روزانه ها

مهراد لبخند زیبای خدا

شرح حال شازده مهراد

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

عکس خوش آمدگویی به وبلاگ

 

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مامان مهری


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در 26 ارديبهشت 1395ساعت 12:00 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
 

تبلت ، موبایل ، نت و بچه ها.....

نمی خوام بگم خوبه یا بد . دوره زمونه خیلی عوض شده. یه دوره ای دو مدل گوشی بود یکی آلکاتل و اون یکی هم اریکسون که اون هم فقط میشد باهاش زنگ بزنی و بس.اما الان تنوع و جذابیت بازی های رایانه ای و اپلیکیشن های موبایل اونقدر بالاست که با هر سلیقه و تفکری هم که باشی بالاخره یکی شون هست که تو رو وسوسه کنه تا نصب شون کنی.نصب بازی همانا و....

من هم تا همین چند ماه پیش اصلاً اهل موبایل بازی و از این حرفها نبودم ، حتی مامان مهری برای اینکه من از این عروس هزار رنگ دور بمونم زمانی که تو خونه بود تا جایی که بشه اصلا سمت موبایل نمیرفت ، ولی وقتی دید که با حسرت و یواشکی به رها که داره توی گوشی مادرش یه کلیپ شاد میبینه نگاه میکنم و یا اینکه چقدر دوست دارم زن عموم گوشی اش رو به من بده تا چند دقیقه ای با پیشی سخنگو بازی کنم ، ترقیب شد تا  چند تایی کلیپ و بازی دانلود کنه. این جوری بود که گوشی مامانم شد یکی از دوست داشتنی های من و  الان دیگه فقط کافیه قفل موبایل باز بشه اونوقته که دیگه خودم خوب میدونم چی کار باید بکنم.

بعله اینجوری بود که ما هم مریض شدیم. مریض تکنولوژی ! حالا هم یکی از دغدغه های مامانم شده کنترل مریضی!..

روز نیست که مامان مهری بیاد خونه و موبایل اش از دست من در امان باشه .

دارم با هواپیما هام بازی میکنم که بدو می رم پیش مامان " مامان مهری گوشیت شارژ داره؟؟؟؟؟؟؟ "

مامان مهری : نه عزیزم. دروغگو

دوباره میرم سراغ هواپیما ها

ساعتی بعد " مامان گوشیت شارژ داره من بازی کنم ؟؟؟؟؟ "

مامانم مهری : نه عزیزم. دروغگو

" مامان مهری گوشیتو بده شاااااارژ " ، می رم محله گل و بلبل رو ببینم.

ساعتی بعد یه پیامک بی موقع باعث میشه که مامان مهری بره سراغ گوشی اش . بدو میام و میگم مامان گوشیتو به من میدی.؟؟؟ اینجاست که دیگه مامان مهری کاری از دست اش بر نمیاد و تسلیمه.بالاخره گوشی اومد دستم.

اول میرم تو گالری و چند تا کلیپ فارسی و انگلیسی رو نگاه میکنم.

بعد قطار شادی رو باز می کنم و تقریبا همه بازی ها رو یه دور انجام میدم.

حالا موتور بازی

بعد هم ماشین سواری

نوبت به دوربین میرسه  و چند تا عکس سلفی و عکس از این ور و اونور.

باطری گوشی  داره چشمک می زنه ....

مامان مهری  با حالت کمی ناراحت : پسرم گوشیم شارژش تموم شد الان خاموش میشه. لطفا گوشی رو میدی ؟

با کمی مقاومت و ناراحتی گوشی تحویل داده میشه "دیگه دوسِت ندارم مامان مهری که گوشی ات رو به من نمیدی. " دوسِت ندارم مامان مهری که گوشیت شارژنداره." 

این هم  از دستمزد !

علاقه به بازی با موبایل و گوشی تا جایی پیش رفته که سوژه شدن برای عکاسی با موبایل هم لذت بخشه.

 

این هم اولین عکس های سلفی پسر ما محبت

واین هم عکس هایی از لپ تاپ و ماشین و ..... به همت آقا مهراد!

 

 

این هم نمونه ایی از پسرک غرق در موبایل و سوء استفاده مامانش برای غذا دادن ...

بفرمائید قیمه نثار خوشمزه قزوین خوشمزه

میدونم ده سال بعد یه تکنولوژی میاد که موبایل های ما رو کلاً از رده خارج میکنه ولی امیدوارم هر جور که میاد اول فرهنگ استفاده اش بیاد...

درسته این تکنولوزی ها خدمت بزرگی به ما میکنن ولی بزرگترین ضربه ها رو هم از همین جا ها می خوریم. کاشکی بتونیم و بدونیم که چطور و کجا استفاده کنیم!

***********

 

 چند وقتی هست که زدیم تو کار دوختن کیف ، سوزنه دیگه ! هر چند وقتی روی یه چیزی گیر میکنه.خندونک

 

این دوتا کیف های مامان مهری بودن....

 

این هم کیف مادرجون اکرم

 

این هم یه کیف که مشکی بود و بعد بازسازی قهوه ای  شد.

 

دوستای عزیزتر از جان اگه مشغول خونه تکونی هستین ، خدا قوت . امیدوارم کارهاتون به خوبی و خیلی سریع تموم بشه ...

ما که این روزها بصورت کاملاً حلزون وار خونه تکونی عید می کنیم. انگاری اصلاً حس اش نیست. البته ناگفته نماند که همین چند ماه پیش خونه رو بصورت کاملاً اساسی تکوندیم . 

امیدوارم توی این هیاهو و شلوغی آخر سالی ایام به کام تون باشه.محبت

نوشته شده در پنجشنبه 6 اسفند 1394ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

پسرم ، عمرم

من و بابایی عاشق وقتی هایی هستیم که داری برای خودت بازی میکنی و با خودت حرف می زنی. انگار توی دنیای دیگه ای....

نیم ساعتی هست که دارم نگاهت می کنم...

اسکیپر ....

شما دونفر برین،موفق باشین....

دوست من بیا .....

این مشکل من نیست...!

بزار کمکت کنم.....

سرعت عمل زیاد، زود باشین.....

اینجا آتیش گرفته! صدای گریه الکی و هزار تا جمله دیگه که با خودت رد و بدل میکنی ...

سیر نمی شم از نگاه کردنت ،

سیر نمی شم از دیدن عکس های کودکانه هات ،هیچ وقت رنگ تکرار نمی گیرن.

همیشه شادباشی دلبندم محبت

 

بعد از مدت ها که اصلاً بروی پازل هات نگاه هم نکرده بودم و مادرم تقریباً جمع شون کرده بود تا وقتی دیگر که دوباره جذاب بشن،  پازل مک کوئین دوباره چند روزی محبوب دلم شد... 

 

مامانم چند روز پیش سری هواپیماهای داستی و دوستانش رو توی یه مغازه دید و کلی هم ذوق کرد. خیلی دوست داشت که بخره. ولی جلوی خودشو گرفت هم بخاطر انفجار غریب الوقوع اتاقم از اسباب بازی و همین که می خواست خلاقیت داشته باشم و با همین گیره های لباس هم بتونم بازی کنم و هر بار یه مدل هواپیمای جدید بسازم، البته تا حدودی هم موفق شد و الان خودم یادگرفتم که چطوری با گیره ها هواپیما بسازم و هربار هم یه مدل جدیدش رو درست میکنم.

این هم چند عکس از کودکی غرق در هواپیما بازی
 
 
 
 
 
 
و این هم هواپیماهایی که خودم درست کردم.
 
قبلاً چند تا عکس از چیدمان ماشین ها حین بازی بصورت مربع و با مرکزیت یه ماشین گذاشته بودیم. حالا این هم ورژن جدیدش با هواپیما و گیره های های خونه مادرجون اینا. فکر کنم هواپیما ها در حال مشورت در مورد موضوعی مهم اند.

 

 
یه نکته جالب : شما به اون پروانه ای که جلوی هواپیما یا بالای هلی کوپتر هاست چی میگین ؟؟؟؟ پروانه یا ملخ ....
ما میگیم کوت کوت خندونک مثلاً داستی یه هواپیماست که جلوش کوت کوت داره.
تازه به کاپوت ماشین هم میگیم کُمپُت .
 
هر وسیله هرچند ساده میتونه توی ذهن خلاق یه کودک شبیه اسباب بازی مورد علاقه اش بشه، مثل این گیره کاغذ که الان دیگه یه هواپیمای جنگی محسوب میشه....
 
 
 
 
این هم تونل و پمپ بنزین من که ایده اولیه اش رو از وبلاگ دوست عزیزم آیدین جون گرفتیم. بعد از مدت ها که بدلیل نیت ساخت تونل سکوت کلاً هرگونه جعبه خالی کمیاب شده بود ، بلاخره یه جعبه کوچیک پیدا شد و ما هم صاحب این مجموعه شدیم.راضیآرام
 
پیکان من در حال بنزین زدن....
 
 
 
این هم پنهان شدن یه پسر بچه سه ساله در بازی قائم موشک.خندونک
 
 
 
واین ، رختخواب های جدیدم که مادرجون اکرم برام دوخته ...
 
 
 
و کلاه و شالی که امسال برام بافته.
 
 
 
 
این هم جدیدترین سوغاتی من که عمو محمد از ترکیه برام آورده....
بیخود نیست که عمو محمد همون عموییه که خیلی دوست اش دارم.خندونک
 
 
یه خبر خوب :
از اول بهمن ماه بصورت کاملاً انحاری  وظیفه خطیر غذا خوردن به خودم سپرده شدخسته . این اولین وعده غذایی که بصورت کاملا مستقل خورده میشه. البته قرمه سبزی بودن غذا در انجام این پروژه از مهم ترین عوامل بود. این روزها قرمه سبزی غذای محبوب منه درست مثل یک مرررررد اصیل ایرانی!!!
فقط یه عیبی که غذا خوردن من داره اینه که باید تلویزیون روشن باشه.
 
 
 
 
این هم یه شب دیگه که مامانم غذا رو این شکلی تزئین کرده بود تا مورد استقبال افتد....
 
و یه نگاه عمیق به غذا
 
 
 
 
 
 
خدا رو شکر خوشمزه بود...
 
حالا همراه شما تعدادی از  مکالمات این روزهامون رو مرور و ثبت میکنیم.
 
روی تخت دارم با خودم بازی میکنم و حرف می زنم و مامان هم داره لباس های تمیز خشک شده رو جمع میکنه 
که یهویی مامان میگه مهراد چی گفتی پسرم؟!!!!
من : ان شاله خدای مهربون همه مریض ها رو شفا بده.
مامان مهری خودشو می اندازه روی تخت و میگه  آخ من غش کردم ، ضعف رفتم از این شیرین زبونی هات. 
حالا شما اینو داشته باشین که این غش کردن خودش شده سوژه 
دو روز بعد .....
مامان الان گفتم خدا همه مریض ها رو شفا بده ... 
غش کن دیگه !!!!!  چرا پس غش نمی کنی ؟؟؟؟
یه ماه بعد....
موقع خواب مامان مهری میگه پسرم قبل خواب یه دعای خوب بکن...
بگو خدا یا شکرت.
بگو خدایا همه مریض ها رو شفا بده......
مهراد : آخه مامان من بگم که تو غش می کنی.گیج
مامان مهری :کچل
یه همچین پسری هستیم ما....
خنده
 
مامان مهری : پسرم یه لیوان آب برام میاری؟
دوان دوان بسمت آشپزخونه و لیوان آب  بدست بر می گردم
مامان مهری : خیلی ممنون  عزیزم
من : خواهش میکنم امکان وظیفه بود. بعله امکان وظیفه ! همون انجام وظیفه.خندونک
بوس
یه نفس عمیق که می کشی بدجور بوی عید میاد....
البته اگه هوا آلوده نباشه.
امیدوارم سال 94 رو بخوبی تموم کنید.
 
محبتدوستون داریممحبت
 
 
 
نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن 1394ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

دی    ماه   سلام 
لطفا کمی مهربانتر از آذر باش
پر از خبرهای خوب 
اتفاق های دوست داشتنی

پر از برف و روزهای سرد 
دست های گرم
چشم های مهربان
دی خوب ،
خوش آمدی ...

امیدوارم ماه دی
ماهی ناب،
شاد،
سرشار از اتفاق های
 خوب و خوش
همراه با سلامتی
برای همه باشه

 

سلاااام دوستان عزیز

آذر.....

اوووووووووووووم . بذار ببینم چطور بود... 

چه زود گذشت !!!!!!

امسال آذر ماه روزهای بارونی و برفی قشنگی داشت. در کنار این روزهای قشنگ ، روزهای سخت هم داشت ولی خداروشکر قشنگی هاش اونقدر زیاد بود که نذاشت سختی مریضی اذیتمون کنه.

توی این ماه دو سری مریضی  و تب داشتیم یکی اوایل آذر که یه سرما خوردگی معمولی بود و یکی دو روزه برطرف شد. و دومی هم دقیقاً روز قبل ازتعطیلات آخر ماه صفر ...

تصور کنید الان اواسط آذر ماهه و از کار هر روزه خسته شدی، از اینکه هر روز صبح زود بیدار شی و بزنی بیرون. دلت شدیداً تنگ شده واسه چند روز تعطیلی ، بی اختیار می گی کاشکی من هم معلم بودم. تقویم روی میز کارت رو بر می داری و دنبال نزدیک ترین تعطیلات می گردی. واااااای سه روز تعطیلی پشت سر هم ! 19 ، 20 و 21 ام آذر.... آخ جون.....

هر روز رو به امید این تعطیلات میری سر کار که یهویی یه ویروس از خدا بی خبر  دقیقاً روز 17 ام  سر و کله اش پیدا میشه و تشریف میاره خونه ما. مامان مهری تب و لرز شدید می گیره و هی داره به خودش لعنت می فرسته که چرا باز تو قوانین نا نوشته رو فراموش کردی و الکی واسه خودت برنامه ریختی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  چهارشنبه هم سر کار نمیره.

از طرفی من هم تب کردم و حال خیلی خوبی ندارم. تبم با دارو به سختی کنترل میشه.

خلاصه تعطیلاتی که کلی براش برنامه چیده بودیم هم اینجوری گذشت. 

توی آذر ماه بدلیل سرد بودن هوا خیلی بیرون نرفتیم و بیشتر خونه نشین بودیم و فقط دوبار رفتیم سرزمین سحرآمیز.


این بار هم حسابی خوش گذشت ولی دیگه بازی ها تکراری شدن و اینار باید یه شهربازی جدید رو تجربه کنیم. 

این الاغه به نسبت بازی های دیگه تکون های شدیدی تری داشت و باعث شد که خیلی بیشتر  کیف کنم. چند باری که رفتیم بازیگاه تمام مدتی که سوارش شده بودم همین جوری ذوق داشتم و با هیجان می خندیدم.

این هم یه عکس دیگه تو روزی از روزهای آذر ماه داخل کمد جا رختخوابی  خونه مادر جون اکرم اینا .....!

شاید اینجا این سوال براتون پیش بیاد که مهراااد !!!! توی کمد !!!! مگه داریم؟؟؟مگه میشه؟؟؟

 باید خدمتتون عرض کنم که بله. داخل کمد رختخواب های خونه مادر جون اکرم ،خیلی بزرگه یه فضای 1 * 1.5 متر داره که یه جورایی اتاق من حساب میشه و اکثر مواقع من اونجا مشغول بازی ام.

یه شال انداختیم سرمون و شدیم مامان مهری ، به همین راحتی....!خندونک

جالب اش اینجاست که مامان مهری رو هم به شکل پسر بچه ای شیطون تصور می کنم و بهش میگم: پسرم تلفن رو بده می خوام با بابات صحبت کنم! تعجب

 امان از این بچه شیطون که فقط می خواد عکس بگیره.

انگاری این خصوصیت مادرانه که حین کار،  زیر چشمی همه جا رو زیر نظر دارن و به همه چی حواسشون هست در این مامان مهری هم موجوده!  

خوب به چشمهاش نگاه کنین که چجوری عکاس رو زیر نظر گرفته و در عین حال با تسبیح ها بازی میکنه.

محبت

از اونجایی که توی بازی قبلی خیلی خوش گذشته بود . ساعتی نگذشته که اینبار با مقنعه مامان مهری و شکل و شمایلی تازه و مادر فسقلی که تازه از سر کار اومده.!

محبت

یه شب دیگه هم رفته بودیم طبقه بالا خونه عمو میلاد 

توی این ماه یه سری درافشانی های خاص داشتیم انگاری دکمه تکرارم رو زده باشن . 

تقریباً روزی 400 بار مامان مهری ، بابامهرداد رو صدا میکنم. اینقدر هم روی دور تند صدا میکنم که شده ماما مِه ای و بامهداد خندونک.

تقریبا روزی 50 بار میگه دوست دارم

روزی 20 بار میگه عاشقتم.

روزی ده بار هم  میگم مچکرم. مچکرم که منو آوردی دستشویی. مچکرم که اومدی اتاقم.

یکی از کارهایی هم که این روزها خیلی علاقه به انجامش دارم بازی توی اتاق خودمه البته فقط و فقط دسته جمعی. وگرنه از جلوی در اتاقم رد نمیشم.

این روزها به مدد انیمیشن زیبای هواپیماها ، آمبولانس و ماشین زباله جاشو به هواپیما و هلی کوپتر داده و هواپیماهایی که تا حالا فقط داشتن خاک می خوردن تبدیل به اسباب بازی محبوبم شدن. وقتی هم که هواپیما کم میارم . گیره های لباس به کمک میان.

 

" بزن بریم رفیق " هم ، تکیه کلام این روزهای منه که از همین کارتن هواپیما ها یاد گرفتم.

دیگه براتون بگم اندر احوالات این روزها اینکه

غلط گیر خانواده هم شدم و با افتخار به همه یادآوری میکنم که من بزرگ شدم و لفاً کلمات رو درست بیان کنید .!

مثلا به مادرم میگم نگو دوزونده کنیم بگو بدوزیم. من دیگه بزرگ شدم.

نگو رکا بگو رها

اما نمیدونم چرا هنوز هم به پرتقال میگم پِختُغال ؛ بپزیم رو می گم بِپُخیم.خندونک

خلاصه این که این روزها داره مثل برق و باد میگذره و من کلی بزرگ شدم و مامانم هم که دیر به دیر خاطراتم رو مینویسه....

دیگه همین....

عرضی نیست...

بدرود.بای بای

دوستای گلم توی این ماه منتظریم....

منتظر یه خبر خوب. لطفاً برامون دعا کنید محبت

نوشته شده در پنجشنبه 10 دی 1394ساعت 12:00 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
 

سلام.

حالا دیگه نزدیک صبح یه کوچولو سوز هوای سرد پائیزی قلقلکمون میده و آی حال میده خودتو بکشی زیر پتو و حتی شده یه کوچولو بیشتر بخوابی.

درخت ها هم که لباس پائیزی تنشون کردن و برگ هاشون رو فرش زیر پای رهگذرا میکنن...

 مهر هم اومد و تو خیابون هر طرف رو که نگاه میکنی لوازم و التحریره و کیف های رنگی رنگی ... 

همتون میدونین ، خریدی که پدر و مادر برای بچه شون انجام میدن خیلی خیلی لذت بخشه حتی از خرید برای خودشون هم شیرین تره. وقتی که برای بچه ات خرید میکنی و خوشحالی رو تو چشماش میبینی . میبینی که به زور  کشان کشان خرید هاشو گرفته دستش و تا قله قاف هم که بگی باهات میاد و  اصلاً هم احساس خستگی نمیکنه و هر چند وقتی هم یه نیم نگاهی به خریداش میکنه خیلی شیرینه. ولی همه اینها توی شرایطی اتفاق می افته که جیب هات خالی نباشه . اون وقت دیدن کیف های آویزون از مغازه ها  و دفتر های رنگ و وارنگ و مدادهای ردیف شده کنار هم برات بزرگترین عذابه. چه عذابی برای یه پدر از این بالاتر که غم نداشتن رو تو چهره بچه اش  ، اشک خواستن رو تو چشمای بچه اش ببینه ، ولی نتونه پاک کنه.

چه بغضی از این بالاتر که مادری یه کیف مدرسه رو قیمت میکنه ولی مجبوره به بهانه ای بچه اش رو از مغازه بیرون ببره.

اصلا چه غمی بالاتر از اینکه بچه ای نتونه بره مدرسه حتی اگه شده با یه کیف کهنهغمگین.

یادمه پارسال بود که یه آقایی تو تاکسی تعریف می کرد که برای خرید لوازم التحریر نمیتونه بچه ها رو بیرون بیاره. چون بچه ها با دیدن لوازم التحریر فانتزی دلشون میخواد و توان نه گفتن به بچه ها رو هم نداره و اینجوری خودش با قیمت پائین تری فقط مایحتاج ضروری رو براشون میخره و بچه ها بهانه نگیرن.

خدایا بچه ها فرشته اند.

پاک اند.

معصومند.

به کدام گناه نکرده باید محروم بشن و رنج بکشن.؟

ای کاش با همدیگه یه کم مهربون تر باشیم غمگین تا دیگه هیچ بچه ای طعم حسرت رو نچشه.

*******

خرید مهری (مهر ماهی ) 

مامان من اصلا قصد خرید کیف رو نداشت و پیش خودش می گفت بزار این تب و تاب خرید های مهر بخوابه بعد سر فرصت میایم خرید.  طی روزهایی که می رفتیم بازار ، من با دیدن کیف های طرح مک کوئین چنان ذوقی میکردم که نگو و این جوری بود که طرح روی کیفم رو هم انتخاب کردم و هر بار که از جلوی مغازه ای رد میشدم به مامانم میگفتم مامان برام کیف مک کوئین بخر.

 

دیدن ذوق من باعث شد که مامانم هم خوشش بیاد و یه چند جایی قیمت بگیره. ولی از طرف دیگه اصرار های من  باعث شد که مادرم از این فرصت برای بالا بردن تحمل و حرف شنویی من استفاده کنه و هر بار در جوابم میگفت پسرم این کیف بزرگه . این کیف قشنگ نیست و بیا بریم خریدهامو بکنم و از این حرفها....

که ناگهان قانون نانوشته ای به ذهنش رسید که آقا قحطی در راه ! و پس فردا که ما میایم بازار و قصد خرید میکنیم قحطی کیف مک کوئین میاد.! از اونجایی که  من هم  پسر خوبی بودم و حرف گوش کن  راضیتصمیم بر خرید کیف شد. 

به داخل مغازه رفتیم و از میون دو تا کیف مک کوئینی که به قد و قواره من میومد  یکی رو انتخاب کردم که از شانس ما آخرین رقم موجودی مغازه از اون رنگ بود. بعدش ، کیف به دوش، مادر بزرگ و مادرم آی منو پیاده به این مغازه و آن مغازه بردن!!!!!!

و این هم مهراد راضی از خریدش جشن

امان از خرید خانومها ! گریه

 

خونه تکونی

خانومی که شما باشی ما برای عید اینقدر خونه تکونی نکرده بودیم. خسته بالاخره طلسم اتاق بابا مهرداد هم شکست و حسابی تکانده شد. 

هیچ چیز بیشتر از این آشفتگی ها به بچه ها حال نمیده. وقتی که از وجود میز آرایشی که کشوهاش در اومده استفاده کنی و خودتو به همه جا بمالی.

تازه هر وسیله ای که به خاطر بودن داخل کشوها تا حالا از چشمت دور مونده بوده هم دراختیارت باشه.

لطفاً یه نیم نگاهی هم به شلوار خاکی من داشته باشین.خجالت

و حالا تغییر جا می دم.

رنگ بازی

مدتی بود بخاطر خونه تکونی ها و مشغله زیاد ، گَلَمو و هنگ هام از دید من پنهان شده بود  تا چند روز پیش که پیشنهاد رنگ بازی مامانم منو ذوق زده کرد. یعنی از معدود مواقعی که خیلی راحت لباس های من عوض میشه همین موقع قبل از رنگ بازیه که مامانم میخواد لباس رنگ بازی تنم کنه . 

چند وقت پیش که بابا و مامانم فوم تشک های مبل هامون رو عوض کردن با دورریز اونها مامانم انواع اشکال هندسی رو درست کرد و این مثلث هم از همون هاست که ازش به عنوان مهر استفاده می کنم.

این هم کاردستی مامان و بابام با فوم های دور ریز .

 سرما خوردگی مهراد اولین روز پائیز

مادرم یه روزی با حسرت گوش میکرد و یا تو وبلاگ دوستامون میخوند که بچه ها خیلی راحت دکتر میرن و دارو میخورن و غافل از اینکه  سنشون رو نپرسیده و یا سن شمار بالای وبلاگشون رو نخونده که ببینه هر کدومشون حداقل یه هفت یا هشت ماهی از من بزرگترن ....

حالا بعد از گذشت چند ماه  درست اول مهر ماه آبریزش بینی شدید و کمی تب به سراغم اومد و ما رو راهی  بیمارستان کرد و باز هم مامانم به یه آرزوی دیگه اش رسید. ( عجب آرزوهای کوچیکی ) !

بعد ورود به مطب دکتر خیلی آقا  جلو رفتم ،معاینه شدم و  خداحافظی و خارج شدیم . به همین راحتی سکوت

تازه توی خونه هم به مامانم میگم شربتمو بده بخورم خوب بشم. 

لازم به ذکره این واقعه همچون توپی صدا کردو از طریق خبر گزاری های داخلی(نسوان پرس )به اطلاع همگان رسانده شد که آقا مهراد قله دیگری از قلاع مردانگی رو فتح کردهخندونک و آی من در این مسئله جدی هستم که برای همه تعریف کنم که تب کرده بودم و رفتیم دکتر و شربت میخورم....

تازه ، شربت هشت ساعته را با وجود تلخی اش مدام تو دست  میچرخونم و هر ساعت دوست دارم یه قلوپ بخورمخندونک

ارتعاشات این واقعه باعث شده بعد از گذشت دوره بیماری بر خلاف گذشته شربت مولتی ویتامین رو هم با روی باز میل کنم. 

ما اینیم دیگه.!!!!!!!راضی

این هم چیدمان جدیدی از ماشین ها !

 

 

کوتاهی موی مهراد

مدت ها بود که وقتی به مغازه های اسباب بازی فروشی می رسیدیم موتور سیکلت ها خیلی برام جذاب بنظر میومد . ولی هر بار با هر تقاضای برا من موتور پلیس بخر ، مامانم جواب میداد اگه اجازه بدی موهاتو دایی کوتاه کنه  میایم برات می خریم ما رو متقاعد می کرد که الان موقع خرید موتور نیستسکوت. این بارها و بارها تکرار شد تا اوایل مهر ماه دیگه مادرم از بلندی موهام و موهایی که تو چشمم میومد کلافه شد و موهامو به دایی مهدی سپرد. هر چند که اولش خیلی همکاری نکردم ولی بلاخره راضی شدمخجالت.

این هم عکس قبل و بعد کوتاهی در کنار هم....

و اما موهای من کوتاه شد ولی از موتور خبری نشد ! تا فردا صبحش در قالب پرسشی مهم از مادر بزرگم دلیل ننخریدن موتور با توجه به کوتاهی موهام رو پرسیدم ...

مادر جون اکرم من یه حرفی با شما دارم....

مادر جون ، چرا مامان مهری برای من موتور نخریــــــــــــــــد ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!تعجب

موهای منو که دایی میتی کوتاه کرد !!!!؟؟؟؟؟سوالسوال

آقا این شد که ما بعد از ظهرش به اتفاق مادربزرگ  و مادرم رفتیم یه موتور به انتخاب خودم خریدیم.راضیراضی

یه بازی جدید

 

..بنظرتون این عکس ها یعنی چـــــــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

. این بچه کجا رفته ؟

.

.

.

.

بله تصاویری که بالا مشاهده فرمودین پسریه که تا کمر ، زیر کابینت  رفته تا بتونه ظرف ماست رو از اون زیر دربیاره و درنهایت  کمی ناراحته که نتونسته و دستش رو میزاره روی صورتش تا از دید عکاس پنهان بشه...

و حالا در ادامه  ، راه حلش رو پیدا کرده.

و راه حل دوم با پاهاش !!

این همه تلاش اصلاً برای چیه ؟؟؟

برای اینه که ما با ظرف های ماست و شیر  یه بازی شبیه بولینگ انجام می دیم. 

اونها رو میچینم و یکی من و یکی مامانم به نوبت با توپ می زنیمشون. یه بازی حرکتی که هیجان آوردن توپ باعث میشه من دور خونه ده بار بچرخم.گیج

سرزمین سحرآمیز

جمعه سوم مهر ماه به همراه افسر خاله و امیر حسین و امیر مسعود جان رفتیم سرزمین سحر آمیز.

این بار هم مامانم شاهد تحول دیگه ای بود و این که من خودم بازی ها رو انتخاب میکنم و ترسی از بازی های چرخشی در ارتفاع ندارم. قبلاً من اصلاً دلم نمیخواست سوار این قبیل وسایل بشم و توی شهر بازی ها فقط سراغ وسایل حرکتی ساده ( مثل همون سکه ای های قدیم  که جلوی مغازه ها میزاشتن و فقط بچه ها رو تکون میداد ) می رفتم و این بار فقط یه اتوبوس سکه ای سوار شدم.

از حالت دستهام که مشت کردم کاملا مشخصه که این اولین باریه که سوار این جور اسباب بازی ها میشم.

بعد هم این قطاره که به انتخاب خودم سوار واگن سبزش شدم.

اینم از هلی کوپتر...

حالا این سنجابه .....

حالا یکی بیاد جلو منو بگیره. بازیگاه داره تعطیل میشه.!!!!!

 

خلاصه اینکه فصل عوض شد و خلق و خوی ما هم کلی  عوض شد . این روزها خوشحالی مامانم برام خیلی مهممه و وقتی کار بدی میکنم از نگاه مادرم متوجه ناراحتی اش میشم و بلافاصله عذرخواهی می کنم و سریع می پرسم مامان خوشحالی عذر خواهی کردم؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان خوشحالی مسواک زدم؟؟؟

مامان خوشحالی پی پی مو خبر دادم؟؟؟؟

مامان خوشحالی لباسمو پوشیدم؟؟؟؟

مامان خوشحالی حرف بد نزدم؟؟؟؟

مامان خوشحالی شربت هامو خوردم ؟؟؟؟

این جوریه که مامان من تبدیل شده به یه آدم کلاً سرخوش ...دلغک

خوشی هاتون پایدارمحبت

 

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر 1394ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط مامان مهری |
 

سلام . امروز هم بعد از کلی تاخیر با یه پست از درفشانی های شازده درخدمت تون هستیم. شهریور ماه خیلی خیلی قشنگیه بخصوص اگه مادرت هم شهریوری باشه ! ولی همیشه سرمون  بخاطر کارهای پاییزی مثل خونه تکونی و جمع کردن آذوقه توی فریزر خیلی خیلی شلوغ میشه. حالا یه مسافرت هم بهش اضافه بشه که دیگه چه شود....خسته  

قول میدم به زودی زود یه پست با کلی عکس از مسافرت مون بارگذاری بشه .آرام

خوب بریم سراغ موقعیت هایی که این روزها توی زندگی ما پیش میاد و حرفهایی که وقتی از زبون یه پسر سه ساله جاری میشه همه رو متعجب میکنه . حرفهایی که گاهی اوقات مامانم رو میترسونه و بفکر میندازه که نکنه راهی که برای تربیت بچه اش در پیش گرفته اشتباهه؟؟؟؟ غمگینحرفهایی که حتی مادرم بخاطر نداره خودش برای یکبار هم که شده به زبون آورده باشه.!!!دلخور

ناگفته نماند که گاهی اوقات هم این کلمات اونقدر قشنگ شکل احساسات زیبای مادر و فرزندی رو به خودش میگیره که مادرم توان کاری جز سجده شکر نداره. محبت  این روند باعث شده که مادرم به این نتیجه برسه که بچه ها توی این سن مثل هوای بهار پاک و لطیفن و توی غرش و خشم شون هیچ کینه ای نیست و دقیقه ای نمیگذره که رنگین کمان زیبای عشقشون قد می کشه و یکی از زیباترین عجایب طبیعت رو نشون میده.....

امیدوارم همه بچه های سرزمینم و همه بچه های دنیا همیشه با شیرینی طعم امید و صلح و آرامش بزرگ بشن. چیزی که حق اونهاست و نه زندگی که به اجبار بهشون میرسه.

موقعیت : مادری  در حال لباس پوشوندن به پسرشه که :

من : مامان مهری شما به من اهمیت نمیدی، بابا مهرداد به من اهمییت میده...

مامان مهری : چـــــــــــــــــــــــی!!!!!!!!تعجب آقا مهرااادعصبانی

من : ببخشید بابا مهرداد به من اهمیت نمیده. شما به من اهمیت میدی.خندونک

یعنی سرعت تغییر رنگ در حد نور!

**********

 

موقعیت : یه پسرک که  پاش  رو پشه زده  و مادری که میخواد از پسرش دلجویی کنه.

مامان مهری: پسرم پات چی شده؟؟؟

من : فکر کنم یکم عفونت کرده...

مامان مهری :سوالتعجب عفـــــــــونَت !!!!! 

آخه عفونت رو کجای دلم بزارم!

***********

موقعیت  : مادری از حموم در اومده و در حال خشک کردن موهاشه

من : مامان مهری عافیت باشه.

مامان مهری :محبتمحبتمحبت سلامت باشی . انشاله حموم دامادی شما باشه

من : حموم دامادی شما هم باشه مامانی.

مامان مهری :خندونک

از چشم بابا مهرداد بدور !

**********

موقعیت :  مادری زوم کرده در موبایل و پسری در حال بازی

من : مامان مهری عزیز دلم ، دخترم ، چشات چرا اینجوریه؟

مامان مهری : چجوریه پسرم؟؟؟

من :اینجوری شاکی (مدل چشمای اخمو )

ضعیفی چشم هم دردسریه !!!

*************

مهراد در حال بدو بدو : مامان  مهری  ، آربوم رفت .

مامان مهری : آربووو!!!!!!!!!!! (کمی صرف فسفر)  آهان آبرو

من : آره دیگه . آبلوم رفت

*********

چیــاغ قیمز شد ایستا میکنیم.

چیـاغ زرد شد احتیاط می کنیم.

چیــاغ  سبز شد حرکت می کنیم. 

آرام توصیف یه پسر سه ساله از چراغ راهنمایی

**********

در پی پروژه حذف و جایگزینی کلمات زشتی که گه گاه به زبونم می اومدخجالت. این روزها موقع عصبانیت و یا هیجان شدید کلمات جالبی میگم که بیشتر باعث خنده مامانم میشه.

کلماتی مثل : پیرمرد ، مرد حساب و بی گناه !

نمونه اش به مامانم میگم دختره بی گناه !گیج

خدا رو شکر مدتیه که دیگه کلمات زشت رو به زبون نمی یارم.

**********

یادآوری : اگه می بینین که این پست پر از عکسه به مدد حضور خاله سحره . نمیدونم چرا وقتی خاله سحر میگه مهراد وایستا یه عکس بگیرم ، میخکوب میشه . پدر و مادر بیچاره اش بگن هزار جور قر میاد.!!!!

تصاویر بالا مربوط میشه به یه روزی که رفته بودیم خرید .  یه فوم دستشویی و بازکننده گره مو هم  خرید های من بود که تا آخر توی دستم بود و توی عکس ها کاملاً مشهوده.

دلیل ایستادن من هم جلوی تلویزیون که دیگه توضیح نمی خواد.چشمک مک کو ئینی هاش درک میکنن.!خندونک

 

 

مامانم بعد از سختی هایی که برای ارسال عکس و دریافت الگو ، برای دوختن لباسش تو  عروسی عمو میلاد کشید  تصمیم گرفت که یه گوشی جدید بگیره . الان هم  مدتیه که وارد گروه های مجازی آشپزی و سلامت روح و خیاطی شده .

با وجود اینکه بعضاً مطالب مفیدی در این گروه ها به اشتراک گذاشته میشه ولی وقت زیادی رو هم می گیره. 

عکس هایی رو هم که بالا ست مربوطه به روزی که بابام  رفته بود تهران . مامانم با این وعده که قراره عکس هارو برای بابام ارسال کنه ، با ژست هایی به انتخاب خودم عکس ها رو گرفته و  برای بابام فرستاده. 

 

و باز هم هنر های خاله سحر مهربون

بدبو تو این ماه هر جمعه برنامه تمیز کاری یه اتاق رو داشتیم تا اینجا هم فقط اتاق خواب بابامهرداد مونده که اون هم به خاطر وجود تخت دونفره کار خیلی سختیه. خسته حالا این وسط یه پسری هم مثل من پیدا میشه که توی خونه تکونی ها عینک های آفتابیش رو پیدا کرده و دو تا دو تا به چشم میزنه و برای دوربین این شکلی مامانش میخنده. 

 

 

این پازل فومی حروف انگلیسی هم این وسط بیرون اومد .(این پازل رو وقتی من اصلا وجود نداشتم مامانم از قشم برام خریده بوده ) 

 

 

حالا علاقه من به حروف انگلیسی هم بیشتر شده و مدام حروف رو در میارم میبرم پیش مامانم و میگم : مامان ، این نوشته اش چی بود؟؟؟؟

این روزها زبان های خارجی منو بشدت تحت تاثیر قرارداده و به خاطر دیدن برنامه کودک های به زبان ترکی استانبولی کمی هم زبان ترکی یاد گرفتمگیج

در نتیجه شمارش اعداد من شده  وان  ، تو ، تری ، بیر ، ایکی ، اوچ  خندونک

مامان من با سی و خورده سال سن هنوز نمیتونه به ترکی بشمره و داشته باش من سه ساله میگم : بیر ، ایکی  ،  اوچ ، درد ، بش ....راضی

 

ممنون که همراه ما بودین

امیدوارم روزهای پائیزی قشنگی داشته باشین محبت

نوشته شده در يکشنبه 29 شهريور 1394ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

دیالوگ های مهرادی :

موقعیت : روی تخت و قبل از خواب

مهراد خان : مامان چیشاتو ببینم ....

مامان مهری : زیبا

مهراد : (چند لحظه تامل و تفکر متفکر ) ، مامان چیشات شکسته

مامان مهری : تعجب چرا عزیزم ؟

مهراد : اشاره به مویرگ های داخل چشم (ببین مامان شکسته ، قیمِز شده )

مامان مهری :محبت قه قهه

******

موقعیت : نشسته کنار هم در حال صحبت

مهراد : مامان مهری هیچ وقت اعصابتو خود نکن. من  خیلی نالاحت میشم 

مامان مهری : روی ابرا  متنظر خوشمزه

******

موقعیت :  در حال خوابیم و بابا مهرداد از شدت خستگی پشتش رو کرده و خوابش برده 

مهراد  : مامان من خیلی ناراحت میشم بابایی پشتش رو میکنه.

مامان مهری : عزیزم بابایی خسته بود خوابیده.

مهراد  : مامان من یه چیزی رو فهمیدم.! من به بابا احتماد ندارم. من به شما احتماد دارم!!!!

مامان مهری : اعتماد!!!!!تعجب

******

موقعیت : بعد از کمی صحبت و رفتن به دستشویی با زور 

مهراد  : چه مامان بدجنسی دارَرررررَم من 

مامان مهری : شاکی

******

موقعیت :تو خیابون پا به پای مامانم برای خرید پارچه و سایر ملزومات دوخت لباس

مامان مهری : پسرم بیا بریم برای عروسی عمو ،  مامان لباس بخره.

مهراد  : مامان مهری بریم دامن بخر ، من پولشو به آقاهه بدم محبت 

******

موقعیت : مامان در آشپزخونه و مهراد داخل اتاق

مهراد  : مامان مهری بیا 

مامان مهری : چشم عزیزم

مهراد  : مامان مهری صد بار گفتم بیا تو اتاق من ، نیومدینه

و تکرار همین ماجرا وقتی بابا مهرداد شب از سر کار میاد.

مهراد  : بابا مهرداد بیا من یه چیزی رو برات توضیح بدم.من صد بار به مامان مهری گفتم بیا اتاقم نیومد!دروغگو

******

جدیداً کلمه چیزی رو خیلی استفاده میکنم.وقتی گرسنه میشم یا مطلبی رو میخوام تعریف کنم و یا 

 مامان مهری یه شیری ،چیزی میدی من بخورم.

 مامان مهری یه وانتی ، چیزی برام میخری؟

مامان مهری بیا یه چیزی برات توضیح بدم !

******

موقعیت : یه لیوان آب رو از یخچال گرفتم و خوردم. توجیه برای لیوان دوم  ، رو به بابا مهرداد

مهراد  : بابایی این آبه غیرت نداشت  ، یه لیوان آب هَخ (یخ) برام میاری ؟

بابامهرداد : تعجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

******

بعد از کلی قسم و آیه و ناز کشیدن مامان مهری میگه بیا بریم دستشویی...

مهراد  : بگو  پسرم ، جون مادرت بیا بریم دستشویی 

مامان مهری : مهراد پسرم جون مادرت بیا بریم دستشویی

مهراد  : بگو جون بابات بیا بریم دستشویی

مامان مهری : جون بابات بیا بریم دستشویی. !!!!!!!!!!!!

مهراد  : خرامان به سمت دستشوییخندونک

******

بعد از کلی اصرار از طرف مامان مهری لباسم رو پوشیدم و کمی هم دلخور از اینکه چرا به من اجازه نداده بدون شورت باشم.

من : بابایی بیا یه چیزی رو بگم . من فهمیدم مامان مهری زندگی منو خراب کرده.

بابا مهرداد: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی مامان مهری  بعد از گفتن این جمله نمیدونست  گریه کنه گریه، بخنده خنده ، لهم کنه بغل، بخوره منو خوشمزهیا خونسرد باشهسکوت....

******

نازنین زهرا از طبقه بالا دو تا بستنی آورد ،داد و رفت.

بعد از چند دقیقه....

 مامان مهری مگه نازنین زهیا با من گَهر (قهر) بود نیومد  باهام بازی کنه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

******

موقعیت : مامان مهری دراز کشیده و بابا مهرداد داره موهای مامان مهری رو اتو میکنه 

مهراد :سوال 

مهراد بعد از چند دقیقه : بابا مهرداد داری چی کار میکنی ؟ !!! مامان مهری موهات میسوزه ها. دردت نمیاد؟

بابا مهرداد : دارم موهای مامان رو اتو میکنم

مهراد : مگه مامان مهری پارچه است !؟!؟

******

این روزها هر روز صبح یه برنامه جدید داریم.

مهراد : مادر جون پمادی، چیزی داری بزنی پای من 

مائر جون : چی شده گلم؟

مهراد: بابا مهرداد کولر رو روشن کرد ، پاهای من درد گرفت.

و روز دیگه ...

مهراد : مادر جون پیشونی منو میمالی ؟

مادر جون : چرا؟ 

مهراد : به بابام گفتم کولر رو روشن نکن ها. گوش نکرد. پیشونیم درد میاد.!

حالا گناه ما این بود که یه بار به آقا گفتیم روبروی باد کولر نخواب ، پاهات درد میگیره.

******

مهراد : ماااامااااان مهیییییییی 

مهراد : مامان مِهییییی

مامان مهری : جانم پسرم....

مهراد : مامان مهیی پس جوابت کو؟؟؟؟؟ (یعنی چرا جواب نمیدی) جوابتو بده به من.

******

مامان مهری نشسته و حسابی توی فکره

مهراد : مامان مِهیی به چی بفکر میکنی؟؟؟

مامان مهری : غرق در شادی از اینکه پسرکش معنی فکر و تو فکر بودن رو میفهمه.بغل

******

سناریوی هر شب ما موقع خواب

مهراد: مامان دلم برای مادرجون اکرم تنگ شده. مامان  وقتی شما و بابایی میرین سر کار ، من میرم خونه مادر جون اکرم صالحی اینا ... دلم برای شما تنگ میشه.

******

دیالوگ جدید مهراد بعد عروسی عمو میلاد

مامان مهری ایشاله عروسیمون باشه!!!!

******

جدیداً دو دوست خیالی دنیا و دانیال گهگاهی همبازی های من میشن. جالب اینجاست که مادرم هرچی فکر میکنه یادش نمیاد ما همچین اسامی رو تو اقوام و آشنایان داشته باشیم.آرام

******

مهراد : مادر جون اکرم صالحی زنگ بزن دایی، رها رو بیاره اینجا . من دیگه با رها دوستم. (البته هنوز رها ، اَکا تلفظ میشه.)

******

خصوصیات مهرادی :

 1 ) دو حالت دارم 100 و صفر .....

یعنی چی ؟یعنی این  . یعنی اینکه گاهی آنچنان مودب و لفظ قلم حرف میزنم که اطرافیان شرمنده میشن. نمونه اش همین چند روز پیش که خاله سحر داشت بهم عصرونه میداد . گفتم خاله سحر من خیلی شرمنده شما شدم داری بهم گذا (غذا ) میدی.! خدایی خاله سحر هم شرمنده این ادبم شده بود.....

گاهی هم آنچنان بی ادب حرف میزنم و الفاظ بد به زبون میارم که باز هم دیگران بخصوص مادر و پدرم شرمنده میشن. 

2) کلاً به حالت جیغ جیغ  و با صدای بلند حرف میزنم  هرچه قدر هم  مامان و بابام میگن آروم.... گوش من اصلا بدهکار نیست.  107.gif

3) " من خیلی عذر خواهی می کنم که به شما حرف بد زدم"  این جمله ای هست که بعد از به زبان آوردن حرفهای بد  و یا انجام کار بد میگم . خجالت

******

نقاشی های مهرادی :

این روزها علاقه شدیدی به نقاشی در من شکل گرفته اون هم با ماژیک....

دیگه کتاب ، ماشین ، فرش و حتی لب تاپ  از دست من و ماژیک هام در امان نیستن. سوت

 

در ضمن بین ماژیک ها علاقه زیادی به رنگ سبز دارم و معمولا اولین ماژیکی که دست میگیرم سبزه ....

 تفکیک جنسیتی به ماژیک های من هم نفوذ کرده!تعجب بطوریکه اگه مامانم بخواد نقاشی بکشه سریعاً ماژیک صورتی رو تو دستش جا میدم چشمک

این ها هم نمونه هایی از نقاشی  و رنگ آمیزی های من...

 

شاید انتخاب رنگ در این نقاشی درست نباشه ولی دقتی که در رنگ آمیزی خالهای بدن زرافه به  خرج داده شده برای مادرم جالبهراضی

و در این نقاشی هم  چشم و پاهای فیل 

یه سبکی از رنگ آمیزی هم هست که تموم قسمت ها رو یه دست رنگ میکنم. عین این قطاره...

و اما تشخیص درست رنگهای کیک طبق نمونه. (خطوط سبز رنگ بعداً به نقاشی اضافه شده)

و این هم رنگ آمیزی ماشین

و رنگ کردن جرثقیل

جدیت در نقاشی و صف ماشین ها برای رنگ شدن....!

یه خنده زورکی برای عکاس

گربه های مهرادی :

اواخر ماه مبارک رمضان بود که ما متوجه شدیم 4 بچه گربه توی حیاطمون زندگی میکنن. برای مامان من وجود یه گربه هم زیاده چه برسه به 4 تا  .  ولی لذت غذا خوردن گربه ها و بازیشون باعث شده که مامان من بهشون علاقه مند بشه و گاهی غذایی رو که برای من نگه داشته بده به گربه ها شاکی 

ا

 

گربه های ماکارونی خور! خدایی مامانم خوب گربه هایی بار آورده . حتی برنج و میرزاقاسمی هم خوردن.!!!!!

وجود این گربه ها یه مزیتی که داره دیگه حتی یه قاشق غذا هم دور ریخته نمیشه.

 

 

در آخر  هم پسرکی با دست های ماژیکی که این روزها  مستقل شده و روی تختش میخوابه محبتمحبت

 خیلی ممنون که این پست رو هم تا انتها همراه ما بودی بویژه شما دوست عزیزی که توی این مدتی که ما نبودیم جویای احوال ما شدی. محبت

امیدوارم بتونیم قدردان حضور گرمتون باشیم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد 1394ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

 白雪姫★ のデコメ絵文字 خردادی اَم

 از گذشته های دور خرداد ماه برای ما یادآور امتحان بوده و هست ،مادر من همیشه دلش برای متولدین این ماه میسوخت چون وقتی کوچیک هستن که مراسم تولدشون درست میوفته وسط امتحاناتُ و ملت همه در حال آمادگی برای امتحان هستن یا در اوج امتحانات و یا تازه امتحانات تموم شده و کسی حسش رو نداره بره تولد.!.. خودشون هم که به سن مدرسه میرسن دیگه نور علی نور میشه.

تازه بگذریم که تقریباً توی این فصل هر 4 سال یه جام جهانی فوتبال و هر دو سه سالی یه انتخابات داریم که برگزار میشن. پس حسابی دستتون اومد که چه شیر تو شیریه این خرداد ماه و چرا مامانم دل خوشی از این ماه نداشته. تنها نکته مثبت برای مامانم این بود که این ماه نوید بخش رسیدن سه ماه تعطیلاته خندونکو همچنین تعطیلات نیمه خرداد که فعلا تا چند سال فرصت خوبیه برای مسافرت. حالا از قضا زد و دردونه اش هم که قرار بود تیر ماه به دنیا بیاد 21 روز جلوتر اومد و شد خردادی شاکی این جوری بود که ذهنیت مامان من کلا به هم ریخت و خرداد ماه شد بههههههههترین ماهها.خندونک

حالا سه سالی میشه که این دیدگاه مادرم کمی متفاوت شده و هرسال که به آخر های اردیبهشت میرسیم غوغایی تو دلش راه میافته و لحظه شماری میکنه برای رسیدن خرداد ماه . حالا دیگه از  امتحان هم خبری نیست و این لحظه شماری ها فقط برای رسیدن تولد منه. شور و هیاهویی که نشان از بزرگ شدن من داره. توی اردیبهشت ماه مامان من همش تو فکر اینه که برای تولد مهراد چی کار کنم؟متنظر کیک چه شکلی سفارش بدم یا اصلا خوبه خودم درستش کنم؟متنظر امسال تولد مفصل بگیریم یا خودمونی؟ و از این حرفا.

امسال هم خرداد ماه با حال و هوای تولد برای ما رسید.جشن البته ما امسال هییییچ برنامه ای برای تولدو یا برگزاری تولد خیلی مفصل، نداریم . تا ببینیم چی پیش میاد. 

حالابریم سراغ چند تا عکس برای خالی نبودن این قسمت ،  

 

و این هم یه روز دیگه توی اتاقم.

ببینین تورو خدا ، این مامان من نمیزاره دو دقیقه تو حال خودم باشم.

عبرت نوشت: همه فصول و ماهها زیبان .. هیچ وقت انزجار خودتون رو از هیچ ماهی اعلام نکنید. هیس 
حالا دقت کردین اگه مثلا  مامانم میگفت از BMW یا بوگاتی بدم میاد عمراً اگه اینقدر سریع بهش  برسه !
 

*****

白雪姫★ のデコメ絵文字 خانه شادی 

اولین باری بود که می رفتیم خانه شادی ، تقریبا نیم ساعتی هم از شروع سانس گذشته بود و مامانم می خواست فقط شرایط اِش رو بپرسه . وقتی کار مامانم تموم شد داشت خداحافظی میکرد تا روزهای بعد با برنامه ریزی منو ببره خانه شادی . توی همین فکرا بود که من با دیدن ماشین قرمزی که اونجا بود ، یه دل نه صد دل شیفته شدم . این شد که رفتم برای بازی . مامانم اصلا فکرشو نمی کرد  و باورش نمیشد که من تنهایی  توی محوطه بازی بمونم بهمین خاطر تموم مدت پشت در ورودی نشسته بود... حتی باورش نمیشد که من موقع تموم شدن سانس برای خروج گریه کنم و بگم نریم خونه !خندونک ولی شد دیگه چشمک  و من بالاخره بعد از کلی آسمون و ریسمون بافی های مامانم خوشحال و خندان بعد از خداحافظی گرم و پرتاب ماچ و بوسه برای همه مربی ها از اونجا خارج شدم.بوس محیط خیلی شادی داشت و انرژی که به من داد باعث شد که بشتر بریم خانه شادی و خوش بگذرونیم.جشن

این هم چند تا عکس از بازی هایی که کردیم.

تاپ دوست دارم ولی از این یکی اصلا خوشم نیومد.! قیافه رو نِگا ...

وایساده بودم یکی از بچه ها ماشین ها رو ازپارک خارج کنه تا من بزارم سر جاش. ببین چطوری دارم مواظبم تا چیدمان ماشین ها بهم نخوره.....

 این ماشینَ رو هم ببرم پارک کنم. میدونین که من نسبت به ترتیب ماشین ها خیلی حساسم.

قسمت مورد علاقه ام تعمیرگاه ماشین.

و اما قسمت شن بازی که خیلی جذاب بود اگرچه اولش یکم از خاکی شدن خوشم نمیومد.

و صحنه ای که مادرم تا حالا ندیده بود،اینکه من یه ساندویج رو بردارم وگاز بزنم.تعجب! این هم از تاثیرات قرارگرفتن تو جمع بچه ها بود دیگه.

*****

白雪姫★ のデコメ絵文字 تولد

اول خرداد تولد خاله سحره . اول بزارین خاله سحر رو براتون معرفی کنم. سحر و مونیکا جون سال 86 بواسطه قبولی دانشگاه به شهر ما اومدن و در دو اتاقی که طبقه بالای خونه مادر جون ایناست ساکن شدن. این سکونت بعد از عروسی مامانم اینا پیش اومد و اینجا بود که حضورشون کنار مادرجونم تا حدی تونست جای خالی مامان مهری رو براش پر کنه...محبت

بعد از چند سال خاله سحر و مونیکا دوستای خوبی برای ما شدن و خاله سحر به همراه خانواده اش به شهر ما اومدن و خونه گرفتن و ما هنوز با هم در ارتباطیم. با وجود اینکه من تقریبا یک ساله بودم که خانمهای فارغ التحصیل از خونه مادر جون اینا رفتن ولی هنوز که هنوزه خاله سحر رو خیلی دوسش دارم و بیا ببین چه لاوی میترکونم براش! محبتمحبتبوسبوس

این عکس هارو قبل از رفتن به تولدش گرفتیم.

اینجا هم خونه خاله سحر اینا ست ...

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
 

 

مهراد  2 سال و 10 ماهه 

در حال ماشین بازی

بابا مهرداد: مهراد گلی بیا یه بوس چسبونکی بده .

من : نمیدم

بابا مهرداد : بیا دیگه ...

من : جون مادرت نمیدم.

بابامهرداد : بغل خنده

*****

ظهر ، تو ماشین در حال برگشت از سرکار

مامان: مهراد امروز با رها بازی کردین ؟

من : آره

مامان : رها چی کار میکرد؟

من : شیطون بازی دلخور

مامان : شما چی کار میکردی ؟

من: ماشین بازی راضی

*****

یه بعد ازظهر بهاری بعد از سه ساعتی خواب

من: مامان، ما نی نی نداریم !. بریم نی نی بخریم .

مامان مهری : تعجب متنظر

من : یه دختر بخریم ، یدونه اَم پسر ...

مامان مهری : حالا چه شکلی باشه ؟ خندونک

من : یه دختر شکل مربع ، پسر شکل مثلث .

مامان مهری : تعجب سوال

من : بعد پوشک بیاریم پوشکش کنیم.

*****

بعد ازشام ، دستا حلقه شده دور گردن مامان

من : شما دختر خوبی هستی.آفرین دختر گلم

مامان مهری : قربونت برم منمحبتشما هم پسر خیلی خوبی هستی.

من : عزیز دلم دوسِت دارم

مامان مهری : من هم دوست دارم عزیزدلم.بوس

*****

موقع خواب ، سه نفری روی تخت 

مامان : شبت بخیر گلم بوس

من : شب شما هم بخیر. بابایی شب شما هم بخیر.

بابایی :شب شما هم بخیر پسرم. من شما رو خیلی دوست دارم.

من: من هم شما رو دوست دارم. 

مامان : خواب های خوب ببینی محبت

من : شما هم خوابای خوب ببینی.

*****

داخل آشپزخونه ، سبد گیره ها ریخته رو زمین

من : خاک بر سرم

مامان : خدا نکنه 

*****

در حال گفتگوی تلفنی با بابایی

من: سَآآآآآم ، هسته نباشی.

بابایی : سلام پسرم ، خوبی ، شما هم خسته نباشی.

من: بابا چی خریدی؟؟؟

بابایی : چی دوست داری برات بخرم؟

من: هر چی دوست داری...

بابایی : محبت

من: بابا زود بیا

*****

موقع دستشویی رفتن.

مامان مهری : مهرادم بریم دستشویی.؟

من : اجازه بده پازلم رو درست کنم، میام.

مامان:دلخور

*****

ساعت 3:30 بامداد ، من بی خواب و مامان خواب آلود.

من: مامان من گرسنه ام . غذا میخوام

مامان : پسرم بخواب فردا صبح بیدار میشیم صبحونه میخوریم.

من: آخه من غذا نخوردم ، غذا میخوام. یادته پریشب سیب زمینی سرخ کردی تو آشپزخونه خوردم.

(اشاره به شبی که بدون شام و زود خوابیده بودم و نصفه شب از زور گرسنگی بیدار شدم و مامانم مجبور به درست کردن شام شد. )

مامان : گلم تازه شام خوردیم که !. میخوای شیر بیارم؟

من:  آره. یخ باشه.

*****

ساعت 7 صبح  ، در حال خروج از خونه

مامان مهری : پسرم بدو بیا بغلم بریم.

من : مامان لُژ لب نزدی ؟؟؟

مامان : نه عزیزم.

من : برو بزن .

مامان : قربونت برم الان میخوام برم سر کار. وقتی میرم سر کار، رژ نمیزنم.خجالت

****

 داخل  دستشویی در حال پی پی کردن

مامان : پسرم یکم دیگه زور بزن بزار باز هم بیاد.

من در حال اشاره به آنچه خارج شده خجالت : ببین باباش اومده، مامانش اومده ، پسرشون هم اومده ، نی نی و مادرجونش هم فردا میاد....

مامان : خندونک 

*****

مامانم در حال  کلافه گی فردا ناهار چی بزارم؟؟؟

مامان : مهراد شما بگو ناهار چی بزارم؟ چی دوست داری ؟

من : هرچی دوست داری.

مامان :کچل

و گاهی هم برای دلخوشی مامانم میگم کوکوسبزی یا کتلت.

*****

داخل ماشین در حال مرور روزانه ها

مامان : مهرادم امروز چی کار کردین؟

من : رها رو شیشه  کثافت کاری کرد. 

مامان: یعنی چی ؟ 

من: رها دستاش رو کثیف به شیشه زد. مادرجون اومد دستمال کشید. تمیز شد.

مامان: سوال

*****

من و مادر جون داخل حموم

من : مادر جون من میزنم ، شما بی اَقص..

مادر جون: شما هم برقص

من : نَـــــــه ، دخترا می اَقصَن.

مادر جون : دلخور

و دقایقی بعد

من : مادرجون  موهامو شامپو  زدی بگو چشامو نگه دارم.

*****

من و مادر جون توی کوچه کنار یه وانت پارک شده

مادرجون : بیا بغلم بزارمت پشت وانت.

من: نه مادر جون، منو می بره بیچاره میشم. دیگه مامان ، بابا ندارم.niniweblog.com

*****

من و مادر جون و رها در حال هواخوری

من : رها نرو ، رها گفــــــــــــــتم نرووووووووو niniweblog.com

رها: درحال دویدن niniweblog.com

من: رها گربه میاد میخوردِت هاااااااااا.....

مادر جون :  تعجب  محبت

*****

موقع بازی 

من : چاکریم، مخلص اَم، در خدمتیم ، عذر میخوام، سپاسگذارم...

مامانم : ذوق مرگ محبت

موقع صحبت کردن

من : اعصابمو خورد نکن ، بیچاره ام کردی ، ای بابا برو دیگه و....

مامانم :گریه

*****

من و مادرجون 

من: (بی بی سی) مامان مهری النگو خرید . 

مادر جون : ببین من النگو ندارم.  برای من هم النگو میخری.

من :  پول ندارم. شیطان

مادر جون : از بابا مهرداد پول بگیریم بریم بخریم .

من : بابای من پول نداره ، باباجون بخره. خندونک

*****

 

من : بابا اونی که تو ماشین باهاش حرف میزدی کی بود؟

بابایی ؟ دوستم بود 

من: اسمش چی بود؟

بابایی : فرهاد

من : چی میگفت ؟

بابایی : کار داشت. 

من : این که الان زنگ زد رفتی تو اتاق کی بود ؟ 

بابایی  : عمو مجید بود.

من : چی میگفت...

بابایی : شاکی

*****

در حال درست کردن پازل

مامان : مهرادم این تیکه جاش کجاست؟سوال

من : بزار ببینم..... آها اینجاست ..... موفق شدم.راضی

مامان : آفرین پسر گلم

*****

ساعت 8 صبح خونه مادرجون ، مادر جون مثلاً خوابیده و من بیدار باش 

من : مادر جون پاشو

مادر جون : خواب

من : مادر جون اکرم پاشو چشماتو باز کن....

مادر جون : خواب

من :مادرجون پاشو ببین من اومدمااااااا، چشماتو باز کن

مادر جون : بغل

*****

من تو مطب دکتر ، دراز کشیده روی تخت.

آقای دکتر : موهاتو به من میدی 

من : نه 

آقای دکتر : ببین من مو ندارم

من : برو از فروشگاه بخر.

و دوباره من : من هم لوازم پزشکی داااااااارم. خونمونه.

*****

توی ماشین در حال صحبت

مامان مهری : اِه مهراد کامیونَ رو ببین!!!!!!!! (با کلی ذوق )

من : بله ، خودم دیدم. (در کمال خونسردی )

مامان مهری : گیج

*****

بعد از دستشویی در حال گریه 

مامان : چی شده؟؟؟؟؟

من : آخه من که جیش نداشتم ! چرا رفتیم دستشویی؟؟؟گریه

مامان : عزیزم همین الان با هم رفتیم دستشویی و جیش کردی دیگه !

من : آخه الان تشنه ام میشه.دوست ندارم.گریه

مامان مهری : هَنگ کرده هیپنوتیزم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 ارديبهشت 1394ساعت 12:45 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

       تقریبا یه ماه پیش بود که مامان و بابام داشتن درمورد سالی که گذشت و خوبی و بدی هاش حرف میزدن و اینکه سال خیلی خوبی نداشتیم و روزهایی بودن که امیدوارم دیگه هیچ وقت تجربه شون نکنیم. دو روز از این ماجرا نگذشته بود که من مریض شدم و دکتر نامه بستری رو به دستمون داد و  یکی از اولین چیزهایی که به ذهن مادرم رسید این بود که بدترین اصلاً معنی نداره و همیشه بدتر از اونی که فکرش رو میکنی هم وجود داره و میتونه برات اتفاق بیافته.!

حالا این روزها  که سال 93 با تموم خوبی ها و کم لطفی هاش داره به روزهای پایانی خودش نزدیک میشه مامانم شاکر از آنچه گذشته و راضی به حکمت خدا و به امید روزهای بهتر مشغول خونه تکونی دم عیده....

        خونه تکونی امسال ما با تموم سختی هاش خیلی لذت بخش بود چون بر خلاف سالهای قبل بابام توی همون اندک فرصتی هم که خونه بود حسابی به مامانم کمک کرد و مامانم از این بابت اونقدر خوشحال بود که نگوزیبا و دیگه اون خستگی هر ساله تو چهره اش دیده نمیشد. 

niniweblog.com

ما امسال یه کودتا هم داشتیم و مامانم تا  این لحظه سمت خرید هیچ نوعی از پوشاک نرفته به دو دلیل :

ما کلی لباس نو داریم که هنوز نپوشیدیم .اجازه

5 ماه دیگه عروسی عمو میلاده و تلافی شو درمیاریم . خندونک 

 

توی این جمعه آخر سالی مامانم از فرصت استفاده کرد و منو به همراه بابا مهرداد و امیر مسعود فرستاد پارک تا خودش هم بتونه  براحتی به خونه تکونیش برسه، جای شما خالی خیلی هم خوش گذشت.در این فرصت کوتاه امیدواریم که به مامانم هم خوش گذشته باشهخندونک

تا باشه از این خونه تکونی ها که  حداقل به هوای خلوت شدن خونه ما رو بفرستن پارک...چشمک

واین هم عشقولانه های منو و رفیق شفیقم امیر مسعود که وقتی از خونه ما میره چنان بغضی میکنم و میگم مسودم رفت ، من دیگه مسود ندارم که دل سنگ رو هم آب میکنه.

این هم میوه های کاجی بود  که مامانم امسال برای هفت سین درست کرد....

امسال یه چیز  درمورد این میوه های کاج ٰ، مامانم فهمید  که شاید برای شما هم جالب باشه. این که وقتی توی آب میرن کاملا بسته میشن  و دوباره وقتی خشک شدن ، در اثر گرما کاملا شکوفا خواهند شد.درسخوان

اگه پیش خودتون گفتین که چه مامان هنرمندی دارم و از این حرفا....

باید خدمتتون عرض کنم که سخت در اشتباهین اجازه 

این هم شاهدش

 

همه میوه ها رو خـــــــــودم رنگ کردم.خسته

واین هم اولین نقاشی من از یک اتومبیل که تمام جزئیات اون به مدد فلش هایی که مامانم از توضیحاتم درش جاسازی کرده قابل مشاهده است.خجالت

مامانم با دیدن این نقاشی همچین ذوق مرگ شده بود که نگو گیج 

حالا بریم سراغ یه چند تا از شیرین زبونی های این چند  وقته من از نظر مامانم.

این روزها کافیه یکم مامانم در نظافت خودش سستی کنه :  مامان ریش های پات دراومده.!!! با این حرف همچین مامانم رو خجالت زده میکنم که نگو.... 

در مواردی هم که بابام صورتش رو اصلاح کرده بهش میگم بابا پس چرا ریش های پات رو نزدی؟؟؟؟

دو روز پیش مادرجونم میخواست منو ببره حموم ،که الا و بلا من فقط با آقا جون میرم حموم دلیلش هم اینکه ما اقا پسریم  و من با زنها نمیریم حمومشاکی

کم کم با یادگرفتن اسامی ماشین ها آمار ماشین هایی که درخواست میکنم تا بخریم هم بیشتر میشه قبلا میگفتم من وانت و تاکسی ندارم

این روزها میگم من وانت، تاکسی،206، کمپرسی، ماشین پست، دوچرخه و پراید ندارم.بریم بخریم. تازه از اونجایی که بفکر جیب بابام هم هستم میگم بابام پول نداره. مامان پول بده.تعجب وقتی هم علت رو جویا میشن ، میگم آخه مامان سر کار میره  پس باید پول بدهخندونک

به خاطر این بی جنبه بازی  آموزش اسامی وسایل نقلیه تا اطلاع ثانوی متوقف شده.چشمک

نکته : از من به شما نصیحت بچه رو با خودتون نبرین خرید ،اگه هم  بردین جلو بچه دست  تو جیب نکنین اگه هم دست تو جیب کردین حتما نقدینگی پرداختی رو از جناب آقای همسر داغ داغی وصول کنین.

این روزها وقتی میخوام با مامان و بابام خوش و بِش کنم میگم چیرا دماغت چاقه؟! چیرا گوشات درازه؟!

خدایی این حرف من خنده داره ؟ آخه همیشه مامانم اینا از خنده ریسه میرن وقتی من میگم چرا گوشات درازه؟خجالت

چند روز پیش در پی اظهار نظر در مورد مدل موهای مامانم ، بهش گفتم مامانی موهاتو  (مدل گوجه ای ) دوست ندارم، موهاتو خرگوشی کن. من خرگوشی دوست دارم.شاکی

خلاصه خیلی از این اظهار نظر ها میکنم که بابام توی این هشت ساله یک صدم اون رو هم انجام نداده.از رنگ لاک و لباس بگیر تا چینش لوازم خونه.

الانه دیگه حافظه مامانم بیشتر از این یاری نمیکنه که از شیرین زبونی هام بنویسه، این آخر سالی هم که خودتون بهتر میدونین خیلی سرش شلوغه و همین که الان تونسته این پست رو جمع و جور کنه ، یه شاهکاره....پس فعلا این پست رو همین جا تمومش میکنیم تا سال بعد...

 

niniweblog.com

 

دوستان گل و مهربون و همراهان همیشگی از اونجایی که این پست آخرین پست سال 93 ما خواهد بود همین جا از همتون حلالیت میخوام 

امیدوارم سال 1394 یکی از بهترین سالها برای شما و عزیزان تون باشه ، سالی همراه با سلامتی و شادی

لطفاً لحظه تحویل سال ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنین

دوستتون داریم

محبتمحبت

گل عشق ما مهراد تا این لحظه ، 2 سال و 9 ماه و 8 روز سن دارد

نوشته شده در پنجشنبه 28 اسفند 1393ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد