مهراد لبخند زیبای خدا

مهراد لبخند زیبای خدا

شرح حال شازده مهراد

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

عکس خوش آمدگویی به وبلاگ

 

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مامان مهری

دیالوگ های مهرادی :

موقعیت : روی تخت و قبل از خواب

مهراد خان : مامان چیشاتو ببینم ....

مامان مهری : زیبا

مهراد : (چند لحظه تامل و تفکر متفکر ) ، مامان چیشات شکسته

مامان مهری : تعجب چرا عزیزم ؟

مهراد : اشاره به مویرگ های داخل چشم (ببین مامان شکسته ، قیمِز شده )

مامان مهری :محبت قه قهه

******

موقعیت : نشسته کنار هم در حال صحبت

مهراد : مامان مهری هیچ وقت اعصابتو خود نکن. من  خیلی نالاحت میشم 

مامان مهری : روی ابرا  متنظر خوشمزه

******

موقعیت :  در حال خوابیم و بابا مهرداد از شدت خستگی پشتش رو کرده و خوابش برده 

مهراد  : مامان من خیلی ناراحت میشم بابایی پشتش رو میکنه.

مامان مهری : عزیزم بابایی خسته بود خوابیده.

مهراد  : مامان من یه چیزی رو فهمیدم.! من به بابا احتماد ندارم. من به شما احتماد دارم!!!!

مامان مهری : اعتماد!!!!!تعجب

******

موقعیت : بعد از کمی صحبت و رفتن به دستشویی با زور 

مهراد  : چه مامان بدجنسی دارَرررررَم من 

مامان مهری : شاکی

******

موقعیت :تو خیابون پا به پای مامانم برای خرید پارچه و سایر ملزومات دوخت لباس

مامان مهری : پسرم بیا بریم برای عروسی عمو ،  مامان لباس بخره.

مهراد  : مامان مهری بریم دامن بخر ، من پولشو به آقاهه بدم محبت 

******

موقعیت : مامان در آشپزخونه و مهراد داخل اتاق

مهراد  : مامان مهری بیا 

مامان مهری : چشم عزیزم

مهراد  : مامان مهری صد بار گفتم بیا تو اتاق من ، نیومدینه

و تکرار همین ماجرا وقتی بابا مهرداد شب از سر کار میاد.

مهراد  : بابا مهرداد بیا من یه چیزی رو برات توضیح بدم.من صد بار به مامان مهری گفتم بیا اتاقم نیومد!دروغگو

******

جدیداً کلمه چیزی رو خیلی استفاده میکنم.وقتی گرسنه میشم یا مطلبی رو میخوام تعریف کنم و یا 

 مامان مهری یه شیری ،چیزی میدی من بخورم.

 مامان مهری یه وانتی ، چیزی برام میخری؟

مامان مهری بیا یه چیزی برات توضیح بدم !

******

موقعیت : یه لیوان آب رو از یخچال گرفتم و خوردم. توجیه برای لیوان دوم  ، رو به بابا مهرداد

مهراد  : بابایی این آبه غیرت نداشت  ، یه لیوان آب هَخ (یخ) برام میاری ؟

بابامهرداد : تعجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

******

بعد از کلی قسم و آیه و ناز کشیدن مامان مهری میگه بیا بریم دستشویی...

مهراد  : بگو  پسرم ، جون مادرت بیا بریم دستشویی 

مامان مهری : مهراد پسرم جون مادرت بیا بریم دستشویی

مهراد  : بگو جون بابات بیا بریم دستشویی

مامان مهری : جون بابات بیا بریم دستشویی. !!!!!!!!!!!!

مهراد  : خرامان به سمت دستشوییخندونک

******

بعد از کلی اصرار از طرف مامان مهری لباسم رو پوشیدم و کمی هم دلخور از اینکه چرا به من اجازه نداده بدون شورت باشم.

من : بابایی بیا یه چیزی رو بگم . من فهمیدم مامان مهری زندگی منو خراب کرده.

بابا مهرداد: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی مامان مهری  بعد از گفتن این جمله نمیدونست  گریه کنه گریه، بخنده خنده ، لهم کنه بغل، بخوره منو خوشمزهیا خونسرد باشهسکوت....

******

نازنین زهرا از طبقه بالا دو تا بستنی آورد ،داد و رفت.

بعد از چند دقیقه....

 مامان مهری مگه نازنین زهیا با من گَهر (قهر) بود نیومد  باهام بازی کنه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

******

موقعیت : مامان مهری دراز کشیده و بابا مهرداد داره موهای مامان مهری رو اتو میکنه 

مهراد :سوال 

مهراد بعد از چند دقیقه : بابا مهرداد داری چی کار میکنی ؟ !!! مامان مهری موهات میسوزه ها. دردت نمیاد؟

بابا مهرداد : دارم موهای مامان رو اتو میکنم

مهراد : مگه مامان مهری پارچه است !؟!؟

******

این روزها هر روز صبح یه برنامه جدید داریم.

مهراد : مادر جون پمادی، چیزی داری بزنی پای من 

مائر جون : چی شده گلم؟

مهراد: بابا مهرداد کولر رو روشن کرد ، پاهای من درد گرفت.

و روز دیگه ...

مهراد : مادر جون پیشونی منو میمالی ؟

مادر جون : چرا؟ 

مهراد : به بابام گفتم کولر رو روشن نکن ها. گوش نکرد. پیشونیم درد میاد.!

حالا گناه ما این بود که یه بار به آقا گفتیم روبروی باد کولر نخواب ، پاهات درد میگیره.

******

مهراد : ماااامااااان مهیییییییی 

مهراد : مامان مِهییییی

مامان مهری : جانم پسرم....

مهراد : مامان مهیی پس جوابت کو؟؟؟؟؟ (یعنی چرا جواب نمیدی) جوابتو بده به من.

******

مامان مهری نشسته و حسابی توی فکره

مهراد : مامان مِهیی به چی بفکر میکنی؟؟؟

مامان مهری : غرق در شادی از اینکه پسرکش معنی فکر و تو فکر بودن رو میفهمه.بغل

******

سناریوی هر شب ما موقع خواب

مهراد: مامان دلم برای مادرجون اکرم تنگ شده. مامان  وقتی شما و بابایی میرین سر کار ، من میرم خونه مادر جون اکرم صالحی اینا ... دلم برای شما تنگ میشه.

******

دیالوگ جدید مهراد بعد عروسی عمو میلاد

مامان مهری ایشاله عروسیمون باشه!!!!

******

جدیداً دو دوست خیالی دنیا و دانیال گهگاهی همبازی های من میشن. جالب اینجاست که مادرم هرچی فکر میکنه یادش نمیاد ما همچین اسامی رو تو اقوام و آشنایان داشته باشیم.آرام

******

مهراد : مادر جون اکرم صالحی زنگ بزن دایی، رها رو بیاره اینجا . من دیگه با رها دوستم. (البته هنوز رها ، اَکا تلفظ میشه.)

******

خصوصیات مهرادی :

 1 ) دو حالت دارم 100 و صفر .....

یعنی چی ؟یعنی این  . یعنی اینکه گاهی آنچنان مودب و لفظ قلم حرف میزنم که اطرافیان شرمنده میشن. نمونه اش همین چند روز پیش که خاله سحر داشت بهم عصرونه میداد . گفتم خاله سحر من خیلی شرمنده شما شدم داری بهم گذا (غذا ) میدی.! خدایی خاله سحر هم شرمنده این ادبم شده بود.....

گاهی هم آنچنان بی ادب حرف میزنم و الفاظ بد به زبون میارم که باز هم دیگران بخصوص مادر و پدرم شرمنده میشن. 

2) کلاً به حالت جیغ جیغ  و با صدای بلند حرف میزنم  هرچه قدر هم  مامان و بابام میگن آروم.... گوش من اصلا بدهکار نیست.  107.gif

3) " من خیلی عذر خواهی می کنم که به شما حرف بد زدم"  این جمله ای هست که بعد از به زبان آوردن حرفهای بد  و یا انجام کار بد میگم . خجالت

******

نقاشی های مهرادی :

این روزها علاقه شدیدی به نقاشی در من شکل گرفته اون هم با ماژیک....

دیگه کتاب ، ماشین ، فرش و حتی لب تاپ  از دست من و ماژیک هام در امان نیستن. سوت

 

در ضمن بین ماژیک ها علاقه زیادی به رنگ سبز دارم و معمولا اولین ماژیکی که دست میگیرم سبزه ....

 تفکیک جنسیتی به ماژیک های من هم نفوذ کرده!تعجب بطوریکه اگه مامانم بخواد نقاشی بکشه سریعاً ماژیک صورتی رو تو دستش جا میدم چشمک

این ها هم نمونه هایی از نقاشی  و رنگ آمیزی های من...

 

شاید انتخاب رنگ در این نقاشی درست نباشه ولی دقتی که در رنگ آمیزی خالهای بدن زرافه به  خرج داده شده برای مادرم جالبهراضی

و در این نقاشی هم  چشم و پاهای فیل 

یه سبکی از رنگ آمیزی هم هست که تموم قسمت ها رو یه دست رنگ میکنم. عین این قطاره...

و اما تشخیص درست رنگهای کیک طبق نمونه. (خطوط سبز رنگ بعداً به نقاشی اضافه شده)

و این هم رنگ آمیزی ماشین

و رنگ کردن جرثقیل

جدیت در نقاشی و صف ماشین ها برای رنگ شدن....!

یه خنده زورکی برای عکاس

گربه های مهرادی :

اواخر ماه مبارک رمضان بود که ما متوجه شدیم 4 بچه گربه توی حیاطمون زندگی میکنن. برای مامان من وجود یه گربه هم زیاده چه برسه به 4 تا  .  ولی لذت غذا خوردن گربه ها و بازیشون باعث شده که مامان من بهشون علاقه مند بشه و گاهی غذایی رو که برای من نگه داشته بده به گربه ها شاکی 

ا

 

گربه های ماکارونی خور! خدایی مامانم خوب گربه هایی بار آورده . حتی برنج و میرزاقاسمی هم خوردن.!!!!!

وجود این گربه ها یه مزیتی که داره دیگه حتی یه قاشق غذا هم دور ریخته نمیشه.

 

 

در آخر  هم پسرکی با دست های ماژیکی که این روزها  مستقل شده و روی تختش میخوابه محبتمحبت

 خیلی ممنون که این پست رو هم تا انتها همراه ما بودی بویژه شما دوست عزیزی که توی این مدتی که ما نبودیم جویای احوال ما شدی. محبت

امیدوارم بتونیم قدردان حضور گرمتون باشیم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد 1394ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

totalgifs.com aniversario gif gif 24.gif

 

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست

و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست. میلاد تو معراج دستهای من است

وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم ...

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . .

تولدت مبارک

سلام. 

یه چند روزی از تولدم داره میگذره ولی این مامان  من اصلاً حس نوشتن نداره .غمگین

آخه میدونین کلی زحمت کشید کیک درست کرد  ولی من استقبال نکردم و حتی یه دونه عکس هم با کیک نگرفتم و برای هیچ کدوم از مراسمات تولد هم همکاری نکردم  عصبانیو حالش خیلی گرفته شد گریه

خوب شما بگید الان بیاد عکس چی رو بزاره اینجا ؟ از چی بگه ؟

بگه از اینکه اصلا از فاصله یه متری کیک هم رد نشدم!خندونک

بگه از اینکه وسط مجلس بخاطر کادوهام کلی گریه کردم و همه رو جمع کردیم و گذاشتیم توی ماشین.! خجالت

بگه از اینکه کلی نق و نق کردم و اصلاً اون مهراد همیشگی نبودم.! شاکی

بجاش مامانم میگه خدا روشکر که تولد خیلی مفصل نگرفتیم ....

میگه دیگه از این به بعد به بهانه فلان و فلان ... ماهگی و هی چپ و راست از کیک و شمع خبری نیستاجازه تا حداقل تو روز تولد از دیدن کیک و شمع یه ذوقی از خودم بروز بدم. 

میگه خستگی تو تنم موندهگریه

حالا شما هم ببخشید اگه این پست اونی نشد که انتظارش رو داشتین.

این شما و این هم تنها عکسی که از من و کیک موجوده. به جون خودم تنها عسکه !!!!!!

 خوب چه میشه کرد دیگه ، بچگیه و هزار جور.....شاکی

بریم سراغ کیک هایی که مامانم پخته بود و به غیر از من که لب نزدم، همه از طعم اش تعریف کردن.خوشمزه

امسال دو تا مراسم تولد خیلی ساده و مختصر داشتیم یکی تو خونه مون بهمراه خانواده بابایی با کیک ماشین ( همونی که ماه پیش مامانم قصد داشت درست کنه.)

ماشینه فقط یکم صافکاری لازم داشت ! خنده

این هم ژله رولی، این ژله از اونهایی بود که تا حالا مامانم چندین بار درستیده بود و با شکست مواجه شده بود. به همین خاطر به عنوان یه کار که از پسش بر نیومده بود ، بشدت رو اعصابش بودشاکی. و حالا درست کردنش مثل یه پیروزی بود براش.

دومین تولد هم توی پارک و به همراه خانواده مامانی برگزار شد با کیک خرگوشی مامان پز و سالا الویه و دسر.

کادو های امسال من هم یه ماشین کنترلی ، ماشین قرمز ، پیکان فلزی ، یه کامیون زباله ،  موتورچوبی ، 2 دست لباس و 200 هزار تومن پول بود...

نکته1 :ببخشید دیگه ، چون عکسی از مراسم نبود مامانم مجبور شد عکس کارهای خودشو بزاره خجالت شبیه وبلاگ های آشپزی شد!

نکته2 :این روزها مامانم داره از دیدن ماشین و کارتن مک کوئین دچار سبز میشه.

نکته3 : درسته که من اصلاً همکاری نکردم ولی از اون جایی که خانواده خیلی سخت نگرفتن ، خوش گذشت.آرام

نکته 4 : طبق گزارشات چکاپ سه سالگی مرکز بهداشت ،بنده در حال حاضر یه متر ام و 14/5 کیلو هم وزنمه.راضی

اما همون جور که تو پست قبلی هم اشاره کردم،  آمار متولدین خردادی فامیل افزایش یافته. تولد یکسالگی هلنا هم توی تعطیلات خرداد با دو روز تاخیر برگزار شد. 

هلنا دختر خاله مامانم (با سی سال اختلاف سنی ناقابل ) خندونک

 

 

 

محبت

 

و اما این هم یه عکس از دیروز  و بامیه هایی که مامانم درست کرد برای اینکه بگیم ما هم هستیم ....

باوجود اینکه اولین بار بود ولی طعمشون خیلی عالی شده بود.خوشمزه

اگه اندک ذوقی در این زمینه دارین پیشنهاد میکنم حتما امتحان کنید.

محبت دلهاتون شاد و سفره های افطارتون پر برکت محبت

التماس دعا

و در پایان .....

یه خود زنی بدون شرح  ! خندونک

نوشته شده در شنبه 30 خرداد 1394ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 白雪姫★ のデコメ絵文字 خردادی اَم

 از گذشته های دور خرداد ماه برای ما یادآور امتحان بوده و هست ،مادر من همیشه دلش برای متولدین این ماه میسوخت چون وقتی کوچیک هستن که مراسم تولدشون درست میوفته وسط امتحاناتُ و ملت همه در حال آمادگی برای امتحان هستن یا در اوج امتحانات و یا تازه امتحانات تموم شده و کسی حسش رو نداره بره تولد.!.. خودشون هم که به سن مدرسه میرسن دیگه نور علی نور میشه.

تازه بگذریم که تقریباً توی این فصل هر 4 سال یه جام جهانی فوتبال و هر دو سه سالی یه انتخابات داریم که برگزار میشن. پس حسابی دستتون اومد که چه شیر تو شیریه این خرداد ماه و چرا مامانم دل خوشی از این ماه نداشته. تنها نکته مثبت برای مامانم این بود که این ماه نوید بخش رسیدن سه ماه تعطیلاته خندونکو همچنین تعطیلات نیمه خرداد که فعلا تا چند سال فرصت خوبیه برای مسافرت. حالا از قضا زد و دردونه اش هم که قرار بود تیر ماه به دنیا بیاد 21 روز جلوتر اومد و شد خردادی شاکی این جوری بود که ذهنیت مامان من کلا به هم ریخت و خرداد ماه شد بههههههههترین ماهها.خندونک

حالا سه سالی میشه که این دیدگاه مادرم کمی متفاوت شده و هرسال که به آخر های اردیبهشت میرسیم غوغایی تو دلش راه میافته و لحظه شماری میکنه برای رسیدن خرداد ماه . حالا دیگه از  امتحان هم خبری نیست و این لحظه شماری ها فقط برای رسیدن تولد منه. شور و هیاهویی که نشان از بزرگ شدن من داره. توی اردیبهشت ماه مامان من همش تو فکر اینه که برای تولد مهراد چی کار کنم؟متنظر کیک چه شکلی سفارش بدم یا اصلا خوبه خودم درستش کنم؟متنظر امسال تولد مفصل بگیریم یا خودمونی؟ و از این حرفا.

امسال هم خرداد ماه با حال و هوای تولد برای ما رسید.جشن البته ما امسال هییییچ برنامه ای برای تولدو یا برگزاری تولد خیلی مفصل، نداریم . تا ببینیم چی پیش میاد. 

حالابریم سراغ چند تا عکس برای خالی نبودن این قسمت ،  

 

و این هم یه روز دیگه توی اتاقم.

ببینین تورو خدا ، این مامان من نمیزاره دو دقیقه تو حال خودم باشم.

عبرت نوشت: همه فصول و ماهها زیبان .. هیچ وقت انزجار خودتون رو از هیچ ماهی اعلام نکنید. هیس 
حالا دقت کردین اگه مثلا  مامانم میگفت از BMW یا بوگاتی بدم میاد عمراً اگه اینقدر سریع بهش  برسه !
 

*****

白雪姫★ のデコメ絵文字 خانه شادی 

اولین باری بود که می رفتیم خانه شادی ، تقریبا نیم ساعتی هم از شروع سانس گذشته بود و مامانم می خواست فقط شرایط اِش رو بپرسه . وقتی کار مامانم تموم شد داشت خداحافظی میکرد تا روزهای بعد با برنامه ریزی منو ببره خانه شادی . توی همین فکرا بود که من با دیدن ماشین قرمزی که اونجا بود ، یه دل نه صد دل شیفته شدم . این شد که رفتم برای بازی . مامانم اصلا فکرشو نمی کرد  و باورش نمیشد که من تنهایی  توی محوطه بازی بمونم بهمین خاطر تموم مدت پشت در ورودی نشسته بود... حتی باورش نمیشد که من موقع تموم شدن سانس برای خروج گریه کنم و بگم نریم خونه !خندونک ولی شد دیگه چشمک  و من بالاخره بعد از کلی آسمون و ریسمون بافی های مامانم خوشحال و خندان بعد از خداحافظی گرم و پرتاب ماچ و بوسه برای همه مربی ها از اونجا خارج شدم.بوس محیط خیلی شادی داشت و انرژی که به من داد باعث شد که بشتر بریم خانه شادی و خوش بگذرونیم.جشن

این هم چند تا عکس از بازی هایی که کردیم.

تاپ دوست دارم ولی از این یکی اصلا خوشم نیومد.! قیافه رو نِگا ...

وایساده بودم یکی از بچه ها ماشین ها رو ازپارک خارج کنه تا من بزارم سر جاش. ببین چطوری دارم مواظبم تا چیدمان ماشین ها بهم نخوره.....

 این ماشینَ رو هم ببرم پارک کنم. میدونین که من نسبت به ترتیب ماشین ها خیلی حساسم.

قسمت مورد علاقه ام تعمیرگاه ماشین.

و اما قسمت شن بازی که خیلی جذاب بود اگرچه اولش یکم از خاکی شدن خوشم نمیومد.

و صحنه ای که مادرم تا حالا ندیده بود،اینکه من یه ساندویج رو بردارم وگاز بزنم.تعجب! این هم از تاثیرات قرارگرفتن تو جمع بچه ها بود دیگه.

*****

白雪姫★ のデコメ絵文字 تولد

اول خرداد تولد خاله سحره . اول بزارین خاله سحر رو براتون معرفی کنم. سحر و مونیکا جون سال 86 بواسطه قبولی دانشگاه به شهر ما اومدن و در دو اتاقی که طبقه بالای خونه مادر جون ایناست ساکن شدن. این سکونت بعد از عروسی مامانم اینا پیش اومد و اینجا بود که حضورشون کنار مادرجونم تا حدی تونست جای خالی مامان مهری رو براش پر کنه...محبت

بعد از چند سال خاله سحر و مونیکا دوستای خوبی برای ما شدن و خاله سحر به همراه خانواده اش به شهر ما اومدن و خونه گرفتن و ما هنوز با هم در ارتباطیم. با وجود اینکه من تقریبا یک ساله بودم که خانمهای فارغ التحصیل از خونه مادر جون اینا رفتن ولی هنوز که هنوزه خاله سحر رو خیلی دوسش دارم و بیا ببین چه لاوی میترکونم براش! محبتمحبتبوسبوس

این عکس هارو قبل از رفتن به تولدش گرفتیم.

اینجا هم خونه خاله سحر اینا ست ...

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

سلام به همه دوستان گل و مهربون. ما تو جشنواره نی نی وبلاگ شرکت کردیم.

اگه لطف کنید و عدد 40 رو  به شماره 1000891010 پیامک کنین ، خیلی خیلی خوشحال میشیم و 

قدردان این محبت شما هستیم محبت

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد 1394ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز جدید رو برای دوستان خواهیم فرستاد. لطفا درصورتی که براتون پیام خصوصی رمز نیومده به ما اطلاع بدید.


نوشته شده در جمعه 1 خرداد 1394ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

سی و پنج ماه گذشت و کمتر از یه ماه دیگه به رزوی میرسیم که من متولد شدم.  سومین خرداد جمع سه نفری ما. این روزها برای همه ما روزهایی است تکرار نشدنی.

هر روز که با بکاربردن کلمه ای جدید مادر و پدرم رو به وجد میارم.

غروب هایی که همراه با مامانم  که گاهی برای خرید و  تفریح و گاهی هم کلاس بیرون میریم.

شب هایی که تمرین خوابیدن مستقل رو داریم و من میپرم پشت پنجره و میگم ببین هوا بهاریه ! و با سوال های بی امان از خوابیدن طفره میرمشاکی.

روزهایی که به مدد سری برنامه های نوروزی کلاه قرمزی هنوز عید توی خونه ماست و من هر روز باید چند قسمتی رو ببینم و به لطف کلاه قرمزی عزیز ، با دیدن رامبد جوان در برنامه خندوانه به وجد میام میگم : مامان آقای رانقُد جوانه!!!! حالا که به مدد دانلود برنامه ها توسط بابام توی دفتر کارش ، یاد گرفتم که فلش رو به لپ تاپ بزنم و وارد فولدر خودم بشم و کارتن مورد علاقه ام رو بزارم و برنامه رو مینی مایز و یا بزرگ و کوچیک کنمراضی. ( احتمالا تا چند فقط دیگه باید فاتحه لپ تاپ رو خوند ) خندونک

روزهای تکرار نشدنی که به هیچ کس اجازه مکالمه تلفنی رو نمیدم و بلافاصله گوشی رو میگیرم و بسته به مخاطبم کل خاطراتی رو که باهاش در یکسال گذشته داشتم بازگو میکنم.

یه عنوان مثال به مامانم میگم کیه، امیر پسرخاله است؟ گوشی رو بده من کار دارم....

سَاآآآآآم امیر ، اومده بودی خونه ما خوابیدی. اومدم خونتون چوب شور خریدیم و الی آخر....

و روحیه حساسم که تا حرفی از طرف مادرم بر خلاف میلم باشه به حالت قهر و با لب و لوچه آویزون میرم تو اتاقم و میگم : من ناحَت شدم ... و گاهی هم میگم: من میرم تهنایی بخوابم.... 

و همه این روزها و همه این دقایق شیرینه و تکرارنشدنی

خدای را سپاس بخاطر همین روزها.

خدای را سپاس که مشکل روی پلکم هم داره کم کم خوب میشه.

*****

سلانه سلانه و خرامان پیش به سوی کلاس. کلاسی که مثلا قرار بود کلاس خلاقیت باشه ولی با تدبیر مدیر فرهنگسرا به پکیج کودک تغییر کرد و شد کلاس خلاقیت و نقاشی و قرآن و زبان.هیپنوتیزم

کلاسی که از کودک دو سال و یازده ماهه داشت تا پنج و نیم ساله گیج مربی اش مدرس زبان بود و دانشجوی فوق لیسانس روانشناسی تربیتی ، خیلی مهربان ولی متاسفانه از دید مادر حساس من رد شد. غمگین

 

*****

 مادر من که از کودکی علاقه زیادی به خمیر بازی داشته و داره برای شاد کردن دل کودکش دست بکار های نکرده زده  و خمیر فوندانت درست کرده !!!! به قول خودش می خواهد برای من کیکی شبیه ماشین درست کنددروغگو . تا درآستانه 35 ماهگی من از ذوق ماشین هم که شده کیک بخورم.خوشمزه

 

 

اِه تعجب نمیدونم چی شد کیک ماشین من یهویی تبدیل شد به این !!!! سوال

کیکی فقط شبیه یه چرخ ماشین با چند تا گل فوندانت روش.؟؟؟ دلخور  

*****

تصمیم بر این بود که آخر این پست یکم از مشکلاتمون هم بگیم ولی دیدیم ما آدمها همین جورییش سختی ها  رو دیرتر فراموش میکنیم چه برسه به اینکه بخوایم یه جایی هم ثبتش کنیم. اونجوری دیگه باید تا ابد دردهامون رو با خودمون یدک بکشیم.غمگین

و از اونجاییکه دنیا اونقدر کوتاهه که اصلاً ارزشش رو نداره پس این پست رو هم با شادی 35 ماهگیم تموم میکنیم.آرام

و شمایی که تحمل دیدن شادی دیگران رونداری اینجا خونه ماست و دلمون میخواد وقتی واردش میشیم غصه هامون رو بزاریم پشت در ، ما تو خونه مون سعی میکنیم که شاد باشیم . ما اینجا از ناراحتی ها و روزهای سخت نمیگیم مگر برای عبرت خودمون،  مگر با یه پایان خوش.

 محبتمحبتمحبتمحبتمحبت

 محبت سپاس بیکران از شمایی که همواره همراه شادی های ما هستین محبت

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

روزی روزگاری دختری بود 14 ساله از خانواده ای سطح متوسط به بالا که فقط یه برادر  بزرگتر داشت . ناز دختر خانه و  عزیز دل فامیل بود . شخصیت آرام و مهربانی داشت و کسی تا به حال صدای بلند او رو نشنیده بود. با این حال نوجوان بود و روحیات خاص نوجوانی رو هم داشت. نمونه اش این که یک بار دخترک ما به خاطر موضوعی کم اهمیت یکسال تمام با یکی از همکلاسی هایش قهر کرد و حرف نزد. به خیال خودش منطقی داشت قوی و معتقد بود وقتی دو نفربا هم دعوا میکنند  و حریم ها شکسته میشود ،دیگر راهی برای برگشت نیست. 

آن روزها پدر دختر ما همچون راننده ای شخصی برای آوردن دخترک  از کلاس و مدرسه  به دنبالش می رفت. ولی دختر مغرور ما این محبت را فقط و فقط از جهت کنترل خودش میدید و شاکی بود که چرا نمیتواند بعد از مدرسه با دوستاننش به خانه بیاید.

چند سالی گذشت و دخترک قصه ما 18 یا شاید هم نوزده ساله شد و داشت بشدت برای کنکور درس میخوند. و بدنبال یه کنج آرام بود متنظر و کمتر بیرون میرفت و از آنجا که فرزند دیگری در خانه نبود، خانه آنها نیز دست کمی از کتابخانه نداشتدرسخوان گوشه نشین خانه شده بود تا بتواند راهی دانشگاه شود. ساختمان خانه آنها دو طبقه بود و طبقه پائین سالیان سال بود که در اختیار مستاجر بود. اینبار از قضا خانواده ای بسیار تحصیل کرده بودن که خانم خانواده در قسمت مالی اداره ای دولتی و همسرش نیز مشغول قضاوت و وکالت بودند. خداوند رحمان نیز دو پسر به آنها عنایت کرده بود که تقریبا دو سالی با هم اختلاف سنی داشتن و زمانی که به خانه ما آمدن تقریبا 5 و 7 ساله بودن. که البته بخاطر اقتضای سن و جنسیت از نوع آتیش پاره بودن بطوری که وقتی بعد از یک سال از خانه ما رفتن دیوار سالمی نمانده بود . دختر قصه ما که بسیار کم حرف و صبور هم بود مدت ها با این شرایط کنار آمد و حرفی نزد. وقتی که پسران وقت وبی وقت با صدای بلند توی حیاط در حال بازی بودن و خواب راحت بعد از ظهر به خانواده اش حرام شده بود هیپنوتیزم

ویا زمانی که فریاد های مهیبشان در فضای خانه که چه عرض کنم کل محله میپیچیدشاکی

ویا زمانی که با صدای بسته که چه عرض کنم کوبیده شدن درب کوچه رشته تست هایی که زده بود بر آب شده بودکچل

تا اینکه روزی کاسه صبرش لبریز شد و وقتی این همه بی ملاحضه گی و خونسردی والدینشان را دید ، گوشی به دست شد عصبانیو البته خیلی محترمانه پشت تلفن از سر و صدای بچه ها و کوبیده شدن درب کوچه موقع خروج همسر و فرزندانش گله کرد. که این موضوع تا مقداری هم باعث کدورت خانم همسایه گردید. به هر تقدیر یکسال تمام شد و پدر دختر قصه ما که دل خوشی هم از مستاجر به اصطلاح تحصیل کرده خود نداشت به بهانه ای عذر آنها را خواست .

سال ها از پی هم سپری شد و همان دختر قصه ما ازدواج کرد و بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی مشغول به کار شد . دختر قصه ما که حالا  اصطلاحاً خانمی شده بود از آنجا که دستی بر هنر و نقاشی داشت ، کلا در هر مجلسی که حاضر میشد برای کودکان و خردسالان پیک نوروزی ، کار عملی ، کاردستی و یا حالا دیگه نشد یه نقاشی رو انجام میداد. از این سر و کله زدن با بچه ها خود را روانشناسی میدید که در آینده قرار است پروفسور حسابی ورژن قزوینی تحویل جامعه دهدخندونک.

وقتی میدید کودکی حرف زشتی به زبان می آورد خیلی ناراحت میشد ، پدر و مادرش را مسئول میدانست و با خود میگفت : حتما آنها از این الفاظ استفاده کرده اند و یا چرا برای تربیت فرزندشان وقت نگذاشته اند تازه اسم خودشون رو هم گذاشتن تحصیل کرده.دلخور!

وقتی پدر و مادری را میدید که گوش به خواسته بچه شان میدهند و بخاطر یه بچه فسقلی چه کارها که نمیکنند ، با خود می گفت : اینها فقط بچه رو لوس می کننقهر.

وقتی بچه ای دیر به حرف میومد مادرش را محکوم میکرد و با خود میگفت : لابد با بچه توی خونه کار نمیکنن که بچه حرف نمیزنه، باید با بچه صحبت بشه و براش کتاب بخونن دیگه.متفکر.....

وقتی میدید پدر و مادری کلافه لج بازی های کودکش شده اند و آن کودک به هیچ صراطی مستقیم نیست اصلا درک نمیکرددلخور

وقتی میدید مادری کنار بالین بچه اش تا صبح پلک روی هم نمیزاره اون مادر رو محکوم میکرد و می گفت : خوب وقتی بچه خوابیده چرا بیخودی بیداری و خودت رو از بین میبری هانه.!!!!

وقتی میدید مادرش همیشه نگران خوراک و پوشاک و خواب و سلامت و آینده آنهاست ، میگفت : ما دیگه بچه نیستیم.قهر

وقتی که میدید بچه ای بعد صد بار کشیدن عکس مرد عنکبوتی و بت من و غیره باز هم تقاضای کشیدن آنها را دارد. بی احساس و کلافه میشد کچل.

 گاهی که میدید مادری در خیابان به گریه های بی امان کودکش بی اعتناست او را سنگدل خطاب می کرد. 

خلاصه از آشفتگی افکار این خانم که بگذریم به آنجا میرسیم که بعد از 4 سال خداوند مرحمت داشت و دامن این خانم به برکت وجود پسرکی سبز شد و خانم قصه ما هم مفتخر به دریافت مدال طلای مادری شد.محبت (اگر از چند و چون این مدال خواسته باشین می بایست زحمت بکشین و تا پایان این پست در کنار ما باشید ) 

روزها گذشت و با بزرگتر شدن پسرک ، مادر قصه ما کم کم به چشم خویشن دید که ایدئولوژی هاش بر باد رفت. متوجه شد که هر انسانی را ظرفیست متفاوت و بچه آدمی زاد ربات نیست که به بتوان یک سری آموخته های خاص را درونش ریخت و  همچنین یه کودک دوساله در موقعیتی و هر مکانی و هر شخصیتی که هستی چه با تحصیلات بالا و چه پائین  بخوبی میتواند تو را غافل گیر و یا خجل کند.

مادر قصه ما حالا خود را شاغل در قسمت مالی یک اداره دولتی و همسرش را هم در راه وکالت میبیند و پسرکی هم تقریباً سه ساله دارد و لابد شما خووووووووب متوجه شدی شباهتی را که زندگی اش به همان همسایه دوران 18 سالگی اش پیدا کرده.! فقط خدا رو شکر که حداقل فعلاً مستاجر نیست . نمیدانم شاید هم اگر سالهای بعد از احوالاتش بپرسید مستاجری باشد با دو پسر زلزله!

حالا این روزها مادر قصه ما از نو بزرگ میشه و تمامی اون روزهای گذشته مثل یه فیلم بارها وبارها جلوی چشمش میاد.

میدونه که باید ببخشه تا بخشیده بشه. میدونه که وقتی مادر میشی اونقدر عشق میاد تو دلت که دیگه جایی برای کینه نداری.

حالا دیگه اون خوب میدونه وقتی دو تا پسر تو خونه داری که باید بچگی کنن ناگزیر سر و صداشون ساختمون رو بر میداره.

حالا میدونه وقتی توی یه خونه کوچیک یه بچه حوصله اش سر رفته و کلافه  و بهونه گیر شده یعنی چی؟ 

حالا خوب میدونه که همه بچه ها شبیه هم نیستن و توی یه تایم خاص صحبت نمیکن و اگر بچه ای دیر حرف زد یا دیر راه افتاد بطور حتم دلیل بر کم کاری مادرش نیست.

حالا خوب میدونه وقتی یه مادر پیر دلش برای پسر 50 ساله اش شور میزنه یعنی چی ؟

حالا خوب میدونه وقتی یه مادر بعد از درشتی های مکرر فرزندش باز هم نمیتونه ازش دل بکنه یعنی چی؟

حالا خوب میدونه وقتی بچه ای حرف ناسزایی از دهنش خارج میشه ربطی به تحصیلات و فرهنگ خانواده اش نداره و حتما اون رو تو خانواده نشنیده و اصلا معنی اون کلمه رو هم نمیدونه و فقط بر اساس واکنشی که نشون میدیم مدام تکرار میکنه. انسانها انگاری بصورت کاملاً ذاتی گیرایی بیشتری برای یادگیری کلمات زشت دارن.تعجب

حالا مادر قصه ما دلی داره که مثل یه جام بلورین میمونه هم خیلی نازکه و شفاف و حساس و در عین حال ظرفیتی داره بی نهایت.

همون دلی که یه دنیا صبر داره برای کشیدن هزاران نقاشی تکراری از شخصیت های کارتونی برای شاد کردن و دیدن شوق یه کودک.

همون دل رئوفی که باعث میشه بادیدن عکس بچه های کار فقط تاسف نخوری بلکه حلقه اشک بیاد تو چشمات.

همون دلی که وقتی یه کلیپ از بچه های سرطانی محک دیدی دیگه فکر اینکه چه کار قشنگی انجام شده و اِسپانسِرش کیه و غیره نباشی و فقط گریه کنی و دست به دعا بشی.

این دل همون مدال طلاییه که بر سینه هر مادر نقش می بنده .

 

پسرکم این حکایت قصه تخیلی اندر تراوشات ذهن بیمار مادرت و یا صرفاً برای تعریف و تمجید حس مادری نبود ، چیزی بود که تجربه کرده بود و فقط برای این نگاشته شده که در آینده ای که انشاله به جوانی رسیدی خوبِ خوب یاد بگیری  تا کفش کسی رو نپوشیدی ، راه رفتنش رو مسخره نکنی , ویا اینکه  جلو جلو ، قاضی زندگی مردم نشو .

 

در پایان خوشحال میشم اگر شما دوستان هم تجربه ای این چنینی داشتین در قسمت نظرات برای ما بنویسین تا تجربیات شما مثال های بارزی بشه برای این پست.

پیشاپیش ممنون از اینکه همراهمون هستین.

 مراقب مدال هاتون باشین. محبت

نوشته شده در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394ساعت 8:00 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
 

 

مهراد  2 سال و 10 ماهه 

در حال ماشین بازی

بابا مهرداد: مهراد گلی بیا یه بوس چسبونکی بده .

من : نمیدم

بابا مهرداد : بیا دیگه ...

من : جون مادرت نمیدم.

بابامهرداد : بغل خنده

*****

ظهر ، تو ماشین در حال برگشت از سرکار

مامان: مهراد امروز با رها بازی کردین ؟

من : آره

مامان : رها چی کار میکرد؟

من : شیطون بازی دلخور

مامان : شما چی کار میکردی ؟

من: ماشین بازی راضی

*****

یه بعد ازظهر بهاری بعد از سه ساعتی خواب

من: مامان، ما نی نی نداریم !. بریم نی نی بخریم .

مامان مهری : تعجب متنظر

من : یه دختر بخریم ، یدونه اَم پسر ...

مامان مهری : حالا چه شکلی باشه ؟ خندونک

من : یه دختر شکل مربع ، پسر شکل مثلث .

مامان مهری : تعجب سوال

من : بعد پوشک بیاریم پوشکش کنیم.

*****

بعد ازشام ، دستا حلقه شده دور گردن مامان

من : شما دختر خوبی هستی.آفرین دختر گلم

مامان مهری : قربونت برم منمحبتشما هم پسر خیلی خوبی هستی.

من : عزیز دلم دوسِت دارم

مامان مهری : من هم دوست دارم عزیزدلم.بوس

*****

موقع خواب ، سه نفری روی تخت 

مامان : شبت بخیر گلم بوس

من : شب شما هم بخیر. بابایی شب شما هم بخیر.

بابایی :شب شما هم بخیر پسرم. من شما رو خیلی دوست دارم.

من: من هم شما رو دوست دارم. 

مامان : خواب های خوب ببینی محبت

من : شما هم خوابای خوب ببینی.

*****

داخل آشپزخونه ، سبد گیره ها ریخته رو زمین

من : خاک بر سرم

مامان : خدا نکنه 

*****

در حال گفتگوی تلفنی با بابایی

من: سَآآآآآم ، هسته نباشی.

بابایی : سلام پسرم ، خوبی ، شما هم خسته نباشی.

من: بابا چی خریدی؟؟؟

بابایی : چی دوست داری برات بخرم؟

من: هر چی دوست داری...

بابایی : محبت

من: بابا زود بیا

*****

موقع دستشویی رفتن.

مامان مهری : مهرادم بریم دستشویی.؟

من : اجازه بده پازلم رو درست کنم، میام.

مامان:دلخور

*****

ساعت 3:30 بامداد ، من بی خواب و مامان خواب آلود.

من: مامان من گرسنه ام . غذا میخوام

مامان : پسرم بخواب فردا صبح بیدار میشیم صبحونه میخوریم.

من: آخه من غذا نخوردم ، غذا میخوام. یادته پریشب سیب زمینی سرخ کردی تو آشپزخونه خوردم.

(اشاره به شبی که بدون شام و زود خوابیده بودم و نصفه شب از زور گرسنگی بیدار شدم و مامانم مجبور به درست کردن شام شد. )

مامان : گلم تازه شام خوردیم که !. میخوای شیر بیارم؟

من:  آره. یخ باشه.

*****

ساعت 7 صبح  ، در حال خروج از خونه

مامان مهری : پسرم بدو بیا بغلم بریم.

من : مامان لُژ لب نزدی ؟؟؟

مامان : نه عزیزم.

من : برو بزن .

مامان : قربونت برم الان میخوام برم سر کار. وقتی میرم سر کار، رژ نمیزنم.خجالت

****

 داخل  دستشویی در حال پی پی کردن

مامان : پسرم یکم دیگه زور بزن بزار باز هم بیاد.

من در حال اشاره به آنچه خارج شده خجالت : ببین باباش اومده، مامانش اومده ، پسرشون هم اومده ، نی نی و مادرجونش هم فردا میاد....

مامان : خندونک 

*****

مامانم در حال  کلافه گی فردا ناهار چی بزارم؟؟؟

مامان : مهراد شما بگو ناهار چی بزارم؟ چی دوست داری ؟

من : هرچی دوست داری.

مامان :کچل

و گاهی هم برای دلخوشی مامانم میگم کوکوسبزی یا کتلت.

*****

داخل ماشین در حال مرور روزانه ها

مامان : مهرادم امروز چی کار کردین؟

من : رها رو شیشه  کثافت کاری کرد. 

مامان: یعنی چی ؟ 

من: رها دستاش رو کثیف به شیشه زد. مادرجون اومد دستمال کشید. تمیز شد.

مامان: سوال

*****

من و مادر جون داخل حموم

من : مادر جون من میزنم ، شما بی اَقص..

مادر جون: شما هم برقص

من : نَـــــــه ، دخترا می اَقصَن.

مادر جون : دلخور

و دقایقی بعد

من : مادرجون  موهامو شامپو  زدی بگو چشامو نگه دارم.

*****

من و مادر جون توی کوچه کنار یه وانت پارک شده

مادرجون : بیا بغلم بزارمت پشت وانت.

من: نه مادر جون، منو می بره بیچاره میشم. دیگه مامان ، بابا ندارم.niniweblog.com

*****

من و مادر جون و رها در حال هواخوری

من : رها نرو ، رها گفــــــــــــــتم نرووووووووو niniweblog.com

رها: درحال دویدن niniweblog.com

من: رها گربه میاد میخوردِت هاااااااااا.....

مادر جون :  تعجب  محبت

*****

موقع بازی 

من : چاکریم، مخلص اَم، در خدمتیم ، عذر میخوام، سپاسگذارم...

مامانم : ذوق مرگ محبت

موقع صحبت کردن

من : اعصابمو خورد نکن ، بیچاره ام کردی ، ای بابا برو دیگه و....

مامانم :گریه

*****

من و مادرجون 

من: (بی بی سی) مامان مهری النگو خرید . 

مادر جون : ببین من النگو ندارم.  برای من هم النگو میخری.

من :  پول ندارم. شیطان

مادر جون : از بابا مهرداد پول بگیریم بریم بخریم .

من : بابای من پول نداره ، باباجون بخره. خندونک

*****

 

من : بابا اونی که تو ماشین باهاش حرف میزدی کی بود؟

بابایی ؟ دوستم بود 

من: اسمش چی بود؟

بابایی : فرهاد

من : چی میگفت ؟

بابایی : کار داشت. 

من : این که الان زنگ زد رفتی تو اتاق کی بود ؟ 

بابایی  : عمو مجید بود.

من : چی میگفت...

بابایی : شاکی

*****

در حال درست کردن پازل

مامان : مهرادم این تیکه جاش کجاست؟سوال

من : بزار ببینم..... آها اینجاست ..... موفق شدم.راضی

مامان : آفرین پسر گلم

*****

ساعت 8 صبح خونه مادرجون ، مادر جون مثلاً خوابیده و من بیدار باش 

من : مادر جون پاشو

مادر جون : خواب

من : مادر جون اکرم پاشو چشماتو باز کن....

مادر جون : خواب

من :مادرجون پاشو ببین من اومدمااااااا، چشماتو باز کن

مادر جون : بغل

*****

من تو مطب دکتر ، دراز کشیده روی تخت.

آقای دکتر : موهاتو به من میدی 

من : نه 

آقای دکتر : ببین من مو ندارم

من : برو از فروشگاه بخر.

و دوباره من : من هم لوازم پزشکی داااااااارم. خونمونه.

*****

توی ماشین در حال صحبت

مامان مهری : اِه مهراد کامیونَ رو ببین!!!!!!!! (با کلی ذوق )

من : بله ، خودم دیدم. (در کمال خونسردی )

مامان مهری : گیج

*****

بعد از دستشویی در حال گریه 

مامان : چی شده؟؟؟؟؟

من : آخه من که جیش نداشتم ! چرا رفتیم دستشویی؟؟؟گریه

مامان : عزیزم همین الان با هم رفتیم دستشویی و جیش کردی دیگه !

من : آخه الان تشنه ام میشه.دوست ندارم.گریه

مامان مهری : هَنگ کرده هیپنوتیزم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 ارديبهشت 1394ساعت 12:45 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

ویژه نامه روز مادر,روز زن,پیامک تبریک روز مادر,عکس

تا چند سال پیش که مادرم نگرانم میشد درکش نمیکردم ،گاهی هم عصبانی میشدم که بابا من دیگه بزرگ شدم. ولی الان دو سال و ده ماهه که خووووب میفهمم مادرم چه حسی داشته و چرا الان موهاش سپیده.

من مادری دارم از جنس بلور . مادری که نه تنها مادرمه بلکه خواهر و رفیق ام هم هست. مادری که همه دارایی اش تو دنیا دو تا بچه اشه...

مادری که اگر روزی یه بار صداش رو نشنوم دیوووونه میشم. مادری که از رفتن ترسی نداره و تنها دغدغه این روزهاش تنهایی من بعد از خودشه . 

شاید خیلی هاتون ندونین ولی من خواهری ندارم. بهمین خاطر از همون اول اگه حرف دلی بود محرمش مادرم بود. هرچند که آدمی نیستم که خیلی بگم چون میدونم اینجوری با سبک شدن خودم بار غصه های مادرم رو زیاد میکنم .

برای مادرم هیچ کاری نکردم یعنی اصلاً نمیتونم که کاری کنم.فقط میخوام دعا کنم ، دعا برای سلامتی و طول عمر  همه مادرها بویژه مادر خودم.

 

ویژه نامه روز مادر,روز زن,پیامک تبریک روز مادر,عکس

 

خدایا، خدایااز خوان نعمت بی کرانت سلامتی و طول عمر با عزت رو همیشه همیشه به مادرم ارزانی کن. میدونم خیلی خودخواهانه است ولی من توی این مورد میخوام خودخواه باشم .

عذر می خوام از تمامی دوستانی که مادرشون در بستر بیماریه و یا مادرشون رو از دست دادن بخصوص فائزه و رویای عزیزم.

دعا میکنم که خدا لباس عافیت تن تمامی مادران بیمار و همنشینی با ریحانه النبی رو قسمت همه درگذشتگان کنه.

دوستای گلم بیاید سعی کنیم تا وقتی مادرامون کنارمون هستن قدرشناس زحماتشون باشیم.

در پایان ازتون تمنایی دارم ، فاتحه ای نثار روح مادر عزیزی به نام طوبی که تقدیر الهی در جوانی اون رو از سه تا گل اش جدا کرد ،بفرمائید.

یاران  همراه ،دوستان گلم ، مادرای مهربون روزتون مبارک.

مهراد 34 ماهه من : مامان جونم اوزت مبااَک.

نوشته شده در جمعه 21 فروردين 1394ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

موضوع انشاء : نوروز را چگونه گذرانده اید...!؟

بارها  به نقل از مامان مهری شنیده ام که قدیم ها سه تا موضوع بود که هر سال پای ثابت زنگ های انشاء بود که بشدت هم مورد انزجار مامانم بوده.  عید را چگونه گذراندید؟ تابستان را چگونه گذراندید؟ و علم بهتر است یا ثروت! کچل البته مامان من کلاً با انشاء رابطه خوبی نداره و  خودشو اصلا ً  هم نویسنده نمیدونه و فقط بر طبق این قانون که از هرچی بدت بیاد هوار میشه رو سرت حالا چرخ گردون گشته و گشته و دوباره به نوعی به انشاء نویسی افتاده اون هم ازنوع وبلاگیش.دلخور

 

نوروز امسال رو  ما همچون سال پیش و سالهای پیشترش قزوین بودیم و به امر خطیر صله رحم و مهمون بازی مشغول .

گاهی تیپ میزدیم و مهمونی میرفتیم و میشدم زبل خان.....

این زرافه نگون بخت فیلم ماداگاسکار هم  به عنوان شکار دادن دستم. شکارچی که بدون شکار نمیشه ....گاهی هم منو به هیبت یه طرف دار تیم ملی درمیاوردن 

هرچند که من درهمون حال هم هرگز رسالت خودم یعنی پارک ماشین ها در کنار یه خط صاف رو فراموش نکردم.نه

 

 هر از گاهی هم تیپ تو خونه ای میزدیم و چشم انتظار تور کردن یه مهمون می نشستیم ، همین بین بود که حس عکاسی مامان خانوم گل کرده و چند تا عکس نوروزی هم نصیب ما شد.

 

گاهی هم مهمون میومد خونمون و میشدم پلیس. شما فکر کن فقط من چه شکلی به آقای پلیس با اون بیسیم و کلاه اش زل زده بودم که بنده خدا بیسیم و کلاهش رو به من داد. جای همگی دوستان خالی یکی از فرماندهان نظامی میهمان ما بود  و آی حال داد که از یه فرمانده کلاه برداری کردیم.عینک

گاهی هم میهمان هایی در این سن و سال به خونه ما می اومدن که اگر شما فکر کردی من باهاش همبازی شدم سخت در اشتباهی. اگر فکرکردی که موهاش رو کندم هم سخت در اشتباهی. من تنها مثل آقایی که رفته خواستگاری سرم رو با زاویه نود درجه کج کردم و گلهای قالی رو شمردم.  البته این نوع از خجالت فقط تا زمانی بود که به محدوده اسباب بازی های من نزدیک نشده بودن.

گاهی هم مهمانی از جنس رها به خونه ما میومد که کمی تا قسمتی لطیف تر برخورد میکردم.

 

گاهی هم بازی میکردم که این روزها علاوه بر ماشین این دوتا پازل هم شده جزء بازی های مورد علاقه من.

و گاهی هم از خستگی مهمانان متعدد این شکلی به خواب میرفتیم. البته بهم خوردن ساعت خوابمون هم مزید بر علت شده بود. شب ها تا 2 نصفه شب بیدار بودیم و صبح ها تا ده صبح به همراه مامانم میخوابیدیم.  بهمین خاطر ساعت 8 شب که میشد اگر کسی کاری به کارم نداشت چرتکی میزدم. (مامان من توی این مورد اصلاً جنبه خونه موندن نداره. نهایت ظرف مدت سه روز عادت صبح زود بیدار شدن از سرش می پره. . همون بهتر که میره سر کار وگرنه تا لنگ ظهر میخوابید.خندونک)خواب

گاهی هم به بررسی ماهی طلایی مون مشغول بودم. وقتی هم که مامانم میگفت مراقب باش آب تنگ زمین نریزه ، ماهی میمیره ها. میگفتم طفَکی چرا؟؟؟؟ منظور نظر همون طفلکی است که این روزها زیاد استفاده میکنم.

بلاخره عید ماهم اینجور گذشت تا رسیدیم به سیزده بدر.

روز سیزده رو رفتیم مزرعه دایی بابا مهرداد ، که خیلی بهمون خوش گذشت و همونجا بود که من برای اولین بار به همراه مامان و بابام، موتور سوار شدم . درضمن دیدن تراکتور هم خالی از لطف نبود.

 در پایان ممنون از اینکه همراه خاطرات نوروز 94 ما بودین.

هر روز تان نوروز ، نوروزتان پیروز

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردين 1394ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط مامان مهری |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد