مهراد لبخند زیبای خدا

مهراد لبخند زیبای خدا

شرح حال شازده مهراد

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

عکس خوش آمدگویی به وبلاگ

 

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مامان مهری


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

این پست یه رمز جدید داره.در صورتی که براتون ارسال نشده لطفاً پیغام بدین تا در اولین فرصت رمز براتون ارسال شه.


نوشته شده در شنبه 10 بهمن 1394ساعت 12:51 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

از خواب بیدار شدم. خیلی آروم از تخت پائین میام و یواشکی میرم توی حال ، دستهامو  از پشت دور گردن اش حلقه میکنم و میبوسم اش ....بغل

لذت دیدن لبخند اش یکی از خوشی های این روزهای منهمحبت.

ساعت 7 و 45 دقیقه صبحه و مامان داره از ماشین پیاده میشه تا بره سر کار. " مامان مهری برو سرکار. من با بابا مهرداد ظهر میایم دنبالت." بای بای

ساعت دو و ربع ، بابا مهرداد اومده دنبالم . با ذوق و شوق به استقبال اش می رم و خودم رو تو آغوشش رها می کنم و خوش و بشی مردونه ... بعد از چند دقیقه هم آماده میشم تا دو نفری بریم دنبال مامان مهریعینک.

 و اما روز دیگه ای که ماشین دست مامان مهریه و  خودش اومده دنبالم. با گریه و زاری میرم تو جا رختخوابی قایم میشم که چرا بابا مهرداد نیومد!!!!!!!!!!!!!!!گریه

به خاطر کار بدی که انجام دادم چهره ای ناراحت داره. با شیرینی بچگانه بهش میگم ، بابا مهرداد لفاً خُوشال باش. بابا مهرداد دوست دارم. عاشقتممحبت.

روزی هزاران بار صداش می کنم. بابا مهرداد از بس که تکرار میشه ، خورده  میشه و یه    با میداد یا  با داد ، ازش میمونهخندونک.

هرکس برای بار اول میشنوه متوجه نمیشه که من دارم بزرگترین کوه پشت سرم رو صدا می زنم!!!! و تازه بعد از جانم گفتن بابا مهرداده که متوجه منظورم می شن .....چشمک

بعضی مواقع مامان مهری هم هوس میکنه بگه بامیداد... و اینجا ست که به غرور مردونه من بر میخوره و میگم بابا مهرداد درسته مامان! من که دیگه بزرگ شدم و  میگم بابا مهرداد ! انگاری هیچ کس غیر من جرأت نداره بگه بامیداد.نه

خلاصه و در یه جمله ....

محبت بوسمحبتبابا مهرداد عزیزم تولدت مبارکمحبتبوسمحبت

 

بعله امروز 29 دی ماه و تولد بهترین بابای دنیاستجشن.

 

توی پست قبلی گفتم که منتظر یه خبر خوشیم ...

به لطف خدا و با دعای شما دوستانمحبت  21 دی ماه خبر خوشمون رسیدجشن جواب آزمون وکالت اومدجشن بابایی من با رتبه 406 تو کانون مرکز قبول شدتشویق .این قبولی برای ما خیلی خیلی ارزشمنده. توی روزگاری که بازار بیمه خیلی خرابه و بابام استرس کاری زیادی رو تحمل میکنه. توی روزهایی که یه پسر بچه سه و نیم ساله توی خونه است که دوست داره با صدای بلند بازی کنه و نیاز به توجه داره. اونوقت تازه بین 22 هزار نفر شرکت کننده که خیلی هاشون جوون های مجردی اند که دغدغه زن و بچه ندارن نفر 406ام بشی برای ما که خیلی عالیهراضی. بابایی من ، خدایی خیلی هم براش زحمت کشید. یعنی کلاً روال کار مامان و بابای من یه جوریه که برای چیزی که میخوان باید خیلی زحمت بکشن ، برعکس بعضی ها که ابر و باد و مه و خورشید و فلک کارشون رو پیش میبره .

بازم تبریک ....

محبتبوسمحبتبابا مهرداد عزیزم مبارکت باشهمحبتبوسمحبت

مبارک مون باشه

جشن

پی نوشت 1 : آقا از اونجایی که هیچ کس پیدا نشد که زحمات مامان منو ببینهغمگین. من همین جا از طرف بابا مهرداد از مامان مهری که توی این مدت همراه و رفیق اش بود و سعی کرد که محیط خونه رو برای درس خوندن آروم نگه داره، تشکر ویژه میکنم بغل بقول مامانم پشت هر مرد موفقی یه زن خوبه راضی ( برا خودمون نوشابه باز میکنیم )

پی نوشت 2 : با عرض شرمندگی همین جا از یه سوتی هم که پارسال در این چنین روزهایی داده بودیم، پرده برداری می کنیم گیج  اینکه تولد بابایی من 29 ام دی ماهه ، ولی مامان من تاریخ تولد رو 28 ام دی ماه اعلام کرده بود و خیلی هم سرخوش و بی خبر از همه جا 28 ام براش تولد گرفتخجالت.

الان حتما پیش خودتون میگین ایـــــــــــــش عجب زنیه !!!! بعد هشت سال زندگی هنوز تاریخ تولد شوهرش رو نمیدونه؟؟؟؟؟سوال

خواهشاً قضاوت نکیندنه. این ماجرا یَک قصه ای داره.

ماجرا از اونجا آب می خوره که تاریخ تولد واقعی بابا مهرداد 29 دی ماهه ولی توی شناسنامه اش 28 شهریور ماه ثبت شده. که این 28 و بزاریم کنار ماه تولدش یعنی دی ماه میشه تاریخ تولد پارسال بابای من خندونک  اون موقع که بابا مهردادم نوزادی بیش نبوده و خواستن براش شناسنامه بگیرن تولدش رو یه 4 ماهی آوردن جلو ، خوب ایرادی نداره بلاخره یه توجیهی داره ولی نمی دونم چرا 29 رو کردن 28 ! دلخور

آقا یا خانومی که تو ثبت احوال نشستی بنظرت 29 شهریور چه ایرادی دارهشاکی !!؟؟؟؟ فکر همسر آینده این نوزاد رو نکردی که ممکنه ضایع بشهخجالت 

 

تولد بابا مهرداد و شنیدن خبر قبولی اش ما رو به فکر انداخت تا در نزدیکترین شب جمعه به تولد اش یعنی پنج شنبه یکم بهمن ماه مهمونی بگیریم و کنار اقوام نزدیک مون خوش باشیم. ان شاله در پست بعدی با کلی عکس از مهمونی مون در خدمتیم . 

* امروز صبح ساعت 7 و نیم آقا مهراد می فرمان : مامان چرا مهمونامون نیومدن. الان میان؟ من میخوام با بچه ها تو اتاقم بازی کنم.چشمک

با آرزوی روزهایی خوش برای شما دوستان عزیز تا پست بعدی به خدا می سپارمتون.

یا علی مدد

 

نوشته شده در سه شنبه 29 دی 1394ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

برای مادر مهربونم لطفاً با همون رمز قبلی وارد بشین


نوشته شده در سه شنبه 22 دی 1394ساعت 12:22 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

دی    ماه   سلام 
لطفا کمی مهربانتر از آذر باش
پر از خبرهای خوب 
اتفاق های دوست داشتنی

پر از برف و روزهای سرد 
دست های گرم
چشم های مهربان
دی خوب ،
خوش آمدی ...

امیدوارم ماه دی
ماهی ناب،
شاد،
سرشار از اتفاق های
 خوب و خوش
همراه با سلامتی
برای همه باشه

 

سلاااام دوستان عزیز

آذر.....

اوووووووووووووم . بذار ببینم چطور بود... 

چه زود گذشت !!!!!!

امسال آذر ماه روزهای بارونی و برفی قشنگی داشت. در کنار این روزهای قشنگ ، روزهای سخت هم داشت ولی خداروشکر قشنگی هاش اونقدر زیاد بود که نذاشت سختی مریضی اذیتمون کنه.

توی این ماه دو سری مریضی  و تب داشتیم یکی اوایل آذر که یه سرما خوردگی معمولی بود و یکی دو روزه برطرف شد. و دومی هم دقیقاً روز قبل ازتعطیلات آخر ماه صفر ...

تصور کنید الان اواسط آذر ماهه و از کار هر روزه خسته شدی، از اینکه هر روز صبح زود بیدار شی و بزنی بیرون. دلت شدیداً تنگ شده واسه چند روز تعطیلی ، بی اختیار می گی کاشکی من هم معلم بودم. تقویم روی میز کارت رو بر می داری و دنبال نزدیک ترین تعطیلات می گردی. واااااای سه روز تعطیلی پشت سر هم ! 19 ، 20 و 21 ام آذر.... آخ جون.....

هر روز رو به امید این تعطیلات میری سر کار که یهویی یه ویروس از خدا بی خبر  دقیقاً روز 17 ام  سر و کله اش پیدا میشه و تشریف میاره خونه ما. مامان مهری تب و لرز شدید می گیره و هی داره به خودش لعنت می فرسته که چرا باز تو قوانین نا نوشته رو فراموش کردی و الکی واسه خودت برنامه ریختی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  چهارشنبه هم سر کار نمیره.

از طرفی من هم تب کردم و حال خیلی خوبی ندارم. تبم با دارو به سختی کنترل میشه.

خلاصه تعطیلاتی که کلی براش برنامه چیده بودیم هم اینجوری گذشت. 

توی آذر ماه بدلیل سرد بودن هوا خیلی بیرون نرفتیم و بیشتر خونه نشین بودیم و فقط دوبار رفتیم سرزمین سحرآمیز.


این بار هم حسابی خوش گذشت ولی دیگه بازی ها تکراری شدن و اینار باید یه شهربازی جدید رو تجربه کنیم. 

این الاغه به نسبت بازی های دیگه تکون های شدیدی تری داشت و باعث شد که خیلی بیشتر  کیف کنم. چند باری که رفتیم بازیگاه تمام مدتی که سوارش شده بودم همین جوری ذوق داشتم و با هیجان می خندیدم.

این هم یه عکس دیگه تو روزی از روزهای آذر ماه داخل کمد جا رختخوابی  خونه مادر جون اکرم اینا .....!

شاید اینجا این سوال براتون پیش بیاد که مهراااد !!!! توی کمد !!!! مگه داریم؟؟؟مگه میشه؟؟؟

 باید خدمتتون عرض کنم که بله. داخل کمد رختخواب های خونه مادر جون اکرم ،خیلی بزرگه یه فضای 1 * 1.5 متر داره که یه جورایی اتاق من حساب میشه و اکثر مواقع من اونجا مشغول بازی ام.

یه شال انداختیم سرمون و شدیم مامان مهری ، به همین راحتی....!خندونک

جالب اش اینجاست که مامان مهری رو هم به شکل پسر بچه ای شیطون تصور می کنم و بهش میگم: پسرم تلفن رو بده می خوام با بابات صحبت کنم! تعجب

 امان از این بچه شیطون که فقط می خواد عکس بگیره.

انگاری این خصوصیت مادرانه که حین کار،  زیر چشمی همه جا رو زیر نظر دارن و به همه چی حواسشون هست در این مامان مهری هم موجوده!  

خوب به چشمهاش نگاه کنین که چجوری عکاس رو زیر نظر گرفته و در عین حال با تسبیح ها بازی میکنه.

محبت

از اونجایی که توی بازی قبلی خیلی خوش گذشته بود . ساعتی نگذشته که اینبار با مقنعه مامان مهری و شکل و شمایلی تازه و مادر فسقلی که تازه از سر کار اومده.!

محبت

یه شب دیگه هم رفته بودیم طبقه بالا خونه عمو میلاد 

توی این ماه یه سری درافشانی های خاص داشتیم انگاری دکمه تکرارم رو زده باشن . 

تقریباً روزی 400 بار مامان مهری ، بابامهرداد رو صدا میکنم. اینقدر هم روی دور تند صدا میکنم که شده ماما مِه ای و بامهداد خندونک.

تقریبا روزی 50 بار میگه دوست دارم

روزی 20 بار میگه عاشقتم.

روزی ده بار هم  میگم مچکرم. مچکرم که منو آوردی دستشویی. مچکرم که اومدی اتاقم.

یکی از کارهایی هم که این روزها خیلی علاقه به انجامش دارم بازی توی اتاق خودمه البته فقط و فقط دسته جمعی. وگرنه از جلوی در اتاقم رد نمیشم.

این روزها به مدد انیمیشن زیبای هواپیماها ، آمبولانس و ماشین زباله جاشو به هواپیما و هلی کوپتر داده و هواپیماهایی که تا حالا فقط داشتن خاک می خوردن تبدیل به اسباب بازی محبوبم شدن. وقتی هم که هواپیما کم میارم . گیره های لباس به کمک میان.

 

" بزن بریم رفیق " هم ، تکیه کلام این روزهای منه که از همین کارتن هواپیما ها یاد گرفتم.

دیگه براتون بگم اندر احوالات این روزها اینکه

غلط گیر خانواده هم شدم و با افتخار به همه یادآوری میکنم که من بزرگ شدم و لفاً کلمات رو درست بیان کنید .!

مثلا به مادرم میگم نگو دوزونده کنیم بگو بدوزیم. من دیگه بزرگ شدم.

نگو رکا بگو رها

اما نمیدونم چرا هنوز هم به پرتقال میگم پِختُغال ؛ بپزیم رو می گم بِپُخیم.خندونک

خلاصه این که این روزها داره مثل برق و باد میگذره و من کلی بزرگ شدم و مامانم هم که دیر به دیر خاطراتم رو مینویسه....

دیگه همین....

عرضی نیست...

بدرود.بای بای

دوستای گلم توی این ماه منتظریم....

منتظر یه خبر خوب. لطفاً برامون دعا کنید محبت

نوشته شده در پنجشنبه 10 دی 1394ساعت 12:00 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستای گلم نمیدونم چرا فعلاً مطالب رمزدار وبلاگ باز نمیشن. لطفاً شما هم امتحان کنید.


نوشته شده در يکشنبه 1 آذر 1394ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
 

بعضی وقت ها که داری توی کمد ، لای خرت و پرت ها دنبال یه چیزی میگردی و فکرت حساااابی مشغوله که " پس من اینو کجا گذاشتم؟ "  یهویی چشمت می خوره به یه کارت قدیمی ، یه یادگاری بی ارزش ولی عزیز که حالتو عوض میکنه و چشم به هم بزاری می بینی ساعت هاست نشستی و داری گذشته ها رو ورق می زنی . یه لحظه به خودت میای و میگی "من دنبال چی میگشتم؟؟؟!!! "

 

تا حالا به آلبوم های قدیمی خوب نگاه کردین. عکس هاشو دیدین. یکی بزرگ و یکی کوچیک. یکی از زیارت و یکی دیگه عروسی . چند نفر کنار هم وایستادن و چیلیک. طرف داشته ناهار می خورده یکی دیگه ازش عکس گرفته. یه بچه تو عکس داره گریه میکنه همین جوری عکسو گرفتن. مثل الان نبوده که هی بری تو menu و ببینیش. یه حلقه 24 تایی یا 36 تایی نگاتیو بود که اگه فیلم درست جا انداخته بودن و کسی تکون نمی خورد و  نور نمی دید احتمال می دادیم که عکس خوبی از آب در بیاد. حتما هستن کسایی تو فامیل شما هم که میگن عکس های عروسیمون سوخت! (البته منظورم از سوختن آتیش گرفتن نیستا ) عروس های دهه هفتاد می دونن چی میگم. انگاری چون تعداد عکس ها محدود بود پر بود از آدمیزاد.اینجوری هم نبود که هرکسی برا خودش دوربین داشته باشه . همه از فرصت بودن جلوی دوربین استفاده میکردن برای ماندگار کردن خودشون. 

شاید بخاطر همینه که دیدن آلبوم های قدیمی فوق العاده لذت بخشه. با تماشای اونها با بچه ها بزرگ می شی و با بزرگ ها پیر ....

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان 1394ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
 

سلام.

حالا دیگه نزدیک صبح یه کوچولو سوز هوای سرد پائیزی قلقلکمون میده و آی حال میده خودتو بکشی زیر پتو و حتی شده یه کوچولو بیشتر بخوابی.

درخت ها هم که لباس پائیزی تنشون کردن و برگ هاشون رو فرش زیر پای رهگذرا میکنن...

 مهر هم اومد و تو خیابون هر طرف رو که نگاه میکنی لوازم و التحریره و کیف های رنگی رنگی ... 

همتون میدونین ، خریدی که پدر و مادر برای بچه شون انجام میدن خیلی خیلی لذت بخشه حتی از خرید برای خودشون هم شیرین تره. وقتی که برای بچه ات خرید میکنی و خوشحالی رو تو چشماش میبینی . میبینی که به زور  کشان کشان خرید هاشو گرفته دستش و تا قله قاف هم که بگی باهات میاد و  اصلاً هم احساس خستگی نمیکنه و هر چند وقتی هم یه نیم نگاهی به خریداش میکنه خیلی شیرینه. ولی همه اینها توی شرایطی اتفاق می افته که جیب هات خالی نباشه . اون وقت دیدن کیف های آویزون از مغازه ها  و دفتر های رنگ و وارنگ و مدادهای ردیف شده کنار هم برات بزرگترین عذابه. چه عذابی برای یه پدر از این بالاتر که غم نداشتن رو تو چهره بچه اش  ، اشک خواستن رو تو چشمای بچه اش ببینه ، ولی نتونه پاک کنه.

چه بغضی از این بالاتر که مادری یه کیف مدرسه رو قیمت میکنه ولی مجبوره به بهانه ای بچه اش رو از مغازه بیرون ببره.

اصلا چه غمی بالاتر از اینکه بچه ای نتونه بره مدرسه حتی اگه شده با یه کیف کهنهغمگین.

یادمه پارسال بود که یه آقایی تو تاکسی تعریف می کرد که برای خرید لوازم التحریر نمیتونه بچه ها رو بیرون بیاره. چون بچه ها با دیدن لوازم التحریر فانتزی دلشون میخواد و توان نه گفتن به بچه ها رو هم نداره و اینجوری خودش با قیمت پائین تری فقط مایحتاج ضروری رو براشون میخره و بچه ها بهانه نگیرن.

خدایا بچه ها فرشته اند.

پاک اند.

معصومند.

به کدام گناه نکرده باید محروم بشن و رنج بکشن.؟

ای کاش با همدیگه یه کم مهربون تر باشیم غمگین تا دیگه هیچ بچه ای طعم حسرت رو نچشه.

*******

خرید مهری (مهر ماهی ) 

مامان من اصلا قصد خرید کیف رو نداشت و پیش خودش می گفت بزار این تب و تاب خرید های مهر بخوابه بعد سر فرصت میایم خرید.  طی روزهایی که می رفتیم بازار ، من با دیدن کیف های طرح مک کوئین چنان ذوقی میکردم که نگو و این جوری بود که طرح روی کیفم رو هم انتخاب کردم و هر بار که از جلوی مغازه ای رد میشدم به مامانم میگفتم مامان برام کیف مک کوئین بخر.

 

دیدن ذوق من باعث شد که مامانم هم خوشش بیاد و یه چند جایی قیمت بگیره. ولی از طرف دیگه اصرار های من  باعث شد که مادرم از این فرصت برای بالا بردن تحمل و حرف شنویی من استفاده کنه و هر بار در جوابم میگفت پسرم این کیف بزرگه . این کیف قشنگ نیست و بیا بریم خریدهامو بکنم و از این حرفها....

که ناگهان قانون نانوشته ای به ذهنش رسید که آقا قحطی در راه ! و پس فردا که ما میایم بازار و قصد خرید میکنیم قحطی کیف مک کوئین میاد.! از اونجایی که  من هم  پسر خوبی بودم و حرف گوش کن  راضیتصمیم بر خرید کیف شد. 

به داخل مغازه رفتیم و از میون دو تا کیف مک کوئینی که به قد و قواره من میومد  یکی رو انتخاب کردم که از شانس ما آخرین رقم موجودی مغازه از اون رنگ بود. بعدش ، کیف به دوش، مادر بزرگ و مادرم آی منو پیاده به این مغازه و آن مغازه بردن!!!!!!

و این هم مهراد راضی از خریدش جشن

امان از خرید خانومها ! گریه

 

خونه تکونی

خانومی که شما باشی ما برای عید اینقدر خونه تکونی نکرده بودیم. خسته بالاخره طلسم اتاق بابا مهرداد هم شکست و حسابی تکانده شد. 

هیچ چیز بیشتر از این آشفتگی ها به بچه ها حال نمیده. وقتی که از وجود میز آرایشی که کشوهاش در اومده استفاده کنی و خودتو به همه جا بمالی.

تازه هر وسیله ای که به خاطر بودن داخل کشوها تا حالا از چشمت دور مونده بوده هم دراختیارت باشه.

لطفاً یه نیم نگاهی هم به شلوار خاکی من داشته باشین.خجالت

و حالا تغییر جا می دم.

رنگ بازی

مدتی بود بخاطر خونه تکونی ها و مشغله زیاد ، گَلَمو و هنگ هام از دید من پنهان شده بود  تا چند روز پیش که پیشنهاد رنگ بازی مامانم منو ذوق زده کرد. یعنی از معدود مواقعی که خیلی راحت لباس های من عوض میشه همین موقع قبل از رنگ بازیه که مامانم میخواد لباس رنگ بازی تنم کنه . 

چند وقت پیش که بابا و مامانم فوم تشک های مبل هامون رو عوض کردن با دورریز اونها مامانم انواع اشکال هندسی رو درست کرد و این مثلث هم از همون هاست که ازش به عنوان مهر استفاده می کنم.

این هم کاردستی مامان و بابام با فوم های دور ریز .

 سرما خوردگی مهراد اولین روز پائیز

مادرم یه روزی با حسرت گوش میکرد و یا تو وبلاگ دوستامون میخوند که بچه ها خیلی راحت دکتر میرن و دارو میخورن و غافل از اینکه  سنشون رو نپرسیده و یا سن شمار بالای وبلاگشون رو نخونده که ببینه هر کدومشون حداقل یه هفت یا هشت ماهی از من بزرگترن ....

حالا بعد از گذشت چند ماه  درست اول مهر ماه آبریزش بینی شدید و کمی تب به سراغم اومد و ما رو راهی  بیمارستان کرد و باز هم مامانم به یه آرزوی دیگه اش رسید. ( عجب آرزوهای کوچیکی ) !

بعد ورود به مطب دکتر خیلی آقا  جلو رفتم ،معاینه شدم و  خداحافظی و خارج شدیم . به همین راحتی سکوت

تازه توی خونه هم به مامانم میگم شربتمو بده بخورم خوب بشم. 

لازم به ذکره این واقعه همچون توپی صدا کردو از طریق خبر گزاری های داخلی(نسوان پرس )به اطلاع همگان رسانده شد که آقا مهراد قله دیگری از قلاع مردانگی رو فتح کردهخندونک و آی من در این مسئله جدی هستم که برای همه تعریف کنم که تب کرده بودم و رفتیم دکتر و شربت میخورم....

تازه ، شربت هشت ساعته را با وجود تلخی اش مدام تو دست  میچرخونم و هر ساعت دوست دارم یه قلوپ بخورمخندونک

ارتعاشات این واقعه باعث شده بعد از گذشت دوره بیماری بر خلاف گذشته شربت مولتی ویتامین رو هم با روی باز میل کنم. 

ما اینیم دیگه.!!!!!!!راضی

این هم چیدمان جدیدی از ماشین ها !

 

 

کوتاهی موی مهراد

مدت ها بود که وقتی به مغازه های اسباب بازی فروشی می رسیدیم موتور سیکلت ها خیلی برام جذاب بنظر میومد . ولی هر بار با هر تقاضای برا من موتور پلیس بخر ، مامانم جواب میداد اگه اجازه بدی موهاتو دایی کوتاه کنه  میایم برات می خریم ما رو متقاعد می کرد که الان موقع خرید موتور نیستسکوت. این بارها و بارها تکرار شد تا اوایل مهر ماه دیگه مادرم از بلندی موهام و موهایی که تو چشمم میومد کلافه شد و موهامو به دایی مهدی سپرد. هر چند که اولش خیلی همکاری نکردم ولی بلاخره راضی شدمخجالت.

این هم عکس قبل و بعد کوتاهی در کنار هم....

و اما موهای من کوتاه شد ولی از موتور خبری نشد ! تا فردا صبحش در قالب پرسشی مهم از مادر بزرگم دلیل ننخریدن موتور با توجه به کوتاهی موهام رو پرسیدم ...

مادر جون اکرم من یه حرفی با شما دارم....

مادر جون ، چرا مامان مهری برای من موتور نخریــــــــــــــــد ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!تعجب

موهای منو که دایی میتی کوتاه کرد !!!!؟؟؟؟؟سوالسوال

آقا این شد که ما بعد از ظهرش به اتفاق مادربزرگ  و مادرم رفتیم یه موتور به انتخاب خودم خریدیم.راضیراضی

یه بازی جدید

 

..بنظرتون این عکس ها یعنی چـــــــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

. این بچه کجا رفته ؟

.

.

.

.

بله تصاویری که بالا مشاهده فرمودین پسریه که تا کمر ، زیر کابینت  رفته تا بتونه ظرف ماست رو از اون زیر دربیاره و درنهایت  کمی ناراحته که نتونسته و دستش رو میزاره روی صورتش تا از دید عکاس پنهان بشه...

و حالا در ادامه  ، راه حلش رو پیدا کرده.

و راه حل دوم با پاهاش !!

این همه تلاش اصلاً برای چیه ؟؟؟

برای اینه که ما با ظرف های ماست و شیر  یه بازی شبیه بولینگ انجام می دیم. 

اونها رو میچینم و یکی من و یکی مامانم به نوبت با توپ می زنیمشون. یه بازی حرکتی که هیجان آوردن توپ باعث میشه من دور خونه ده بار بچرخم.گیج

سرزمین سحرآمیز

جمعه سوم مهر ماه به همراه افسر خاله و امیر حسین و امیر مسعود جان رفتیم سرزمین سحر آمیز.

این بار هم مامانم شاهد تحول دیگه ای بود و این که من خودم بازی ها رو انتخاب میکنم و ترسی از بازی های چرخشی در ارتفاع ندارم. قبلاً من اصلاً دلم نمیخواست سوار این قبیل وسایل بشم و توی شهر بازی ها فقط سراغ وسایل حرکتی ساده ( مثل همون سکه ای های قدیم  که جلوی مغازه ها میزاشتن و فقط بچه ها رو تکون میداد ) می رفتم و این بار فقط یه اتوبوس سکه ای سوار شدم.

از حالت دستهام که مشت کردم کاملا مشخصه که این اولین باریه که سوار این جور اسباب بازی ها میشم.

بعد هم این قطاره که به انتخاب خودم سوار واگن سبزش شدم.

اینم از هلی کوپتر...

حالا این سنجابه .....

حالا یکی بیاد جلو منو بگیره. بازیگاه داره تعطیل میشه.!!!!!

 

خلاصه اینکه فصل عوض شد و خلق و خوی ما هم کلی  عوض شد . این روزها خوشحالی مامانم برام خیلی مهممه و وقتی کار بدی میکنم از نگاه مادرم متوجه ناراحتی اش میشم و بلافاصله عذرخواهی می کنم و سریع می پرسم مامان خوشحالی عذر خواهی کردم؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان خوشحالی مسواک زدم؟؟؟

مامان خوشحالی پی پی مو خبر دادم؟؟؟؟

مامان خوشحالی لباسمو پوشیدم؟؟؟؟

مامان خوشحالی حرف بد نزدم؟؟؟؟

مامان خوشحالی شربت هامو خوردم ؟؟؟؟

این جوریه که مامان من تبدیل شده به یه آدم کلاً سرخوش ...دلغک

خوشی هاتون پایدارمحبت

 

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر 1394ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز ، همون رمز قبلیه است.


نوشته شده در سه شنبه 7 مهر 1394ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
 

سلام . امروز هم بعد از کلی تاخیر با یه پست از درفشانی های شازده درخدمت تون هستیم. شهریور ماه خیلی خیلی قشنگیه بخصوص اگه مادرت هم شهریوری باشه ! ولی همیشه سرمون  بخاطر کارهای پاییزی مثل خونه تکونی و جمع کردن آذوقه توی فریزر خیلی خیلی شلوغ میشه. حالا یه مسافرت هم بهش اضافه بشه که دیگه چه شود....خسته  

قول میدم به زودی زود یه پست با کلی عکس از مسافرت مون بارگذاری بشه .آرام

خوب بریم سراغ موقعیت هایی که این روزها توی زندگی ما پیش میاد و حرفهایی که وقتی از زبون یه پسر سه ساله جاری میشه همه رو متعجب میکنه . حرفهایی که گاهی اوقات مامانم رو میترسونه و بفکر میندازه که نکنه راهی که برای تربیت بچه اش در پیش گرفته اشتباهه؟؟؟؟ غمگینحرفهایی که حتی مادرم بخاطر نداره خودش برای یکبار هم که شده به زبون آورده باشه.!!!دلخور

ناگفته نماند که گاهی اوقات هم این کلمات اونقدر قشنگ شکل احساسات زیبای مادر و فرزندی رو به خودش میگیره که مادرم توان کاری جز سجده شکر نداره. محبت  این روند باعث شده که مادرم به این نتیجه برسه که بچه ها توی این سن مثل هوای بهار پاک و لطیفن و توی غرش و خشم شون هیچ کینه ای نیست و دقیقه ای نمیگذره که رنگین کمان زیبای عشقشون قد می کشه و یکی از زیباترین عجایب طبیعت رو نشون میده.....

امیدوارم همه بچه های سرزمینم و همه بچه های دنیا همیشه با شیرینی طعم امید و صلح و آرامش بزرگ بشن. چیزی که حق اونهاست و نه زندگی که به اجبار بهشون میرسه.

موقعیت : مادری  در حال لباس پوشوندن به پسرشه که :

من : مامان مهری شما به من اهمیت نمیدی، بابا مهرداد به من اهمییت میده...

مامان مهری : چـــــــــــــــــــــــی!!!!!!!!تعجب آقا مهرااادعصبانی

من : ببخشید بابا مهرداد به من اهمیت نمیده. شما به من اهمیت میدی.خندونک

یعنی سرعت تغییر رنگ در حد نور!

**********

 

موقعیت : یه پسرک که  پاش  رو پشه زده  و مادری که میخواد از پسرش دلجویی کنه.

مامان مهری: پسرم پات چی شده؟؟؟

من : فکر کنم یکم عفونت کرده...

مامان مهری :سوالتعجب عفـــــــــونَت !!!!! 

آخه عفونت رو کجای دلم بزارم!

***********

موقعیت  : مادری از حموم در اومده و در حال خشک کردن موهاشه

من : مامان مهری عافیت باشه.

مامان مهری :محبتمحبتمحبت سلامت باشی . انشاله حموم دامادی شما باشه

من : حموم دامادی شما هم باشه مامانی.

مامان مهری :خندونک

از چشم بابا مهرداد بدور !

**********

موقعیت :  مادری زوم کرده در موبایل و پسری در حال بازی

من : مامان مهری عزیز دلم ، دخترم ، چشات چرا اینجوریه؟

مامان مهری : چجوریه پسرم؟؟؟

من :اینجوری شاکی (مدل چشمای اخمو )

ضعیفی چشم هم دردسریه !!!

*************

مهراد در حال بدو بدو : مامان  مهری  ، آربوم رفت .

مامان مهری : آربووو!!!!!!!!!!! (کمی صرف فسفر)  آهان آبرو

من : آره دیگه . آبلوم رفت

*********

چیــاغ قیمز شد ایستا میکنیم.

چیـاغ زرد شد احتیاط می کنیم.

چیــاغ  سبز شد حرکت می کنیم. 

آرام توصیف یه پسر سه ساله از چراغ راهنمایی

**********

در پی پروژه حذف و جایگزینی کلمات زشتی که گه گاه به زبونم می اومدخجالت. این روزها موقع عصبانیت و یا هیجان شدید کلمات جالبی میگم که بیشتر باعث خنده مامانم میشه.

کلماتی مثل : پیرمرد ، مرد حساب و بی گناه !

نمونه اش به مامانم میگم دختره بی گناه !گیج

خدا رو شکر مدتیه که دیگه کلمات زشت رو به زبون نمی یارم.

**********

یادآوری : اگه می بینین که این پست پر از عکسه به مدد حضور خاله سحره . نمیدونم چرا وقتی خاله سحر میگه مهراد وایستا یه عکس بگیرم ، میخکوب میشه . پدر و مادر بیچاره اش بگن هزار جور قر میاد.!!!!

تصاویر بالا مربوط میشه به یه روزی که رفته بودیم خرید .  یه فوم دستشویی و بازکننده گره مو هم  خرید های من بود که تا آخر توی دستم بود و توی عکس ها کاملاً مشهوده.

دلیل ایستادن من هم جلوی تلویزیون که دیگه توضیح نمی خواد.چشمک مک کو ئینی هاش درک میکنن.!خندونک

 

 

مامانم بعد از سختی هایی که برای ارسال عکس و دریافت الگو ، برای دوختن لباسش تو  عروسی عمو میلاد کشید  تصمیم گرفت که یه گوشی جدید بگیره . الان هم  مدتیه که وارد گروه های مجازی آشپزی و سلامت روح و خیاطی شده .

با وجود اینکه بعضاً مطالب مفیدی در این گروه ها به اشتراک گذاشته میشه ولی وقت زیادی رو هم می گیره. 

عکس هایی رو هم که بالا ست مربوطه به روزی که بابام  رفته بود تهران . مامانم با این وعده که قراره عکس هارو برای بابام ارسال کنه ، با ژست هایی به انتخاب خودم عکس ها رو گرفته و  برای بابام فرستاده. 

 

و باز هم هنر های خاله سحر مهربون

بدبو تو این ماه هر جمعه برنامه تمیز کاری یه اتاق رو داشتیم تا اینجا هم فقط اتاق خواب بابامهرداد مونده که اون هم به خاطر وجود تخت دونفره کار خیلی سختیه. خسته حالا این وسط یه پسری هم مثل من پیدا میشه که توی خونه تکونی ها عینک های آفتابیش رو پیدا کرده و دو تا دو تا به چشم میزنه و برای دوربین این شکلی مامانش میخنده. 

 

 

این پازل فومی حروف انگلیسی هم این وسط بیرون اومد .(این پازل رو وقتی من اصلا وجود نداشتم مامانم از قشم برام خریده بوده ) 

 

 

حالا علاقه من به حروف انگلیسی هم بیشتر شده و مدام حروف رو در میارم میبرم پیش مامانم و میگم : مامان ، این نوشته اش چی بود؟؟؟؟

این روزها زبان های خارجی منو بشدت تحت تاثیر قرارداده و به خاطر دیدن برنامه کودک های به زبان ترکی استانبولی کمی هم زبان ترکی یاد گرفتمگیج

در نتیجه شمارش اعداد من شده  وان  ، تو ، تری ، بیر ، ایکی ، اوچ  خندونک

مامان من با سی و خورده سال سن هنوز نمیتونه به ترکی بشمره و داشته باش من سه ساله میگم : بیر ، ایکی  ،  اوچ ، درد ، بش ....راضی

 

ممنون که همراه ما بودین

امیدوارم روزهای پائیزی قشنگی داشته باشین محبت

نوشته شده در يکشنبه 29 شهريور 1394ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

بمناسبت هشتمین سالگرد ازدواج


نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد 1394ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط مامان مهری |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد