذیر ترین کارهایی بود که انجام می دادم.  بعد از خرید تلویزیون و نصبش ، پروژه بعدی تغییر ماهیت میز تلویزیون قبلی به یک ویترین دکوری برای داخل آشپزخانه و چند قفسه برای کنج اتاق خواب بود. این وسط حس کد بانو گرانه مامان  هم بوی شیرینی رو تو فضای خونه پخش کرد. 

این بود که ماه اسفند  همراه با شکوفه های بهاری که در آخرین روزها بشدت خودنمایی می کردن گذشت و به پایان رسید.

این روزها لگو ها ،بازی شیرینی برای گذارن وقت من شدن. مامانم هم با  تشویق و عکاسی از سازه ها ، منو بیشتر تشویق میکنه. البته این سازه ها همگی هواپیما هستن.!

انگاری علاقه به حفظ تقارن ، توی خون منه. مامانم بعد از دیدن این سازه متعجب مونده بود.راضی

این هم یه هواپیمای دیگه که بیشتر شبیه موشکه .

و همون طور که تو عکس ها پیداست خبری از فرش نیست. فرش هامون اوایل اسفند به قالی شویی و از اونجا هم به انباری رفت و در سال جدید فرشی نو که بخاطر کمبود جا تا حالا پهن نشده بود رو استفاده کردیم و چقدر هم لذت بخش بود.

واین هم هواپیمای بعدی که من چقدر بخاطر تعادلش حرص خوردم. هرچقدر مامانم میگفت خوب مدلش رو تغییر بده گوش من بدهکار نبود.

و این هم مدل های دیگه

 

در حال ارائه توضیحات ساخت

و این هم شیرینی هایی که مادرم برای عید امسال پخته بود . نمیدونم چرا این بار اصلاً بفکر عکاسی نبود تا به اینجا که فقط همین چند تا دونه موند و دو مدل اش هم تموم شدخجالت 

کامتون همیشه شیرین

 

نوشته شده در جمعه 20 فروردين 1395ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

پسرم ، عمرم

من و بابایی عاشق وقتی هایی هستیم که داری برای خودت بازی میکنی و با خودت حرف می زنی. انگار توی دنیای دیگه ای....

نیم ساعتی هست که دارم نگاهت می کنم...

اسکیپر ....

شما دونفر برین،موفق باشین....

دوست من بیا .....

این مشکل من نیست...!

بزار کمکت کنم.....

سرعت عمل زیاد، زود باشین.....

اینجا آتیش گرفته! صدای گریه الکی و هزار تا جمله دیگه که با خودت رد و بدل میکنی ...

سیر نمی شم از نگاه کردنت ،

سیر نمی شم از دیدن عکس های کودکانه هات ،هیچ وقت رنگ تکرار نمی گیرن.

همیشه شادباشی دلبندم محبت

 

بعد از مدت ها که اصلاً بروی پازل هات نگاه هم نکرده بودم و مادرم تقریباً جمع شون کرده بود تا وقتی دیگر که دوباره جذاب بشن،  پازل مک کوئین دوباره چند روزی محبوب دلم شد... 

 

مامانم چند روز پیش سری هواپیماهای داستی و دوستانش رو توی یه مغازه دید و کلی هم ذوق کرد. خیلی دوست داشت که بخره. ولی جلوی خودشو گرفت هم بخاطر انفجار غریب الوقوع اتاقم از اسباب بازی و همین که می خواست خلاقیت داشته باشم و با همین گیره های لباس هم بتونم بازی کنم و هر بار یه مدل هواپیمای جدید بسازم، البته تا حدودی هم موفق شد و الان خودم یادگرفتم که چطوری با گیره ها هواپیما بسازم و هربار هم یه مدل جدیدش رو درست میکنم.

این هم چند عکس از کودکی غرق در هواپیما بازی
 
 
 
 
 
 
و این هم هواپیماهایی که خودم درست کردم.
 
قبلاً چند تا عکس از چیدمان ماشین ها حین بازی بصورت مربع و با مرکزیت یه ماشین گذاشته بودیم. حالا این هم ورژن جدیدش با هواپیما و گیره های های خونه مادرجون اینا. فکر کنم هواپیما ها در حال مشورت در مورد موضوعی مهم اند.

 

 
یه نکته جالب : شما به اون پروانه ای که جلوی هواپیما یا بالای هلی کوپتر هاست چی میگین ؟؟؟؟ پروانه یا ملخ ....
ما میگیم کوت کوت خندونک مثلاً داستی یه هواپیماست که جلوش کوت کوت داره.
تازه به کاپوت ماشین هم میگیم کُمپُت .
 
هر وسیله هرچند ساده میتونه توی ذهن خلاق یه کودک شبیه اسباب بازی مورد علاقه اش بشه، مثل این گیره کاغذ که الان دیگه یه هواپیمای جنگی محسوب میشه....
 
 
 
 
این هم تونل و پمپ بنزین من که ایده اولیه اش رو از وبلاگ دوست عزیزم آیدین جون گرفتیم. بعد از مدت ها که بدلیل نیت ساخت تونل سکوت کلاً هرگونه جعبه خالی کمیاب شده بود ، بلاخره یه جعبه کوچیک پیدا شد و ما هم صاحب این مجموعه شدیم.راضیآرام
 
پیکان من در حال بنزین زدن....
 
 
 
این هم پنهان شدن یه پسر بچه سه ساله در بازی قائم موشک.خندونک
 
 
 
واین ، رختخواب های جدیدم که مادرجون اکرم برام دوخته ...
 
 
 
و کلاه و شالی که امسال برام بافته.
 
 
 
 
این هم جدیدترین سوغاتی من که عمو محمد از ترکیه برام آورده....
بیخود نیست که عمو محمد همون عموییه که خیلی دوست اش دارم.خندونک
 
 
یه خبر خوب :
از اول بهمن ماه بصورت کاملاً انحاری  وظیفه خطیر غذا خوردن به خودم سپرده شدخسته . این اولین وعده غذایی که بصورت کاملا مستقل خورده میشه. البته قرمه سبزی بودن غذا در انجام این پروژه از مهم ترین عوامل بود. این روزها قرمه سبزی غذای محبوب منه درست مثل یک مرررررد اصیل ایرانی!!!
فقط یه عیبی که غذا خوردن من داره اینه که باید تلویزیون روشن باشه.
 
 
 
 
این هم یه شب دیگه که مامانم غذا رو این شکلی تزئین کرده بود تا مورد استقبال افتد....
 
و یه نگاه عمیق به غذا
 
 
 
 
 
 
خدا رو شکر خوشمزه بود...
 
حالا همراه شما تعدادی از  مکالمات این روزهامون رو مرور و ثبت میکنیم.
 
روی تخت دارم با خودم بازی میکنم و حرف می زنم و مامان هم داره لباس های تمیز خشک شده رو جمع میکنه 
که یهویی مامان میگه مهراد چی گفتی پسرم؟!!!!
من : ان شاله خدای مهربون همه مریض ها رو شفا بده.
مامان مهری خودشو می اندازه روی تخت و میگه  آخ من غش کردم ، ضعف رفتم از این شیرین زبونی هات. 
حالا شما اینو داشته باشین که این غش کردن خودش شده سوژه 
دو روز بعد .....
مامان الان گفتم خدا همه مریض ها رو شفا بده ... 
غش کن دیگه !!!!!  چرا پس غش نمی کنی ؟؟؟؟
یه ماه بعد....
موقع خواب مامان مهری میگه پسرم قبل خواب یه دعای خوب بکن...
بگو خدا یا شکرت.
بگو خدایا همه مریض ها رو شفا بده......
مهراد : آخه مامان من بگم که تو غش می کنی.گیج
مامان مهری :کچل
یه همچین پسری هستیم ما....
خنده
 
مامان مهری : پسرم یه لیوان آب برام میاری؟
دوان دوان بسمت آشپزخونه و لیوان آب  بدست بر می گردم
مامان مهری : خیلی ممنون  عزیزم
من : خواهش میکنم امکان وظیفه بود. بعله امکان وظیفه ! همون انجام وظیفه.خندونک
بوس
یه نفس عمیق که می کشی بدجور بوی عید میاد....
البته اگه هوا آلوده نباشه.
امیدوارم سال 94 رو بخوبی تموم کنید.
 
محبتدوستون داریممحبت
 
 
 
نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن 1394ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

این پست یه رمز جدید داره.در صورتی که براتون ارسال نشده لطفاً پیغام بدین تا در اولین فرصت رمز براتون ارسال شه.


نوشته شده در شنبه 10 بهمن 1394ساعت 12:51 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد