مهراد لبخند زیبای خدا

مهراد لبخند زیبای خدا

شرح حال شازده مهراد

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

عکس خوش آمدگویی به وبلاگ

 

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مامان مهری

نوروز 1392

 

نوروز1393

 

و حالا نوروز 1394

تغییراتی که خیلی محسوسه :

1: فرفری و طلایی شدن موها

2: لاغری 

و از نظر رفتاری خجالتی تر .

و اما پست های نوروزی ما ادامه دارد....

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردين 1394ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

       تقریبا یه ماه پیش بود که مامان و بابام داشتن درمورد سالی که گذشت و خوبی و بدی هاش حرف میزدن و اینکه سال خیلی خوبی نداشتیم و روزهایی بودن که امیدوارم دیگه هیچ وقت تجربه شون نکنیم. دو روز از این ماجرا نگذشته بود که من مریض شدم و دکتر نامه بستری رو به دستمون داد و  یکی از اولین چیزهایی که به ذهن مادرم رسید این بود که بدترین اصلاً معنی نداره و همیشه بدتر از اونی که فکرش رو میکنی هم وجود داره و میتونه برات اتفاق بیافته.!

حالا این روزها  که سال 93 با تموم خوبی ها و کم لطفی هاش داره به روزهای پایانی خودش نزدیک میشه مامانم شاکر از آنچه گذشته و راضی به حکمت خدا و به امید روزهای بهتر مشغول خونه تکونی دم عیده....

        خونه تکونی امسال ما با تموم سختی هاش خیلی لذت بخش بود چون بر خلاف سالهای قبل بابام توی همون اندک فرصتی هم که خونه بود حسابی به مامانم کمک کرد و مامانم از این بابت اونقدر خوشحال بود که نگوزیبا و دیگه اون خستگی هر ساله تو چهره اش دیده نمیشد. 

niniweblog.com

ما امسال یه کودتا هم داشتیم و مامانم تا  این لحظه سمت خرید هیچ نوعی از پوشاک نرفته به دو دلیل :

ما کلی لباس نو داریم که هنوز نپوشیدیم .اجازه

5 ماه دیگه عروسی عمو میلاده و تلافی شو درمیاریم . خندونک 

 

توی این جمعه آخر سالی مامانم از فرصت استفاده کرد و منو به همراه بابا مهرداد و امیر مسعود فرستاد پارک تا خودش هم بتونه  براحتی به خونه تکونیش برسه، جای شما خالی خیلی هم خوش گذشت.در این فرصت کوتاه امیدواریم که به مامانم هم خوش گذشته باشهخندونک

تا باشه از این خونه تکونی ها که  حداقل به هوای خلوت شدن خونه ما رو بفرستن پارک...چشمک

واین هم عشقولانه های منو و رفیق شفیقم امیر مسعود که وقتی از خونه ما میره چنان بغضی میکنم و میگم مسودم رفت ، من دیگه مسود ندارم که دل سنگ رو هم آب میکنه.

این هم میوه های کاجی بود  که مامانم امسال برای هفت سین درست کرد....

امسال یه چیز  درمورد این میوه های کاج ٰ، مامانم فهمید  که شاید برای شما هم جالب باشه. این که وقتی توی آب میرن کاملا بسته میشن  و دوباره وقتی خشک شدن ، در اثر گرما کاملا شکوفا خواهند شد.درسخوان

اگه پیش خودتون گفتین که چه مامان هنرمندی دارم و از این حرفا....

باید خدمتتون عرض کنم که سخت در اشتباهین اجازه 

این هم شاهدش

 

همه میوه ها رو خـــــــــودم رنگ کردم.خسته

واین هم اولین نقاشی من از یک اتومبیل که تمام جزئیات اون به مدد فلش هایی که مامانم از توضیحاتم درش جاسازی کرده قابل مشاهده است.خجالت

مامانم با دیدن این نقاشی همچین ذوق مرگ شده بود که نگو گیج 

حالا بریم سراغ یه چند تا از شیرین زبونی های این چند  وقته من از نظر مامانم.

این روزها کافیه یکم مامانم در نظافت خودش سستی کنه :  مامان ریش های پات دراومده.!!! با این حرف همچین مامانم رو خجالت زده میکنم که نگو.... 

در مواردی هم که بابام صورتش رو اصلاح کرده بهش میگم بابا پس چرا ریش های پات رو نزدی؟؟؟؟

دو روز پیش مادرجونم میخواست منو ببره حموم ،که الا و بلا من فقط با آقا جون میرم حموم دلیلش هم اینکه ما اقا پسریم  و من با زنها نمیریم حمومشاکی

کم کم با یادگرفتن اسامی ماشین ها آمار ماشین هایی که درخواست میکنم تا بخریم هم بیشتر میشه قبلا میگفتم من وانت و تاکسی ندارم

این روزها میگم من وانت، تاکسی،206، کمپرسی، ماشین پست، دوچرخه و پراید ندارم.بریم بخریم. تازه از اونجایی که بفکر جیب بابام هم هستم میگم بابام پول نداره. مامان پول بده.تعجب وقتی هم علت رو جویا میشن ، میگم آخه مامان سر کار میره  پس باید پول بدهخندونک

به خاطر این بی جنبه بازی  آموزش اسامی وسایل نقلیه تا اطلاع ثانوی متوقف شده.چشمک

نکته : از من به شما نصیحت بچه رو با خودتون نبرین خرید ،اگه هم  بردین جلو بچه دست  تو جیب نکنین اگه هم دست تو جیب کردین حتما نقدینگی پرداختی رو از جناب آقای همسر داغ داغی وصول کنین.

این روزها وقتی میخوام با مامان و بابام خوش و بِش کنم میگم چیرا دماغت چاقه؟! چیرا گوشات درازه؟!

خدایی این حرف من خنده داره ؟ آخه همیشه مامانم اینا از خنده ریسه میرن وقتی من میگم چرا گوشات درازه؟خجالت

چند روز پیش در پی اظهار نظر در مورد مدل موهای مامانم ، بهش گفتم مامانی موهاتو  (مدل گوجه ای ) دوست ندارم، موهاتو خرگوشی کن. من خرگوشی دوست دارم.شاکی

خلاصه خیلی از این اظهار نظر ها میکنم که بابام توی این هشت ساله یک صدم اون رو هم انجام نداده.از رنگ لاک و لباس بگیر تا چینش لوازم خونه.

الانه دیگه حافظه مامانم بیشتر از این یاری نمیکنه که از شیرین زبونی هام بنویسه، این آخر سالی هم که خودتون بهتر میدونین خیلی سرش شلوغه و همین که الان تونسته این پست رو جمع و جور کنه ، یه شاهکاره....پس فعلا این پست رو همین جا تمومش میکنیم تا سال بعد...

 

niniweblog.com

 

دوستان گل و مهربون و همراهان همیشگی از اونجایی که این پست آخرین پست سال 93 ما خواهد بود همین جا از همتون حلالیت میخوام 

امیدوارم سال 1394 یکی از بهترین سالها برای شما و عزیزان تون باشه ، سالی همراه با سلامتی و شادی

لطفاً لحظه تحویل سال ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنین

دوستتون داریم

محبتمحبت

گل عشق ما مهراد تا این لحظه ، 2 سال و 9 ماه و 8 روز سن دارد

نوشته شده در پنجشنبه 28 اسفند 1393ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط برای یادگاری


نوشته شده در چهارشنبه 13 اسفند 1393ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

سَآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآم .....

امروز با کلی خبر اومدم که یه تعدادیش  مال خیلی وقت پیشه ولی مامانم نرسیده بود برام آپ کنه.

نوزدهم دی ماه عروسی خاله ی رها بود ( یادتونه که ، رها دخترداعیمه ) و ماهم دعوت بودیم.

مامان من هم با وعده دیدن ماشین عروس منو آماده کرد و رفتیم عروسی...

جاتون خالی خیلی خوش گذشت. عروسی پر بود از دخترکانی با دامن های رنگی ، در حال قر دادن...

من هم مثل همیشه خیلی آقا روی صندلی نشسته بودم .یکی دوباری هم به مامانم پیشنهاد دادم که مامان پاشو بی اَقص  ولی خوب مامانم ترجیح داد که عرصه برای دیگران باز باشه خندونک و صد البته حواسم هم بود که در حضور آقای داماد  چرا مادرم  چادر سر نکرده.؟؟؟؟؟؟ متفکر  و فوری گفتم : مامان تو چادر نداری!!! Arabic Veil ( یه همچین پسری ام من)

البته باید بگم خدمتتون که مامانم شال و مانتو  داشت.... 

این هم چند تا عکس از اون شب 

خدایی ببین چه موهایی داشتم.....

قبل از رفتن به عروسی کیف مامانم رو پر کردم از ماشین های جورو باجور ، خیلی هم مراقب بودم که مامانم کیفش یادش نره ولی نمیدونم چرا تو عروسی فقط این ماشین کوچولو که تو عکس زیر  میبینید تو کیفش بود...

آخه مامان گلـَـــــــــــــــــم حالا نمیشد به من اینجوری رَکَب نمیزدی، یا لااقل یه ماشین یه کم بزرگتر برام می آوردی.

این هم من و دختر دایی رها که این روزها هم بازی و رفیق شفیق من  شده  که گاهی براش نوای آجی یَکا، یَکا جون و یا  حتی دُ تَرَم (دخترم) سر میدم .

بنده کماکان حروف "ر" و "خ " رو توی کلمات استفاده نمیکنم.خندونک یه سری کلمات بواسطه تلفظ  صحیح من شکل جدیدی به خودشون گرفتن مثل  همیـغازه  که همه اشتباهاً بهش میگن خمیازه خندونک یا  هَپیم پا  که میگن هواپیما ، تازه به  محبت  هم میگن محمد . امان از دست از این تلفظ های غلط دیگران.

اینو هم بگم که رها کاملاً برعکس منه و  وروجکیه برای خودش . این روزها تمرین راه رفتن میکنه و تالاپ و تولوپ  زمین میخوره.

 

خوب حالا بریم سر در افشانی هامخندونک

...مامان داشت کمدم رو مرتب میکرد که یه لباس مال تقریباً 7 ماه پیش درآورده بود و از سر عادت اونو داشت بو میکرد...

من هم که تا حالا این حرکت رو ندیده بودم پریدم وسط  حال و حول مامانم و گفتم منم بو کنم! و بعدش هم جهت استحضارمامانم یادآور شدم که این لباس قدیمیه ها....

چند روز پیش که مامان ذوقش اومده بود و داشت ژله تزریقی درست می کرد ، هر چند دقیقه هم گلها  رو یه نگاهی می انداخت . من هم برای تشویق مامانم بهش گفتم خوشگل شده هااااا ، آفرین و براش دست زدم. نبودین ببینین مامانم چقدر هیجان زده شده بود، انگاری رو ابرها بود. 

این شد که تا آخر کارش هر چند دقیقه یه بار با کلمات  قشنگ شده، اُوشگل شده و آفرین روحیه ای مظاعف به مامانم میدادم.

الان اعداد رو تا 6 بخوبی میشمرم ولی بعدش رو میرم سراغ نه ،شوزده و هیفده و بیس پنج !!!! خندونک

رنگ های سبز ، صورتی، آبی ، قرمز ، زرد ،سفید و نارنجی رو به خوبی بلدم.راضی

اشکال هندسی دایره و مربع و مسَطیل و لوزی و مثَدَث و بیضی رو میشناسم.

شماره تلفن های اصظراری 110 ، 115 و 125 رو هم بلدم. 

مامانم میگه بیا شلوارت رو دربیارم بریم دستشویی میگم : زشته جی جی رو میبینن !

از توی اتاقم مامان مهری رو صدا میزنم و میگم عزیزم جون یه دقه بیا ،کارت دارم...

این روزها علاقه زیادی به کارتن توماس پیدا کردم و کارتن مورد نظرم رو این شکی انتخاب میکنم.1. توماس زرافه 2.  اقاشال گردن داره 3. توماس چیاغ نداره...

کارت های صد آفرین رو که خیلی وقت بود داشت توی کمد خاک میخورد چند روزی میشه پیدا کردم و میگم بابا بگو این چیست ؟ اون چیست ؟

این روزا به دلایلی ، کارهای جدید و آموزشی انجام نمیدیم بیشتر  کتاب و شعر میخونیم و بازی میکنیم. اون هم از نوع ماشین بازی و قایم موشک و عمو زنجیرباف و یه نوع جدیدی از قایم موشک هم هست که من عروسک رو قایم میکنم و مامانم میاد پیداش میکنه و بعدش نوبت مامانمه که عروسک رو قایم کنه و من پیدا کنم. 

واما ماشین بازی من این روزها.....

گاهی با تخته وایت بردم یه پارکینگ این شکلی درست میکنم و همه ماشینامو میچینم توش

 

ولی مواقعی که تعداد ماشین زیاد میشه از زیر مبل ها بجای پارکینگ استفاده میکنم.

اگه براتون سوال پیش نیوومده چرا من لگوهامو پیش ماشین هام گذاشتم که هیچ....

اما اگه براتون سواله باید بگم من کمبود ماشین هامو با لگو جبران میکنم و چون در حال حاضر وانت سفید سبزی فروش ندارم با این لگو ها یه وانت درست کردیم که خیلی هم عزیزهخندونک. به امید روزی که شرکتی پیدا بشه که وانت سفید تولید کنه و مامانم برام بخره متنظر

این هم یه صحنه تصادفه ، از اون تصادف های کبری 11

 اورژانس ، آتش نشانی و پلیس تو تصادفات ما خیلی سریع حاضر میشند....خندونک

این هم یه یادگاری از ماشین هایی که من اینروزا عاشقشونم.

بابام میگه ماشین های دم دستی من بیشتر از تعداد ماشین های کل بچه های فامیل تو دوران خودشه. دوستای گلم شما هم برین از باباهاتون بپرسین، احتمالاً همین طوری بوده.

بنی آدم اعضای یکدیگرند

چند روز پیش یه پیام تو اداره برای مامانم اومد در مورد برگزاری جشنواره خیریه ...

این جشنواره هر سال برگزار میشه  و معمولاً همکارا و دانشجوها انواع غذا و دسر و وسایل هفت سین رو میارن و سود حاصل از فروشش هم صرف خرید عید برای کودکان بی سرپرست میشه...

امسال مامان منم دست بکار شد....

 

 

میدونم کمه ، ولی باوجود مریضی من ، خونه بهم ریخته دم عید و فرصت کم مامانم بیشتر از این نتونست درست کنه خجالت

مامانم خیلی استرس داشت که نکنه رو سرش بمونه و بابای بینوای من مجبور بشه یه هفته ژله بخوره ولی خدا رو شکر همشون ظرف یه ساعت فروش رفت... 

 

کلی هم غذا های خوشمزه  از آش و دیزی و ترشی بگیر تا انواع فینگرفود و سالاد آورده بودن خوشمزه این هم یه نمونه اش. نمایی از شور همکاران مامانم برای جیگر خوردنه خندونک 

جای همگی تون سبز

 

نوشته شده در دوشنبه 11 اسفند 1393ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

سَآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآم.

یه قانونی هست از قوانین نیوتن خدا بیامرز که جدیداً همین جا تو نی نی وبلاگ توسط یه فیزیک دان خانم کشف شده ! به اسم قانون چهارم....

دقیقاً یه هفته پیش بود که هوس بازی با امیر مسعود جونم رو کردم  و مامان مهری به دلیل وجود سرماخوردگی تو خونه اونها از بردن من منصرف شده و به خیال خودش یه طوفان رو پشت سر گذاشت، غافل از اینکه طوفانی بس عظیم در راهه...

بامداد چهارشنبه 29 ام بهمن ماه بود که مامانم وقتی توی خواب ناز بودم با احساس اینکه من تب دارم از خواب بیدار شد و سریعا بابام رو هم بیدار کرد. بعله درست فکر کرده بود من تب داشتم. اون هم چه تبی . شب ما سحر شد و روز چهارشنبه رفتیم دکتر....

تشخیص آقای دکتر عفونت عمومی بود و یه شربت آنتی بیوتیک وطنی تجویز کرد.گریه

مشکل جدیدی هم علاوه بر تب و لب نزدن به غذا پیش اومده بود و اینکه  چون  توی این دوره مامانم به من هیچ دارو و مولتی ویتامینی نمی داد کلاً بی خیال شربت خوردن شده بودم قهرطوریکه بامداد پنج شنبه بعد از دو ساعت التماس و خواهش و تشویق و گاهی تهدید یه قاشق شربت تب بر خوردم اون هم با گرفتن یه عدد جرثقیل. فقط من موندم مامانم ساعت 4 صبح جرثقیل رو از کجا درآورد ؟؟؟؟؟؟

خانومی که شما باشی این تب دست بردار نبود و دارو سه ساعت بیشتر منو آروم نمیکرد. پاشویه هم که اصلا حرفشو نزنید که خوشم نمیاد....

خلاصه پنج شنبه  بی رمق و بی حال مجدد به محضر جناب دکتر خان شرف یاب شدم و ایشون هم منو برای آزمایش اورژانسی فرستادن آزمایشگاه.گریه خدا رو شکر عصر پنج شنبه بود و آزمایشگاه خلوت و کسی نبود تا از صوت ملکوتی من که تو آزمایشگاه طنین انداز شده بود لذت ببرهخندونک

بدین ترتیب من در دو سال و 8 ماه ونه روزگی اولین ازمایش خونم رو دادم. 

فقط خدا میدونه که چی تو دل مامانم میگذشت وقتی که خون منو دید دلشکسته

خلاصه جواب آزمایش ها که آماده شد آقای دکتر تشخیص به عفونت شدیدی دادن که نیاز به بستری داره. 

مامان و بابای منو میگی انگاری دنیا رو سرشون خراب شد. البته این مامانم بود که پرید وسط حرف های دکتر و که اگه میشه ما امشب رو تو خونه نگهش داریم و تب رو کنترل کنیم. لطفا یه داروی خارجی بنویسین تا شنبه ....

چون مامانم خوب میدونست که روز جمعه اموات هم آزادن و سر کار نمیان چه برسه به دکترا و رفتن به بیمارستان به جزء یه خاطره بد و سوغاتی آوردن چند تا ویروس عجیب غریب و دست  سوراخ سوراخ شده چیزی نداره.

خلاصه در میان باران شدید زمستانی و ریزش اشکهای مادرم  قرار شد بریم خونه و  اگر تبم از کنترل خارج شد نصف شب بریم بیمارستان.

البته شما فکر نکنین که مامان و بابای من این تصمیم رو به همین راحتی گرفتن... حتی تا جلوی در بیمارستان هم رفتن.

ساعت 11 شب بلاخره بعد از کلی جنگولَک بازی من 2 قاشق غذا و یه قاشق تب بر و یه قاشق آنتی بیوتیک خوردم و خوابیدم... مامان و بابام اصلا باورشون نمیشد که من به این راحتی تا ساعت 10 صبح بخوابم و دیگه از تب هم خبری نباشه ! 

مادرجونم (مادر مامان مهری ) که از بستری شدن احتمالی من بی خبر بودن صبح الطلوع توسط خبر گزاری نِسوان پرس مطلع شد و من تازه صبحانه ام رو تموم کرده بودم که به عیادت نوه ارشدش اومد.راضی اون هم به همراه یک عدد ماشین پلیس بزرگ که در آینده حتما عکسی ازش  به یادگارهمین جا ثبت میشود. 

نزدیک ظهر که شد تازه مریضی من خودشو نشون داد و چیزی نبود جزء یه  سرما خورگی با آب ریزش بینی فراوان. خدا روشکر الان که مامانم داره این پست رو میزاره بهترم ولی خوب کمی سرفه دارم.

پند نوشت : نصیحت من به شما اینکه هر چی رو که ایرانی خریدین.... داروهای بچه  رو خواهشاً خارجی اون هم از نوع خوبش بخرین.بیخود نیست که آموکسی کلاو ایرانی 3000 تومان و نمونه خارجی اون 52000 هزار تومانه. بلاخره یه تفاوت هایی داره...

فیزیک دان نوشت: این قانون چهارم یه چیز تو مایه های همون ضرب المثل معروفه که میگن از هرچی بترسی سرت میاد و یا اینکه هیچ وقت نمیشه پیش بینی دقیقی برای آینده کرد.

توضیح نوشت : خبرگزاری نِسوان پِرس یا همون بانوان بصورت کاملاً تلفنی و توسط خانم ها بخصوص خانم هایی که صمیمیت بیشتری با هم دارن از جمله خاله ها و مادربزرگ و غیره اداره میشه و کوچکترین اخبار رو بسرعت نشر میده. ( نامگذاری توسط بابا مهرداد چشمک )

نتیجه : امسال روز عشق مامان و بابای من اصلا متوجه نشدن که چجوری گذشت و کی اومد و کی رفت ولی خوب مهم اینه که روز عشقشون به عشق گذشت. اون هم عشق  به دردونه و چشم و چراغ خونه شون. توی اون روزهای مریضی من اونها حاضر بودن همه چیزشون رو بدن تا من خوب و سالم باشم. کنار هم و پشت به پشت هم شبها برای سلامتی من بیدار نشستن . موقعی که بابام خواب بود مامانم روش پتو کشید و وقتی مادرم خواب بود بابام همه کارهای منو انجام میداد تا مادرم کمی استراحت کنه. بنظرتون عشقی بالاتر از اینها هم هست؟؟؟؟؟

محبتمحبتبوسمحبتمحبت

مامان مهری درست دو روز قبل از بیماری برای من لوازم پزشکی خرید البته فقط برای آشنایی و دکتر بازی تا وقتی که اواخر اسفند ماه برای چکاپ پیش دکتر میریم من مثل یه جنتلمن برخورد کنم. غافل از اینکه خیلی زود بازی های کودکانه من به واقعیت خواهد پیوست.ترسو

حالا اگه دوست دارین ببینین من وقتی دکتر میشم چه شکلی ام عکس های زیر رو تماشا کنین.

 

قیافه من کاملا نشون میده که حال مریضم خیــــــــــــــــــــــــــلی بده هااااااا !

اول یه کمی پماد به دست و پای مریض بی نوا میزنم.

 

و حالا یه آمپول وسط قفسه سینه خندونک

و حالا برای التیام دردهاش بهش شکلات میدم.

این هم نمایی از یه دکتر دلسوز و متعهد....

اسم این بیمار فلک زده حسن کچلهِ که بخاطر نزدن شامپو موهاش کچل شده.!

محبت

 

این هم ساعتی بعد در حال صف کردن انواع خودرو های خونه مادرجون اینا برای عملیات سوختگیری  هستم.

و این هم ماشین های به صف شده کنار خیابان....

همگی این ماشین ها رو مادر جونم برای بازی و تفریح من زمانی که صبح ها پیشش هستم محیا کرده. تنش همیشه سلامتمحبت)

و این هم نمایی از یک روز جمعه که بارون  زمستانی باریدن گرفته بود و ما به پارک رفتیم...

 

و اما روزهایی که مریض بودم و بخاطر مصرف دارو در حالت نشسته و جوراب به دست خوابم برد.غمگین

این روزها مامانم در یه اقدام غافل گیرانه موهای منو رو هم کوتاه کرد.البته اینبار هم قسمت نشد ما بریم آرایشگاه و دایی مهدی موهام رو کوتاه کرد. این بار برخلاف دفعات قبل که یا توی خواب موهام کوتاه شده بود یا با گریه. خیلی آقا و منطقی به حرف مامانم گوش کردم و موهام رو به دایی سپردم تا قشنگشون کنه. 

این هم مهرادی با موهای کوتاه که البته به خاطر فر بودن تفاوت زیادی حس نمیشه.
 
ممنون که همراه ما بودین. امیدوارم در کنار کانون گرم خانوادتون همیشه سلامت باشین.
بغل
خدایا تو رو به پنج تن آل عبا قسم ات میدم همه مریض ها رو بخصوص بچه های مریض رو توی این روزهای آخر سال شفا بده تا سال جدید رو همگی با شادی  و سلامتی شروع کنیم. آمین
 
 
نوشته شده در چهارشنبه 6 اسفند 1393ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

در

قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در 

روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم . کلودیوس ، عقاید 
عجیبی داشت، از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد؛ از این رو
ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند. کلودیوس به قدری بی 
رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان 
نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (ولنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را 
با دختران محبوبشان جاری می کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبر دار می شود و
دستور می دهد که ولنتاین را به زندان بیاندازند. سرانجام کشیش به جرم جاری
کردن عقد عشاق با قلبی عاشق اعدام می شود. بنابراین او را به عنوان فدایی و
شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق.

****

و حالا درباره سپندارمزدگان بدانید...

در
ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش 
از میلاد، یعنی حدودا دوهزار سال پیش از تولد ولنتاین، میان آریائیان روزی 
موسوم به روز عشق (سپندارمذگان یا اسفندارمذگان) بوده است.
این روز در 
تقویم زرتشتی مصادف است با پنجم اسفند ماه و در تقویم جدید ایرانی، که شش 
ماه اول سال سی و یک روز حساب میشود، شش روز به جلو آمده و دقیقا مصادف 
میشود با ۲۹ بهمن، یعنی چهار روز پس از روز ولنتاین فرنگی.
زرتشیان جشن سپندارمذ (سپندارمذگان – روز زن و روز زمین) را هرساله در پنجم اسفند ماه برگزار میکنند.

سپندارمذ
لقب ملی زمین است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه 
عشق می ورزد . زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد. به همین دلیل در فرهنگ 
باستان سپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند.

سپندارمذگان جشن زن و زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کنند. 
در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و 
دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت 
می‌‌کردند

 اکثرمردم اسم ولنتاین را شنیده
اند و مراسم آن را  بجا می آورند ولی تا به حال اسم 
“سپندار مذگان ” به گوششان هم نخورده است . 

شاید هنوز وقت داشته باشیم تا سپندارمزدگان را جایگزین ولنتاین کنیم و این رسم ایرانی را به یاد آوریم...

این مطلب زیبا برگرفته از وبلاگ نادیا و نلیا جان بود.

پیشاپیش روز عشق ، روز گرامیداشت زن و زمین بر همگی شما شاد باش باد محبت

نوشته شده در يکشنبه 26 بهمن 1393ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 سلام  ، سلام صد تا سلام...

فصل اول : بادکنک   niniweblog.com

از اونجایی که مامانم خیلی به کارهای دستی علاقه داره ، دوست داره که من هم مثل خودش علاقه مند باشم.... بهمین خاطر سعی میکنه برای تقویت خلاقیتم کم نزاره. چند روز پیش هم بواسطه بازدید از وب یکی از دوستام جرقه ای به ذهنش زد . تصمیم گرفت با همدیگه از این عروسک های بادکنکی درست کنیم.

 

مامانم میگه از این عروسک ها حدود 15 سال پیش برای دوستش درستیده بودهمتنظر

اگه دوست دارین بدونین این توپ های خوشگل چجوری درست میشن لطفاً یه سری برین  اینجا

مامانم با نیشی که تا بنا گوشش باز بود وسایل رو آورد تا دست بکار بشیم.

خوب حالا با قاشق آرد رو می ریزم توی قیف

 

یه کمی فشارش میدم تا بره تو بادکنک

 

اِه، اِه، اِه niniweblog.com من نمیدونم این چه کاریه که من تو بادکنک رو پر آرد کنم. مگه بادکنک برای باد کردن نیست ، پس دوباره خالی میکنم .  بعــــــــــــــــــــله !

 

بریزم تو ظرفش که حیفه ، مامان برام کیک میپزه niniweblog.com

 

این هم از این. niniweblog.com

 

ببین چه کردم با خودم خندونک مامانی منو داشته باش...

 

مامانی اون دوربین رو بزار زمین ، بیا دستامو بشور دیگه.

نتیجه : الان 5 روزه تو خونه ما هر طرف میری یه بادکنک میاد جلو پات و هر روز هم یکی شون ناخداگاه می ترکه !!!!!! ...niniweblog.com

ولی اینو هم بگم که کلی بادکنک بازی و بپر بپر کردیم و خوش گذروندیم ها.niniweblog.com

 

 

فصل دوم : آب هویچ  niniweblog.com

مدتیه یکی از وظایفی که تو خونه به عهده من گذاشته شده گرفتن آب هویچه که بیشتر بخاطر ایجاد علاقه به خوردن آب هویچه. عجب کار سختیه !!!

 

 

و البته من هم استقبال می کنم مثل همین عکس هایی که می بینین...

 

 

 

 

فصل سوم : خواب مستقل  niniweblog.com 

با عرض شرمندگی من هنوز رو تخت مامان وبابام می خوابمخجالت خوب البته خودتون در جریان هستین که چون اتاقم  جایی برای نصب وسایل گرمایشی نداره من هنوز مستقل نشدم وگرنه شما مطمئن باشین با گرم شدن هوا به اتاقم کوچ خواهم کرد و من اصلاً از اون جور بچه ها نیستم.niniweblog.com

این عکس ها هم شاهدش که  من اصرار می کردم که تو اتاقم بخوابم . مامانم  اولش زیاد اهمیت نداد و فکر کرد من همین جوری میگم منو بلند کرد و گذاشت روی تخت پر از عروسکم و خودش هم کنار تخت دراز کشید برای اینکه تا گرم شدن هوا خدای نکرده ذوقم کور نشه.

باور تون میشه در عرض ده دقیقه اون هم بدون خوندن کتاب خوابیدمخواب بعدش قیافه مامانم رونتونستم ببینم ولی حدس میزنم این شکلی بوده niniweblog.com و بعدش هم شده اینمحبتبوس

محبت

 

زندگی مسأله است حل باید کرد،

راه است طی باید کرد،

دراز مدت است صبر باید کرد،

تفریح است بازی باید کرد،

تعهد است عمل باید کرد ،

راز است کشف باید کرد ،

باغبانی است عشق باید کرد.

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 بهمن 1393ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 28 دی 1393ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

پیشاپیش عذر خواهی ما رو بخاطر آشفتگی این پست بپذیرین.....

سلام و صد تا سلام...

تعطیلات اربعین

 ما معمولاً  توی تعطیلات بخاطر شلوغی بیش از حد مسافرت نمیریم . بابامهرداد از فرصت بدست آمده برای تکمیل مقالات و مرور درس هاش و مادرم هم برای رسیدگی به امور خونه و بازی با من استفاده می کنه و اگر فکر کرده باشین که از این فرصت برای استراحت استفاده میکنه سخت در اشتباهین ! 

   مامانم میگه وقتی که یه پسر کوچولو  جیکووو تو خونه داری که  نرم  و لطیفه مثل برگ گل... هر کاری که ازدستت بر بیاد برای تغذیه سالمش انجام میدی حتی اگه شده سوسیس خانگی درست کنیniniweblog.com. این شد که مامانم دست بکار شد و سوسیس درست کرد niniweblog.com و به جای اینکه من رو به فست فود ببره ، فست فود رو خونگی کرد. البته که مامان قبلاً همبرگر ، چیبس و پنیر ، قارچ سوخاری و سیب زمینی هم برام درست کرده بود که من از سوسیس و سیب زمینی سرخ شده اش  بیشتر استقبال کردم . 

    بنظرم طعمش خیلی خوب بود. البته بقول مامانم مزیتش در نداشتن مواد نگه دارنده است که برای من اصلاً خوب نیست.

حالا سوسیس سرخ شده تو روغن کنجد هم شب هایی که مامانم تنبلی اش میاد شام درست کنه و یا برای کمک  به رژیم  بابا مهرداد از درست کردن شام منصرف میشه و یا احیاناً خسته و کوفته میرسه خونه به منوی ما اضافه شد.

 

   این عکس ها هم مربوط به زمانیه که خونه بودیم و داشتم تام و جری نگاه میکردم. همون جوری که تو عکس ها میبینین من مدتیه با ناخن هام بازی میکنم و فقط کافیه یه کوچولو کنار نانخم پوست اضافه باشه اونجاست که به مامانم میگم  عزیزم ناخوون بیگیر . مواقعی هم پوست کنار ناخن های دستم رو می کنم که با عث میشه مامانم بشه این شکلیعصبانی

یه روز از تعطیلات  مامان زنگ زد خونه افسر خاله تا با هم بریم فدک که خاله گوشی رو داد به امیر مسعود تا من باهاش صحبت کنم. من هم که از شنیدن صدای مسعود در پوستم نمیگنجیدم می گفتم مسوووده!!! مسووووود من تو دوست همین ابراز علاقه من به امیر مسعود باعث شد که مامان و بابام بعد از این شکلی تعجب شدن این شکلی محبت بشن و ما بریم خونه افسر خاله اینا مهمونی. شنیدین وقتی کسی خیلی احساس راحتی کنه بهش میگن مگه خونه خاله است..!!!

   خونه خاله مامانم هم برای من دقیقاً خونه خاله ای بود فراموش نشدنی. چون امیر مسعود پسریه عاقل و در مقابل خواسته های من کوتاه میاد جاتون خالی خیلی خوش گذشت. مامان و خاله جون هم مشغول تبادل تجربیات و تهیه انواع کیک و ژله شدن. این هم عکس یه مدل از ژله هایی که من خیلی دوستش داشتم و هی میگفتم توتو مرغ

   یه روز دیگه هم بابا مهرداد در حال درس خوندن و آماده شدن برای امتحانات پایان ترم بود .

ولی خوب من بشدت روی بابام حساسم و کتاب هاش شده هووووی من. به محض اینکه بابام کتاب دستش می گیره هوس می کنم تو بغل بابام بازی کنم و هرجای خونه که باشم اسباب بازی هام رو میارم پیش بابامخندونک اگر هم بیش از یک ساعت بابام دوام بیاره  و بتونه درس بخونه بصورت علنی اعتراضم رو اعلام می کنم و میگم بابا کتاب نخون یا کتاب جم یعنی کتابو جمع کن. بلاخره اینکچلمیشه قیافه بابام .

    البته دیدین مطالعه بابام روی من بی تاثیر نبوده و من روزهایی که پیش مادرجونم هستم گاهی کتاب به دست میرم توی اتاق و اجازه ورود به هیچ کس نمیدم و میگم دارم درس میخونم و زیر لب هم نجواهایی می کنم که فقط خودم میدونم چی میگم و کدوم مبحث درسیه...!

 

من عاشق دوغ هستم ولی وقتی اینطوری دوغ می خورم مامانم میشه این شکلی  ترسو آخه هر نیم ساعت  باید منو ببره دستشویی !

این عکس ها هم مربوط به یه بعد از ظهره که رفتیم دفتر بابا مهرداد و یکی از لذت بخش ترین کارها زمانی که تو دفتر بابایی هستیم  ،  خرید نون بربری داغ به همراه مادرم و خوردن نون و پنیره. اصلاً بعضی روزها مادرم برای پوشوندن لباس  از همین علاقه ام استفاده می کنه و میگه : میخوایم بریم دفتر بابا مهرداد نون و پنیر بخوریم.

بلال خوری

این قسمت یکم قدیمیهخجالت آخه تقریبا مامانم یادش رفته بود که این عکس هارو برام بزاره.

چند روز پیش که مامان مهری داشت یه نگاهی به آرشیو عکس ها مینداخت اینها رو تو فایل مهر ماه 93 پیدا کرد. و از اونجایی که حافظه اش یاری نکرد که آیا اینها رو تو وبم گذاشته ؟ یا نه؟ اومد و گشت و دید بعـــــــله  یادش رفته......

یه شب دوستامون ما رو به صرف شام ، باغ دعوت کرده بودن . هوا یکم خنک بود ولی نمیشد از هوای پاک هم دل کند این شد که روی ایوون شام و چایی و کیک خوردیم.

 

بعدش عمو ابوذر آتیش درست کرد و بساط بلال خوری راه انداخت......

 

سام عزیز

دیانای گل

گرمای آتیش خیلی مطبوع بود و به چشم به هم زدنی همه رو دور خودش جمع کرد.محبت

 

موفقیت کلید شادی نیست

بلکه

شادی کلید موفقیت است 

 
نوشته شده در شنبه 27 دی 1393ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 22 دی 1393ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 12 صفحه بعد