مهراد لبخند زیبای خدا

مهراد لبخند زیبای خدا

شرح حال شازده مهراد

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

عکس خوش آمدگویی به وبلاگ

 

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مامان مهری

دنیای کودکانه، صمیمی ترین دنیایی است که هر لحظه بارها آرزو می کنیم تا کاش می شد یک بار دیگر به این دنیای کودکانه قدم بگذاریم!


کاش دنیا همیشه کودک بماند و کودکانه ترانه های عاشقانه اش را لالایی شب های بی خوابی مان کند!

کاش دنیا به زیبایی روزهای کودکی می شد!

کاش کودکان، صمیمیتشان را همچون دوستی های بی ریایشان فراگیر می کردند.

کاش دنیا سراسر کودکانه می شد و ما کودک!

کودکم، 

شیرین زبانم به اندازه تمام دنیا دوستت دارم ....

برایت دنیا دنیا شادی و عشق و امید به زندگی در دنیایی پر از صلح آرزومندم .

یاد روزهای شیرین کودکی بخیر....


کشتم شپش شپش کش شش پا را .

چایی داغه ، دایی چاقه !

امشب شب سه شمبه س ، فردا شبم سه شمبه س ، این سه 3 شب اون سه 3 شب هر سه 3 شب سه شمبه س.

شش سیخ جیگر سیخی شش زار

آن مان نماران،تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

دختره این‌جا نشسته گریه می‌کنه زاری می‌کنه از برای من یکی رو بزن!!

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده!...سواد داری؟!!! نچ نچ ، بی سوادی ؟!

ده، بیست، سه پونزده، هزار و شصت و شونزده هر کی میگه شونزده نیست هیفده هیجده نوزده بیست 

ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی ، صندلی هاش فنر داره، نشستنش خطر داره

پسرا شیرن مثل شمشیرن ...

یادش بخیر ...

راستی زمان ما روز جهانی کودک تلویزیون از صبح تا شب یکسره کارتن نشون میداد. بیشترشون هم تکراری بود ولی من که خیلی ذوق میکردم.

یادش بخیر ...

نوشته شده در سه شنبه 15 مهر 1393ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

花だよ。お花 のデコメ絵文字 نمیدونم شما به طلبیده شدن اعتقاد دارین یا نه ؟؟؟؟

ولی من در مورد  امام رضا(ع) بشدت معتقدم و طوری بوده که هر بار خواستیم بریم مشهد، خودش جور شده و ما همیشه مهمون آقا بودیم...

سه شنبه 18 شهریور بود که خاله ام زنگ زد و پیشنهاد مسافرت داد و نمیدونم چرا با وجود اینکه زمانش خیلی برام مناسب نبود نتونستم نه بیارم وچهارشنبه ای از جاده کناره عازم مشهد شدیم بدون رزرو اتاق و بلیط خندونک

ساعت سه نصفه شب رسیدیم ساری و تصمیم گرفتیم به جای اینکه دنبال هتل بگردیم همون چند ساعت باقیمانده شبو تو چادر بخوابیم.همین که رفتیم تو چادر برای خواب آقای پسر که تو ماشین خستگی شو گرفته بود و خوابش رو کرده بود تازه بیدار شدن و آهنگ بییم بییم رو ساز کردن. آخه تا حالا شب تو چادر نمونده بود و فکر کنم خوشش نیومدغمگین...

بلاخره من بنده خدا برای اینکه مزاحم خواب بقیه نشم تا ساعت 6/5 صبح تو  پارک مهراد رو بغل کردم  و گردوندم تا خوابش ببره...تازه خوابش برده بود و من هم سرمو زمین گذاشته بودم یه چرتی بزنم که ...

با صدای بلند آهنگ دوست داااارم من دیوووووونه....تعجب از خواب پریدم و دیدیم بعله برای ورزش صبحگاهی یه عده که اکثرا هم بالای 60 سال داشتن اومدن  داخل پارکخواب آلود

صرف نظر از اینکه ما و کلی های دیگه رو از خواب بیدار کردن ولی خیلی پرانرژی بودن و آهنگ هایی هم که میذاشتن بیشتر به درد قر دادن می خورد تا ورزش. آخرش هم آهنگه کار خودشو کرد و چند تا از پیرمرداشون اومدن وسط و قر دادن. بلاخره صبحی بود پر خاطره.....

الانه هم صبح ها که بیدار میشیم با بابایی  نا خوداگاه آهنگ دوست دارم من دیووووونه رو می خونیم.خندونکخنده

 

با وجود اینکه سفر کوتاهی بود ولی خیلی خیلی خوش گذشت. متاسفانه نتونستم زیاد عکس بگیرم چون اکثر مواقع مهرادی تو بغل پسر خاله هام بود و یهو می دیدم نیست....

مهراد کجاست ؟؟؟؟سوال

با امیر حسین رفتن حرم.....!!!!تعجب

یه بار هم که با هم رفتیم حرم جنابعالی خواب تشریف داشتی. شاکی

این عکس ها رو هم خود بچه ها گرفته بودن.....

محبت

یه بعد از ظهر هم با اصرار من و انکار مادر جون و افسر خاله رفتیم موج های آبی . یه ساعت از حضورمون تو محوطه موج های آبی نگذشته بود که خواهران 5+1 فرمودن که بعد از این هر جمعه جمع  بشیم بریم کرج ، دهکده آبی پارستعجبدلخورنه به اون نیومدنشون نه به حالا...متفکر
 

 تولد 30 سالگی مامانی و 27 ماهگی عسلک

بیستم شهریور ماه روز تولدم بود . دلغک که بخاطر بودن در مسیر مسافرت جشن وکیکش به فنا رفت.متنظر البته مادر گل و مهربونم مثل همیشه که همه مناسبت ها رو بخاطر داره برام یه ادکلن خیلی خوشبو هدیه گرفته بود.

یه لباسی هم تو مشهد خریدم که همسری به عنوان کادو تولد به نام خودش کرد.ایشون اکثر مواقع با کادو نقدی حساب می فرمایند . خدایی سلیقه اش هم خوبه ها ولی من یکم مشکل پسندم.

 

نکته 1: گروه  5+1 لقبی  است که آقا مهرداد خان به منو و مادرم و سه تا خاله هامو و مادر بزرگم دادن که خدایی خیلی هم برازنده است. وای به روزی که از حق  وتو  استفاده کنیمخندونک

نکته 2: الکی الکی 30 سالم شد . من که حس 18 سالگی دارمخندونک فکر کنم کم کم دارم به اونجایی میرسم که خانم ها سن شون رو پنهون میکنن.چشمک

نکته 3: نکته نویسی رو از سمانه جون مامان صدرا تقلب کردم.

نکته 4 :خاله من زندایی بابا مهرداده

نوشته شده در جمعه 4 مهر 1393ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

ســـــــــــــــــــلام. همون رمز قبلی


نوشته شده در پنجشنبه 27 شهريور 1393ساعت 10:04 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

سلام niniweblog.com این پست برای تشکر از مامان فوق العاده مهربون رادین عزیز و خوشتیپه niniweblog.com

ایشون در کمتر از یک ساعت بعد از اولین آشناییمون ، درخواستی رو که ازش داشتم خیلی سریع  ( خیــــلی سریع ) در یک پست خصوصی پاسخ دادن و منو شرمنده محبت خودشون کردن. niniweblog.com

این هم عکس رادین جون niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

این هم لینک وبلاگ دوست جونی مون

راضی

http://radin-91.niniweblog.com

هزار ماشاله

امیدوارم همیشه شاد و سربلند باشین

niniweblog.com

نوشته شده در دوشنبه 10 شهريور 1393ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

خوشحالم و هزاران بار خداي مهربان را شاكرم كه تو را به من هديه داد

خوشحالم و به خود مي بالم كه هميشه تو را در كنارم دارم

و چه لذت بخش است دوش به دوش تو قدم زدن ،

و از آن شيرين تر با تو همكلام شدن !

عشق ،قلب كوچكم را از خود بي خود كرده ،

چرا كه تنها تو را در ميان ديگران باور كرده است !

كاش زودتر از اينها تو را يافته بودم گل من .

زيرا احساس ميكنم با عشق تازه متولد شده ام!

حال ...تو مرا ليلاي خويش مي بنداري ،

ومن تو را مجنون عشق مي نامم !

تو مرا براي خود مي داني ،من نيز تو را از براي قلب خود مي دانم.

و چه زيباست لحظه ي رسيدن به اوج خوشبختي ،

زماني كه هر دو همديگر را براي هم مي خواهيم!

خالصانه و از ته قلبم ميگويم كه براي من معناي واقعي عشق تويي

زن، زندگیـست
و
مـرد، امنیت
و چه خوب می شود وقتی
مـردی تمامِ مردانگیش را خـرجِ
امنیتِ زندگیـش کُند
و چه زیبـا می شود وقتی
زنی تمامِ زندگیش را خرج
غرورِ امنیتش کُند ...

بعداً نوشت :

ما یعنی منو وبابایی از شب قبل از سالگرد ازدواجمون یکم از همدیگه دلخور بودیم ( سر چیزهای بی خودی ) و بین ما سکوت حکم فرما بود.دلشکسته ولی جالب رفع این کدورت با دو تا کیک تو شب سالگرد ازدواجمون بود....

بعد از ظهر که بابایی رفت دفتر من شروع به درست کردن کیک رولت شکلاتی که مورد علاقه باباییه کردم و بابا مهرداد هم وقتی اومد خونه یه کیک با شمع دستش بود ....

محبتمن فقط از کیک بابایی عکس گرفتم چون تزئین کیک خودمو دوست نداشتم هر چند که مزه اش عالی بود.

نتیجه اخلاقی 1: زن و شوهر دعوا کنن، ابلهان باور کنن.

نتیجه اخلاقی 2 : دنیا اصلاً ارزششو نداره که بخواد به دعوا و کدورت بگذره.

نوشته شده در سه شنبه 28 مرداد 1393ساعت 10:08 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

ممنون از مهربونی همتون


نوشته شده در شنبه 25 مرداد 1393ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط مامان مهری |
نوشته شده در چهارشنبه 22 مرداد 1393ساعت 12:07 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

پیشاپیش معذرت می خوام اگه این پست یکم زیادی جیشی شده...


نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

سلام گل پسری

تو این روزها عصرها که میشه با بابا مهرداد میریم دفتر و شما حسابی خوش می گذرونی  بعضی روزها هم میبرمت پارک و حسابی از خجالت مامان در میای و کلی منو این طرف و اون طرف می کشی تا جایی که دم افطار  غش می کنم.شب ها هم که همچنان افتضاح می خوابی ساعت یک و نیم الی دو. بعد سحرم که درست و حسابی خوابمون نمی بره و تازه وقتی چشمامون گرم شده صدام میکنی که آب می خوامگریه بلاخره همه اینها دست به دست میده که من اکثراً صبحها با تاخیر میرم سر کار...

حالا بریم سراغ چند تا عکس خوشمل از گل پسرمحبت

خوب دقت کنین چه پسری داریم ما. به به ...

 داره قندون دفتر باباییش رو تمیز می کنه

بوسبوس

حالا داره میز رو تمیز میکنه... اینقدر دستمال زده بود که برق افتاد

محبتمحبتمحبت

الهی قربونش برم خسته شده دیگه

بغلبغل

این جا هم مشغول بازی توی پارکه البته باجیغ و هورا...

خندونکخندونک

مهراد توی پارک از اول تا آخر جیغ و داد میکنه. عاشق این تخلیه انرژیش امراضی

بعضی وقت ها دنبال بچه های بزرگتر میره و میخواد باهاشون دوست بشه ولی تیرش به سنگ می خوره غمگین ،چون کوچیکتره.  جدیداً خیلی دوست داره با بچه ها بازی کنه تشویق.

 

اینجا هم داره نقاشی می کنه...

بغلمحبتبغل

اینها هم شاهکار صبح های ماه رمضون با مادر جونه

این لباسها رو مادرجون با دهن روزه برای مهراد دوختهمحبت دستش درد نکنه خیلی خنک و قشنگهبوسمحبت

مهراد جونی وقتی بهش میگم بخندخندونک

مهراد وقتی بهش میگم اخم کن.

و حالا بعد افطار آقا مهراد در حال دیدن سریالهای ماه رمضون. جالب اینجاست که ما تابحال یه قسمت هم از سریال مدینه رو ندیدیم ولی مهراد شخصیت هاشو  هم می شناسه...شاکی

بلاخره ماه رمضون امسال هم با گرما و روزهای طولانیش گذشت... ولی نمی دونم چرا همیشه وقتی تموم میشه دلم میگیره دلشکسته، انگاری خیلی کارهای خوب بود که میتونستم انجام بدم و ندادم.

امیدوارم سال بعد ماه رمضونی بهتر از امسال داشته باشیم.

این پست رو با چند روز تاخیر گذاشتم ولی فعل هاش رو عوض نکردم تا حال و هوای ماه رمضونی داشته باشه.

نوشته شده در شنبه 11 مرداد 1393ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

همون رمز قبلی


نوشته شده در دوشنبه 6 مرداد 1393ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 9 10 ... 12 صفحه بعد