مهراد لبخند زیبای خدا

شرح حال شازده مهراد

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

عکس خوش آمدگویی به وبلاگ

 

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مامان مهری
سلام به همه و یه سلام مخصوص هم به دوستان عزیزم که توی همین چند روز با دیدن وبلاگ های بروز شده شون کلی سر کیف اومدم.
سه روز دیگه یعنی سوم تیر ماه ، مهرا چهار ماهه میشه. حس و حال و هوای بچه دوم کلا با بچه اول زمین تا آسمون متفاوته
انگاری دلت بزرگتر میشه، خیلی راحت تر و آروم تر مادری می کنی و بقولی دست فرمون ات هم بهتر میشه، ولی نمیدونم چرا من چند روزیه که خیلی نگران واکسن چهار ماهگی مهرا هستم. وقتی فکرش رو می کنم جیگرم کباب میشه. میدونم که چیزی نیست ها ولی چه کنم که توی این یه مورد عاجز شدم و چند روزه که استرس دارم. امیدوارم که بخیر بگذره.


راستی وقتی مهرا جونم چهار ماهه شده یعنی فقط پنج ماه دیگه از مرخصی زایمانم مونده و بعدش دوباره روز از نو و روزی از نو....
یه خبر دیگه هم اینکه آقا مهراد امروز تو اولیه جلسه کلاس ژیمناستیک اش شرکت کرد. امیدوارم علاقه مند بشه و تا آخر تابستون ادامه بده. صبح های روزهای زوج منو مهراد، مهرا رو می زاریم تو کالسکه و می ریم سالن ورزش تا مهراد بتونه بره کلاس...
یه روزهایی هم مهراد می ره خانه شادی که یه بازیگاه سرپوشیده است تا با محیط اش بیشتر آشنا بشه ، آخه پیش دبستانی رو هم خانه شادی ثبت نامش کردیم.
دیگه جونم براتون بگه که مهرا خانوم ان روزا بد جور با خنده هاش دل می بره و غالب این خنده ها رو هم برای دیدن داداش جونش تحویل ما میده و وقتی مهراد تو اتاق راه می ره ، با چشم دنبالش می کنه و براش صدا در میاره. مهراد که خیلی واکنش نشون نمیده ولی ما کلی ذوق می کنیم و قربون صدقه جفت شون می ریم.
شما رو فکر کن که یه لحظه ما بخوایم قربون صدقه یکی از بچه ها بریم ، مثلا من بگم مهرا خانوم عسله، مهرا خانوم زندگی منه.....
به مکافاتی می افتم که نگو.....
مهراد سریع میگه : یعنی من عسلت نیستم؟؟؟؟
من میگم: شما هم عسل منی
مهراد بازم میگه: یعنی من زندگی ات نیستم؟؟؟
بازم میگم : شما هم زندگی منی، همه چیزمی، عشقمی ، عمر منی....
مهراد این بار میگه: یعنی خواهر جون عشقت نیست؟؟؟؟
خدایا اینو دیگه چی کار کنم، پس برمیگردم سر خط و با اصلاحات می گم: شما هر دوتایی تون بچه های من هستین ، عشقای من هستین و عسل خانوم و عسل پسرم هستین و دوستون دارم....
مهراد میگه: یعنی بابا مهرداد رو دوست نداری؟؟؟؟
اینجاست که دلت می خواد با سر بری تو دیوار....
خلاصه این روزا آقا مهراد شیرین زبونی های زیاد و پرسش های عجیبی داره که بعضی وقت ها ما رو همین شکلی تا مرز کوبیدن سر به دیوار می کشونه.....
ان شاله عمری باقی بود و خانوم خانوما رخصت داد براتون می نویسم.
نوشته شده در پنجشنبه 1 تير 1396ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
این متن توی یکی از گروه های تلگرامی اومده بود. بنظرم قشنگ بود و به حال و هوای اینجا که کمی تاقسمتی خانوادگی و دوستانه هم است خیلی می اومد.
پس به مدد ربات جان عزیز خیلی سریع پست اش کردم.


هفت نفرکه بهترین و ناب ترین لحظات خوش زندگی را به شماهدیه می کنند ا!

نفر اول:
آغوش مادریست که با تمام وجود ، بغلت کرد و شیرت داد

نفر دوم:
دستان پدریست که برای راه رفتنت ، با تو کودکی کرد

نفر سوم:
خواهر یا برادریست که برای ندیدن اشکهایت ، تمام اسباب بازیهایش را به تو داد

نفر چهارم:
معلمی بود که برای دانستنت با تمام بزرگیش هم سن تو شد تا یاد بگیری

نفر پنجم:
دوستی ست که روز ازدواجت در آغوشت کشید و چنان در آغوشش فشرد که انگار آخرین روز زندگیش را تجربه میکند

نفر ششم:
همسرتوست که باتمام وجوددرکنار تو معمار زندگی مشترک تان است
گویی دو شاخه از یک ریشه اید
نفر هفتم :
فرزند توست که خالق زیبایی های آینده است

آری شاید هر کدام از ما تمام هفت نفر را نداشته باشیم
اما

خوشبختی همین حوالیست ...
مادرت را بنگر...
پدرت را ببین ..
خواهر یا برادرت را حس کن ..
به معلمت سر بزن...
دوستت را به یاد بیاور...
همسرت را در آغوش بگیر...
فرزندت را ببوس...

یک وقت دیر نشود برای خوشبخت شدنت...
خوشبختی را با همه قلبت حس کن ،همین نزدیکیست..

امیدوارم همیشه شاد و خوشبخت باشین
نوشته شده در پنجشنبه 1 تير 1396ساعت 2:05 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


امروز بیستم خرداد ماه علاوه بر مهراد که تولدشه و یه روز خاص براش، برای مهرا خانوم هم روز خاصی بود . امروز گوش های خانوم خانوم ها رو سوراخ کردیم.
 

 

 

 

 

 

 


تصمیم گیری خیلی سخت بود، حتی توی مطب پشیمون شده بودم. ولی از اونجایی که تو این سن خیلی راحت تر انجام میشه و هوا هم فعلا خوبه و لازم نیست کلاه بزاره ، دل رو به دریا زدیم.
واکنش مهراد به این حرکت: این دکتره انسانیت داره ، دکتره قبل( قلب ) نداره .... فقط دکتر حبیبی من خوبه .
بچم زرد کرده بود . حواسش رو پرت کردم تا نبینه.
فدای پسر مهربونم بشم که هوای خواهرش رو داره...

 

 

نوشته شده در يکشنبه 21 خرداد 1396ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

پسر عزیزم زادروزت مبارک.
بی نهایت دوست داریم.

تولد پنج سالگیت مصادف شده با پانزدهم ماه رمضان و تولد امام حسن مجتبی (ع) . 

به اصرار خودت که الا و بلا باید تو خونه کیک درست کنیم روز جمعه یه کیک درست کردیم و می خواستیم که چهار نفری یه جشن کوچولو بگیریم ، که عمو میلاد از بیرون زنگ زد و گفت برای حدود ساعت یازده میان خونه ما. اما توقع شما از تولد فراتر از اینا بود و گفتی :بخشکی شانس !!!! مهمون های من چقدر کم اند . من فقط دو تا مهمون دارم. 

همین جملات برای ما کافی بود تا پدر بزرگ و مادربزرگ هات رو وارد ماجرا کنیم و ساعت یازده و نیم شب تازه شروع کنیم به برگزاری جشن . خلاصه اینم خاطره ای شد برا خودش. 

پسرم حواست هست که چقدر عزیز بودی ، بندگان خدا آخر شبی فقط بخاطر شادی شما اومدن. قدرشون رو بدون.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در يکشنبه 21 خرداد 1396ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


مهرا خانوم در پنج روزگی

 

 

 

 


مهرا خانوم چهل روزه

 

 

 

 

 

 

 

 


مهرا خانوم دو ماهه

 

 

 

 

 

 

 

 


از معدود عکس هایی که تونستیم از خواهر و برادر بگیریم.
فعلا آقا مهراد خیلی بغل کردن و عکس گرفتن از بچه رو دوست نداره

 

 

 

 

 

 


و این هم مهرا خانوم دو ماهه. روزی که داره می ره واکسن دو ماهگی اش رو بزنه

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1396ساعت 4:45 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1396ساعت 4:34 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


سلام به همگی
با اولین عکس آتلیه ای خواهر جون در خدمتتون هستیم.


این خواهر جون گفتن یه قضیه ای داره. ما از روزی که متوجه شدیم نی نی تو راهی مون دختره به آقا مهراد گفتیم که یه خواهر جون داره برات میاد. این خواهر جون اینقدر تکرار شد که الان اکثرا مهرا خانوم رو به اسم خواهر جون مهراد میشناسن. مهراد هم تعصب شدیدی روی خواهر جون داره و اگه احیانا کسی بگه آبجی ....
سریعا میگه خواهر جونمه بابا، آبجیم نیست که!!! اگر هم کسی بخواد از مهرا تعریف کنه آخر حرفش یه خواهر جون آقا مهراد میگه ، که همیم باعث غرور مضاعف مهراد و عدم حسادت شده.

نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1396ساعت 3:39 قبل از ظهر توسط مامان مهری |






اینم عکس های دختمری ما، لحظاتی بعد از تولد






این هم عکس های مهرا خانوم وقتی که یه روزه به دنیا اومده و تیپ زده برای عکاسی.




این هم دو تا عکس از آقا مهراد گل، که بدونیم تو تولد خواهرش چه سنی بوده
وای که کلی عکس و خاطره برای نوستن تو ذهنمه....
البته اگه بتونم و فرصت کنم همه رو خواهم نوشت.
دلم می خواد از شیرین زبونی های مهراد بنویسم و حتما می نویسم. ممنونم از دوستانی که توی این مدت جویای حالمون بودن.
نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1396ساعت 3:25 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

           سلاااااااااااام به همگی امروز می خوام از خانوم کوچولویی بنویسم که قراره اسفند ماه به دنیا بیاد. خیلی خیلی خوشحالم که مهراد صاحب یه خواهر میشه ، بنظرم خواهر یکی از اون افرادیه که تو زندگی  هر کسی لازمه، هرچند که منو و بابا مهرداد هر دو از این نعمت محروم بودیم . این یکی از اون حسرت هاییه که به شخصه همیشه تو زندگی داشتم و دارمغمگین. مخصوصاً الان که متاهلم . بعضی روزها واقعا دوست دارم یکی باشه که با هم حرف بزنیم و درددل کنیم. یکی به غیر مادرم که وقتی مشکلی دارم بهش بگم و نگران ناراحتی اش هم نباشم. خدا داند..... شاید قراره همین خانوم کوچولو یه روزی بشه همراه من، غمخوار من و یه خواهر مهربون برای مهراد...محبت

خواهر و برادری عالم قشنگیه...

هیچ وقت یادم نمیره اولین باری رو که داداشم رفته بود اردوی مدرسه و من برای سه روز ندیدمش، چقدر گریه کردم براش و اولین سوغاتی رو که هم که برادرم برام خریده بود...

هیچ وقت فراموش نمی کنم که برادرم همیشه پشتم بود و اگه کار بدی می کردیم خودش سینه سپر میکرد و همه اون اشتباه رو گردن می گرفت....محبت

هیچ وقت یادم نمیره دعواهایی رو که تو بچگی با هم داشتیم ، چقدر همدیگه رو می کوبیدیم ....گیج

یادم نمیره که وقتی کار خطایی می کرد من خیلی سریع لو می دادمش و او سرزنش می شد و دم نمیزد....خجالت

محاله یادم بره اشکهای برادرم رو وقتی که من توی محضر داشتم عقد میشدم .اشکهایی که من تا به اون روز اصلاً ندیده بودم.

فراموش نمیکنم که وقتی برای اولین بار داشت می رفت دانشگاه ، از دوری اش چقدر گریه کردم.گریه

حالا خیلی خوشحالم که مهراد هم این حس ها رو تجربه خواهد کرد . امیدوارم که در آینده برادر خوبی برای خواهرش باشه و براش حساااابی برادری کنه ، برای  هر دختر داشتن برادر پشت گرمیه بزرگیه هرچند که تا بزرگ نشن اینها رو درک نمی کنن و حالا حالا ها باید با هم جنگ و دعوا کنن تا بزرگ بشن. 

فعلاً من برم،برم خودم رو برای جنگ و دعواهای خواهر، برادری و کلی چیزهای دخترونه (گل سر و کیتی و باربی و زندگی صورتی ) آماده کنم.خندونک 

خداوندا اعصابی فولادی به من عطا فرما.....ترسو

 

نوشته شده در شنبه 8 آبان 1395ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

دوستان عزیزم سلام

پسر گلم سلام 

امروز بعد از حدود 5 ماه تاخیر، دوباره دارم می نویسم. حسی که دارم درست مثل روز اولیه که این وبلاگ رو راه انداخته بودم. واقعا نمیدونم چطوری و از کجا باید بنویسم . 

توی این 5 ماه کلی اتفاقات قشنگ تو زندگی ما افتاد که هر کدوم ارزش تبدیل شدن به یه پست رو داشت ولی متاسفانه به دلایلی فعلا ثبت نشده غمگین. ثبت نشدن هر کدوم از این اتفاقات قشنگ یه طرف و نبودن عکس های جالب هم از طرف دیگه ، دست به دست هم داده تا من الان مثل یه علامت سوال بر عکس به کی برد نگاه کنم ....

دوست داشتم برای هر اتفاق پستی جداگانه می گذاشتم الخصوص که یکی از اون اتفاقات شیرین تولد مهراد عزیزمه و هر جور که فکر میکنم دلم نمیاد ازش براحتی بگذرم اما اگه بخوام اینجوری پیش برم تا چند ماه دیگه هم نمی تونم وبلاگ رو بروزش کنم. پس این بار بشرح مختصری از آنچه گذشت اکتفا می کنم تا بتونم عکس های تولد مهراد رو جمع کنم و توی یه پست جداگونه بارگذاری کنم.

تولد مهراد عزیز 

از اونجایی که مهراد پارسال از عکس و کیک فراری بود و تو مهمونی تولدش اصلاً همکاری نکرده بود و تولد امسالش هم افتاده بود ماه رمضون، تصمیم گرفتیم که هیچ برنامه ای نداشته باشیم. اما امان از این قانون چهارم نیوتن که اینجا هم کار دست ما داد و خیلی اتفاقی تولد مهراد با تولد هلنا دختر خاله ام که متولد 11 خرداده، همزمان سیزده خرداد با یه جمع خودمونی و یه کیک خونگی برگزار شد. خدا رو شکر مهراد هم خیلی خوب همکاری کرد و خیلی خوش گذروند.

عضو جدید خانواده 

از اونجایی که ما بشدت مخالف تک فرزندی هستیم و با وجود گل زیبایی مثل مهراد زندگیمون رو صدها برابر شیرین تر از قبل حس کردیم و از طرفی علاقه شدید مهراد به وجود بچه توی خونمون و سوال های زیادش که چرا ما چهار تا نیستیم و فلانی و فلانی چهارتان....! چرا من تنهام؟ خسته شدم اینقدر تنهایی بازی کردمو!  بریم 3تا نی نی دختر و 2 تا نی نی پسر بیاریم...! در کنار تولد برادرزاده ام (آوا خانوم) دست به دست داد تا ما هم پول هامون رو جمع کنیم و بریم یه نی نی بخریمفرشته

به نظرم بهترین زمان بود چون مهراد الان بی صبرانه منتظر تولد نی نی جدیدمونه و بسیار هم علاقه مند خرید کردن برای نی نی و تولدشه...

ورود عضو جدید مدتی منو درگیر کرده بود که آیا برای نی نی هم یه وبلاگ جدید بسازم؟ یا بهتر اینه که همین جا رو ارتقا بدیم و خاطرات جفت شون رو همین یه جا ثبت کنیم؟ از  طرفی اداره دو تا وبلاگ هم واقعاً برام غیرممکنه و ما توی این وبلاگ علاوه بر خاطرات آقا مهراد یه سری خاطرات خانوادگی رو هم داریم پس اصلاٌ دلم نمیاد که خط کش بزارم و همه خاطرات قشنگی رو کنار هم و باهم ساختیم رو نصف کنم. بنابراین اگه خدا بخواد توی همین وبلاگ سعی می کنم خاطرات بچه هامون رو ثبت کنم. 

گفتم بچه هام!!!! ، وای که این کلمه چه بار سنگینی داره، هنوز باهاش کنار نیومدم. امیدوارم خدا خودش کمک کنه. واقعاً مسئولیت دو تا بچه خیلی خیلی سنگینه.

 مشهد الرضا

خدا رو صد هزار مرتبه شکر قسمت شد قبل از اینکه حداقل برای یکسال خونه نشین بشیم چهار نفری بریم زیارت. این بار یه نی نی سه ماهه توی دل مامانش یه عالمه دعاهای خوب برامون کرد. حس خیلی خوبی داشت مخصوصاً که ایام دهه کرامت و تولد حضرت معصومه هم بود.این سومین سفر زیارتی مهراد جونم بود. 

توضیحات : عکس بالا مربوط به 16 خرداد ماه 95 و روزیه که رفته بودیم باغ دایی بابا مهرداد که  آقا مهراد داره از درخت ها آلبالو می چینه  و می خوره.

فعلاً تا بعد ....

نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1395ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 26 مهر 1395ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

اون قدیم ها دوچرخه یه وسیله بازی فوق العاده خاص بود .نهایت رویای بچه ها داشتن یه دوچرخه دنده ای و  نهایت تشویق والدین این بود که میگفتن : معدل ات 20 بشه برات دوچرخه می خریم.

خرداد ماه که امتحانات تموم میشد کوچه پر میشد از بچه ها با دوچرخه های رنگ و وارنگ. یکی بچه دوم و یا چندم خانواده بود و دوچرخه کهنه بچه قبلی رو یه بادی زده بود و سوار میشد،  یکی دیگه هم با دوچرخه نو به بقیه فخر می فروخت؛ اون خوش سلیقه هاش با یه جور نوار  شیشه ای کل تنه دوچرخه رو باند پیچی می کردن تا رنگش خراب نشه.  بعضی ها هم دوچرخه رو با مهره های رنگی که به پره هاش می زدن خیلی خاص میکردن.  برای بچه های دوره ما دوچرخه یه رفیق بود . 

 تعطیلات نوروز بود که با دیدن دوچرخه سواری پسر یکی از اقوام ، احساس کردیم که حالا دیگه وقت آموزش دوچرخه سواری رسیده و دوچرخه من هم بعد از سه سال و اندی که تو انباری پنهان شده بود رونمایی شد. به رسم قدیم، اول رفتیم و چرخ هاشو باد زدیم و پا به رکاب شدیم. کار هر روز منو مادرم طی مسیر خانه تا پارک با دوچرخه و بعد کمی بازی توی پارک و یه خرید کوچولو و برگشت با دوچرخه تا خونه و بعدش کلی خستگی و کمر درد برای مامانم ....

اولش یکم سخت بود و کل مسیر رو مامانم میگفت پا بزن تا راه بره.... جلو رو نگاه کن .... وسط خیابون نرو.... خسته و گاهی هم کمک برای حرکت و هل دادن دوچرخه.

 

و حالا بعد از چند جلسه دیگه خودم یاد گرفتم و بخوبی رکاب میزنم و تازه احساس کمبود موتورسیکلت دارم.!!! 

یه روز تو مسیر برگشت رو به مامان مهری : من دیگه دوچرخه سواری رو بلد شدم برام موتور سیکلت بخر!دلخور

این هم یه پسر دوچرخه سوار در اولین روزهای اردیبهشت ماه 95

 

 

سپاس بیکران از نگاه زیباتون 

نوشته شده در چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در 26 ارديبهشت 1395ساعت 12:00 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

سالی جدید  ، ماهی نو  و فصلی تازه از زندگی ما......

 

امروز 31 ام فروردین ماه 1395 یه پسر سه سال و ده ماه و 11 روزه برای اولین بار پا به مهد کودک گذاشت. البته از دید خودش داره میره مدرسه و کلی هم کلاس های مختلف و درس داره. شور و غرور ، وقتی که میگه کلاس دارم تو چهره اش موج میزنه!!!!!. 

دیشب  برای من یه شب سخت و پر استرس مثل اول مهر بود و خوابم نمی برد و امروز هم یکی از سخت ترین روزها، ساعت هفت صبح بیدار شدیم و بعد خوردن صبحونه با بدرقه ی قرآن و آیت الکرسی رفتیم مهد....

من خودم رو آماده کرده بودم که تا ظهر کنارت بشینم تا به محیط عادت کنی ولی خوشبختانه بعد یک ساعت با خداحافظی ، تو رو به متین جون (مربی مهد ) سپردم. گفتم من می رم سر کار و دوباره میام دنبالت و شما هم قبول کردی. ده دقیقه ای هم از اتاق مدیریت و از پشت مونیتور نگات کردم و وقتی دیدم مشغول بازی شدی، خیالم راحت شد و اومدم بیرون. اگه بدونی امروز چقدر برای من طولانی بود !. لحظه شماری میکردم تا ساعت دوازده بشه و بیام دنبالت. حال غریبی داشتم  ، دلم میخواست بشینم و گریه کنم . تمام مدت یه بغض عجیب همراه با شادی از بزرگ شدنت داشتم. اصلاً حوصله کار رو نداشتم. همین که میگفتم مهراد رو بردم مهد یه بغض عجیب می خواست خفه ام کنه.

مادر جون رو هم که نگو از همین امروز بی تاب ندیدنته. 

آرام جونم نمی دونم کی تو اینقدر بزرگ شدی که میگن باید مهر 96 بری پیش دبستانی !!!!!

ظهر که اومدم دنبالت هم وقتی منو دیدی انگار که دنیا رو بهت دادن و اولین حرفی که بهم زدی : مامان مهری دوست دارم.

و تا حالا هم هر روز که میام دنبالت این اولین جمله ایه که میگی.

این هم عکس های اولین روز مهد کودک که مربی خوبت متین جون برام فرستاده. متین جون خیلی خیلی دوستت داره.

 

این هم اولین نقاشی ات توی مهد

 موقع ناهار

 

بعد از نهار

 

 

 و روزهای بعد 

 

آخه ببین همه بچه ها انگشت شون رو نشون دادن تو یکی حالت گرگ به خودت گرفتی 

 

 

شاید خنده دار باشه ولی اگه بدونی با دیدن این عکس و مداد دست گرفتنت چقدر ذوق کردم و قربون صدقه ات رفتم. 

 

این هم اولین نقاشی ات که به مناسبت روز پدر آوردی خونه.

 

 

اینجا هم بچه ها دارن همراه با موسیقی شعر می خونن و  تمرین نمایش  دارن.

یادتونه اون قدیم ها پسر بچه ها که از مدرسه میومدن خونه چه شکلی بودن ، عملیات پرتاب کیف و کلاه و کاپشن ....

حالا پسر ما هم از چرخوندن کیف شروع کرده فکر کنم تا سال بعد به پرتابش برسهخندونک

مهراد خسته در حال چرخوندن و تاب دادن کیف

با شروع مهد کودک برنامه روزانه ما هم تغییر کرده ، برای اینکه بتونیم شب ها زود بخوابیم دیگه خواب بعداز ظهر رو کنسل کردیم و بجاش می ریم پارک و برای ساعت ده شب خوابیدیم. هرچند که باز هم هر روز صبح کلی برنامه داریم. یه روز پاهات درد میاد...

یه روز جمبه است ، تعطیله....

یه روز دیگه هم دلتنگ ماشیناتی !!!.

ماشاله آقازاده کلاً خوش خواب و از آن دست کسانی اند که عاشق خواب صبح اند.... 

ان شاله تو پست های بعدی کلی عکس از گردش های بهاری مادر و پسری به همراه دوچرخه مون داریم.

مهراد : ارادتمند است قربان

پی نوشت :( مشکلات مهد توی این مدت ) 1 . از 8 صبح که آقا میرن مهد تا ساعت 2 به هیچ وجه دستشویی نمیرن . 2. هیچ میلی به خوردن صبحانه و غذا توی مهد ندارن (فقط در حد یه قاشق ) در این مدت شیر و بیسکوئیت توی کیف اش رو می خوره. دوستان عزیز اگه پیشنهادی برای رفع این مشکلات دارن با گوش جان می شنویم.

نوشته شده در يکشنبه 19 ارديبهشت 1395ساعت 0:05 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 8 ارديبهشت 1395ساعت 12:20 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 

.

محبت سلام.

این اولین پست سال 95 و مختص نوروز 95 ماست. تعطیلات اگرچه بسرعت گذشت ولی خیلی خوب بود.شکر خدا آرامش و سلامتی و دور هم بودنمون حالا شدن خاطرات قشنگمون .  دید و بازدیدهای عید خونه اقوام هم خیلی خوب بود. روزهای اول عید ، مهراد یکم غریبی می کرد که باعث شد یکی از اقوام سخن چین خودش و بچه اش رو با یه بچه 4 ساله که تا حالا فقط تو خونه بوده مقایسه کنه و هر جا که بره کم رویی و غریبی مهراد رو مسخره کنه،  هرچند که من اصلا به دل نگرفتم چون زمان به من یاد داده که قضاوت نکنم. بچه ها در حال رشد هستند و خصوصیات اخلاقی اونها هم متغیره(خمیر حالا حالا ها آب میبره) و همون طوری که امسال در آخرین روزهای تعطیلات اخلاق خوب مهراد بعضی از مهمون ها را شگفت زده کرد ، روزی می رسه که اونها هم به اشتباه خودشون پی می برن.الان هم دارم اینها رو اینجا ثبت میکنم فقط وفقط بخاطر اینه که یادم باشه و سال بعد رفتار مهراد رو با اونی که اینجا نوشتم مقایسه کنم .

مهراد درسته که تا حدودی کم رویی داره و خیلی خوب با بچه ها ارتباط برقرار نمیکنه ولی بجاش محاسنی داره که تو خیلی از بچه ها نیست. پسری حرف گوش کن که وقتی می ریم مهمونی زمین و زمان رو بهم نمیدوزه و هیچ کس از اینکه ما میریم خونه اش ناراحت نیستراضی

به هیچ وسیله دکوری دست نمیزنه. اصلا اهل آجیل و هل و هوله نیست که من نگران مریض شدن اش باشم. توی این نوروز حتی یه دونه پسته هم نخورد و تنها چیزی که علاقه داشت باقلوا بود.

به هر حال این نوروز هم گذشت  و ما توی این مدت کلاً دور دنیای مجازی رو یه خط قرمز کشیدیم و فقط سعی کردیم استراحت کنیم و خوش باشیم.

امیدوارم که شما هم نوروز خوبی رو گذرونده باشید و سلامتی و آرامش تا آخر سال 95 مهمون خونه هاتون باشه.

 

ساعاتی بعد سال تحویل و قبل از خروج از خونه

روبوسی پدر و پسری در اولین ساعات سال جدید

 

مهراد در حال بازی با مورچه ها

حالا بریم سراغ عکس های هفته بدر چشمک

 

اینم  عکس های سیزده  که با وجود بارش برف و سوز و سرما بازهم رفتیم و بدرش کردیم.خندونک

مهراد امسال دو تا عیدی ویژه داشت که یکی رو خودمون براش خریدیم و اون یکی رو هم عمو میلاد و زن عمو ملیکا بهش دادن. 

این عیدی ما

و این هم عیدی عمو میلاد اینا ، یعنی این کلاه به مهراد قدرت میدهااااا ، در حد نشان میتی کمان ! به هر غریبه ای که میرسه ناخوداگاه میگه من پلیسم ها ، کلاه پلیس دارم....

در تعطیلات وقتی مادر جون اکرم تلفنی با هموون صحبت میکرد و میپرسید مهراد کی میای خونه ما؟ چرا امروز نیومدی ؟

مهراد: امروز جمبه است تعطیله ، فردا صبح میام.

نوشته شده در چهارشنبه 25 فروردين 1395ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

سلااااااااااااااااااام به همگی دوستان

امیدوارم فروردین ماه خوبی رو گذرونده باشین و روزهای خیلی خیلی خوبی در انتظارتون باشه.

بعد از حدود دو ماه غیبت با کلی حرف و عکس از آخرین روزهای سال 94 و اولین روزهای سال 95 اومدیم خدمتتون.

ولی از اونجایی که نوبت باید رعایت شه برگشتم به اسفند 94 و خاطرات جامونده اش.

انشا اله توی پست بعدی بهاری بهاری درخدمتتون هستیم.

امسال اسفند ماه گرچه ما خونه تکونی آنچنانی نداشتیم ولی خیلی سرمون شلوغ بود. اون هم بخاطر عوض کردن تلویزیون و میزش بود . چند روزی رو به دنبال انتخاب مدل تلویزیون و بعدش هم انتخاب میز گذروندیم. خوشبختانه بر خلاف سال های قبل که همکاری و همراهی در خرید با بزرگتر ها کار بسیار سخت و طاقت فرسایی بود و  مامان بابام ، نوبتی بغلم میکردن خیلی خوب پیش رفت و تمام  روزهایی رو که از این مغازه به اون مغازه می رفتیم خودم طی طریق کردم طوریکه گاهی مادرم دلش برام می سوخت. تماشای کارتن از پشت ویترین مغازه ها و موتور بازی توی پیاده رو ها هم دلپذیر ترین کارهایی بود که انجام می دادم.  بعد از خرید تلویزیون و نصبش ، پروژه بعدی تغییر ماهیت میز تلویزیون قبلی به یک ویترین دکوری برای داخل آشپزخانه و چند قفسه برای کنج اتاق خواب بود. این وسط حس کد بانو گرانه مامان  هم بوی شیرینی رو تو فضای خونه پخش کرد. 

این بود که ماه اسفند  همراه با شکوفه های بهاری که در آخرین روزها بشدت خودنمایی می کردن گذشت و به پایان رسید.

این روزها لگو ها ،بازی شیرینی برای گذارن وقت من شدن. مامانم هم با  تشویق و عکاسی از سازه ها ، منو بیشتر تشویق میکنه. البته این سازه ها همگی هواپیما هستن.!

انگاری علاقه به حفظ تقارن ، توی خون منه. مامانم بعد از دیدن این سازه متعجب مونده بود.راضی

این هم یه هواپیمای دیگه که بیشتر شبیه موشکه .

و همون طور که تو عکس ها پیداست خبری از فرش نیست. فرش هامون اوایل اسفند به قالی شویی و از اونجا هم به انباری رفت و در سال جدید فرشی نو که بخاطر کمبود جا تا حالا پهن نشده بود رو استفاده کردیم و چقدر هم لذت بخش بود.

واین هم هواپیمای بعدی که من چقدر بخاطر تعادلش حرص خوردم. هرچقدر مامانم میگفت خوب مدلش رو تغییر بده گوش من بدهکار نبود.

و این هم مدل های دیگه

 

در حال ارائه توضیحات ساخت

و این هم شیرینی هایی که مادرم برای عید امسال پخته بود . نمیدونم چرا این بار اصلاً بفکر عکاسی نبود تا به اینجا که فقط همین چند تا دونه موند و دو مدل اش هم تموم شدخجالت 

کامتون همیشه شیرین

 

نوشته شده در جمعه 20 فروردين 1395ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

خندونکیکی از لذت های صبح جمعه اینه که بتونی یه ساعت بیشتر بخوابی ! 

ولی خوب از اونجایی که ساعت بدن  مامانم از تنظیم در اومده و باید زود بیدار بشه. با یه روز تعطیلی اصلا نمیتونه یه دل سیر بخوابه !!!!!متنظر ان شاله تو هفته دوم تعطیلات نوروز جبران  می کنیم.

ای وای .....

خدایا اینی که گفتم که برنامه ریزی به حساب نمیاد؟؟؟؟ خطا

قانون چهارم نیوتن خیر نبینی اگه بخوای تعطیلات ما رو خراب کنی!!!!!!!!!!!!

خوبه حالا مسافرت خارج از کشور نداریم و کل برنامه ریزی مون خوابیدن تا ساعت ده صبحه.!دلخور

خدایا شکرت.

خوب بریم سراغ خاطره ای از یه روز جمعه زمستونی کمی تا قسمتی بهاری!

جمعه 16 بهمن مامانم وقتی که دید هوا چقدر خوبه تصمیم گرفت هر طور که شده بزنیم بیرون. چند هفته ای بود که هوس دیدار درگذشتگان رو کرده بود و چه فرصتی بهترین از این.

این شد که رفتیم بهشت فاطمه . دوستای قزوینی مون می دونن توی مسیر بهشت فاطمه یه جایی هست که گوسفند زنده می فروشن و سه تا شتر و اسب هم دارن که برای ملت شتر ندیده  جنبه توریستی پیدا کردهخندونک. این بود که ما هم چند دقیقه رو کنار این حیوانات دوست داشتنی و مهربون گذروندیم.

 

 و این هم سگ هایی که اول به خیالم  مردن  ولی بعد متوجه شدم دارن آفتاب می گیرن.

(این نزدیک ترین برخورد مادر من با سگ بود) چه دل و جرأتی ! خندونک

 و این هم اسب هایی که همیشه توی تلویزیون میدیدم و قرار بود که آقاجونم یکی شون رو برام بخره تا توی اتاقم بخوابونم. ! با دیدن اسب و اندازه اش خیلی متعجب شدم چون هر جور فکر کردم تو  تختم جا نمی شد متفکر

غرق در تماشای اسب....

 

آقا نور خورشید بدجور چشمای منو اذیت می کرد. این شد که با دستهام جلوی نور رو گرفتم.

اما جواب نداد ، پس کلا چشمهامو بستم.

باز هم نمیشه.  سر به زیری بهتره!.

 

این هم خاک بازی و درخت شناسی در دیار اهل قبور

بعدش هم رفتیم نماشگاه اتومبیل های کلاسیک  

قبل از اینکه بریم ما تصور می کردیم الان یه سری ماشین مال زمان قاجار  داره. متنظر

این عکس هایی که می بینین قدیمی هاش بودنا دلخور. ما دیگه خجالت کشیدیم از پیکان و رنو هایی که بود عکس بگیریم.!

پنج شنبه بیست و نهم بهمن ماه هم برای شرکت در مراسم عقدکنان دختردایی بابایی ( مهدیه خانوم ) عازم تهران شدیم. برای اینکه ساعت پنج تالار باشیم بلافاصله بعد از ناهار راهی شدیم . طبق معمول مسافرت های قبلی انتظار می رفت به محض اینکه ما وارد جاده و اتوبان شدیم خوابی عمیق داشته باشم ولی این بار در کمال تعجب تمام مدت بیدار و کاملا هوشیار در مورد ابرها و کوهها صحبت کردیممتنظر

در آخر هم یه سلام نظامی همراه با جمله همیشگی اطاعت فرمانده قربان ....

این هم چند خط از کلمات جدیدی که یه بچه ممکنه بخاطرش چلونده بشهبوس.!

توی تمیز کاری های دم عیدی یه چند تایی کارت اعتباری تاریخ گذشته پیدا شد که برای بازی به من داده شد. نیم ساعت بعد کارت ها رو بردم پیش بابا مهرداد ....

بابا مهرداد اینا رو برای من پس اندااااز کن.....تعجب

یکی از آموزش های آقای بانکی برنامه رنگین کمان!خندونک

مامانم لباس پوشیده و آماده برای رفتن بیرون میگه : مهراد بیا لباس بپوش بریم خرید. 

من : امروز امکاااان نداره من بیام بیروناجازه.

مادرجون اکرم میگه مهراد خوش به حالت چه مامان خوبی داری . چه کیک خوشمزه ای برات پخته.

من : قابل شما رو نداره.

مامان مهری با حالتی  ناراحت از کلمه زشتی که نباید می گفتم.خجالت

من : مامان مهری من به خودم گفتم !!!! با آقا مهراد بودم با شما که نبودم!!!!!

مامان مهری :تعجب

با مامان مشغول کار توی آشپزخونه دارم حرف میزنم که بابا مهرداد برای کمک میاد ...

من : بابا مهرداد میشه یه دقیقه منو مامان مهری رو تنها بزاری؟؟؟؟ من با مامان مهری یه صحبتی دارم.!!!!!!!!

یه روز دیگه هم موقع پوشوندن لباس رو به بابا مهرداد : بابا مهرداد بیا اتاقم من یه حرف خصوصی دارم ، می خوام مشکلاتم رو بهت بگم ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 24 اسفند 1394ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط مامان مهری |
 

تبلت ، موبایل ، نت و بچه ها.....

نمی خوام بگم خوبه یا بد . دوره زمونه خیلی عوض شده. یه دوره ای دو مدل گوشی بود یکی آلکاتل و اون یکی هم اریکسون که اون هم فقط میشد باهاش زنگ بزنی و بس.اما الان تنوع و جذابیت بازی های رایانه ای و اپلیکیشن های موبایل اونقدر بالاست که با هر سلیقه و تفکری هم که باشی بالاخره یکی شون هست که تو رو وسوسه کنه تا نصب شون کنی.نصب بازی همانا و....

من هم تا همین چند ماه پیش اصلاً اهل موبایل بازی و از این حرفها نبودم ، حتی مامان مهری برای اینکه من از این عروس هزار رنگ دور بمونم زمانی که تو خونه بود تا جایی که بشه اصلا سمت موبایل نمیرفت ، ولی وقتی دید که با حسرت و یواشکی به رها که داره توی گوشی مادرش یه کلیپ شاد میبینه نگاه میکنم و یا اینکه چقدر دوست دارم زن عموم گوشی اش رو به من بده تا چند دقیقه ای با پیشی سخنگو بازی کنم ، ترقیب شد تا  چند تایی کلیپ و بازی دانلود کنه. این جوری بود که گوشی مامانم شد یکی از دوست داشتنی های من و  الان دیگه فقط کافیه قفل موبایل باز بشه اونوقته که دیگه خودم خوب میدونم چی کار باید بکنم.

بعله اینجوری بود که ما هم مریض شدیم. مریض تکنولوژی ! حالا هم یکی از دغدغه های مامانم شده کنترل مریضی!..

روز نیست که مامان مهری بیاد خونه و موبایل اش از دست من در امان باشه .

دارم با هواپیما هام بازی میکنم که بدو می رم پیش مامان " مامان مهری گوشیت شارژ داره؟؟؟؟؟؟؟ "

مامان مهری : نه عزیزم. دروغگو

دوباره میرم سراغ هواپیما ها

ساعتی بعد " مامان گوشیت شارژ داره من بازی کنم ؟؟؟؟؟ "

مامانم مهری : نه عزیزم. دروغگو

" مامان مهری گوشیتو بده شاااااارژ " ، می رم محله گل و بلبل رو ببینم.

ساعتی بعد یه پیامک بی موقع باعث میشه که مامان مهری بره سراغ گوشی اش . بدو میام و میگم مامان گوشیتو به من میدی.؟؟؟ اینجاست که دیگه مامان مهری کاری از دست اش بر نمیاد و تسلیمه.بالاخره گوشی اومد دستم.

اول میرم تو گالری و چند تا کلیپ فارسی و انگلیسی رو نگاه میکنم.

بعد قطار شادی رو باز می کنم و تقریبا همه بازی ها رو یه دور انجام میدم.

حالا موتور بازی

بعد هم ماشین سواری

نوبت به دوربین میرسه  و چند تا عکس سلفی و عکس از این ور و اونور.

باطری گوشی  داره چشمک می زنه ....

مامان مهری  با حالت کمی ناراحت : پسرم گوشیم شارژش تموم شد الان خاموش میشه. لطفا گوشی رو میدی ؟

با کمی مقاومت و ناراحتی گوشی تحویل داده میشه "دیگه دوسِت ندارم مامان مهری که گوشی ات رو به من نمیدی. " دوسِت ندارم مامان مهری که گوشیت شارژنداره." 

این هم  از دستمزد !

علاقه به بازی با موبایل و گوشی تا جایی پیش رفته که سوژه شدن برای عکاسی با موبایل هم لذت بخشه.

 

این هم اولین عکس های سلفی پسر ما محبت

واین هم عکس هایی از لپ تاپ و ماشین و ..... به همت آقا مهراد!

 

 

این هم نمونه ایی از پسرک غرق در موبایل و سوء استفاده مامانش برای غذا دادن ...

بفرمائید قیمه نثار خوشمزه قزوین خوشمزه

میدونم ده سال بعد یه تکنولوژی میاد که موبایل های ما رو کلاً از رده خارج میکنه ولی امیدوارم هر جور که میاد اول فرهنگ استفاده اش بیاد...

درسته این تکنولوزی ها خدمت بزرگی به ما میکنن ولی بزرگترین ضربه ها رو هم از همین جا ها می خوریم. کاشکی بتونیم و بدونیم که چطور و کجا استفاده کنیم!

***********

 

 چند وقتی هست که زدیم تو کار دوختن کیف ، سوزنه دیگه ! هر چند وقتی روی یه چیزی گیر میکنه.خندونک

 

این دوتا کیف های مامان مهری بودن....

 

این هم کیف مادرجون اکرم

 

این هم یه کیف که مشکی بود و بعد بازسازی قهوه ای  شد.

 

دوستای عزیزتر از جان اگه مشغول خونه تکونی هستین ، خدا قوت . امیدوارم کارهاتون به خوبی و خیلی سریع تموم بشه ...

ما که این روزها بصورت کاملاً حلزون وار خونه تکونی عید می کنیم. انگاری اصلاً حس اش نیست. البته ناگفته نماند که همین چند ماه پیش خونه رو بصورت کاملاً اساسی تکوندیم . 

امیدوارم توی این هیاهو و شلوغی آخر سالی ایام به کام تون باشه.محبت

نوشته شده در پنجشنبه 6 اسفند 1394ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

پسرم ، عمرم

من و بابایی عاشق وقتی هایی هستیم که داری برای خودت بازی میکنی و با خودت حرف می زنی. انگار توی دنیای دیگه ای....

نیم ساعتی هست که دارم نگاهت می کنم...

اسکیپر ....

شما دونفر برین،موفق باشین....

دوست من بیا .....

این مشکل من نیست...!

بزار کمکت کنم.....

سرعت عمل زیاد، زود باشین.....

اینجا آتیش گرفته! صدای گریه الکی و هزار تا جمله دیگه که با خودت رد و بدل میکنی ...

سیر نمی شم از نگاه کردنت ،

سیر نمی شم از دیدن عکس های کودکانه هات ،هیچ وقت رنگ تکرار نمی گیرن.

همیشه شادباشی دلبندم محبت

 

بعد از مدت ها که اصلاً بروی پازل هات نگاه هم نکرده بودم و مادرم تقریباً جمع شون کرده بود تا وقتی دیگر که دوباره جذاب بشن،  پازل مک کوئین دوباره چند روزی محبوب دلم شد... 

 

مامانم چند روز پیش سری هواپیماهای داستی و دوستانش رو توی یه مغازه دید و کلی هم ذوق کرد. خیلی دوست داشت که بخره. ولی جلوی خودشو گرفت هم بخاطر انفجار غریب الوقوع اتاقم از اسباب بازی و همین که می خواست خلاقیت داشته باشم و با همین گیره های لباس هم بتونم بازی کنم و هر بار یه مدل هواپیمای جدید بسازم، البته تا حدودی هم موفق شد و الان خودم یادگرفتم که چطوری با گیره ها هواپیما بسازم و هربار هم یه مدل جدیدش رو درست میکنم.

این هم چند عکس از کودکی غرق در هواپیما بازی
 
 
 
 
 
 
و این هم هواپیماهایی که خودم درست کردم.
 
قبلاً چند تا عکس از چیدمان ماشین ها حین بازی بصورت مربع و با مرکزیت یه ماشین گذاشته بودیم. حالا این هم ورژن جدیدش با هواپیما و گیره های های خونه مادرجون اینا. فکر کنم هواپیما ها در حال مشورت در مورد موضوعی مهم اند.

 

 
یه نکته جالب : شما به اون پروانه ای که جلوی هواپیما یا بالای هلی کوپتر هاست چی میگین ؟؟؟؟ پروانه یا ملخ ....
ما میگیم کوت کوت خندونک مثلاً داستی یه هواپیماست که جلوش کوت کوت داره.
تازه به کاپوت ماشین هم میگیم کُمپُت .
 
هر وسیله هرچند ساده میتونه توی ذهن خلاق یه کودک شبیه اسباب بازی مورد علاقه اش بشه، مثل این گیره کاغذ که الان دیگه یه هواپیمای جنگی محسوب میشه....
 
 
 
 
این هم تونل و پمپ بنزین من که ایده اولیه اش رو از وبلاگ دوست عزیزم آیدین جون گرفتیم. بعد از مدت ها که بدلیل نیت ساخت تونل سکوت کلاً هرگونه جعبه خالی کمیاب شده بود ، بلاخره یه جعبه کوچیک پیدا شد و ما هم صاحب این مجموعه شدیم.راضیآرام
 
پیکان من در حال بنزین زدن....
 
 
 
این هم پنهان شدن یه پسر بچه سه ساله در بازی قائم موشک.خندونک
 
 
 
واین ، رختخواب های جدیدم که مادرجون اکرم برام دوخته ...
 
 
 
و کلاه و شالی که امسال برام بافته.
 
 
 
 
این هم جدیدترین سوغاتی من که عمو محمد از ترکیه برام آورده....
بیخود نیست که عمو محمد همون عموییه که خیلی دوست اش دارم.خندونک
 
 
یه خبر خوب :
از اول بهمن ماه بصورت کاملاً انحاری  وظیفه خطیر غذا خوردن به خودم سپرده شدخسته . این اولین وعده غذایی که بصورت کاملا مستقل خورده میشه. البته قرمه سبزی بودن غذا در انجام این پروژه از مهم ترین عوامل بود. این روزها قرمه سبزی غذای محبوب منه درست مثل یک مرررررد اصیل ایرانی!!!
فقط یه عیبی که غذا خوردن من داره اینه که باید تلویزیون روشن باشه.
 
 
 
 
این هم یه شب دیگه که مامانم غذا رو این شکلی تزئین کرده بود تا مورد استقبال افتد....
 
و یه نگاه عمیق به غذا
 
 
 
 
 
 
خدا رو شکر خوشمزه بود...
 
حالا همراه شما تعدادی از  مکالمات این روزهامون رو مرور و ثبت میکنیم.
 
روی تخت دارم با خودم بازی میکنم و حرف می زنم و مامان هم داره لباس های تمیز خشک شده رو جمع میکنه 
که یهویی مامان میگه مهراد چی گفتی پسرم؟!!!!
من : ان شاله خدای مهربون همه مریض ها رو شفا بده.
مامان مهری خودشو می اندازه روی تخت و میگه  آخ من غش کردم ، ضعف رفتم از این شیرین زبونی هات. 
حالا شما اینو داشته باشین که این غش کردن خودش شده سوژه 
دو روز بعد .....
مامان الان گفتم خدا همه مریض ها رو شفا بده ... 
غش کن دیگه !!!!!  چرا پس غش نمی کنی ؟؟؟؟
یه ماه بعد....
موقع خواب مامان مهری میگه پسرم قبل خواب یه دعای خوب بکن...
بگو خدا یا شکرت.
بگو خدایا همه مریض ها رو شفا بده......
مهراد : آخه مامان من بگم که تو غش می کنی.گیج
مامان مهری :کچل
یه همچین پسری هستیم ما....
خنده
 
مامان مهری : پسرم یه لیوان آب برام میاری؟
دوان دوان بسمت آشپزخونه و لیوان آب  بدست بر می گردم
مامان مهری : خیلی ممنون  عزیزم
من : خواهش میکنم امکان وظیفه بود. بعله امکان وظیفه ! همون انجام وظیفه.خندونک
بوس
یه نفس عمیق که می کشی بدجور بوی عید میاد....
البته اگه هوا آلوده نباشه.
امیدوارم سال 94 رو بخوبی تموم کنید.
 
محبتدوستون داریممحبت
 
 
 
نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن 1394ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

این پست یه رمز جدید داره.در صورتی که براتون ارسال نشده لطفاً پیغام بدین تا در اولین فرصت رمز براتون ارسال شه.


نوشته شده در شنبه 10 بهمن 1394ساعت 12:51 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

از خواب بیدار شدم. خیلی آروم از تخت پائین میام و یواشکی میرم توی حال ، دستهامو  از پشت دور گردن اش حلقه میکنم و میبوسم اش ....بغل

لذت دیدن لبخند اش یکی از خوشی های این روزهای منهمحبت.

ساعت 7 و 45 دقیقه صبحه و مامان داره از ماشین پیاده میشه تا بره سر کار. " مامان مهری برو سرکار. من با بابا مهرداد ظهر میایم دنبالت." بای بای

ساعت دو و ربع ، بابا مهرداد اومده دنبالم . با ذوق و شوق به استقبال اش می رم و خودم رو تو آغوشش رها می کنم و خوش و بشی مردونه ... بعد از چند دقیقه هم آماده میشم تا دو نفری بریم دنبال مامان مهریعینک.

 و اما روز دیگه ای که ماشین دست مامان مهریه و  خودش اومده دنبالم. با گریه و زاری میرم تو جا رختخوابی قایم میشم که چرا بابا مهرداد نیومد!!!!!!!!!!!!!!!گریه

به خاطر کار بدی که انجام دادم چهره ای ناراحت داره. با شیرینی بچگانه بهش میگم ، بابا مهرداد لفاً خُوشال باش. بابا مهرداد دوست دارم. عاشقتممحبت.

روزی هزاران بار صداش می کنم. بابا مهرداد از بس که تکرار میشه ، خورده  میشه و یه    با میداد یا  با داد ، ازش میمونهخندونک.

هرکس برای بار اول میشنوه متوجه نمیشه که من دارم بزرگترین کوه پشت سرم رو صدا می زنم!!!! و تازه بعد از جانم گفتن بابا مهرداده که متوجه منظورم می شن .....چشمک

بعضی مواقع مامان مهری هم هوس میکنه بگه بامیداد... و اینجا ست که به غرور مردونه من بر میخوره و میگم بابا مهرداد درسته مامان! من که دیگه بزرگ شدم و  میگم بابا مهرداد ! انگاری هیچ کس غیر من جرأت نداره بگه بامیداد.نه

خلاصه و در یه جمله ....

محبت بوسمحبتبابا مهرداد عزیزم تولدت مبارکمحبتبوسمحبت

 

بعله امروز 29 دی ماه و تولد بهترین بابای دنیاستجشن.

 

توی پست قبلی گفتم که منتظر یه خبر خوشیم ...

به لطف خدا و با دعای شما دوستانمحبت  21 دی ماه خبر خوشمون رسیدجشن جواب آزمون وکالت اومدجشن بابایی من با رتبه 406 تو کانون مرکز قبول شدتشویق .این قبولی برای ما خیلی خیلی ارزشمنده. توی روزگاری که بازار بیمه خیلی خرابه و بابام استرس کاری زیادی رو تحمل میکنه. توی روزهایی که یه پسر بچه سه و نیم ساله توی خونه است که دوست داره با صدای بلند بازی کنه و نیاز به توجه داره. اونوقت تازه بین 22 هزار نفر شرکت کننده که خیلی هاشون جوون های مجردی اند که دغدغه زن و بچه ندارن نفر 406ام بشی برای ما که خیلی عالیهراضی. بابایی من ، خدایی خیلی هم براش زحمت کشید. یعنی کلاً روال کار مامان و بابای من یه جوریه که برای چیزی که میخوان باید خیلی زحمت بکشن ، برعکس بعضی ها که ابر و باد و مه و خورشید و فلک کارشون رو پیش میبره .

بازم تبریک ....

محبتبوسمحبتبابا مهرداد عزیزم مبارکت باشهمحبتبوسمحبت

مبارک مون باشه

جشن

پی نوشت 1 : آقا از اونجایی که هیچ کس پیدا نشد که زحمات مامان منو ببینهغمگین. من همین جا از طرف بابا مهرداد از مامان مهری که توی این مدت همراه و رفیق اش بود و سعی کرد که محیط خونه رو برای درس خوندن آروم نگه داره، تشکر ویژه میکنم بغل بقول مامانم پشت هر مرد موفقی یه زن خوبه راضی ( برا خودمون نوشابه باز میکنیم )

پی نوشت 2 : با عرض شرمندگی همین جا از یه سوتی هم که پارسال در این چنین روزهایی داده بودیم، پرده برداری می کنیم گیج  اینکه تولد بابایی من 29 ام دی ماهه ، ولی مامان من تاریخ تولد رو 28 ام دی ماه اعلام کرده بود و خیلی هم سرخوش و بی خبر از همه جا 28 ام براش تولد گرفتخجالت.

الان حتما پیش خودتون میگین ایـــــــــــــش عجب زنیه !!!! بعد هشت سال زندگی هنوز تاریخ تولد شوهرش رو نمیدونه؟؟؟؟؟سوال

خواهشاً قضاوت نکیندنه. این ماجرا یَک قصه ای داره.

ماجرا از اونجا آب می خوره که تاریخ تولد واقعی بابا مهرداد 29 دی ماهه ولی توی شناسنامه اش 28 شهریور ماه ثبت شده. که این 28 و بزاریم کنار ماه تولدش یعنی دی ماه میشه تاریخ تولد پارسال بابای من خندونک  اون موقع که بابا مهردادم نوزادی بیش نبوده و خواستن براش شناسنامه بگیرن تولدش رو یه 4 ماهی آوردن جلو ، خوب ایرادی نداره بلاخره یه توجیهی داره ولی نمی دونم چرا 29 رو کردن 28 ! دلخور

آقا یا خانومی که تو ثبت احوال نشستی بنظرت 29 شهریور چه ایرادی دارهشاکی !!؟؟؟؟ فکر همسر آینده این نوزاد رو نکردی که ممکنه ضایع بشهخجالت 

 

تولد بابا مهرداد و شنیدن خبر قبولی اش ما رو به فکر انداخت تا در نزدیکترین شب جمعه به تولد اش یعنی پنج شنبه یکم بهمن ماه مهمونی بگیریم و کنار اقوام نزدیک مون خوش باشیم. ان شاله در پست بعدی با کلی عکس از مهمونی مون در خدمتیم . 

* امروز صبح ساعت 7 و نیم آقا مهراد می فرمان : مامان چرا مهمونامون نیومدن. الان میان؟ من میخوام با بچه ها تو اتاقم بازی کنم.چشمک

با آرزوی روزهایی خوش برای شما دوستان عزیز تا پست بعدی به خدا می سپارمتون.

یا علی مدد

 

نوشته شده در سه شنبه 29 دی 1394ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

برای مادر مهربونم لطفاً با همون رمز قبلی وارد بشین


نوشته شده در سه شنبه 22 دی 1394ساعت 12:22 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

دی    ماه   سلام 
لطفا کمی مهربانتر از آذر باش
پر از خبرهای خوب 
اتفاق های دوست داشتنی

پر از برف و روزهای سرد 
دست های گرم
چشم های مهربان
دی خوب ،
خوش آمدی ...

امیدوارم ماه دی
ماهی ناب،
شاد،
سرشار از اتفاق های
 خوب و خوش
همراه با سلامتی
برای همه باشه

 

سلاااام دوستان عزیز

آذر.....

اوووووووووووووم . بذار ببینم چطور بود... 

چه زود گذشت !!!!!!

امسال آذر ماه روزهای بارونی و برفی قشنگی داشت. در کنار این روزهای قشنگ ، روزهای سخت هم داشت ولی خداروشکر قشنگی هاش اونقدر زیاد بود که نذاشت سختی مریضی اذیتمون کنه.

توی این ماه دو سری مریضی  و تب داشتیم یکی اوایل آذر که یه سرما خوردگی معمولی بود و یکی دو روزه برطرف شد. و دومی هم دقیقاً روز قبل ازتعطیلات آخر ماه صفر ...

تصور کنید الان اواسط آذر ماهه و از کار هر روزه خسته شدی، از اینکه هر روز صبح زود بیدار شی و بزنی بیرون. دلت شدیداً تنگ شده واسه چند روز تعطیلی ، بی اختیار می گی کاشکی من هم معلم بودم. تقویم روی میز کارت رو بر می داری و دنبال نزدیک ترین تعطیلات می گردی. واااااای سه روز تعطیلی پشت سر هم ! 19 ، 20 و 21 ام آذر.... آخ جون.....

هر روز رو به امید این تعطیلات میری سر کار که یهویی یه ویروس از خدا بی خبر  دقیقاً روز 17 ام  سر و کله اش پیدا میشه و تشریف میاره خونه ما. مامان مهری تب و لرز شدید می گیره و هی داره به خودش لعنت می فرسته که چرا باز تو قوانین نا نوشته رو فراموش کردی و الکی واسه خودت برنامه ریختی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  چهارشنبه هم سر کار نمیره.

از طرفی من هم تب کردم و حال خیلی خوبی ندارم. تبم با دارو به سختی کنترل میشه.

خلاصه تعطیلاتی که کلی براش برنامه چیده بودیم هم اینجوری گذشت. 

توی آذر ماه بدلیل سرد بودن هوا خیلی بیرون نرفتیم و بیشتر خونه نشین بودیم و فقط دوبار رفتیم سرزمین سحرآمیز.


این بار هم حسابی خوش گذشت ولی دیگه بازی ها تکراری شدن و اینار باید یه شهربازی جدید رو تجربه کنیم. 

این الاغه به نسبت بازی های دیگه تکون های شدیدی تری داشت و باعث شد که خیلی بیشتر  کیف کنم. چند باری که رفتیم بازیگاه تمام مدتی که سوارش شده بودم همین جوری ذوق داشتم و با هیجان می خندیدم.

این هم یه عکس دیگه تو روزی از روزهای آذر ماه داخل کمد جا رختخوابی  خونه مادر جون اکرم اینا .....!

شاید اینجا این سوال براتون پیش بیاد که مهراااد !!!! توی کمد !!!! مگه داریم؟؟؟مگه میشه؟؟؟

 باید خدمتتون عرض کنم که بله. داخل کمد رختخواب های خونه مادر جون اکرم ،خیلی بزرگه یه فضای 1 * 1.5 متر داره که یه جورایی اتاق من حساب میشه و اکثر مواقع من اونجا مشغول بازی ام.

یه شال انداختیم سرمون و شدیم مامان مهری ، به همین راحتی....!خندونک

جالب اش اینجاست که مامان مهری رو هم به شکل پسر بچه ای شیطون تصور می کنم و بهش میگم: پسرم تلفن رو بده می خوام با بابات صحبت کنم! تعجب

 امان از این بچه شیطون که فقط می خواد عکس بگیره.

انگاری این خصوصیت مادرانه که حین کار،  زیر چشمی همه جا رو زیر نظر دارن و به همه چی حواسشون هست در این مامان مهری هم موجوده!  

خوب به چشمهاش نگاه کنین که چجوری عکاس رو زیر نظر گرفته و در عین حال با تسبیح ها بازی میکنه.

محبت

از اونجایی که توی بازی قبلی خیلی خوش گذشته بود . ساعتی نگذشته که اینبار با مقنعه مامان مهری و شکل و شمایلی تازه و مادر فسقلی که تازه از سر کار اومده.!

محبت

یه شب دیگه هم رفته بودیم طبقه بالا خونه عمو میلاد 

توی این ماه یه سری درافشانی های خاص داشتیم انگاری دکمه تکرارم رو زده باشن . 

تقریباً روزی 400 بار مامان مهری ، بابامهرداد رو صدا میکنم. اینقدر هم روی دور تند صدا میکنم که شده ماما مِه ای و بامهداد خندونک.

تقریبا روزی 50 بار میگه دوست دارم

روزی 20 بار میگه عاشقتم.

روزی ده بار هم  میگم مچکرم. مچکرم که منو آوردی دستشویی. مچکرم که اومدی اتاقم.

یکی از کارهایی هم که این روزها خیلی علاقه به انجامش دارم بازی توی اتاق خودمه البته فقط و فقط دسته جمعی. وگرنه از جلوی در اتاقم رد نمیشم.

این روزها به مدد انیمیشن زیبای هواپیماها ، آمبولانس و ماشین زباله جاشو به هواپیما و هلی کوپتر داده و هواپیماهایی که تا حالا فقط داشتن خاک می خوردن تبدیل به اسباب بازی محبوبم شدن. وقتی هم که هواپیما کم میارم . گیره های لباس به کمک میان.

 

" بزن بریم رفیق " هم ، تکیه کلام این روزهای منه که از همین کارتن هواپیما ها یاد گرفتم.

دیگه براتون بگم اندر احوالات این روزها اینکه

غلط گیر خانواده هم شدم و با افتخار به همه یادآوری میکنم که من بزرگ شدم و لفاً کلمات رو درست بیان کنید .!

مثلا به مادرم میگم نگو دوزونده کنیم بگو بدوزیم. من دیگه بزرگ شدم.

نگو رکا بگو رها

اما نمیدونم چرا هنوز هم به پرتقال میگم پِختُغال ؛ بپزیم رو می گم بِپُخیم.خندونک

خلاصه این که این روزها داره مثل برق و باد میگذره و من کلی بزرگ شدم و مامانم هم که دیر به دیر خاطراتم رو مینویسه....

دیگه همین....

عرضی نیست...

بدرود.بای بای

دوستای گلم توی این ماه منتظریم....

منتظر یه خبر خوب. لطفاً برامون دعا کنید محبت

نوشته شده در پنجشنبه 10 دی 1394ساعت 12:00 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستای گلم نمیدونم چرا فعلاً مطالب رمزدار وبلاگ باز نمیشن. لطفاً شما هم امتحان کنید.


نوشته شده در يکشنبه 1 آذر 1394ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
 

بعضی وقت ها که داری توی کمد ، لای خرت و پرت ها دنبال یه چیزی میگردی و فکرت حساااابی مشغوله که " پس من اینو کجا گذاشتم؟ "  یهویی چشمت می خوره به یه کارت قدیمی ، یه یادگاری بی ارزش ولی عزیز که حالتو عوض میکنه و چشم به هم بزاری می بینی ساعت هاست نشستی و داری گذشته ها رو ورق می زنی . یه لحظه به خودت میای و میگی "من دنبال چی میگشتم؟؟؟!!! "

 

تا حالا به آلبوم های قدیمی خوب نگاه کردین. عکس هاشو دیدین. یکی بزرگ و یکی کوچیک. یکی از زیارت و یکی دیگه عروسی . چند نفر کنار هم وایستادن و چیلیک. طرف داشته ناهار می خورده یکی دیگه ازش عکس گرفته. یه بچه تو عکس داره گریه میکنه همین جوری عکسو گرفتن. مثل الان نبوده که هی بری تو menu و ببینیش. یه حلقه 24 تایی یا 36 تایی نگاتیو بود که اگه فیلم درست جا انداخته بودن و کسی تکون نمی خورد و  نور نمی دید احتمال می دادیم که عکس خوبی از آب در بیاد. حتما هستن کسایی تو فامیل شما هم که میگن عکس های عروسیمون سوخت! (البته منظورم از سوختن آتیش گرفتن نیستا ) عروس های دهه هفتاد می دونن چی میگم. انگاری چون تعداد عکس ها محدود بود پر بود از آدمیزاد.اینجوری هم نبود که هرکسی برا خودش دوربین داشته باشه . همه از فرصت بودن جلوی دوربین استفاده میکردن برای ماندگار کردن خودشون. 

شاید بخاطر همینه که دیدن آلبوم های قدیمی فوق العاده لذت بخشه. با تماشای اونها با بچه ها بزرگ می شی و با بزرگ ها پیر ....

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان 1394ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
 

سلام.

حالا دیگه نزدیک صبح یه کوچولو سوز هوای سرد پائیزی قلقلکمون میده و آی حال میده خودتو بکشی زیر پتو و حتی شده یه کوچولو بیشتر بخوابی.

درخت ها هم که لباس پائیزی تنشون کردن و برگ هاشون رو فرش زیر پای رهگذرا میکنن...

 مهر هم اومد و تو خیابون هر طرف رو که نگاه میکنی لوازم و التحریره و کیف های رنگی رنگی ... 

همتون میدونین ، خریدی که پدر و مادر برای بچه شون انجام میدن خیلی خیلی لذت بخشه حتی از خرید برای خودشون هم شیرین تره. وقتی که برای بچه ات خرید میکنی و خوشحالی رو تو چشماش میبینی . میبینی که به زور  کشان کشان خرید هاشو گرفته دستش و تا قله قاف هم که بگی باهات میاد و  اصلاً هم احساس خستگی نمیکنه و هر چند وقتی هم یه نیم نگاهی به خریداش میکنه خیلی شیرینه. ولی همه اینها توی شرایطی اتفاق می افته که جیب هات خالی نباشه . اون وقت دیدن کیف های آویزون از مغازه ها  و دفتر های رنگ و وارنگ و مدادهای ردیف شده کنار هم برات بزرگترین عذابه. چه عذابی برای یه پدر از این بالاتر که غم نداشتن رو تو چهره بچه اش  ، اشک خواستن رو تو چشمای بچه اش ببینه ، ولی نتونه پاک کنه.

چه بغضی از این بالاتر که مادری یه کیف مدرسه رو قیمت میکنه ولی مجبوره به بهانه ای بچه اش رو از مغازه بیرون ببره.

اصلا چه غمی بالاتر از اینکه بچه ای نتونه بره مدرسه حتی اگه شده با یه کیف کهنهغمگین.

یادمه پارسال بود که یه آقایی تو تاکسی تعریف می کرد که برای خرید لوازم التحریر نمیتونه بچه ها رو بیرون بیاره. چون بچه ها با دیدن لوازم التحریر فانتزی دلشون میخواد و توان نه گفتن به بچه ها رو هم نداره و اینجوری خودش با قیمت پائین تری فقط مایحتاج ضروری رو براشون میخره و بچه ها بهانه نگیرن.

خدایا بچه ها فرشته اند.

پاک اند.

معصومند.

به کدام گناه نکرده باید محروم بشن و رنج بکشن.؟

ای کاش با همدیگه یه کم مهربون تر باشیم غمگین تا دیگه هیچ بچه ای طعم حسرت رو نچشه.

*******

خرید مهری (مهر ماهی ) 

مامان من اصلا قصد خرید کیف رو نداشت و پیش خودش می گفت بزار این تب و تاب خرید های مهر بخوابه بعد سر فرصت میایم خرید.  طی روزهایی که می رفتیم بازار ، من با دیدن کیف های طرح مک کوئین چنان ذوقی میکردم که نگو و این جوری بود که طرح روی کیفم رو هم انتخاب کردم و هر بار که از جلوی مغازه ای رد میشدم به مامانم میگفتم مامان برام کیف مک کوئین بخر.

 

دیدن ذوق من باعث شد که مامانم هم خوشش بیاد و یه چند جایی قیمت بگیره. ولی از طرف دیگه اصرار های من  باعث شد که مادرم از این فرصت برای بالا بردن تحمل و حرف شنویی من استفاده کنه و هر بار در جوابم میگفت پسرم این کیف بزرگه . این کیف قشنگ نیست و بیا بریم خریدهامو بکنم و از این حرفها....

که ناگهان قانون نانوشته ای به ذهنش رسید که آقا قحطی در راه ! و پس فردا که ما میایم بازار و قصد خرید میکنیم قحطی کیف مک کوئین میاد.! از اونجایی که  من هم  پسر خوبی بودم و حرف گوش کن  راضیتصمیم بر خرید کیف شد. 

به داخل مغازه رفتیم و از میون دو تا کیف مک کوئینی که به قد و قواره من میومد  یکی رو انتخاب کردم که از شانس ما آخرین رقم موجودی مغازه از اون رنگ بود. بعدش ، کیف به دوش، مادر بزرگ و مادرم آی منو پیاده به این مغازه و آن مغازه بردن!!!!!!

و این هم مهراد راضی از خریدش جشن

امان از خرید خانومها ! گریه

 

خونه تکونی

خانومی که شما باشی ما برای عید اینقدر خونه تکونی نکرده بودیم. خسته بالاخره طلسم اتاق بابا مهرداد هم شکست و حسابی تکانده شد. 

هیچ چیز بیشتر از این آشفتگی ها به بچه ها حال نمیده. وقتی که از وجود میز آرایشی که کشوهاش در اومده استفاده کنی و خودتو به همه جا بمالی.

تازه هر وسیله ای که به خاطر بودن داخل کشوها تا حالا از چشمت دور مونده بوده هم دراختیارت باشه.

لطفاً یه نیم نگاهی هم به شلوار خاکی من داشته باشین.خجالت

و حالا تغییر جا می دم.

رنگ بازی

مدتی بود بخاطر خونه تکونی ها و مشغله زیاد ، گَلَمو و هنگ هام از دید من پنهان شده بود  تا چند روز پیش که پیشنهاد رنگ بازی مامانم منو ذوق زده کرد. یعنی از معدود مواقعی که خیلی راحت لباس های من عوض میشه همین موقع قبل از رنگ بازیه که مامانم میخواد لباس رنگ بازی تنم کنه . 

چند وقت پیش که بابا و مامانم فوم تشک های مبل هامون رو عوض کردن با دورریز اونها مامانم انواع اشکال هندسی رو درست کرد و این مثلث هم از همون هاست که ازش به عنوان مهر استفاده می کنم.

این هم کاردستی مامان و بابام با فوم های دور ریز .

 سرما خوردگی مهراد اولین روز پائیز

مادرم یه روزی با حسرت گوش میکرد و یا تو وبلاگ دوستامون میخوند که بچه ها خیلی راحت دکتر میرن و دارو میخورن و غافل از اینکه  سنشون رو نپرسیده و یا سن شمار بالای وبلاگشون رو نخونده که ببینه هر کدومشون حداقل یه هفت یا هشت ماهی از من بزرگترن ....

حالا بعد از گذشت چند ماه  درست اول مهر ماه آبریزش بینی شدید و کمی تب به سراغم اومد و ما رو راهی  بیمارستان کرد و باز هم مامانم به یه آرزوی دیگه اش رسید. ( عجب آرزوهای کوچیکی ) !

بعد ورود به مطب دکتر خیلی آقا  جلو رفتم ،معاینه شدم و  خداحافظی و خارج شدیم . به همین راحتی سکوت

تازه توی خونه هم به مامانم میگم شربتمو بده بخورم خوب بشم. 

لازم به ذکره این واقعه همچون توپی صدا کردو از طریق خبر گزاری های داخلی(نسوان پرس )به اطلاع همگان رسانده شد که آقا مهراد قله دیگری از قلاع مردانگی رو فتح کردهخندونک و آی من در این مسئله جدی هستم که برای همه تعریف کنم که تب کرده بودم و رفتیم دکتر و شربت میخورم....

تازه ، شربت هشت ساعته را با وجود تلخی اش مدام تو دست  میچرخونم و هر ساعت دوست دارم یه قلوپ بخورمخندونک

ارتعاشات این واقعه باعث شده بعد از گذشت دوره بیماری بر خلاف گذشته شربت مولتی ویتامین رو هم با روی باز میل کنم. 

ما اینیم دیگه.!!!!!!!راضی

این هم چیدمان جدیدی از ماشین ها !

 

 

کوتاهی موی مهراد

مدت ها بود که وقتی به مغازه های اسباب بازی فروشی می رسیدیم موتور سیکلت ها خیلی برام جذاب بنظر میومد . ولی هر بار با هر تقاضای برا من موتور پلیس بخر ، مامانم جواب میداد اگه اجازه بدی موهاتو دایی کوتاه کنه  میایم برات می خریم ما رو متقاعد می کرد که الان موقع خرید موتور نیستسکوت. این بارها و بارها تکرار شد تا اوایل مهر ماه دیگه مادرم از بلندی موهام و موهایی که تو چشمم میومد کلافه شد و موهامو به دایی مهدی سپرد. هر چند که اولش خیلی همکاری نکردم ولی بلاخره راضی شدمخجالت.

این هم عکس قبل و بعد کوتاهی در کنار هم....

و اما موهای من کوتاه شد ولی از موتور خبری نشد ! تا فردا صبحش در قالب پرسشی مهم از مادر بزرگم دلیل ننخریدن موتور با توجه به کوتاهی موهام رو پرسیدم ...

مادر جون اکرم من یه حرفی با شما دارم....

مادر جون ، چرا مامان مهری برای من موتور نخریــــــــــــــــد ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!تعجب

موهای منو که دایی میتی کوتاه کرد !!!!؟؟؟؟؟سوالسوال

آقا این شد که ما بعد از ظهرش به اتفاق مادربزرگ  و مادرم رفتیم یه موتور به انتخاب خودم خریدیم.راضیراضی

یه بازی جدید

 

..بنظرتون این عکس ها یعنی چـــــــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

. این بچه کجا رفته ؟

.

.

.

.

بله تصاویری که بالا مشاهده فرمودین پسریه که تا کمر ، زیر کابینت  رفته تا بتونه ظرف ماست رو از اون زیر دربیاره و درنهایت  کمی ناراحته که نتونسته و دستش رو میزاره روی صورتش تا از دید عکاس پنهان بشه...

و حالا در ادامه  ، راه حلش رو پیدا کرده.

و راه حل دوم با پاهاش !!

این همه تلاش اصلاً برای چیه ؟؟؟

برای اینه که ما با ظرف های ماست و شیر  یه بازی شبیه بولینگ انجام می دیم. 

اونها رو میچینم و یکی من و یکی مامانم به نوبت با توپ می زنیمشون. یه بازی حرکتی که هیجان آوردن توپ باعث میشه من دور خونه ده بار بچرخم.گیج

سرزمین سحرآمیز

جمعه سوم مهر ماه به همراه افسر خاله و امیر حسین و امیر مسعود جان رفتیم سرزمین سحر آمیز.

این بار هم مامانم شاهد تحول دیگه ای بود و این که من خودم بازی ها رو انتخاب میکنم و ترسی از بازی های چرخشی در ارتفاع ندارم. قبلاً من اصلاً دلم نمیخواست سوار این قبیل وسایل بشم و توی شهر بازی ها فقط سراغ وسایل حرکتی ساده ( مثل همون سکه ای های قدیم  که جلوی مغازه ها میزاشتن و فقط بچه ها رو تکون میداد ) می رفتم و این بار فقط یه اتوبوس سکه ای سوار شدم.

از حالت دستهام که مشت کردم کاملا مشخصه که این اولین باریه که سوار این جور اسباب بازی ها میشم.

بعد هم این قطاره که به انتخاب خودم سوار واگن سبزش شدم.

اینم از هلی کوپتر...

حالا این سنجابه .....

حالا یکی بیاد جلو منو بگیره. بازیگاه داره تعطیل میشه.!!!!!

 

خلاصه اینکه فصل عوض شد و خلق و خوی ما هم کلی  عوض شد . این روزها خوشحالی مامانم برام خیلی مهممه و وقتی کار بدی میکنم از نگاه مادرم متوجه ناراحتی اش میشم و بلافاصله عذرخواهی می کنم و سریع می پرسم مامان خوشحالی عذر خواهی کردم؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان خوشحالی مسواک زدم؟؟؟

مامان خوشحالی پی پی مو خبر دادم؟؟؟؟

مامان خوشحالی لباسمو پوشیدم؟؟؟؟

مامان خوشحالی حرف بد نزدم؟؟؟؟

مامان خوشحالی شربت هامو خوردم ؟؟؟؟

این جوریه که مامان من تبدیل شده به یه آدم کلاً سرخوش ...دلغک

خوشی هاتون پایدارمحبت

 

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر 1394ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز ، همون رمز قبلیه است.


نوشته شده در سه شنبه 7 مهر 1394ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
 

سلام . امروز هم بعد از کلی تاخیر با یه پست از درفشانی های شازده درخدمت تون هستیم. شهریور ماه خیلی خیلی قشنگیه بخصوص اگه مادرت هم شهریوری باشه ! ولی همیشه سرمون  بخاطر کارهای پاییزی مثل خونه تکونی و جمع کردن آذوقه توی فریزر خیلی خیلی شلوغ میشه. حالا یه مسافرت هم بهش اضافه بشه که دیگه چه شود....خسته  

قول میدم به زودی زود یه پست با کلی عکس از مسافرت مون بارگذاری بشه .آرام

خوب بریم سراغ موقعیت هایی که این روزها توی زندگی ما پیش میاد و حرفهایی که وقتی از زبون یه پسر سه ساله جاری میشه همه رو متعجب میکنه . حرفهایی که گاهی اوقات مامانم رو میترسونه و بفکر میندازه که نکنه راهی که برای تربیت بچه اش در پیش گرفته اشتباهه؟؟؟؟ غمگینحرفهایی که حتی مادرم بخاطر نداره خودش برای یکبار هم که شده به زبون آورده باشه.!!!دلخور

ناگفته نماند که گاهی اوقات هم این کلمات اونقدر قشنگ شکل احساسات زیبای مادر و فرزندی رو به خودش میگیره که مادرم توان کاری جز سجده شکر نداره. محبت  این روند باعث شده که مادرم به این نتیجه برسه که بچه ها توی این سن مثل هوای بهار پاک و لطیفن و توی غرش و خشم شون هیچ کینه ای نیست و دقیقه ای نمیگذره که رنگین کمان زیبای عشقشون قد می کشه و یکی از زیباترین عجایب طبیعت رو نشون میده.....

امیدوارم همه بچه های سرزمینم و همه بچه های دنیا همیشه با شیرینی طعم امید و صلح و آرامش بزرگ بشن. چیزی که حق اونهاست و نه زندگی که به اجبار بهشون میرسه.

موقعیت : مادری  در حال لباس پوشوندن به پسرشه که :

من : مامان مهری شما به من اهمیت نمیدی، بابا مهرداد به من اهمییت میده...

مامان مهری : چـــــــــــــــــــــــی!!!!!!!!تعجب آقا مهرااادعصبانی

من : ببخشید بابا مهرداد به من اهمیت نمیده. شما به من اهمیت میدی.خندونک

یعنی سرعت تغییر رنگ در حد نور!

**********

 

موقعیت : یه پسرک که  پاش  رو پشه زده  و مادری که میخواد از پسرش دلجویی کنه.

مامان مهری: پسرم پات چی شده؟؟؟

من : فکر کنم یکم عفونت کرده...

مامان مهری :سوالتعجب عفـــــــــونَت !!!!! 

آخه عفونت رو کجای دلم بزارم!

***********

موقعیت  : مادری از حموم در اومده و در حال خشک کردن موهاشه

من : مامان مهری عافیت باشه.

مامان مهری :محبتمحبتمحبت سلامت باشی . انشاله حموم دامادی شما باشه

من : حموم دامادی شما هم باشه مامانی.

مامان مهری :خندونک

از چشم بابا مهرداد بدور !

**********

موقعیت :  مادری زوم کرده در موبایل و پسری در حال بازی

من : مامان مهری عزیز دلم ، دخترم ، چشات چرا اینجوریه؟

مامان مهری : چجوریه پسرم؟؟؟

من :اینجوری شاکی (مدل چشمای اخمو )

ضعیفی چشم هم دردسریه !!!

*************

مهراد در حال بدو بدو : مامان  مهری  ، آربوم رفت .

مامان مهری : آربووو!!!!!!!!!!! (کمی صرف فسفر)  آهان آبرو

من : آره دیگه . آبلوم رفت

*********

چیــاغ قیمز شد ایستا میکنیم.

چیـاغ زرد شد احتیاط می کنیم.

چیــاغ  سبز شد حرکت می کنیم. 

آرام توصیف یه پسر سه ساله از چراغ راهنمایی

**********

در پی پروژه حذف و جایگزینی کلمات زشتی که گه گاه به زبونم می اومدخجالت. این روزها موقع عصبانیت و یا هیجان شدید کلمات جالبی میگم که بیشتر باعث خنده مامانم میشه.

کلماتی مثل : پیرمرد ، مرد حساب و بی گناه !

نمونه اش به مامانم میگم دختره بی گناه !گیج

خدا رو شکر مدتیه که دیگه کلمات زشت رو به زبون نمی یارم.

**********

یادآوری : اگه می بینین که این پست پر از عکسه به مدد حضور خاله سحره . نمیدونم چرا وقتی خاله سحر میگه مهراد وایستا یه عکس بگیرم ، میخکوب میشه . پدر و مادر بیچاره اش بگن هزار جور قر میاد.!!!!

تصاویر بالا مربوط میشه به یه روزی که رفته بودیم خرید .  یه فوم دستشویی و بازکننده گره مو هم  خرید های من بود که تا آخر توی دستم بود و توی عکس ها کاملاً مشهوده.

دلیل ایستادن من هم جلوی تلویزیون که دیگه توضیح نمی خواد.چشمک مک کو ئینی هاش درک میکنن.!خندونک

 

 

مامانم بعد از سختی هایی که برای ارسال عکس و دریافت الگو ، برای دوختن لباسش تو  عروسی عمو میلاد کشید  تصمیم گرفت که یه گوشی جدید بگیره . الان هم  مدتیه که وارد گروه های مجازی آشپزی و سلامت روح و خیاطی شده .

با وجود اینکه بعضاً مطالب مفیدی در این گروه ها به اشتراک گذاشته میشه ولی وقت زیادی رو هم می گیره. 

عکس هایی رو هم که بالا ست مربوطه به روزی که بابام  رفته بود تهران . مامانم با این وعده که قراره عکس هارو برای بابام ارسال کنه ، با ژست هایی به انتخاب خودم عکس ها رو گرفته و  برای بابام فرستاده. 

 

و باز هم هنر های خاله سحر مهربون

بدبو تو این ماه هر جمعه برنامه تمیز کاری یه اتاق رو داشتیم تا اینجا هم فقط اتاق خواب بابامهرداد مونده که اون هم به خاطر وجود تخت دونفره کار خیلی سختیه. خسته حالا این وسط یه پسری هم مثل من پیدا میشه که توی خونه تکونی ها عینک های آفتابیش رو پیدا کرده و دو تا دو تا به چشم میزنه و برای دوربین این شکلی مامانش میخنده. 

 

 

این پازل فومی حروف انگلیسی هم این وسط بیرون اومد .(این پازل رو وقتی من اصلا وجود نداشتم مامانم از قشم برام خریده بوده ) 

 

 

حالا علاقه من به حروف انگلیسی هم بیشتر شده و مدام حروف رو در میارم میبرم پیش مامانم و میگم : مامان ، این نوشته اش چی بود؟؟؟؟

این روزها زبان های خارجی منو بشدت تحت تاثیر قرارداده و به خاطر دیدن برنامه کودک های به زبان ترکی استانبولی کمی هم زبان ترکی یاد گرفتمگیج

در نتیجه شمارش اعداد من شده  وان  ، تو ، تری ، بیر ، ایکی ، اوچ  خندونک

مامان من با سی و خورده سال سن هنوز نمیتونه به ترکی بشمره و داشته باش من سه ساله میگم : بیر ، ایکی  ،  اوچ ، درد ، بش ....راضی

 

ممنون که همراه ما بودین

امیدوارم روزهای پائیزی قشنگی داشته باشین محبت

نوشته شده در يکشنبه 29 شهريور 1394ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

بمناسبت هشتمین سالگرد ازدواج


نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد 1394ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

دیالوگ های مهرادی :

موقعیت : روی تخت و قبل از خواب

مهراد خان : مامان چیشاتو ببینم ....

مامان مهری : زیبا

مهراد : (چند لحظه تامل و تفکر متفکر ) ، مامان چیشات شکسته

مامان مهری : تعجب چرا عزیزم ؟

مهراد : اشاره به مویرگ های داخل چشم (ببین مامان شکسته ، قیمِز شده )

مامان مهری :محبت قه قهه

******

موقعیت : نشسته کنار هم در حال صحبت

مهراد : مامان مهری هیچ وقت اعصابتو خود نکن. من  خیلی نالاحت میشم 

مامان مهری : روی ابرا  متنظر خوشمزه

******

موقعیت :  در حال خوابیم و بابا مهرداد از شدت خستگی پشتش رو کرده و خوابش برده 

مهراد  : مامان من خیلی ناراحت میشم بابایی پشتش رو میکنه.

مامان مهری : عزیزم بابایی خسته بود خوابیده.

مهراد  : مامان من یه چیزی رو فهمیدم.! من به بابا احتماد ندارم. من به شما احتماد دارم!!!!

مامان مهری : اعتماد!!!!!تعجب

******

موقعیت : بعد از کمی صحبت و رفتن به دستشویی با زور 

مهراد  : چه مامان بدجنسی دارَرررررَم من 

مامان مهری : شاکی

******

موقعیت :تو خیابون پا به پای مامانم برای خرید پارچه و سایر ملزومات دوخت لباس

مامان مهری : پسرم بیا بریم برای عروسی عمو ،  مامان لباس بخره.

مهراد  : مامان مهری بریم دامن بخر ، من پولشو به آقاهه بدم محبت 

******

موقعیت : مامان در آشپزخونه و مهراد داخل اتاق

مهراد  : مامان مهری بیا 

مامان مهری : چشم عزیزم

مهراد  : مامان مهری صد بار گفتم بیا تو اتاق من ، نیومدینه

و تکرار همین ماجرا وقتی بابا مهرداد شب از سر کار میاد.

مهراد  : بابا مهرداد بیا من یه چیزی رو برات توضیح بدم.من صد بار به مامان مهری گفتم بیا اتاقم نیومد!دروغگو

******

جدیداً کلمه چیزی رو خیلی استفاده میکنم.وقتی گرسنه میشم یا مطلبی رو میخوام تعریف کنم و یا 

 مامان مهری یه شیری ،چیزی میدی من بخورم.

 مامان مهری یه وانتی ، چیزی برام میخری؟

مامان مهری بیا یه چیزی برات توضیح بدم !

******

موقعیت : یه لیوان آب رو از یخچال گرفتم و خوردم. توجیه برای لیوان دوم  ، رو به بابا مهرداد

مهراد  : بابایی این آبه غیرت نداشت  ، یه لیوان آب هَخ (یخ) برام میاری ؟

بابامهرداد : تعجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

******

بعد از کلی قسم و آیه و ناز کشیدن مامان مهری میگه بیا بریم دستشویی...

مهراد  : بگو  پسرم ، جون مادرت بیا بریم دستشویی 

مامان مهری : مهراد پسرم جون مادرت بیا بریم دستشویی

مهراد  : بگو جون بابات بیا بریم دستشویی

مامان مهری : جون بابات بیا بریم دستشویی. !!!!!!!!!!!!

مهراد  : خرامان به سمت دستشوییخندونک

******

بعد از کلی اصرار از طرف مامان مهری لباسم رو پوشیدم و کمی هم دلخور از اینکه چرا به من اجازه نداده بدون شورت باشم.

من : بابایی بیا یه چیزی رو بگم . من فهمیدم مامان مهری زندگی منو خراب کرده.

بابا مهرداد: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی مامان مهری  بعد از گفتن این جمله نمیدونست  گریه کنه گریه، بخنده خنده ، لهم کنه بغل، بخوره منو خوشمزهیا خونسرد باشهسکوت....

******

نازنین زهرا از طبقه بالا دو تا بستنی آورد ،داد و رفت.

بعد از چند دقیقه....

 مامان مهری مگه نازنین زهیا با من گَهر (قهر) بود نیومد  باهام بازی کنه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

******

موقعیت : مامان مهری دراز کشیده و بابا مهرداد داره موهای مامان مهری رو اتو میکنه 

مهراد :سوال 

مهراد بعد از چند دقیقه : بابا مهرداد داری چی کار میکنی ؟ !!! مامان مهری موهات میسوزه ها. دردت نمیاد؟

بابا مهرداد : دارم موهای مامان رو اتو میکنم

مهراد : مگه مامان مهری پارچه است !؟!؟

******

این روزها هر روز صبح یه برنامه جدید داریم.

مهراد : مادر جون پمادی، چیزی داری بزنی پای من 

مائر جون : چی شده گلم؟

مهراد: بابا مهرداد کولر رو روشن کرد ، پاهای من درد گرفت.

و روز دیگه ...

مهراد : مادر جون پیشونی منو میمالی ؟

مادر جون : چرا؟ 

مهراد : به بابام گفتم کولر رو روشن نکن ها. گوش نکرد. پیشونیم درد میاد.!

حالا گناه ما این بود که یه بار به آقا گفتیم روبروی باد کولر نخواب ، پاهات درد میگیره.

******

مهراد : ماااامااااان مهیییییییی 

مهراد : مامان مِهییییی

مامان مهری : جانم پسرم....

مهراد : مامان مهیی پس جوابت کو؟؟؟؟؟ (یعنی چرا جواب نمیدی) جوابتو بده به من.

******

مامان مهری نشسته و حسابی توی فکره

مهراد : مامان مِهیی به چی بفکر میکنی؟؟؟

مامان مهری : غرق در شادی از اینکه پسرکش معنی فکر و تو فکر بودن رو میفهمه.بغل

******

سناریوی هر شب ما موقع خواب

مهراد: مامان دلم برای مادرجون اکرم تنگ شده. مامان  وقتی شما و بابایی میرین سر کار ، من میرم خونه مادر جون اکرم صالحی اینا ... دلم برای شما تنگ میشه.

******

دیالوگ جدید مهراد بعد عروسی عمو میلاد

مامان مهری ایشاله عروسیمون باشه!!!!

******

جدیداً دو دوست خیالی دنیا و دانیال گهگاهی همبازی های من میشن. جالب اینجاست که مادرم هرچی فکر میکنه یادش نمیاد ما همچین اسامی رو تو اقوام و آشنایان داشته باشیم.آرام

******

مهراد : مادر جون اکرم صالحی زنگ بزن دایی، رها رو بیاره اینجا . من دیگه با رها دوستم. (البته هنوز رها ، اَکا تلفظ میشه.)

******

خصوصیات مهرادی :

 1 ) دو حالت دارم 100 و صفر .....

یعنی چی ؟یعنی این  . یعنی اینکه گاهی آنچنان مودب و لفظ قلم حرف میزنم که اطرافیان شرمنده میشن. نمونه اش همین چند روز پیش که خاله سحر داشت بهم عصرونه میداد . گفتم خاله سحر من خیلی شرمنده شما شدم داری بهم گذا (غذا ) میدی.! خدایی خاله سحر هم شرمنده این ادبم شده بود.....

گاهی هم آنچنان بی ادب حرف میزنم و الفاظ بد به زبون میارم که باز هم دیگران بخصوص مادر و پدرم شرمنده میشن. 

2) کلاً به حالت جیغ جیغ  و با صدای بلند حرف میزنم  هرچه قدر هم  مامان و بابام میگن آروم.... گوش من اصلا بدهکار نیست.  107.gif

3) " من خیلی عذر خواهی می کنم که به شما حرف بد زدم"  این جمله ای هست که بعد از به زبان آوردن حرفهای بد  و یا انجام کار بد میگم . خجالت

******

نقاشی های مهرادی :

این روزها علاقه شدیدی به نقاشی در من شکل گرفته اون هم با ماژیک....

دیگه کتاب ، ماشین ، فرش و حتی لب تاپ  از دست من و ماژیک هام در امان نیستن. سوت

 

در ضمن بین ماژیک ها علاقه زیادی به رنگ سبز دارم و معمولا اولین ماژیکی که دست میگیرم سبزه ....

 تفکیک جنسیتی به ماژیک های من هم نفوذ کرده!تعجب بطوریکه اگه مامانم بخواد نقاشی بکشه سریعاً ماژیک صورتی رو تو دستش جا میدم چشمک

این ها هم نمونه هایی از نقاشی  و رنگ آمیزی های من...

 

شاید انتخاب رنگ در این نقاشی درست نباشه ولی دقتی که در رنگ آمیزی خالهای بدن زرافه به  خرج داده شده برای مادرم جالبهراضی

و در این نقاشی هم  چشم و پاهای فیل 

یه سبکی از رنگ آمیزی هم هست که تموم قسمت ها رو یه دست رنگ میکنم. عین این قطاره...

و اما تشخیص درست رنگهای کیک طبق نمونه. (خطوط سبز رنگ بعداً به نقاشی اضافه شده)

و این هم رنگ آمیزی ماشین

و رنگ کردن جرثقیل

جدیت در نقاشی و صف ماشین ها برای رنگ شدن....!

یه خنده زورکی برای عکاس

گربه های مهرادی :

اواخر ماه مبارک رمضان بود که ما متوجه شدیم 4 بچه گربه توی حیاطمون زندگی میکنن. برای مامان من وجود یه گربه هم زیاده چه برسه به 4 تا  .  ولی لذت غذا خوردن گربه ها و بازیشون باعث شده که مامان من بهشون علاقه مند بشه و گاهی غذایی رو که برای من نگه داشته بده به گربه ها شاکی 

ا

 

گربه های ماکارونی خور! خدایی مامانم خوب گربه هایی بار آورده . حتی برنج و میرزاقاسمی هم خوردن.!!!!!

وجود این گربه ها یه مزیتی که داره دیگه حتی یه قاشق غذا هم دور ریخته نمیشه.

 

 

در آخر  هم پسرکی با دست های ماژیکی که این روزها  مستقل شده و روی تختش میخوابه محبتمحبت

 خیلی ممنون که این پست رو هم تا انتها همراه ما بودی بویژه شما دوست عزیزی که توی این مدتی که ما نبودیم جویای احوال ما شدی. محبت

امیدوارم بتونیم قدردان حضور گرمتون باشیم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد 1394ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

totalgifs.com aniversario gif gif 24.gif

 

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست

و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست. میلاد تو معراج دستهای من است

وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم ...

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . .

تولدت مبارک

سلام. 

یه چند روزی از تولدم داره میگذره ولی این مامان  من اصلاً حس نوشتن نداره .غمگین

آخه میدونین کلی زحمت کشید کیک درست کرد  ولی من استقبال نکردم و حتی یه دونه عکس هم با کیک نگرفتم و برای هیچ کدوم از مراسمات تولد هم همکاری نکردم  عصبانیو حالش خیلی گرفته شد گریه

خوب شما بگید الان بیاد عکس چی رو بزاره اینجا ؟ از چی بگه ؟

بگه از اینکه اصلا از فاصله یه متری کیک هم رد نشدم!خندونک

بگه از اینکه وسط مجلس بخاطر کادوهام کلی گریه کردم و همه رو جمع کردیم و گذاشتیم توی ماشین.! خجالت

بگه از اینکه کلی نق و نق کردم و اصلاً اون مهراد همیشگی نبودم.! شاکی

بجاش مامانم میگه خدا روشکر که تولد خیلی مفصل نگرفتیم ....

میگه دیگه از این به بعد به بهانه فلان و فلان ... ماهگی و هی چپ و راست از کیک و شمع خبری نیستاجازه تا حداقل تو روز تولد از دیدن کیک و شمع یه ذوقی از خودم بروز بدم. 

میگه خستگی تو تنم موندهگریه

حالا شما هم ببخشید اگه این پست اونی نشد که انتظارش رو داشتین.

این شما و این هم تنها عکسی که از من و کیک موجوده. به جون خودم تنها عسکه !!!!!!

 خوب چه میشه کرد دیگه ، بچگیه و هزار جور.....شاکی

بریم سراغ کیک هایی که مامانم پخته بود و به غیر از من که لب نزدم، همه از طعم اش تعریف کردن.خوشمزه

امسال دو تا مراسم تولد خیلی ساده و مختصر داشتیم یکی تو خونه مون بهمراه خانواده بابایی با کیک ماشین ( همونی که ماه پیش مامانم قصد داشت درست کنه.)

ماشینه فقط یکم صافکاری لازم داشت ! خنده

این هم ژله رولی، این ژله از اونهایی بود که تا حالا مامانم چندین بار درستیده بود و با شکست مواجه شده بود. به همین خاطر به عنوان یه کار که از پسش بر نیومده بود ، بشدت رو اعصابش بودشاکی. و حالا درست کردنش مثل یه پیروزی بود براش.

دومین تولد هم توی پارک و به همراه خانواده مامانی برگزار شد با کیک خرگوشی مامان پز و سالا الویه و دسر.

کادو های امسال من هم یه ماشین کنترلی ، ماشین قرمز ، پیکان فلزی ، یه کامیون زباله ،  موتورچوبی ، 2 دست لباس و 200 هزار تومن پول بود...

نکته1 :ببخشید دیگه ، چون عکسی از مراسم نبود مامانم مجبور شد عکس کارهای خودشو بزاره خجالت شبیه وبلاگ های آشپزی شد!

نکته2 :این روزها مامانم داره از دیدن ماشین و کارتن مک کوئین دچار سبز میشه.

نکته3 : درسته که من اصلاً همکاری نکردم ولی از اون جایی که خانواده خیلی سخت نگرفتن ، خوش گذشت.آرام

نکته 4 : طبق گزارشات چکاپ سه سالگی مرکز بهداشت ،بنده در حال حاضر یه متر ام و 14/5 کیلو هم وزنمه.راضی

اما همون جور که تو پست قبلی هم اشاره کردم،  آمار متولدین خردادی فامیل افزایش یافته. تولد یکسالگی هلنا هم توی تعطیلات خرداد با دو روز تاخیر برگزار شد. 

هلنا دختر خاله مامانم (با سی سال اختلاف سنی ناقابل ) خندونک

 

 

 

محبت

 

و اما این هم یه عکس از دیروز  و بامیه هایی که مامانم درست کرد برای اینکه بگیم ما هم هستیم ....

باوجود اینکه اولین بار بود ولی طعمشون خیلی عالی شده بود.خوشمزه

اگه اندک ذوقی در این زمینه دارین پیشنهاد میکنم حتما امتحان کنید.

محبت دلهاتون شاد و سفره های افطارتون پر برکت محبت

التماس دعا

و در پایان .....

یه خود زنی بدون شرح  ! خندونک

نوشته شده در شنبه 30 خرداد 1394ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 白雪姫★ のデコメ絵文字 خردادی اَم

 از گذشته های دور خرداد ماه برای ما یادآور امتحان بوده و هست ،مادر من همیشه دلش برای متولدین این ماه میسوخت چون وقتی کوچیک هستن که مراسم تولدشون درست میوفته وسط امتحاناتُ و ملت همه در حال آمادگی برای امتحان هستن یا در اوج امتحانات و یا تازه امتحانات تموم شده و کسی حسش رو نداره بره تولد.!.. خودشون هم که به سن مدرسه میرسن دیگه نور علی نور میشه.

تازه بگذریم که تقریباً توی این فصل هر 4 سال یه جام جهانی فوتبال و هر دو سه سالی یه انتخابات داریم که برگزار میشن. پس حسابی دستتون اومد که چه شیر تو شیریه این خرداد ماه و چرا مامانم دل خوشی از این ماه نداشته. تنها نکته مثبت برای مامانم این بود که این ماه نوید بخش رسیدن سه ماه تعطیلاته خندونکو همچنین تعطیلات نیمه خرداد که فعلا تا چند سال فرصت خوبیه برای مسافرت. حالا از قضا زد و دردونه اش هم که قرار بود تیر ماه به دنیا بیاد 21 روز جلوتر اومد و شد خردادی شاکی این جوری بود که ذهنیت مامان من کلا به هم ریخت و خرداد ماه شد بههههههههترین ماهها.خندونک

حالا سه سالی میشه که این دیدگاه مادرم کمی متفاوت شده و هرسال که به آخر های اردیبهشت میرسیم غوغایی تو دلش راه میافته و لحظه شماری میکنه برای رسیدن خرداد ماه . حالا دیگه از  امتحان هم خبری نیست و این لحظه شماری ها فقط برای رسیدن تولد منه. شور و هیاهویی که نشان از بزرگ شدن من داره. توی اردیبهشت ماه مامان من همش تو فکر اینه که برای تولد مهراد چی کار کنم؟متنظر کیک چه شکلی سفارش بدم یا اصلا خوبه خودم درستش کنم؟متنظر امسال تولد مفصل بگیریم یا خودمونی؟ و از این حرفا.

امسال هم خرداد ماه با حال و هوای تولد برای ما رسید.جشن البته ما امسال هییییچ برنامه ای برای تولدو یا برگزاری تولد خیلی مفصل، نداریم . تا ببینیم چی پیش میاد. 

حالابریم سراغ چند تا عکس برای خالی نبودن این قسمت ،  

 

و این هم یه روز دیگه توی اتاقم.

ببینین تورو خدا ، این مامان من نمیزاره دو دقیقه تو حال خودم باشم.

عبرت نوشت: همه فصول و ماهها زیبان .. هیچ وقت انزجار خودتون رو از هیچ ماهی اعلام نکنید. هیس 
حالا دقت کردین اگه مثلا  مامانم میگفت از BMW یا بوگاتی بدم میاد عمراً اگه اینقدر سریع بهش  برسه !
 

*****

白雪姫★ のデコメ絵文字 خانه شادی 

اولین باری بود که می رفتیم خانه شادی ، تقریبا نیم ساعتی هم از شروع سانس گذشته بود و مامانم می خواست فقط شرایط اِش رو بپرسه . وقتی کار مامانم تموم شد داشت خداحافظی میکرد تا روزهای بعد با برنامه ریزی منو ببره خانه شادی . توی همین فکرا بود که من با دیدن ماشین قرمزی که اونجا بود ، یه دل نه صد دل شیفته شدم . این شد که رفتم برای بازی . مامانم اصلا فکرشو نمی کرد  و باورش نمیشد که من تنهایی  توی محوطه بازی بمونم بهمین خاطر تموم مدت پشت در ورودی نشسته بود... حتی باورش نمیشد که من موقع تموم شدن سانس برای خروج گریه کنم و بگم نریم خونه !خندونک ولی شد دیگه چشمک  و من بالاخره بعد از کلی آسمون و ریسمون بافی های مامانم خوشحال و خندان بعد از خداحافظی گرم و پرتاب ماچ و بوسه برای همه مربی ها از اونجا خارج شدم.بوس محیط خیلی شادی داشت و انرژی که به من داد باعث شد که بشتر بریم خانه شادی و خوش بگذرونیم.جشن

این هم چند تا عکس از بازی هایی که کردیم.

تاپ دوست دارم ولی از این یکی اصلا خوشم نیومد.! قیافه رو نِگا ...

وایساده بودم یکی از بچه ها ماشین ها رو ازپارک خارج کنه تا من بزارم سر جاش. ببین چطوری دارم مواظبم تا چیدمان ماشین ها بهم نخوره.....

 این ماشینَ رو هم ببرم پارک کنم. میدونین که من نسبت به ترتیب ماشین ها خیلی حساسم.

قسمت مورد علاقه ام تعمیرگاه ماشین.

و اما قسمت شن بازی که خیلی جذاب بود اگرچه اولش یکم از خاکی شدن خوشم نمیومد.

و صحنه ای که مادرم تا حالا ندیده بود،اینکه من یه ساندویج رو بردارم وگاز بزنم.تعجب! این هم از تاثیرات قرارگرفتن تو جمع بچه ها بود دیگه.

*****

白雪姫★ のデコメ絵文字 تولد

اول خرداد تولد خاله سحره . اول بزارین خاله سحر رو براتون معرفی کنم. سحر و مونیکا جون سال 86 بواسطه قبولی دانشگاه به شهر ما اومدن و در دو اتاقی که طبقه بالای خونه مادر جون ایناست ساکن شدن. این سکونت بعد از عروسی مامانم اینا پیش اومد و اینجا بود که حضورشون کنار مادرجونم تا حدی تونست جای خالی مامان مهری رو براش پر کنه...محبت

بعد از چند سال خاله سحر و مونیکا دوستای خوبی برای ما شدن و خاله سحر به همراه خانواده اش به شهر ما اومدن و خونه گرفتن و ما هنوز با هم در ارتباطیم. با وجود اینکه من تقریبا یک ساله بودم که خانمهای فارغ التحصیل از خونه مادر جون اینا رفتن ولی هنوز که هنوزه خاله سحر رو خیلی دوسش دارم و بیا ببین چه لاوی میترکونم براش! محبتمحبتبوسبوس

این عکس هارو قبل از رفتن به تولدش گرفتیم.

اینجا هم خونه خاله سحر اینا ست ...

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

سلام به همه دوستان گل و مهربون. ما تو جشنواره نی نی وبلاگ شرکت کردیم.

اگه لطف کنید و عدد 40 رو  به شماره 1000891010 پیامک کنین ، خیلی خیلی خوشحال میشیم و 

قدردان این محبت شما هستیم محبت

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد 1394ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز جدید رو برای دوستان خواهیم فرستاد. لطفا درصورتی که براتون پیام خصوصی رمز نیومده به ما اطلاع بدید.


نوشته شده در جمعه 1 خرداد 1394ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

سی و پنج ماه گذشت و کمتر از یه ماه دیگه به رزوی میرسیم که من متولد شدم.  سومین خرداد جمع سه نفری ما. این روزها برای همه ما روزهایی است تکرار نشدنی.

هر روز که با بکاربردن کلمه ای جدید مادر و پدرم رو به وجد میارم.

غروب هایی که همراه با مامانم  که گاهی برای خرید و  تفریح و گاهی هم کلاس بیرون میریم.

شب هایی که تمرین خوابیدن مستقل رو داریم و من میپرم پشت پنجره و میگم ببین هوا بهاریه ! و با سوال های بی امان از خوابیدن طفره میرمشاکی.

روزهایی که به مدد سری برنامه های نوروزی کلاه قرمزی هنوز عید توی خونه ماست و من هر روز باید چند قسمتی رو ببینم و به لطف کلاه قرمزی عزیز ، با دیدن رامبد جوان در برنامه خندوانه به وجد میام میگم : مامان آقای رانقُد جوانه!!!! حالا که به مدد دانلود برنامه ها توسط بابام توی دفتر کارش ، یاد گرفتم که فلش رو به لپ تاپ بزنم و وارد فولدر خودم بشم و کارتن مورد علاقه ام رو بزارم و برنامه رو مینی مایز و یا بزرگ و کوچیک کنمراضی. ( احتمالا تا چند فقط دیگه باید فاتحه لپ تاپ رو خوند ) خندونک

روزهای تکرار نشدنی که به هیچ کس اجازه مکالمه تلفنی رو نمیدم و بلافاصله گوشی رو میگیرم و بسته به مخاطبم کل خاطراتی رو که باهاش در یکسال گذشته داشتم بازگو میکنم.

یه عنوان مثال به مامانم میگم کیه، امیر پسرخاله است؟ گوشی رو بده من کار دارم....

سَاآآآآآم امیر ، اومده بودی خونه ما خوابیدی. اومدم خونتون چوب شور خریدیم و الی آخر....

و روحیه حساسم که تا حرفی از طرف مادرم بر خلاف میلم باشه به حالت قهر و با لب و لوچه آویزون میرم تو اتاقم و میگم : من ناحَت شدم ... و گاهی هم میگم: من میرم تهنایی بخوابم.... 

و همه این روزها و همه این دقایق شیرینه و تکرارنشدنی

خدای را سپاس بخاطر همین روزها.

خدای را سپاس که مشکل روی پلکم هم داره کم کم خوب میشه.

*****

سلانه سلانه و خرامان پیش به سوی کلاس. کلاسی که مثلا قرار بود کلاس خلاقیت باشه ولی با تدبیر مدیر فرهنگسرا به پکیج کودک تغییر کرد و شد کلاس خلاقیت و نقاشی و قرآن و زبان.هیپنوتیزم

کلاسی که از کودک دو سال و یازده ماهه داشت تا پنج و نیم ساله گیج مربی اش مدرس زبان بود و دانشجوی فوق لیسانس روانشناسی تربیتی ، خیلی مهربان ولی متاسفانه از دید مادر حساس من رد شد. غمگین

 

*****

 مادر من که از کودکی علاقه زیادی به خمیر بازی داشته و داره برای شاد کردن دل کودکش دست بکار های نکرده زده  و خمیر فوندانت درست کرده !!!! به قول خودش می خواهد برای من کیکی شبیه ماشین درست کنددروغگو . تا درآستانه 35 ماهگی من از ذوق ماشین هم که شده کیک بخورم.خوشمزه

 

 

اِه تعجب نمیدونم چی شد کیک ماشین من یهویی تبدیل شد به این !!!! سوال

کیکی فقط شبیه یه چرخ ماشین با چند تا گل فوندانت روش.؟؟؟ دلخور  

*****

تصمیم بر این بود که آخر این پست یکم از مشکلاتمون هم بگیم ولی دیدیم ما آدمها همین جورییش سختی ها  رو دیرتر فراموش میکنیم چه برسه به اینکه بخوایم یه جایی هم ثبتش کنیم. اونجوری دیگه باید تا ابد دردهامون رو با خودمون یدک بکشیم.غمگین

و از اونجاییکه دنیا اونقدر کوتاهه که اصلاً ارزشش رو نداره پس این پست رو هم با شادی 35 ماهگیم تموم میکنیم.آرام

و شمایی که تحمل دیدن شادی دیگران رونداری اینجا خونه ماست و دلمون میخواد وقتی واردش میشیم غصه هامون رو بزاریم پشت در ، ما تو خونه مون سعی میکنیم که شاد باشیم . ما اینجا از ناراحتی ها و روزهای سخت نمیگیم مگر برای عبرت خودمون،  مگر با یه پایان خوش.

 محبتمحبتمحبتمحبتمحبت

 محبت سپاس بیکران از شمایی که همواره همراه شادی های ما هستین محبت

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

روزی روزگاری دختری بود 14 ساله از خانواده ای سطح متوسط به بالا که فقط یه برادر  بزرگتر داشت . ناز دختر خانه و  عزیز دل فامیل بود . شخصیت آرام و مهربانی داشت و کسی تا به حال صدای بلند او رو نشنیده بود. با این حال نوجوان بود و روحیات خاص نوجوانی رو هم داشت. نمونه اش این که یک بار دخترک ما به خاطر موضوعی کم اهمیت یکسال تمام با یکی از همکلاسی هایش قهر کرد و حرف نزد. به خیال خودش منطقی داشت قوی و معتقد بود وقتی دو نفربا هم دعوا میکنند  و حریم ها شکسته میشود ،دیگر راهی برای برگشت نیست. 

آن روزها پدر دختر ما همچون راننده ای شخصی برای آوردن دخترک  از کلاس و مدرسه  به دنبالش می رفت. ولی دختر مغرور ما این محبت را فقط و فقط از جهت کنترل خودش میدید و شاکی بود که چرا نمیتواند بعد از مدرسه با دوستاننش به خانه بیاید.

چند سالی گذشت و دخترک قصه ما 18 یا شاید هم نوزده ساله شد و داشت بشدت برای کنکور درس میخوند. و بدنبال یه کنج آرام بود متنظر و کمتر بیرون میرفت و از آنجا که فرزند دیگری در خانه نبود، خانه آنها نیز دست کمی از کتابخانه نداشتدرسخوان گوشه نشین خانه شده بود تا بتواند راهی دانشگاه شود. ساختمان خانه آنها دو طبقه بود و طبقه پائین سالیان سال بود که در اختیار مستاجر بود. اینبار از قضا خانواده ای بسیار تحصیل کرده بودن که خانم خانواده در قسمت مالی اداره ای دولتی و همسرش نیز مشغول قضاوت و وکالت بودند. خداوند رحمان نیز دو پسر به آنها عنایت کرده بود که تقریبا دو سالی با هم اختلاف سنی داشتن و زمانی که به خانه ما آمدن تقریبا 5 و 7 ساله بودن. که البته بخاطر اقتضای سن و جنسیت از نوع آتیش پاره بودن بطوری که وقتی بعد از یک سال از خانه ما رفتن دیوار سالمی نمانده بود . دختر قصه ما که بسیار کم حرف و صبور هم بود مدت ها با این شرایط کنار آمد و حرفی نزد. وقتی که پسران وقت وبی وقت با صدای بلند توی حیاط در حال بازی بودن و خواب راحت بعد از ظهر به خانواده اش حرام شده بود هیپنوتیزم

ویا زمانی که فریاد های مهیبشان در فضای خانه که چه عرض کنم کل محله میپیچیدشاکی

ویا زمانی که با صدای بسته که چه عرض کنم کوبیده شدن درب کوچه رشته تست هایی که زده بود بر آب شده بودکچل

تا اینکه روزی کاسه صبرش لبریز شد و وقتی این همه بی ملاحضه گی و خونسردی والدینشان را دید ، گوشی به دست شد عصبانیو البته خیلی محترمانه پشت تلفن از سر و صدای بچه ها و کوبیده شدن درب کوچه موقع خروج همسر و فرزندانش گله کرد. که این موضوع تا مقداری هم باعث کدورت خانم همسایه گردید. به هر تقدیر یکسال تمام شد و پدر دختر قصه ما که دل خوشی هم از مستاجر به اصطلاح تحصیل کرده خود نداشت به بهانه ای عذر آنها را خواست .

سال ها از پی هم سپری شد و همان دختر قصه ما ازدواج کرد و بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی مشغول به کار شد . دختر قصه ما که حالا  اصطلاحاً خانمی شده بود از آنجا که دستی بر هنر و نقاشی داشت ، کلا در هر مجلسی که حاضر میشد برای کودکان و خردسالان پیک نوروزی ، کار عملی ، کاردستی و یا حالا دیگه نشد یه نقاشی رو انجام میداد. از این سر و کله زدن با بچه ها خود را روانشناسی میدید که در آینده قرار است پروفسور حسابی ورژن قزوینی تحویل جامعه دهدخندونک.

وقتی میدید کودکی حرف زشتی به زبان می آورد خیلی ناراحت میشد ، پدر و مادرش را مسئول میدانست و با خود میگفت : حتما آنها از این الفاظ استفاده کرده اند و یا چرا برای تربیت فرزندشان وقت نگذاشته اند تازه اسم خودشون رو هم گذاشتن تحصیل کرده.دلخور!

وقتی پدر و مادری را میدید که گوش به خواسته بچه شان میدهند و بخاطر یه بچه فسقلی چه کارها که نمیکنند ، با خود می گفت : اینها فقط بچه رو لوس می کننقهر.

وقتی بچه ای دیر به حرف میومد مادرش را محکوم میکرد و با خود میگفت : لابد با بچه توی خونه کار نمیکنن که بچه حرف نمیزنه، باید با بچه صحبت بشه و براش کتاب بخونن دیگه.متفکر.....

وقتی میدید پدر و مادری کلافه لج بازی های کودکش شده اند و آن کودک به هیچ صراطی مستقیم نیست اصلا درک نمیکرددلخور

وقتی میدید مادری کنار بالین بچه اش تا صبح پلک روی هم نمیزاره اون مادر رو محکوم میکرد و می گفت : خوب وقتی بچه خوابیده چرا بیخودی بیداری و خودت رو از بین میبری هانه.!!!!

وقتی میدید مادرش همیشه نگران خوراک و پوشاک و خواب و سلامت و آینده آنهاست ، میگفت : ما دیگه بچه نیستیم.قهر

وقتی که میدید بچه ای بعد صد بار کشیدن عکس مرد عنکبوتی و بت من و غیره باز هم تقاضای کشیدن آنها را دارد. بی احساس و کلافه میشد کچل.

 گاهی که میدید مادری در خیابان به گریه های بی امان کودکش بی اعتناست او را سنگدل خطاب می کرد. 

خلاصه از آشفتگی افکار این خانم که بگذریم به آنجا میرسیم که بعد از 4 سال خداوند مرحمت داشت و دامن این خانم به برکت وجود پسرکی سبز شد و خانم قصه ما هم مفتخر به دریافت مدال طلای مادری شد.محبت (اگر از چند و چون این مدال خواسته باشین می بایست زحمت بکشین و تا پایان این پست در کنار ما باشید ) 

روزها گذشت و با بزرگتر شدن پسرک ، مادر قصه ما کم کم به چشم خویشن دید که ایدئولوژی هاش بر باد رفت. متوجه شد که هر انسانی را ظرفیست متفاوت و بچه آدمی زاد ربات نیست که به بتوان یک سری آموخته های خاص را درونش ریخت و  همچنین یه کودک دوساله در موقعیتی و هر مکانی و هر شخصیتی که هستی چه با تحصیلات بالا و چه پائین  بخوبی میتواند تو را غافل گیر و یا خجل کند.

مادر قصه ما حالا خود را شاغل در قسمت مالی یک اداره دولتی و همسرش را هم در راه وکالت میبیند و پسرکی هم تقریباً سه ساله دارد و لابد شما خووووووووب متوجه شدی شباهتی را که زندگی اش به همان همسایه دوران 18 سالگی اش پیدا کرده.! فقط خدا رو شکر که حداقل فعلاً مستاجر نیست . نمیدانم شاید هم اگر سالهای بعد از احوالاتش بپرسید مستاجری باشد با دو پسر زلزله!

حالا این روزها مادر قصه ما از نو بزرگ میشه و تمامی اون روزهای گذشته مثل یه فیلم بارها وبارها جلوی چشمش میاد.

میدونه که باید ببخشه تا بخشیده بشه. میدونه که وقتی مادر میشی اونقدر عشق میاد تو دلت که دیگه جایی برای کینه نداری.

حالا دیگه اون خوب میدونه وقتی دو تا پسر تو خونه داری که باید بچگی کنن ناگزیر سر و صداشون ساختمون رو بر میداره.

حالا میدونه وقتی توی یه خونه کوچیک یه بچه حوصله اش سر رفته و کلافه  و بهونه گیر شده یعنی چی؟ 

حالا خوب میدونه که همه بچه ها شبیه هم نیستن و توی یه تایم خاص صحبت نمیکن و اگر بچه ای دیر حرف زد یا دیر راه افتاد بطور حتم دلیل بر کم کاری مادرش نیست.

حالا خوب میدونه وقتی یه مادر پیر دلش برای پسر 50 ساله اش شور میزنه یعنی چی ؟

حالا خوب میدونه وقتی یه مادر بعد از درشتی های مکرر فرزندش باز هم نمیتونه ازش دل بکنه یعنی چی؟

حالا خوب میدونه وقتی بچه ای حرف ناسزایی از دهنش خارج میشه ربطی به تحصیلات و فرهنگ خانواده اش نداره و حتما اون رو تو خانواده نشنیده و اصلا معنی اون کلمه رو هم نمیدونه و فقط بر اساس واکنشی که نشون میدیم مدام تکرار میکنه. انسانها انگاری بصورت کاملاً ذاتی گیرایی بیشتری برای یادگیری کلمات زشت دارن.تعجب

حالا مادر قصه ما دلی داره که مثل یه جام بلورین میمونه هم خیلی نازکه و شفاف و حساس و در عین حال ظرفیتی داره بی نهایت.

همون دلی که یه دنیا صبر داره برای کشیدن هزاران نقاشی تکراری از شخصیت های کارتونی برای شاد کردن و دیدن شوق یه کودک.

همون دل رئوفی که باعث میشه بادیدن عکس بچه های کار فقط تاسف نخوری بلکه حلقه اشک بیاد تو چشمات.

همون دلی که وقتی یه کلیپ از بچه های سرطانی محک دیدی دیگه فکر اینکه چه کار قشنگی انجام شده و اِسپانسِرش کیه و غیره نباشی و فقط گریه کنی و دست به دعا بشی.

این دل همون مدال طلاییه که بر سینه هر مادر نقش می بنده .

 

پسرکم این حکایت قصه تخیلی اندر تراوشات ذهن بیمار مادرت و یا صرفاً برای تعریف و تمجید حس مادری نبود ، چیزی بود که تجربه کرده بود و فقط برای این نگاشته شده که در آینده ای که انشاله به جوانی رسیدی خوبِ خوب یاد بگیری  تا کفش کسی رو نپوشیدی ، راه رفتنش رو مسخره نکنی , ویا اینکه  جلو جلو ، قاضی زندگی مردم نشو .

 

در پایان خوشحال میشم اگر شما دوستان هم تجربه ای این چنینی داشتین در قسمت نظرات برای ما بنویسین تا تجربیات شما مثال های بارزی بشه برای این پست.

پیشاپیش ممنون از اینکه همراهمون هستین.

 مراقب مدال هاتون باشین. محبت

نوشته شده در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394ساعت 8:00 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
 

 

مهراد  2 سال و 10 ماهه 

در حال ماشین بازی

بابا مهرداد: مهراد گلی بیا یه بوس چسبونکی بده .

من : نمیدم

بابا مهرداد : بیا دیگه ...

من : جون مادرت نمیدم.

بابامهرداد : بغل خنده

*****

ظهر ، تو ماشین در حال برگشت از سرکار

مامان: مهراد امروز با رها بازی کردین ؟

من : آره

مامان : رها چی کار میکرد؟

من : شیطون بازی دلخور

مامان : شما چی کار میکردی ؟

من: ماشین بازی راضی

*****

یه بعد ازظهر بهاری بعد از سه ساعتی خواب

من: مامان، ما نی نی نداریم !. بریم نی نی بخریم .

مامان مهری : تعجب متنظر

من : یه دختر بخریم ، یدونه اَم پسر ...

مامان مهری : حالا چه شکلی باشه ؟ خندونک

من : یه دختر شکل مربع ، پسر شکل مثلث .

مامان مهری : تعجب سوال

من : بعد پوشک بیاریم پوشکش کنیم.

*****

بعد ازشام ، دستا حلقه شده دور گردن مامان

من : شما دختر خوبی هستی.آفرین دختر گلم

مامان مهری : قربونت برم منمحبتشما هم پسر خیلی خوبی هستی.

من : عزیز دلم دوسِت دارم

مامان مهری : من هم دوست دارم عزیزدلم.بوس

*****

موقع خواب ، سه نفری روی تخت 

مامان : شبت بخیر گلم بوس

من : شب شما هم بخیر. بابایی شب شما هم بخیر.

بابایی :شب شما هم بخیر پسرم. من شما رو خیلی دوست دارم.

من: من هم شما رو دوست دارم. 

مامان : خواب های خوب ببینی محبت

من : شما هم خوابای خوب ببینی.

*****

داخل آشپزخونه ، سبد گیره ها ریخته رو زمین

من : خاک بر سرم

مامان : خدا نکنه 

*****

در حال گفتگوی تلفنی با بابایی

من: سَآآآآآم ، هسته نباشی.

بابایی : سلام پسرم ، خوبی ، شما هم خسته نباشی.

من: بابا چی خریدی؟؟؟

بابایی : چی دوست داری برات بخرم؟

من: هر چی دوست داری...

بابایی : محبت

من: بابا زود بیا

*****

موقع دستشویی رفتن.

مامان مهری : مهرادم بریم دستشویی.؟

من : اجازه بده پازلم رو درست کنم، میام.

مامان:دلخور

*****

ساعت 3:30 بامداد ، من بی خواب و مامان خواب آلود.

من: مامان من گرسنه ام . غذا میخوام

مامان : پسرم بخواب فردا صبح بیدار میشیم صبحونه میخوریم.

من: آخه من غذا نخوردم ، غذا میخوام. یادته پریشب سیب زمینی سرخ کردی تو آشپزخونه خوردم.

(اشاره به شبی که بدون شام و زود خوابیده بودم و نصفه شب از زور گرسنگی بیدار شدم و مامانم مجبور به درست کردن شام شد. )

مامان : گلم تازه شام خوردیم که !. میخوای شیر بیارم؟

من:  آره. یخ باشه.

*****

ساعت 7 صبح  ، در حال خروج از خونه

مامان مهری : پسرم بدو بیا بغلم بریم.

من : مامان لُژ لب نزدی ؟؟؟

مامان : نه عزیزم.

من : برو بزن .

مامان : قربونت برم الان میخوام برم سر کار. وقتی میرم سر کار، رژ نمیزنم.خجالت

****

 داخل  دستشویی در حال پی پی کردن

مامان : پسرم یکم دیگه زور بزن بزار باز هم بیاد.

من در حال اشاره به آنچه خارج شده خجالت : ببین باباش اومده، مامانش اومده ، پسرشون هم اومده ، نی نی و مادرجونش هم فردا میاد....

مامان : خندونک 

*****

مامانم در حال  کلافه گی فردا ناهار چی بزارم؟؟؟

مامان : مهراد شما بگو ناهار چی بزارم؟ چی دوست داری ؟

من : هرچی دوست داری.

مامان :کچل

و گاهی هم برای دلخوشی مامانم میگم کوکوسبزی یا کتلت.

*****

داخل ماشین در حال مرور روزانه ها

مامان : مهرادم امروز چی کار کردین؟

من : رها رو شیشه  کثافت کاری کرد. 

مامان: یعنی چی ؟ 

من: رها دستاش رو کثیف به شیشه زد. مادرجون اومد دستمال کشید. تمیز شد.

مامان: سوال

*****

من و مادر جون داخل حموم

من : مادر جون من میزنم ، شما بی اَقص..

مادر جون: شما هم برقص

من : نَـــــــه ، دخترا می اَقصَن.

مادر جون : دلخور

و دقایقی بعد

من : مادرجون  موهامو شامپو  زدی بگو چشامو نگه دارم.

*****

من و مادر جون توی کوچه کنار یه وانت پارک شده

مادرجون : بیا بغلم بزارمت پشت وانت.

من: نه مادر جون، منو می بره بیچاره میشم. دیگه مامان ، بابا ندارم.niniweblog.com

*****

من و مادر جون و رها در حال هواخوری

من : رها نرو ، رها گفــــــــــــــتم نرووووووووو niniweblog.com

رها: درحال دویدن niniweblog.com

من: رها گربه میاد میخوردِت هاااااااااا.....

مادر جون :  تعجب  محبت

*****

موقع بازی 

من : چاکریم، مخلص اَم، در خدمتیم ، عذر میخوام، سپاسگذارم...

مامانم : ذوق مرگ محبت

موقع صحبت کردن

من : اعصابمو خورد نکن ، بیچاره ام کردی ، ای بابا برو دیگه و....

مامانم :گریه

*****

من و مادرجون 

من: (بی بی سی) مامان مهری النگو خرید . 

مادر جون : ببین من النگو ندارم.  برای من هم النگو میخری.

من :  پول ندارم. شیطان

مادر جون : از بابا مهرداد پول بگیریم بریم بخریم .

من : بابای من پول نداره ، باباجون بخره. خندونک

*****

 

من : بابا اونی که تو ماشین باهاش حرف میزدی کی بود؟

بابایی ؟ دوستم بود 

من: اسمش چی بود؟

بابایی : فرهاد

من : چی میگفت ؟

بابایی : کار داشت. 

من : این که الان زنگ زد رفتی تو اتاق کی بود ؟ 

بابایی  : عمو مجید بود.

من : چی میگفت...

بابایی : شاکی

*****

در حال درست کردن پازل

مامان : مهرادم این تیکه جاش کجاست؟سوال

من : بزار ببینم..... آها اینجاست ..... موفق شدم.راضی

مامان : آفرین پسر گلم

*****

ساعت 8 صبح خونه مادرجون ، مادر جون مثلاً خوابیده و من بیدار باش 

من : مادر جون پاشو

مادر جون : خواب

من : مادر جون اکرم پاشو چشماتو باز کن....

مادر جون : خواب

من :مادرجون پاشو ببین من اومدمااااااا، چشماتو باز کن

مادر جون : بغل

*****

من تو مطب دکتر ، دراز کشیده روی تخت.

آقای دکتر : موهاتو به من میدی 

من : نه 

آقای دکتر : ببین من مو ندارم

من : برو از فروشگاه بخر.

و دوباره من : من هم لوازم پزشکی داااااااارم. خونمونه.

*****

توی ماشین در حال صحبت

مامان مهری : اِه مهراد کامیونَ رو ببین!!!!!!!! (با کلی ذوق )

من : بله ، خودم دیدم. (در کمال خونسردی )

مامان مهری : گیج

*****

بعد از دستشویی در حال گریه 

مامان : چی شده؟؟؟؟؟

من : آخه من که جیش نداشتم ! چرا رفتیم دستشویی؟؟؟گریه

مامان : عزیزم همین الان با هم رفتیم دستشویی و جیش کردی دیگه !

من : آخه الان تشنه ام میشه.دوست ندارم.گریه

مامان مهری : هَنگ کرده هیپنوتیزم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 ارديبهشت 1394ساعت 12:45 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

ویژه نامه روز مادر,روز زن,پیامک تبریک روز مادر,عکس

تا چند سال پیش که مادرم نگرانم میشد درکش نمیکردم ،گاهی هم عصبانی میشدم که بابا من دیگه بزرگ شدم. ولی الان دو سال و ده ماهه که خووووب میفهمم مادرم چه حسی داشته و چرا الان موهاش سپیده.

من مادری دارم از جنس بلور . مادری که نه تنها مادرمه بلکه خواهر و رفیق ام هم هست. مادری که همه دارایی اش تو دنیا دو تا بچه اشه...

مادری که اگر روزی یه بار صداش رو نشنوم دیوووونه میشم. مادری که از رفتن ترسی نداره و تنها دغدغه این روزهاش تنهایی من بعد از خودشه . 

شاید خیلی هاتون ندونین ولی من خواهری ندارم. بهمین خاطر از همون اول اگه حرف دلی بود محرمش مادرم بود. هرچند که آدمی نیستم که خیلی بگم چون میدونم اینجوری با سبک شدن خودم بار غصه های مادرم رو زیاد میکنم .

برای مادرم هیچ کاری نکردم یعنی اصلاً نمیتونم که کاری کنم.فقط میخوام دعا کنم ، دعا برای سلامتی و طول عمر  همه مادرها بویژه مادر خودم.

 

ویژه نامه روز مادر,روز زن,پیامک تبریک روز مادر,عکس

 

خدایا، خدایااز خوان نعمت بی کرانت سلامتی و طول عمر با عزت رو همیشه همیشه به مادرم ارزانی کن. میدونم خیلی خودخواهانه است ولی من توی این مورد میخوام خودخواه باشم .

عذر می خوام از تمامی دوستانی که مادرشون در بستر بیماریه و یا مادرشون رو از دست دادن بخصوص فائزه و رویای عزیزم.

دعا میکنم که خدا لباس عافیت تن تمامی مادران بیمار و همنشینی با ریحانه النبی رو قسمت همه درگذشتگان کنه.

دوستای گلم بیاید سعی کنیم تا وقتی مادرامون کنارمون هستن قدرشناس زحماتشون باشیم.

در پایان ازتون تمنایی دارم ، فاتحه ای نثار روح مادر عزیزی به نام طوبی که تقدیر الهی در جوانی اون رو از سه تا گل اش جدا کرد ،بفرمائید.

یاران  همراه ،دوستان گلم ، مادرای مهربون روزتون مبارک.

مهراد 34 ماهه من : مامان جونم اوزت مبااَک.

نوشته شده در جمعه 21 فروردين 1394ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

موضوع انشاء : نوروز را چگونه گذرانده اید...!؟

بارها  به نقل از مامان مهری شنیده ام که قدیم ها سه تا موضوع بود که هر سال پای ثابت زنگ های انشاء بود که بشدت هم مورد انزجار مامانم بوده.  عید را چگونه گذراندید؟ تابستان را چگونه گذراندید؟ و علم بهتر است یا ثروت! کچل البته مامان من کلاً با انشاء رابطه خوبی نداره و  خودشو اصلا ً  هم نویسنده نمیدونه و فقط بر طبق این قانون که از هرچی بدت بیاد هوار میشه رو سرت حالا چرخ گردون گشته و گشته و دوباره به نوعی به انشاء نویسی افتاده اون هم ازنوع وبلاگیش.دلخور

 

نوروز امسال رو  ما همچون سال پیش و سالهای پیشترش قزوین بودیم و به امر خطیر صله رحم و مهمون بازی مشغول .

گاهی تیپ میزدیم و مهمونی میرفتیم و میشدم زبل خان.....

این زرافه نگون بخت فیلم ماداگاسکار هم  به عنوان شکار دادن دستم. شکارچی که بدون شکار نمیشه ....گاهی هم منو به هیبت یه طرف دار تیم ملی درمیاوردن 

هرچند که من درهمون حال هم هرگز رسالت خودم یعنی پارک ماشین ها در کنار یه خط صاف رو فراموش نکردم.نه

 

 هر از گاهی هم تیپ تو خونه ای میزدیم و چشم انتظار تور کردن یه مهمون می نشستیم ، همین بین بود که حس عکاسی مامان خانوم گل کرده و چند تا عکس نوروزی هم نصیب ما شد.

 

گاهی هم مهمون میومد خونمون و میشدم پلیس. شما فکر کن فقط من چه شکلی به آقای پلیس با اون بیسیم و کلاه اش زل زده بودم که بنده خدا بیسیم و کلاهش رو به من داد. جای همگی دوستان خالی یکی از فرماندهان نظامی میهمان ما بود  و آی حال داد که از یه فرمانده کلاه برداری کردیم.عینک

گاهی هم میهمان هایی در این سن و سال به خونه ما می اومدن که اگر شما فکر کردی من باهاش همبازی شدم سخت در اشتباهی. اگر فکرکردی که موهاش رو کندم هم سخت در اشتباهی. من تنها مثل آقایی که رفته خواستگاری سرم رو با زاویه نود درجه کج کردم و گلهای قالی رو شمردم.  البته این نوع از خجالت فقط تا زمانی بود که به محدوده اسباب بازی های من نزدیک نشده بودن.

گاهی هم مهمانی از جنس رها به خونه ما میومد که کمی تا قسمتی لطیف تر برخورد میکردم.

 

گاهی هم بازی میکردم که این روزها علاوه بر ماشین این دوتا پازل هم شده جزء بازی های مورد علاقه من.

و گاهی هم از خستگی مهمانان متعدد این شکلی به خواب میرفتیم. البته بهم خوردن ساعت خوابمون هم مزید بر علت شده بود. شب ها تا 2 نصفه شب بیدار بودیم و صبح ها تا ده صبح به همراه مامانم میخوابیدیم.  بهمین خاطر ساعت 8 شب که میشد اگر کسی کاری به کارم نداشت چرتکی میزدم. (مامان من توی این مورد اصلاً جنبه خونه موندن نداره. نهایت ظرف مدت سه روز عادت صبح زود بیدار شدن از سرش می پره. . همون بهتر که میره سر کار وگرنه تا لنگ ظهر میخوابید.خندونک)خواب

گاهی هم به بررسی ماهی طلایی مون مشغول بودم. وقتی هم که مامانم میگفت مراقب باش آب تنگ زمین نریزه ، ماهی میمیره ها. میگفتم طفَکی چرا؟؟؟؟ منظور نظر همون طفلکی است که این روزها زیاد استفاده میکنم.

بلاخره عید ماهم اینجور گذشت تا رسیدیم به سیزده بدر.

روز سیزده رو رفتیم مزرعه دایی بابا مهرداد ، که خیلی بهمون خوش گذشت و همونجا بود که من برای اولین بار به همراه مامان و بابام، موتور سوار شدم . درضمن دیدن تراکتور هم خالی از لطف نبود.

 در پایان ممنون از اینکه همراه خاطرات نوروز 94 ما بودین.

هر روز تان نوروز ، نوروزتان پیروز

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردين 1394ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

نوروز 1392

 

نوروز1393

 

و حالا نوروز 1394

تغییراتی که خیلی محسوسه :

1: فرفری و طلایی شدن موها

2: لاغری 

و از نظر رفتاری خجالتی تر .

و اما پست های نوروزی ما ادامه دارد....

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردين 1394ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

       تقریبا یه ماه پیش بود که مامان و بابام داشتن درمورد سالی که گذشت و خوبی و بدی هاش حرف میزدن و اینکه سال خیلی خوبی نداشتیم و روزهایی بودن که امیدوارم دیگه هیچ وقت تجربه شون نکنیم. دو روز از این ماجرا نگذشته بود که من مریض شدم و دکتر نامه بستری رو به دستمون داد و  یکی از اولین چیزهایی که به ذهن مادرم رسید این بود که بدترین اصلاً معنی نداره و همیشه بدتر از اونی که فکرش رو میکنی هم وجود داره و میتونه برات اتفاق بیافته.!

حالا این روزها  که سال 93 با تموم خوبی ها و کم لطفی هاش داره به روزهای پایانی خودش نزدیک میشه مامانم شاکر از آنچه گذشته و راضی به حکمت خدا و به امید روزهای بهتر مشغول خونه تکونی دم عیده....

        خونه تکونی امسال ما با تموم سختی هاش خیلی لذت بخش بود چون بر خلاف سالهای قبل بابام توی همون اندک فرصتی هم که خونه بود حسابی به مامانم کمک کرد و مامانم از این بابت اونقدر خوشحال بود که نگوزیبا و دیگه اون خستگی هر ساله تو چهره اش دیده نمیشد. 

niniweblog.com

ما امسال یه کودتا هم داشتیم و مامانم تا  این لحظه سمت خرید هیچ نوعی از پوشاک نرفته به دو دلیل :

ما کلی لباس نو داریم که هنوز نپوشیدیم .اجازه

5 ماه دیگه عروسی عمو میلاده و تلافی شو درمیاریم . خندونک 

 

توی این جمعه آخر سالی مامانم از فرصت استفاده کرد و منو به همراه بابا مهرداد و امیر مسعود فرستاد پارک تا خودش هم بتونه  براحتی به خونه تکونیش برسه، جای شما خالی خیلی هم خوش گذشت.در این فرصت کوتاه امیدواریم که به مامانم هم خوش گذشته باشهخندونک

تا باشه از این خونه تکونی ها که  حداقل به هوای خلوت شدن خونه ما رو بفرستن پارک...چشمک

واین هم عشقولانه های منو و رفیق شفیقم امیر مسعود که وقتی از خونه ما میره چنان بغضی میکنم و میگم مسودم رفت ، من دیگه مسود ندارم که دل سنگ رو هم آب میکنه.

این هم میوه های کاجی بود  که مامانم امسال برای هفت سین درست کرد....

امسال یه چیز  درمورد این میوه های کاج ٰ، مامانم فهمید  که شاید برای شما هم جالب باشه. این که وقتی توی آب میرن کاملا بسته میشن  و دوباره وقتی خشک شدن ، در اثر گرما کاملا شکوفا خواهند شد.درسخوان

اگه پیش خودتون گفتین که چه مامان هنرمندی دارم و از این حرفا....

باید خدمتتون عرض کنم که سخت در اشتباهین اجازه 

این هم شاهدش

 

همه میوه ها رو خـــــــــودم رنگ کردم.خسته

واین هم اولین نقاشی من از یک اتومبیل که تمام جزئیات اون به مدد فلش هایی که مامانم از توضیحاتم درش جاسازی کرده قابل مشاهده است.خجالت

مامانم با دیدن این نقاشی همچین ذوق مرگ شده بود که نگو گیج 

حالا بریم سراغ یه چند تا از شیرین زبونی های این چند  وقته من از نظر مامانم.

این روزها کافیه یکم مامانم در نظافت خودش سستی کنه :  مامان ریش های پات دراومده.!!! با این حرف همچین مامانم رو خجالت زده میکنم که نگو.... 

در مواردی هم که بابام صورتش رو اصلاح کرده بهش میگم بابا پس چرا ریش های پات رو نزدی؟؟؟؟

دو روز پیش مادرجونم میخواست منو ببره حموم ،که الا و بلا من فقط با آقا جون میرم حموم دلیلش هم اینکه ما اقا پسریم  و من با زنها نمیریم حمومشاکی

کم کم با یادگرفتن اسامی ماشین ها آمار ماشین هایی که درخواست میکنم تا بخریم هم بیشتر میشه قبلا میگفتم من وانت و تاکسی ندارم

این روزها میگم من وانت، تاکسی،206، کمپرسی، ماشین پست، دوچرخه و پراید ندارم.بریم بخریم. تازه از اونجایی که بفکر جیب بابام هم هستم میگم بابام پول نداره. مامان پول بده.تعجب وقتی هم علت رو جویا میشن ، میگم آخه مامان سر کار میره  پس باید پول بدهخندونک

به خاطر این بی جنبه بازی  آموزش اسامی وسایل نقلیه تا اطلاع ثانوی متوقف شده.چشمک

نکته : از من به شما نصیحت بچه رو با خودتون نبرین خرید ،اگه هم  بردین جلو بچه دست  تو جیب نکنین اگه هم دست تو جیب کردین حتما نقدینگی پرداختی رو از جناب آقای همسر داغ داغی وصول کنین.

این روزها وقتی میخوام با مامان و بابام خوش و بِش کنم میگم چیرا دماغت چاقه؟! چیرا گوشات درازه؟!

خدایی این حرف من خنده داره ؟ آخه همیشه مامانم اینا از خنده ریسه میرن وقتی من میگم چرا گوشات درازه؟خجالت

چند روز پیش در پی اظهار نظر در مورد مدل موهای مامانم ، بهش گفتم مامانی موهاتو  (مدل گوجه ای ) دوست ندارم، موهاتو خرگوشی کن. من خرگوشی دوست دارم.شاکی

خلاصه خیلی از این اظهار نظر ها میکنم که بابام توی این هشت ساله یک صدم اون رو هم انجام نداده.از رنگ لاک و لباس بگیر تا چینش لوازم خونه.

الانه دیگه حافظه مامانم بیشتر از این یاری نمیکنه که از شیرین زبونی هام بنویسه، این آخر سالی هم که خودتون بهتر میدونین خیلی سرش شلوغه و همین که الان تونسته این پست رو جمع و جور کنه ، یه شاهکاره....پس فعلا این پست رو همین جا تمومش میکنیم تا سال بعد...

 

niniweblog.com

 

دوستان گل و مهربون و همراهان همیشگی از اونجایی که این پست آخرین پست سال 93 ما خواهد بود همین جا از همتون حلالیت میخوام 

امیدوارم سال 1394 یکی از بهترین سالها برای شما و عزیزان تون باشه ، سالی همراه با سلامتی و شادی

لطفاً لحظه تحویل سال ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنین

دوستتون داریم

محبتمحبت

گل عشق ما مهراد تا این لحظه ، 2 سال و 9 ماه و 8 روز سن دارد

نوشته شده در پنجشنبه 28 اسفند 1393ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط برای یادگاری


نوشته شده در چهارشنبه 13 اسفند 1393ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

سَآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآم .....

امروز با کلی خبر اومدم که یه تعدادیش  مال خیلی وقت پیشه ولی مامانم نرسیده بود برام آپ کنه.

نوزدهم دی ماه عروسی خاله ی رها بود ( یادتونه که ، رها دخترداعیمه ) و ماهم دعوت بودیم.

مامان من هم با وعده دیدن ماشین عروس منو آماده کرد و رفتیم عروسی...

جاتون خالی خیلی خوش گذشت. عروسی پر بود از دخترکانی با دامن های رنگی ، در حال قر دادن...

من هم مثل همیشه خیلی آقا روی صندلی نشسته بودم .یکی دوباری هم به مامانم پیشنهاد دادم که مامان پاشو بی اَقص  ولی خوب مامانم ترجیح داد که عرصه برای دیگران باز باشه خندونک و صد البته حواسم هم بود که در حضور آقای داماد  چرا مادرم  چادر سر نکرده.؟؟؟؟؟؟ متفکر  و فوری گفتم : مامان تو چادر نداری!!! Arabic Veil ( یه همچین پسری ام من)

البته باید بگم خدمتتون که مامانم شال و مانتو  داشت.... 

این هم چند تا عکس از اون شب 

خدایی ببین چه موهایی داشتم.....

قبل از رفتن به عروسی کیف مامانم رو پر کردم از ماشین های جورو باجور ، خیلی هم مراقب بودم که مامانم کیفش یادش نره ولی نمیدونم چرا تو عروسی فقط این ماشین کوچولو که تو عکس زیر  میبینید تو کیفش بود...

آخه مامان گلـَـــــــــــــــــم حالا نمیشد به من اینجوری رَکَب نمیزدی، یا لااقل یه ماشین یه کم بزرگتر برام می آوردی.

این هم من و دختر دایی رها که این روزها هم بازی و رفیق شفیق من  شده  که گاهی براش نوای آجی یَکا، یَکا جون و یا  حتی دُ تَرَم (دخترم) سر میدم .

بنده کماکان حروف "ر" و "خ " رو توی کلمات استفاده نمیکنم.خندونک یه سری کلمات بواسطه تلفظ  صحیح من شکل جدیدی به خودشون گرفتن مثل  همیـغازه  که همه اشتباهاً بهش میگن خمیازه خندونک یا  هَپیم پا  که میگن هواپیما ، تازه به  محبت  هم میگن محمد . امان از دست از این تلفظ های غلط دیگران.

اینو هم بگم که رها کاملاً برعکس منه و  وروجکیه برای خودش . این روزها تمرین راه رفتن میکنه و تالاپ و تولوپ  زمین میخوره.

 

خوب حالا بریم سر در افشانی هامخندونک

...مامان داشت کمدم رو مرتب میکرد که یه لباس مال تقریباً 7 ماه پیش درآورده بود و از سر عادت اونو داشت بو میکرد...

من هم که تا حالا این حرکت رو ندیده بودم پریدم وسط  حال و حول مامانم و گفتم منم بو کنم! و بعدش هم جهت استحضارمامانم یادآور شدم که این لباس قدیمیه ها....

چند روز پیش که مامان ذوقش اومده بود و داشت ژله تزریقی درست می کرد ، هر چند دقیقه هم گلها  رو یه نگاهی می انداخت . من هم برای تشویق مامانم بهش گفتم خوشگل شده هااااا ، آفرین و براش دست زدم. نبودین ببینین مامانم چقدر هیجان زده شده بود، انگاری رو ابرها بود. 

این شد که تا آخر کارش هر چند دقیقه یه بار با کلمات  قشنگ شده، اُوشگل شده و آفرین روحیه ای مظاعف به مامانم میدادم.

الان اعداد رو تا 6 بخوبی میشمرم ولی بعدش رو میرم سراغ نه ،شوزده و هیفده و بیس پنج !!!! خندونک

رنگ های سبز ، صورتی، آبی ، قرمز ، زرد ،سفید و نارنجی رو به خوبی بلدم.راضی

اشکال هندسی دایره و مربع و مسَطیل و لوزی و مثَدَث و بیضی رو میشناسم.

شماره تلفن های اصظراری 110 ، 115 و 125 رو هم بلدم. 

مامانم میگه بیا شلوارت رو دربیارم بریم دستشویی میگم : زشته جی جی رو میبینن !

از توی اتاقم مامان مهری رو صدا میزنم و میگم عزیزم جون یه دقه بیا ،کارت دارم...

این روزها علاقه زیادی به کارتن توماس پیدا کردم و کارتن مورد نظرم رو این شکی انتخاب میکنم.1. توماس زرافه 2.  اقاشال گردن داره 3. توماس چیاغ نداره...

کارت های صد آفرین رو که خیلی وقت بود داشت توی کمد خاک میخورد چند روزی میشه پیدا کردم و میگم بابا بگو این چیست ؟ اون چیست ؟

این روزا به دلایلی ، کارهای جدید و آموزشی انجام نمیدیم بیشتر  کتاب و شعر میخونیم و بازی میکنیم. اون هم از نوع ماشین بازی و قایم موشک و عمو زنجیرباف و یه نوع جدیدی از قایم موشک هم هست که من عروسک رو قایم میکنم و مامانم میاد پیداش میکنه و بعدش نوبت مامانمه که عروسک رو قایم کنه و من پیدا کنم. 

واما ماشین بازی من این روزها.....

گاهی با تخته وایت بردم یه پارکینگ این شکلی درست میکنم و همه ماشینامو میچینم توش

 

ولی مواقعی که تعداد ماشین زیاد میشه از زیر مبل ها بجای پارکینگ استفاده میکنم.

اگه براتون سوال پیش نیوومده چرا من لگوهامو پیش ماشین هام گذاشتم که هیچ....

اما اگه براتون سواله باید بگم من کمبود ماشین هامو با لگو جبران میکنم و چون در حال حاضر وانت سفید سبزی فروش ندارم با این لگو ها یه وانت درست کردیم که خیلی هم عزیزهخندونک. به امید روزی که شرکتی پیدا بشه که وانت سفید تولید کنه و مامانم برام بخره متنظر

این هم یه صحنه تصادفه ، از اون تصادف های کبری 11

 اورژانس ، آتش نشانی و پلیس تو تصادفات ما خیلی سریع حاضر میشند....خندونک

این هم یه یادگاری از ماشین هایی که من اینروزا عاشقشونم.

بابام میگه ماشین های دم دستی من بیشتر از تعداد ماشین های کل بچه های فامیل تو دوران خودشه. دوستای گلم شما هم برین از باباهاتون بپرسین، احتمالاً همین طوری بوده.

بنی آدم اعضای یکدیگرند

چند روز پیش یه پیام تو اداره برای مامانم اومد در مورد برگزاری جشنواره خیریه ...

این جشنواره هر سال برگزار میشه  و معمولاً همکارا و دانشجوها انواع غذا و دسر و وسایل هفت سین رو میارن و سود حاصل از فروشش هم صرف خرید عید برای کودکان بی سرپرست میشه...

امسال مامان منم دست بکار شد....

 

 

میدونم کمه ، ولی باوجود مریضی من ، خونه بهم ریخته دم عید و فرصت کم مامانم بیشتر از این نتونست درست کنه خجالت

مامانم خیلی استرس داشت که نکنه رو سرش بمونه و بابای بینوای من مجبور بشه یه هفته ژله بخوره ولی خدا رو شکر همشون ظرف یه ساعت فروش رفت... 

 

کلی هم غذا های خوشمزه  از آش و دیزی و ترشی بگیر تا انواع فینگرفود و سالاد آورده بودن خوشمزه این هم یه نمونه اش. نمایی از شور همکاران مامانم برای جیگر خوردنه خندونک 

جای همگی تون سبز

 

نوشته شده در دوشنبه 11 اسفند 1393ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

سَآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآم.

یه قانونی هست از قوانین نیوتن خدا بیامرز که جدیداً همین جا تو نی نی وبلاگ توسط یه فیزیک دان خانم کشف شده ! به اسم قانون چهارم....

دقیقاً یه هفته پیش بود که هوس بازی با امیر مسعود جونم رو کردم  و مامان مهری به دلیل وجود سرماخوردگی تو خونه اونها از بردن من منصرف شده و به خیال خودش یه طوفان رو پشت سر گذاشت، غافل از اینکه طوفانی بس عظیم در راهه...

بامداد چهارشنبه 29 ام بهمن ماه بود که مامانم وقتی توی خواب ناز بودم با احساس اینکه من تب دارم از خواب بیدار شد و سریعا بابام رو هم بیدار کرد. بعله درست فکر کرده بود من تب داشتم. اون هم چه تبی . شب ما سحر شد و روز چهارشنبه رفتیم دکتر....

تشخیص آقای دکتر عفونت عمومی بود و یه شربت آنتی بیوتیک وطنی تجویز کرد.گریه

مشکل جدیدی هم علاوه بر تب و لب نزدن به غذا پیش اومده بود و اینکه  چون  توی این دوره مامانم به من هیچ دارو و مولتی ویتامینی نمی داد کلاً بی خیال شربت خوردن شده بودم قهرطوریکه بامداد پنج شنبه بعد از دو ساعت التماس و خواهش و تشویق و گاهی تهدید یه قاشق شربت تب بر خوردم اون هم با گرفتن یه عدد جرثقیل. فقط من موندم مامانم ساعت 4 صبح جرثقیل رو از کجا درآورد ؟؟؟؟؟؟

خانومی که شما باشی این تب دست بردار نبود و دارو سه ساعت بیشتر منو آروم نمیکرد. پاشویه هم که اصلا حرفشو نزنید که خوشم نمیاد....

خلاصه پنج شنبه  بی رمق و بی حال مجدد به محضر جناب دکتر خان شرف یاب شدم و ایشون هم منو برای آزمایش اورژانسی فرستادن آزمایشگاه.گریه خدا رو شکر عصر پنج شنبه بود و آزمایشگاه خلوت و کسی نبود تا از صوت ملکوتی من که تو آزمایشگاه طنین انداز شده بود لذت ببرهخندونک

بدین ترتیب من در دو سال و 8 ماه ونه روزگی اولین ازمایش خونم رو دادم. 

فقط خدا میدونه که چی تو دل مامانم میگذشت وقتی که خون منو دید دلشکسته

خلاصه جواب آزمایش ها که آماده شد آقای دکتر تشخیص به عفونت شدیدی دادن که نیاز به بستری داره. 

مامان و بابای منو میگی انگاری دنیا رو سرشون خراب شد. البته این مامانم بود که پرید وسط حرف های دکتر و که اگه میشه ما امشب رو تو خونه نگهش داریم و تب رو کنترل کنیم. لطفا یه داروی خارجی بنویسین تا شنبه ....

چون مامانم خوب میدونست که روز جمعه اموات هم آزادن و سر کار نمیان چه برسه به دکترا و رفتن به بیمارستان به جزء یه خاطره بد و سوغاتی آوردن چند تا ویروس عجیب غریب و دست  سوراخ سوراخ شده چیزی نداره.

خلاصه در میان باران شدید زمستانی و ریزش اشکهای مادرم  قرار شد بریم خونه و  اگر تبم از کنترل خارج شد نصف شب بریم بیمارستان.

البته شما فکر نکنین که مامان و بابای من این تصمیم رو به همین راحتی گرفتن... حتی تا جلوی در بیمارستان هم رفتن.

ساعت 11 شب بلاخره بعد از کلی جنگولَک بازی من 2 قاشق غذا و یه قاشق تب بر و یه قاشق آنتی بیوتیک خوردم و خوابیدم... مامان و بابام اصلا باورشون نمیشد که من به این راحتی تا ساعت 10 صبح بخوابم و دیگه از تب هم خبری نباشه ! 

مادرجونم (مادر مامان مهری ) که از بستری شدن احتمالی من بی خبر بودن صبح الطلوع توسط خبر گزاری نِسوان پرس مطلع شد و من تازه صبحانه ام رو تموم کرده بودم که به عیادت نوه ارشدش اومد.راضی اون هم به همراه یک عدد ماشین پلیس بزرگ که در آینده حتما عکسی ازش  به یادگارهمین جا ثبت میشود. 

نزدیک ظهر که شد تازه مریضی من خودشو نشون داد و چیزی نبود جزء یه  سرما خورگی با آب ریزش بینی فراوان. خدا روشکر الان که مامانم داره این پست رو میزاره بهترم ولی خوب کمی سرفه دارم.

پند نوشت : نصیحت من به شما اینکه هر چی رو که ایرانی خریدین.... داروهای بچه  رو خواهشاً خارجی اون هم از نوع خوبش بخرین.بیخود نیست که آموکسی کلاو ایرانی 3000 تومان و نمونه خارجی اون 52000 هزار تومانه. بلاخره یه تفاوت هایی داره...

فیزیک دان نوشت: این قانون چهارم یه چیز تو مایه های همون ضرب المثل معروفه که میگن از هرچی بترسی سرت میاد و یا اینکه هیچ وقت نمیشه پیش بینی دقیقی برای آینده کرد.

توضیح نوشت : خبرگزاری نِسوان پِرس یا همون بانوان بصورت کاملاً تلفنی و توسط خانم ها بخصوص خانم هایی که صمیمیت بیشتری با هم دارن از جمله خاله ها و مادربزرگ و غیره اداره میشه و کوچکترین اخبار رو بسرعت نشر میده. ( نامگذاری توسط بابا مهرداد چشمک )

نتیجه : امسال روز عشق مامان و بابای من اصلا متوجه نشدن که چجوری گذشت و کی اومد و کی رفت ولی خوب مهم اینه که روز عشقشون به عشق گذشت. اون هم عشق  به دردونه و چشم و چراغ خونه شون. توی اون روزهای مریضی من اونها حاضر بودن همه چیزشون رو بدن تا من خوب و سالم باشم. کنار هم و پشت به پشت هم شبها برای سلامتی من بیدار نشستن . موقعی که بابام خواب بود مامانم روش پتو کشید و وقتی مادرم خواب بود بابام همه کارهای منو انجام میداد تا مادرم کمی استراحت کنه. بنظرتون عشقی بالاتر از اینها هم هست؟؟؟؟؟

محبتمحبتبوسمحبتمحبت

مامان مهری درست دو روز قبل از بیماری برای من لوازم پزشکی خرید البته فقط برای آشنایی و دکتر بازی تا وقتی که اواخر اسفند ماه برای چکاپ پیش دکتر میریم من مثل یه جنتلمن برخورد کنم. غافل از اینکه خیلی زود بازی های کودکانه من به واقعیت خواهد پیوست.ترسو

حالا اگه دوست دارین ببینین من وقتی دکتر میشم چه شکلی ام عکس های زیر رو تماشا کنین.

 

قیافه من کاملا نشون میده که حال مریضم خیــــــــــــــــــــــــــلی بده هااااااا !

اول یه کمی پماد به دست و پای مریض بی نوا میزنم.

 

و حالا یه آمپول وسط قفسه سینه خندونک

و حالا برای التیام دردهاش بهش شکلات میدم.

این هم نمایی از یه دکتر دلسوز و متعهد....

اسم این بیمار فلک زده حسن کچلهِ که بخاطر نزدن شامپو موهاش کچل شده.!

محبت

 

این هم ساعتی بعد در حال صف کردن انواع خودرو های خونه مادرجون اینا برای عملیات سوختگیری  هستم.

و این هم ماشین های به صف شده کنار خیابان....

همگی این ماشین ها رو مادر جونم برای بازی و تفریح من زمانی که صبح ها پیشش هستم محیا کرده. تنش همیشه سلامتمحبت)

و این هم نمایی از یک روز جمعه که بارون  زمستانی باریدن گرفته بود و ما به پارک رفتیم...

 

و اما روزهایی که مریض بودم و بخاطر مصرف دارو در حالت نشسته و جوراب به دست خوابم برد.غمگین

این روزها مامانم در یه اقدام غافل گیرانه موهای منو رو هم کوتاه کرد.البته اینبار هم قسمت نشد ما بریم آرایشگاه و دایی مهدی موهام رو کوتاه کرد. این بار برخلاف دفعات قبل که یا توی خواب موهام کوتاه شده بود یا با گریه. خیلی آقا و منطقی به حرف مامانم گوش کردم و موهام رو به دایی سپردم تا قشنگشون کنه. 

این هم مهرادی با موهای کوتاه که البته به خاطر فر بودن تفاوت زیادی حس نمیشه.
 
ممنون که همراه ما بودین. امیدوارم در کنار کانون گرم خانوادتون همیشه سلامت باشین.
بغل
خدایا تو رو به پنج تن آل عبا قسم ات میدم همه مریض ها رو بخصوص بچه های مریض رو توی این روزهای آخر سال شفا بده تا سال جدید رو همگی با شادی  و سلامتی شروع کنیم. آمین
 
 
نوشته شده در چهارشنبه 6 اسفند 1393ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

در

قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در 

روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم . کلودیوس ، عقاید 
عجیبی داشت، از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد؛ از این رو
ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند. کلودیوس به قدری بی 
رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان 
نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (ولنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را 
با دختران محبوبشان جاری می کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبر دار می شود و
دستور می دهد که ولنتاین را به زندان بیاندازند. سرانجام کشیش به جرم جاری
کردن عقد عشاق با قلبی عاشق اعدام می شود. بنابراین او را به عنوان فدایی و
شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق.

****

و حالا درباره سپندارمزدگان بدانید...

در
ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش 
از میلاد، یعنی حدودا دوهزار سال پیش از تولد ولنتاین، میان آریائیان روزی 
موسوم به روز عشق (سپندارمذگان یا اسفندارمذگان) بوده است.
این روز در 
تقویم زرتشتی مصادف است با پنجم اسفند ماه و در تقویم جدید ایرانی، که شش 
ماه اول سال سی و یک روز حساب میشود، شش روز به جلو آمده و دقیقا مصادف 
میشود با ۲۹ بهمن، یعنی چهار روز پس از روز ولنتاین فرنگی.
زرتشیان جشن سپندارمذ (سپندارمذگان – روز زن و روز زمین) را هرساله در پنجم اسفند ماه برگزار میکنند.

سپندارمذ
لقب ملی زمین است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه 
عشق می ورزد . زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد. به همین دلیل در فرهنگ 
باستان سپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند.

سپندارمذگان جشن زن و زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کنند. 
در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و 
دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت 
می‌‌کردند

 اکثرمردم اسم ولنتاین را شنیده
اند و مراسم آن را  بجا می آورند ولی تا به حال اسم 
“سپندار مذگان ” به گوششان هم نخورده است . 

شاید هنوز وقت داشته باشیم تا سپندارمزدگان را جایگزین ولنتاین کنیم و این رسم ایرانی را به یاد آوریم...

این مطلب زیبا برگرفته از وبلاگ نادیا و نلیا جان بود.

پیشاپیش روز عشق ، روز گرامیداشت زن و زمین بر همگی شما شاد باش باد محبت

نوشته شده در يکشنبه 26 بهمن 1393ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 سلام  ، سلام صد تا سلام...

فصل اول : بادکنک   niniweblog.com

از اونجایی که مامانم خیلی به کارهای دستی علاقه داره ، دوست داره که من هم مثل خودش علاقه مند باشم.... بهمین خاطر سعی میکنه برای تقویت خلاقیتم کم نزاره. چند روز پیش هم بواسطه بازدید از وب یکی از دوستام جرقه ای به ذهنش زد . تصمیم گرفت با همدیگه از این عروسک های بادکنکی درست کنیم.

 

مامانم میگه از این عروسک ها حدود 15 سال پیش برای دوستش درستیده بودهمتنظر

اگه دوست دارین بدونین این توپ های خوشگل چجوری درست میشن لطفاً یه سری برین  اینجا

مامانم با نیشی که تا بنا گوشش باز بود وسایل رو آورد تا دست بکار بشیم.

خوب حالا با قاشق آرد رو می ریزم توی قیف

 

یه کمی فشارش میدم تا بره تو بادکنک

 

اِه، اِه، اِه niniweblog.com من نمیدونم این چه کاریه که من تو بادکنک رو پر آرد کنم. مگه بادکنک برای باد کردن نیست ، پس دوباره خالی میکنم .  بعــــــــــــــــــــله !

 

بریزم تو ظرفش که حیفه ، مامان برام کیک میپزه niniweblog.com

 

این هم از این. niniweblog.com

 

ببین چه کردم با خودم خندونک مامانی منو داشته باش...

 

مامانی اون دوربین رو بزار زمین ، بیا دستامو بشور دیگه.

نتیجه : الان 5 روزه تو خونه ما هر طرف میری یه بادکنک میاد جلو پات و هر روز هم یکی شون ناخداگاه می ترکه !!!!!! ...niniweblog.com

ولی اینو هم بگم که کلی بادکنک بازی و بپر بپر کردیم و خوش گذروندیم ها.niniweblog.com

 

 

فصل دوم : آب هویچ  niniweblog.com

مدتیه یکی از وظایفی که تو خونه به عهده من گذاشته شده گرفتن آب هویچه که بیشتر بخاطر ایجاد علاقه به خوردن آب هویچه. عجب کار سختیه !!!

 

 

و البته من هم استقبال می کنم مثل همین عکس هایی که می بینین...

 

 

 

 

فصل سوم : خواب مستقل  niniweblog.com 

با عرض شرمندگی من هنوز رو تخت مامان وبابام می خوابمخجالت خوب البته خودتون در جریان هستین که چون اتاقم  جایی برای نصب وسایل گرمایشی نداره من هنوز مستقل نشدم وگرنه شما مطمئن باشین با گرم شدن هوا به اتاقم کوچ خواهم کرد و من اصلاً از اون جور بچه ها نیستم.niniweblog.com

این عکس ها هم شاهدش که  من اصرار می کردم که تو اتاقم بخوابم . مامانم  اولش زیاد اهمیت نداد و فکر کرد من همین جوری میگم منو بلند کرد و گذاشت روی تخت پر از عروسکم و خودش هم کنار تخت دراز کشید برای اینکه تا گرم شدن هوا خدای نکرده ذوقم کور نشه.

باور تون میشه در عرض ده دقیقه اون هم بدون خوندن کتاب خوابیدمخواب بعدش قیافه مامانم رونتونستم ببینم ولی حدس میزنم این شکلی بوده niniweblog.com و بعدش هم شده اینمحبتبوس

محبت

 

زندگی مسأله است حل باید کرد،

راه است طی باید کرد،

دراز مدت است صبر باید کرد،

تفریح است بازی باید کرد،

تعهد است عمل باید کرد ،

راز است کشف باید کرد ،

باغبانی است عشق باید کرد.

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 بهمن 1393ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 28 دی 1393ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

پیشاپیش عذر خواهی ما رو بخاطر آشفتگی این پست بپذیرین.....

سلام و صد تا سلام...

تعطیلات اربعین

 ما معمولاً  توی تعطیلات بخاطر شلوغی بیش از حد مسافرت نمیریم . بابامهرداد از فرصت بدست آمده برای تکمیل مقالات و مرور درس هاش و مادرم هم برای رسیدگی به امور خونه و بازی با من استفاده می کنه و اگر فکر کرده باشین که از این فرصت برای استراحت استفاده میکنه سخت در اشتباهین ! 

   مامانم میگه وقتی که یه پسر کوچولو  جیکووو تو خونه داری که  نرم  و لطیفه مثل برگ گل... هر کاری که ازدستت بر بیاد برای تغذیه سالمش انجام میدی حتی اگه شده سوسیس خانگی درست کنیniniweblog.com. این شد که مامانم دست بکار شد و سوسیس درست کرد niniweblog.com و به جای اینکه من رو به فست فود ببره ، فست فود رو خونگی کرد. البته که مامان قبلاً همبرگر ، چیبس و پنیر ، قارچ سوخاری و سیب زمینی هم برام درست کرده بود که من از سوسیس و سیب زمینی سرخ شده اش  بیشتر استقبال کردم . 

    بنظرم طعمش خیلی خوب بود. البته بقول مامانم مزیتش در نداشتن مواد نگه دارنده است که برای من اصلاً خوب نیست.

حالا سوسیس سرخ شده تو روغن کنجد هم شب هایی که مامانم تنبلی اش میاد شام درست کنه و یا برای کمک  به رژیم  بابا مهرداد از درست کردن شام منصرف میشه و یا احیاناً خسته و کوفته میرسه خونه به منوی ما اضافه شد.

 

   این عکس ها هم مربوط به زمانیه که خونه بودیم و داشتم تام و جری نگاه میکردم. همون جوری که تو عکس ها میبینین من مدتیه با ناخن هام بازی میکنم و فقط کافیه یه کوچولو کنار نانخم پوست اضافه باشه اونجاست که به مامانم میگم  عزیزم ناخوون بیگیر . مواقعی هم پوست کنار ناخن های دستم رو می کنم که با عث میشه مامانم بشه این شکلیعصبانی

یه روز از تعطیلات  مامان زنگ زد خونه افسر خاله تا با هم بریم فدک که خاله گوشی رو داد به امیر مسعود تا من باهاش صحبت کنم. من هم که از شنیدن صدای مسعود در پوستم نمیگنجیدم می گفتم مسوووده!!! مسووووود من تو دوست همین ابراز علاقه من به امیر مسعود باعث شد که مامان و بابام بعد از این شکلی تعجب شدن این شکلی محبت بشن و ما بریم خونه افسر خاله اینا مهمونی. شنیدین وقتی کسی خیلی احساس راحتی کنه بهش میگن مگه خونه خاله است..!!!

   خونه خاله مامانم هم برای من دقیقاً خونه خاله ای بود فراموش نشدنی. چون امیر مسعود پسریه عاقل و در مقابل خواسته های من کوتاه میاد جاتون خالی خیلی خوش گذشت. مامان و خاله جون هم مشغول تبادل تجربیات و تهیه انواع کیک و ژله شدن. این هم عکس یه مدل از ژله هایی که من خیلی دوستش داشتم و هی میگفتم توتو مرغ

   یه روز دیگه هم بابا مهرداد در حال درس خوندن و آماده شدن برای امتحانات پایان ترم بود .

ولی خوب من بشدت روی بابام حساسم و کتاب هاش شده هووووی من. به محض اینکه بابام کتاب دستش می گیره هوس می کنم تو بغل بابام بازی کنم و هرجای خونه که باشم اسباب بازی هام رو میارم پیش بابامخندونک اگر هم بیش از یک ساعت بابام دوام بیاره  و بتونه درس بخونه بصورت علنی اعتراضم رو اعلام می کنم و میگم بابا کتاب نخون یا کتاب جم یعنی کتابو جمع کن. بلاخره اینکچلمیشه قیافه بابام .

    البته دیدین مطالعه بابام روی من بی تاثیر نبوده و من روزهایی که پیش مادرجونم هستم گاهی کتاب به دست میرم توی اتاق و اجازه ورود به هیچ کس نمیدم و میگم دارم درس میخونم و زیر لب هم نجواهایی می کنم که فقط خودم میدونم چی میگم و کدوم مبحث درسیه...!

 

من عاشق دوغ هستم ولی وقتی اینطوری دوغ می خورم مامانم میشه این شکلی  ترسو آخه هر نیم ساعت  باید منو ببره دستشویی !

این عکس ها هم مربوط به یه بعد از ظهره که رفتیم دفتر بابا مهرداد و یکی از لذت بخش ترین کارها زمانی که تو دفتر بابایی هستیم  ،  خرید نون بربری داغ به همراه مادرم و خوردن نون و پنیره. اصلاً بعضی روزها مادرم برای پوشوندن لباس  از همین علاقه ام استفاده می کنه و میگه : میخوایم بریم دفتر بابا مهرداد نون و پنیر بخوریم.

بلال خوری

این قسمت یکم قدیمیهخجالت آخه تقریبا مامانم یادش رفته بود که این عکس هارو برام بزاره.

چند روز پیش که مامان مهری داشت یه نگاهی به آرشیو عکس ها مینداخت اینها رو تو فایل مهر ماه 93 پیدا کرد. و از اونجایی که حافظه اش یاری نکرد که آیا اینها رو تو وبم گذاشته ؟ یا نه؟ اومد و گشت و دید بعـــــــله  یادش رفته......

یه شب دوستامون ما رو به صرف شام ، باغ دعوت کرده بودن . هوا یکم خنک بود ولی نمیشد از هوای پاک هم دل کند این شد که روی ایوون شام و چایی و کیک خوردیم.

 

بعدش عمو ابوذر آتیش درست کرد و بساط بلال خوری راه انداخت......

 

سام عزیز

دیانای گل

گرمای آتیش خیلی مطبوع بود و به چشم به هم زدنی همه رو دور خودش جمع کرد.محبت

 

موفقیت کلید شادی نیست

بلکه

شادی کلید موفقیت است 

 
نوشته شده در شنبه 27 دی 1393ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 22 دی 1393ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

همون رمز قبلی


نوشته شده در پنجشنبه 18 دی 1393ساعت 1:03 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

ســـــــــــــــلام به همگی دوستای مهربونمون 花だよ。花束 のデコメ絵文字، امیدوارم که زمستون خوبی رو شروع کرده باشین.محبت

چند وقتی بود که بخاطر تزئینات یلدایی زن عمو ملیکا و گل مژه چشم مهراد و نبودن همکارم خیلی درگیر بودم و نتونستم بهتون سر بزنم. قول میدم که جبران محبت هاتون رو بکنم و زودی بیام پیشتون. 

دلم میخواست ترتیب پست های وبلاگ رو حفظ کنم و پست مربوط به تعطیلات آخر ماه صفر و بعد  پست یلدایی مون رو آپ کنم ولی نمیدونم سیم رابط دوربین رو کجا گذاشتم ! سوال متفکر  در اولین فرصت با خبر پیدا شدن سیم رابط و عکس های جدید برمی گردم.خندونک

 

خوب بریم سر اولین قرار مردونه پدر و پسری و همچنین اولین تجربه استخر مهراد عسلی

Diving امروز دوشنبه هشتم دی ماهه و بابا مهرداد قراره بره استخر که بهش پیشنهاد دادم فندقی مون رو هم با خودش ببره . که صد البته بابایی هم استقبال کرد . ساعت 9 اومد دنبال مهراد و رفتن سانس اختصاصی استخر برج آسمان . از لحظه ای که رفتن دلم شور میزد نمیدونم چرا باوجود اینکه مطمئن بودم بابایی مراقب مهراده  ولی هی براش آیت الکرسی می خوندم. 

 گل عشق ما مهراد در اینروز ، 2 سال و 6 ماه و 18 روز سن دارد 

ساعت 11:30 برگشتن و مهراد در نهایت خستگی و خواب آلودگی به من میگه من آب بازی کرد محبت تازه تا ساعت 12:30 هم بیدار بود.خواب آلود

I Live To Swim

نوشته شده در چهارشنبه 17 دی 1393ساعت 12:42 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند

که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند

و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است،

به دو قورباغه دیگر گفتند که چاره ای نیست! شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند

و کوشیدند که از گودال بیرون بپرند

اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند

که دست از تلاش بردارید. شما خواهید مرد!

پس از مدتی یکی از دو قورباغه دست از تلاش برداشت

و به داخل گودال پرتاب شد و مرد.

اما قورباغه دیگر

همچنان با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد….

بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار

اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و بالا خره از گودال خارج شد .

وقتی از گودال بیرون آمد، معلوم شد که قورباغه نا شنواست.

در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند!

.

.

.

.

.

این جمله شعار امروز ماست:

.ناشنوا باش وقتی همه از محال بودن آرزوهایت سخن می گویند.

پسرک شیرین زبون ما این روزها در پایان 30 ماهگیش با حرف ها و حرکاتش حسابی دلبری میکنه ...

و ما هر لحظه خدا رو شکر میکنیم برای بودنش . تو این روزهای سرد گرمای وجودش و بوی تنش هوای خونه  مارو مطبوعتر از هر زمان دیگری کرده. از همین الان دلتنگم برای این روزها....

چند روز پیش یه همایشی بود در مورد روابط زن و مرد و مناسبات حاکم بر آن  با حضور دکتر حبشی  از مشهد . به جرات میتونم بگم آموزنده ترین همایشی بود که تو محل کار برگزارشده بود. 

صحبت هاشون خیلی عالی بود یه جاهایی به خودم بالیدم  راضی وقتی دیدم راهی که میریم درسته و یه جاهایی هم خجالت کشیدم خجالتکه چرا مسائلی بوده که من در نظر نگرفتم.( البته اون خجالته خیـــــــلی کم پیش اومداااا ها ) میون صحبتها اشاراتی به جوون های امروزی شد که جرات و جسارت و تعهد قبول کردن زندگی مشترک و مسئولیت یه خانوم روندارن...؟؟!!! بعد به ریشه های این موضوع در تربیت پسر بچه ها تو 2 الی 6 سالگی اشاره کرد که در این دوره ما باید بچه هامون رو جسور بار بیاریم . مدام نگیم هیس ، دست نزن ، نکن، بشین ...  بزاریم بچه هامو یاد بگیرن از حق خودشون دفاع کنن / یاد بگیرن برای بدست آوردن هرچی حتی محبت باید تلاش کنن / می گفت خیلی پسر بچه هاتون رو بغل نگیرین بزارین اونها بیان تو بغل شما و بعد محبتتون رو نثارش کنین. 

از اون روز خیلی فکری ام. نمیدونم واقعا چطور میتونم یه مرد تربیت کنم؟ یه مرد واقعی .یه مرد که اگه ده بار هم خورد زمین باز پاشه... ما همیشه بهترین ها رو برای بچه هامون می خوایم و  فکر میکنیم که فرزند ما بهترینه  و تو زندگیش خطایی نخواهد کرد ولی واقعیت زندگی همیشه اینقدر شیرین نیست...

وقتی مادر یه پسری باید دلت بزرگ باشه و پسرونه . ترسی از هیجان نداشته باشی تا وقتی میخواد پسرت بپره نگی بزار من دستت رو بگیرم ، پات درد میاد مراقب باش .... بی واهمه بگی بپر عزیزم تو میتونی.  امیدوارم که بتونم مهراد رو یه مرررررررررررد  بار بیارم....

 

خوب  دیگه بریم سر روزانه هامون...

بعد از ظهر ها معمولا بین ساعت 3 تا 4 میخوابی و بین 6 تا 7  هم بیدارت میکنم . بعد یه کم کارتون باب اسفنجی نگاه میکنی و من هم آب چند تا نارنگی و لیمو شیرین رو میگیرم و بقول خودت آمیوه می خوری و  کمی هم  تُنکه  یا همون تخمه می خوری و  آماده میشی برای بازی. بعضی روزا اَمی بازی(خمیر بازی ) رو انتخاب می کنی و با هم دیگه از نون گرفته تا آقا و انواع جک و جونور رو درست میکنم. این هم شاهدش

این هم کاردستی ما که با هدیگه دستاشو میدادیم بالا و پائین و حالت خنده و گریه رو روش تمرین می کردیم.

یه روز دیگه میگی چَس قی چی همون چسب و قیچی . من اینبار سه تا دایره با ماژیک های رنگی(زرد- قرمز -آبی ) روی کاغذ کشیدم و کاغذ رنگی همون رنگ ها رو با قیچی در اختیارت قراردادم تا هر رنگ رو تو دایره خودش بچسبونی....

 

 

 

بنظرتون مهراد تو عکس زیر داره چی کار میکنه؟؟؟؟سوال

خوب مگه چیه!!!! نمیچسبه دیگه........خندونک

مهراد یه بار هم  تو  تبلت پسر داییم با همین روش میخواست پو  رو بشوره. قه قهه

یه عصر دیگه هم این آسمون و ریسمون یا به قول خودت آسیمون لیسون رو برات آوردم . بنظرم در عین سادگی خیلی کارها میشه باهاشون کرد.

یه بار براساس تشابه رنگی مهره هارو جدا میکنیم . یه بارهم بر اساس تشابه شکل. بعدش هم مهراد شروع کرد به رج کردن مهره ها. اول فقط از یه سوراخ رد کرده بود که با کج کردن بند مهره خارج شد بعد بهش یاد دادم که چطوری از دو تا سوراخ هم رد کنه تا مهره ها نیوفته.

اول مهره های سبز رو تو بند سبز رج کرد

ببین چه تمرکزی کرده

حالا نوبت مهره های آبیه

 

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 جدیداً یه حرف هایی هم یاد گرفتی مثل دیوانم نکن وقتی بهت میگم بیا بریم دستشویی میگی دیوان کردی.... دیوانم نکن. منو میگی دلخور 

یه روز خونه (بابا جون ) پدرشوهرم که جدیداً بهشون میگی حاجــــــج آقا بودیم و داشتی ماشین هات رو روی هم میچیدی و بازی میکردی  که یهو ماشین هاش ریخت. فکر میکنی چی گفتی ؟؟؟؟ قند زدم  یعنی گند زدم....

منو میگی خجالتخجالت و  تازه فهمیدم که انگاری یه جاهایی واقعاً گند زدم....

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 بعضی از کارها رو میدونی که زشته و نباید انجام بدی ها ولی انجامش میدی و بعد میگی عزیزم زشته ، عزیزم دعوا عصبانی

من و بابایی تا حالا اصلاً تو رو دعوا نکردیم و نهایت عصبانیت ما برخورد با صدای کاملا جدی بوده که خودت حساب کار دستت میاد....ولی خیلی به دعوا حساسی و یه وقت هایی که بلند حرف بزنیم فوری به حساب دعوا میزاری و میگی منی دعوا نکن

 

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 خیلی منظم هستی با ماشین هات بازی میکنی و بعد میگی سَ جاش یعنی سر جاش و میبری میزاری  سر جای خودش. یه وقت هایی این نظمت برای من که نه ولی برای بابایی کلافه کننده است آخه وقتی باهاش میری دستشویی ، دمپایی هات رو باید دقیقا جفت کنی و بزاری همون جای قبلی. 

 花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 میگم مهراد می ری کنترل تی وی رو بیاری؟؟؟ من گلو درد (با یه قیافه فوق العاده مظلوم )

مهراد اسباب بازی هاتو جمع میکنی ؟؟؟؟ من پا درد...  بطوری که نگرانت میشیم نکنه واقعا درد داشته باشی.....

تجربه ثابت کرده وقتی نخوای تکون بخوری کلاً تموم بدنت درد میاد.  نمیدونم این ها یعنی دروغ یعنی بهانه یعنی فریب یا فقط یه بازی بچه گانه است تازه درد هایی مثل  ابرو درد ، سیبیل درد  هم گاهی به سراغت میاد.

و اینها اکثراً درد هاییه که یکبار تجربه کردی مثلا یه بار که خوردی زمین به جای پیشونی میگفتی ابرو درد یا یه بار دیگه که پشت لبت درد میومد گفتی سیبیل درد جدیداً هم بعد از سرماخوردگی و گلو دردی که داشتی متوجه شدی که ممکنه گلو هم درد بیاد و حالا برای فرار از کارها گلو درد هم به جمع این امراض اضافه شده. خیلی باهات حرف میزنم که متوجه بشی که کار اشتباهیه ولی فعلاً که اثری نداشته.

 花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 تا کوچکترین صدایی رو بشنوی میگی صیــــدا چی بود؟ چی شوووود؟ چــــــــی بوووود؟؟؟

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字  یه روز دیگه شیلنگ جارو برقی رو برداشتی گرفتی کنار ماشینت.. میگم مهراد چی می کنی؟؟؟ می گی  ماشین بییزین بیزنیم

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 حین رانندگی کلی خورده فرمایش داری مامان تووند تووند بووو ... بابا دووور بزن...... بابا پاک کن اینجا.... بابا سوچ بده.... در داشبرد رو باز میکنی و خودت پانل ضبط رو سر جاش میزنی و میگی نی نای..... با دیدن کامیون و وانت و اتوبوس و بولدزر چنان کیفی میکنی که نگو . اسم چند تا ماشین مثل پیییکان و پااید و 206 و اتووس و واند و آمبوووس  و کامووووون رو بلدی

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 جدیداً کتاب آشنایی با وسایل نقلیه شده پای ثابت کتابخونی های شبانه مون 

میگم ماشین آتشنشانی چی کار میکنه؟  آتیشنیشان آتیش خاندوش

میگم آمبولانس چی میکنه؟  مریض دووتووور

میگم ماشین پلیس چی میکنه ؟ تصااااف نشه

میگم تاکسی چی میکنه ؟ میگی تاسکی سبزی می دوون  ( سبزه میدون : میدانی است که برای بینایی سنجی برده بودمت) ، بازار ، ددر

بازی هامون هم از این قضیه بی نصیب نمونده به این ترتیب که اول دو تاماشین تصادف می کن ، آقای پلیس میاد سر صحنه تصادف و بعد آمبولانس مصدومین رو میبره دکتر ( اغلب نقش دکتر به بابایی سپرده میشه ) که حتما آقای دکتر باید پماد و آمپول تجویز کنه...  در آخر ماشین آتش نشانی میاد تا ماشین هایی رو که آتیش گرفته اند رو خاموش کنه... خلاصه میشه مثل فیلم هشدار برای کبرا 11خندونکتعجب.......

اوایل چون مهراد ماشین آتش نشانی و آمبولانس نداشت با لگوهاش دو تا ماشین درست کردیم تا کارمون راه بیفته . بعد قرار شد رفتیم بیرون ماشین آتش نشانی بخریم که برگشته میگه  ماشین دارم و همون ماشین دست ساز رو نشون میده ... ما هم اول ذوق مرگ شدیم که چه پسری داریم و بعدش هم شرمنده این همه قناعت و یادم افتاد که خیلی وقته برای مهراد اسباب بازی نخریدم. ( البته مهراد بدلیل وفور اسباب بازی همیشه یه چیز جدید برای بازی داره) ولی خوب خیلی وقته برای خرید نبردمش تو اسباب بازی فروشی ...

خلاصه رفتیم برای خرید ولی از اونجایی که عروس تعریفی به درد عمه اش میخوره.... پسر ما هم بعد کلی تعریف با دیدن دو تا ماشین توی مغازه پای مبارک رو کرد توی یه کفش که من  آمبوس و آتش نیشان  رو با هم میخوام و هر  چقدر من سعی کردم که با فرهنگ رفتار کنم که یکی رو انتخاب کن... نشد که نشد و ما مجبور به استفاده از دروغی نیمه مصلحتی مبنی بر خرابی شیشه آمبولانسه شدیمخجالت

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 ماشین آتش نشانی رو یه روز بیشتر نیست خریدیم انداختی زمین و میگی شیکست دوبایه بیخر سوت

 به خاطر امتحان بابا مهرداد یه چند روزی مهمون خونه آقاجون و مادر جون بودیم...

درسته که اونجا تنها جاییه که من خیلی راحتم و به تو هم خیلی خوش گذشت ولی با بزرگ شدنت دوری بابایی رو خیلی بیشتر حس میکنی و این یکم منو اذیت میکنه.... یه شب موقع خواب می گفتی بییم بابا، گوشی بیار زنگ بیزن بیگو بابا بیاد...  بعد بهت گفتم بخواب بابارفته سر کار ، فردا صبح میاد  در جوابم با یه حالت صدای محزون گفتی من بابا نداشت  اون موقع من و مادرجون این شکلی شدیمغمگیندلشکسته

خلاصه این غصه هر شب من و قصه هر شب شما بود.

 

این هم آخرین ورژن نماز خوندن آقا پسری همراه مادرجونش.

این جای کبودی که تو پیشونی مهراد گلی می بینین مربوط به  سه شنبه  93/08/20 که رفته بودیم خرید . منو مهراد جفتی رفتیم تو باقالی ها. یه آقایی بنده خدا اومد جلو و با حالتی نگران گفت بچه چیزی نشده؟ که مهراد فکر کرد داره دعواش میکنه و بچگی  ترسید و زد زیر گریه. تا خونه که چه عرض کنم همین الان هم بپرسی چی شد؟ نمیگه خوردم زمین پیشونیم درد اومد میگه آقاهه دعوا.....عصبانی

این اولین زمین خوردن کلوچه طلایی من بود.

 

قبول باشه گلم...

مدیونی اگه یه درصد فکر کنی پسر ما بعد از نمازش ذکر نمیگه............

نکته 1: در چند هفته آینده آمبولانس می خریم ولی فعلا ازش برای انجام کارهایی مثل لباس پوشیدن استفاده میکنیم. تا کمی هم شور و شوق در پسرکمون ایجاد کنیم .
نکته 2 : اگر در ترجمه زبان مهراد ابهامی داشتن اشکال از نویسنده است .
این هم  باقیمونده های عکس های سومین پائیز مهرادمحبت
پیشاپیش یلداتون مبارک

 

نوشته شده در شنبه 22 آذر 1393ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

مهراد متولد بیستم خرداد 91

دیانا متولد سوم فروردین سال 92

 

سام متولد اول آذر سال 90

این موش موشی ها  دوستی شون اول از همه از دوستی باباهاشون بعد رفاقت مادرهاشون و حالا هم اگه خدا بخواد با خودشون قراره ادامه پیدا کنه....

البته دیانا یه خواهر فوق العاده مهربون به اسم پانیذ گلی هم داره که قراره برای سه تایی شون خواهری کنه.خندونک نه چک زدیم نه چونه خواهر اومد تو خونه.خندونک

ما سه خانواده قبل از تولد این سه تا تربچه کلی با هم مسافرت و گردش رفتیم که خیـــــــــلی هم بهمون خوش می گذشت. ولی بعد از تولدشون دیدارهامون به همین مهمونی های دو یا سه ساعته محدود شده ... 

تو رو خدا ببین این سه تا وروجک زندگی مریم جون رو به چه روزی درآوردن.....

 

امروز تولد سام کوچولو ست.....

سامی تولدت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.........niniweblog.comniniweblog.com

 

دوست واقعی کسی است که

در لحظه ای که باید جای دیگر باشد، بخاطر شما در کنارتان باشد.

زندگیتون پر از دوستان و دوستیهای واقعی

نوشته شده در شنبه 1 آذر 1393ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

 

به دنیا که اومدی همش با خودم فکر میکردم یعنی این بچه باشیرم سیر میشه؟ خدا کنه خوب وزن بگیره....

شش ماهه که بودی می گفتم خداکنه به موقع دندون دربیاره

هر بار که می بردمت حموم مراقب گوشهات بودم که آب نره ، خدای نکرده روی شنواییت تاثیر بد بزاره.

وقتی که چهار دست و پا نرفتی و دیر راه افتادی نگران بودم نکنه مشکی باشه....

18 ماهت بود ولی زیاد حرف نمیزدی نگران بودم نکنه نتونه خوب حرف بزنه...

2 سالت بود که همراه بابایی رفتیم برای معاینه چشماش ....

خواستم که فقط با محیط آشنا بشی آخه نگران بودم نکنه تنبلی چشم داشته باشه یا نکنه از منو و بابایی ارث برده باشی و چشمات ضعیف باشه...

تو شهرمون هم هرچی دنبال بینایی سنج کودکان گشتم نبود میدونستم که دستگاه مخصوصی هست که حتی تو نوزادی هم میشه چشم بچه ها رو خیلی راحت معاینه کرد ولی خوب فعلا اینجا نیست.

قرار بود با بابایی از یه چشم پزشک تو تهران وقت بگیریم . تا اینکه چند روز پیش رو  بورد مهد  اداره اطلاعیه بهزیستی رو دیدم که تا آخر آذر بچه ها رو معاینه چشم میکنن.

چون ساعت 12 تا14 بود دو ساعتی مرخصی گرفتم و رفتیم بهزیستی

این هم چند تا عکس موقع برگشت از بهزیستی

خدا رو شکر چشمهای قشنگت هیچ مشکلی نداشت و بهت کارت سلامت بینایی دادن. فقط امیدوارم که زودتر این گل مژه ات هم خوب بشه. آخه تو دو سال و چهارماهگی برای اولین بار گل مژه  زدی. دعا میکنم که آخریش هم باشه.

البته میدونم که نگرانی های من پایانی نداره و با قد کشیدنت بزرگ خواهند شد .  ولی پسرم منو ببخش،  مثلاً مادرم دیگه چیکارش کنم. 

دوستت داریم ...

نوشته شده در چهارشنبه 28 آبان 1393ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 

 

 

فصل 白雪姫★ のデコメ絵文字

سلام بر محـــــــــرم ، سلام برحســـــــین ، سلام بر 6 ماهه تشنه لب کربلا

امسال تاسوعا بارون شدیدی میبارید و انگاری آسمون هم در عزای حسین  میگریید شاید هم شرمسار لبان علی اصغر بود...  خدا رو شکر که بغض دل آسمون ترکید و تلسم خشکسالی ها فرو ریخت. امیدوارم که بارش ها تداوم داشته باشه و سال پر برفی داشته باشیم.

امسال تاسوعا یه نذر خیلی کوچولویی داشتم که  تصمیم گرفتیم ببریم مرکز نگهداری دختران بهار وابسته به بهزیستی. بردن نذری برای دختران و زنانی که بخاطر مشکلات ذهنی و روانی تو یه چهار دیواری حبس شدن تلنگر عجیبی بهم زد. تو راه برگشت اشکام قطع نمیشد. خدا کنه که یادم نره که دوباره بخوام ناشکری کنم ، خداکنه همیشه قدر سلامتی و خیـــــــــــــــــلی از چیزایی رو کنارم دارم رو بدونم.

بهتون پیشنهاد میکنم شما هم حتماً این کار رو بکنین و هر وقت که نذری داشتین یا حتی اگه بعد از جشن هاتون غذایی اضافه میاد بسته بندی کنین و ببرین این جور جاها. مثلا بعد از تولد مهراد کلی غذای دست نخورده مونده بود که ای کـــــــــــــــــــــــــــــــــــاش همین کار رو انجام میدادم.

چرا بعضی از ما ها کل فامیل رو از دور و نزدیک دعوت میکنیم فقط بخاطر اینکه بگن فلانی هم نذری میده ...

هر سال  قربون امام حسین ( ع) برم اینقدر نذری میاد خونمون که تا چند روز باید غذای نذری مونده بخوریم که نه دلم میاد خدای نکرده بریزم دور نه میتونم به پسر کوچیکم بدم. خواهش میکنم این روزا به فکر این آدمهای پاک  هم باشین که تو یه چهار دیواری حبس شده اند و نمیتونن نذری بخورن. شاید اون غذای نذری که شما براشون میبرین واسطه شفاشون بشه . ان شااله....

این هم یه عکس عاشورایی برای این قسمت.

 

این هم قیافه مهراد وقتی نمیخواد همکاری کنه.دلخور

 

فصل 白雪姫★ のデコメ絵文字

اکثر بچه ها تو شرایط خاص واکنشی مشابه  از خودشون نشون میدن ولی خوب بعضی از مواقع هم هست که با توجه به خلق  وخو و شخصیتی که دارن رفتارشون منحصر به خودشونه.

تو این قسمت میخوام یه سری از این دست رفتار ها که حداقل من فکر میکنم منحصر به مهراده رو بنویسم تا با نظرات شما دوستان ببینم که واقعا منحصر به مهراده یا تمامی بچه ها همین طوری اند.

رها برادرزاده گلم 16 ماه از مهراد کوچیکتره. همین دخمری تو عکس بالا. یادمه 4 ماهه بود که اومد خونه ما. مهراد 20 ماهه ما ازش خجالت می کشید و سرش رو انداخته بود پایین ( قابل توجه خانومهایی که دختر دارن: یه همچین پسری داریم ما ) راضیخندونک الانه رهای یک ساله  میاد پیش مادرم از اونجایی که مهراد حق آب و گل داره تمامی اسباب بازی های اونجا رو مال خودش میدونه حتی بابا و مامانم رو هم میگه آجون و ماجون منه .   ولی جالب اینه که  مهراد حتی به اسباب بازی های دختر داییش نگاه هم نمیکنه. با یه غرور خاصی رفتار میکنه که انگاری اصلا براش مهم نیست . ما برای تولد رها یه قطار کادو گرفته بودیم باورتون میشه از فاصله یک متری نشسته بود نگاهش می کرد و اصلا دست نمیزد. حتی به  کیک رها نزدیک هم نشد.niniweblog.com

صبح ها که مهراد رو میبرم دلم نمیاد خوابش رو خراب کنم و میپیچمش توی پتو. تا لحظه ای که دوباره میزارم تو رختخواب خونه مادربزرگش کاملاً خوابه هااااااااا ولی فقط کافیه یه کوچولو ، خیــــــــــــــــــلی کوچولو صدای رها دربیاد سریع بلند میشه و میگه صیدا هکااا ... هکا اینجاست؟  و رقابت شروع میشه.niniweblog.com

بلاخره رووووووووزگاری داره مامانم طفلی با این دوتا وروجک. رها برعکس مهراد خیلی خوش خوراکه و هرچی دم دستش بیاد میخوره که روی مهراد هم بی تاثیر نبوده و مهراد هم در رقابت با رها نون خالی رو با چنان ولعی میخوره که نگو ... ولی بچه ام هنوز بعضی مواقع در مقابل رها کم میاره و میگه  نون سیفته. (نون سفته )

یه وقت هایی هم برای رها بزرگتری میکنه. مثلا وقتی به بخاری نزدیک میشه میگه هکا داغه دس سوخت یا یه روزه دیگه که مامان پیاز پوست می کرده به مهراد میگه برو عقب که چشمات نسوزه ولی رها چهار دست و پا میره سمت مامانم  که آقا مهراد میگه هکا چــــیش سوخته نلو

بعد گذشت یک ماه مهراد یه روزهایی اسباب بازی هاشو به رها ومیده یه روزهایی هم ابداً کوتاه نمیاد. ولی در کل اوضاع خوبه و بنظرم میتونه تاثیر خوبی هم روی حس تک فرزندی مهراد داشته باشه و زمینه سازی خوبیه برای 2 سال دیگه که مهراد  آبجی دار میشه  niniweblog.com

 

 

درضمن تو ادبیات مهراد هنوز حروف ر و خ  جایی نداره . چند شب پیش بهش گفتم بگو خخخخ بچگی تا یه دقیقه هنگ کرده بود و نگام می کرد.خندونک

 

فصل 白雪姫★ のデコメ絵文字

توی این ماه از پائیز رنگارنگ عزیزک من 29 ماهگیش تموم شد niniweblog.com

40.gif33.gif

محبت

به این میگن شادی بربره ایخندونک. مهرادم اگه نمیدونی بربره کجاست یه زحمتی بکش برو تو نت یه سرچی بکن...

 مهراد در حال طراحی نقشه ناخنک متفکر

مهراد در حال اجرای نقشه عینک

 

مهراد چشم انتظار روشن شدن شمعبغل

 

 

 

به این حالت میگن مظلوم نمایی برای تصاحب چاقو چشمک

niniweblog.com این ژله رو که زده بودم اول مهراد میگفت کیــک که باعث شد که فوری یه کیک سه دقیقه ای بدرستم که صد البته حس علاقه به کیک شکلاتی بصورت ژنتیکی از پدر به پسر منتقل شده و از این کیک فقط یه تیکه کوچیک نصیب من شد که همون تیکه با لذت تماشای کیک خوری عزیزای دلم بی نهایت به من مزه کرد. جای همگی دوستان سبز

 

 فصل 白雪姫★ のデコメ絵文字

 

جمعه ای رفته بودیم خونه مادربزرگم مراسم رب انار پزونخوشمزه جاتون خالی خیلی خوش گذشت و  محصول بدست آمده هم خیلی خوش طعم و با برکت شد.

اینم آقا مهراد درحال چشیدن رب انار

 انگاری خوشمزه استخوشمزه

توی تابلو یادگاری که به دیوار اتاق پدربزرگ خدابیامرزم نصب شده بود یه عکس دیدم از یه دختر مو فرفری ....

خجالتخجالتخجالتخجالت

ببخشید اگه کیفیت خوبی نداره چون از روش عکس گرفتم. رایزنی هایی مبنی بر بلند کردن عکس  انجام دادمخندونک

نکته : حرف از پدر بزرگم به میون اومد فردا دومین سالگرد فوت ایشونه.دلشکسته خدا بیامرزدش.

 

تا پست بعدی بدرود

موسوعه اكسسواريز رايق لطيفه للمواضيع اكسسواريز منوع رقيق للمواضيع 2013

 

نوشته شده در جمعه 23 آبان 1393ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


 

بقیه عکس ها  در ادامه مطلب

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 28 مهر 1393ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

 

سلام عزیزکم . الهی من فدای چشمای نازت بشم.بوس خیلی دوست دارم.بغل

مادر شوهرانهچشمک : این پست عکس چند تا از ژله هاییه که خودم زدم. برات اینجا یادگاری می زارم تا پس فردا که ان شاله  ازدواج کردی و همسر عزیزت برات ژله زد و هنر نمایی کرد مثل ندید بدید ها نگاه نکنی و حرفی برا گفتن داشته باشیخندونک

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر 1393ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

سلام به دوست خوب و مهربونم

گلم از وقتی که آدرس وب رو عوض کردی  نمیتونم برات نظر بزارم. غمگین متاسفانه save نمیشه. نمیدونم چرا؟؟؟؟

اینترنت خونه هم پاچیدهگریهگریه

دلم برات خیلی تنگ شده.متنظر امیدوارم هر جا هستی خوب و خوش و سلامت باشی.

اگه هنوز مشهدی التماس دعا. زیارت قبولمحبت

این گل پسری رو هم از طرف من بماچــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ حسابی.

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر 1393ساعت 9:03 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

این روزها هر ثانیه شیرین تر از هر زمان دیگریست.....

وقتی تو کنارم هستی و نگاهت میکنم، چیزی جز زیبایی نمی بینم.....

وجودت نور است ، نوری که قلبم را روشن کرده. من لبریزم ، لبریز لذت تماشای تو ....

این روزها که بی دریغ بوسه بارانم می کنی و با هر بوسه مرا به عرش می بری....

این روزها که گاه و بیگاه دستانم رو میبوبی و من در عشقت غرق می شوم.....

این روزها که زمان خواب دستم را در آغوش می گیری تا آرامش را به تو هدیه کنم.....

این روزها که عطر تنت مرا سر مست می کند....

این روزها که میگی مامان دوست از طوماری شعر عاشقانه نیز برایم دلنشین تر است....

این روزها که وقتی چشمانت خیس میشود تنها نگاهت به دنبال آغوش من است.....

این روزها که وقتی دل نازکت را میبینم. حتی تحمل دیدن یک صحنه بد را هم نداری . دل ناگرانت میشوم در این روزگار....

این روزها که هر روز شاهد پیشرفتی در تو هستم نگرانم از اینکه نتوانم مادری کنم آن گونه که باید تا شکوفا شوی و بالنده شوی......

نرم و نازکم. نهال زندگیمان قد بکش تا به نور برسی.....

این روزها هر ثانیه شیرین تر از هر زمان دیگریست

 

 

 

مهرادم این روزها داری حسابی بچگی می کنی و ما هم حالشو می بریم.بغل

تو خونه خیلی پر حرف نیستی ولی شیرین زبونی های خودتو رو داری که باعث میشه هی ببوسمت و بچلونمت. وقتی چیزی برات تازگی داره سریع میگی این چین؟ ( این چیه؟) مثل طوطی شدی و هرچی رو میگیم تکرار میکنی .... ولی بعضی کلمات رو با ترکیبی شیرین ادا می کنی مثل زن عمو جون که میگی زنجون که باعث شده حسابی دل زن عموهات رو ببری.چشمک یا به مادر جون که میگی ماجون. یا کلمه ای مثل بنز ده تن که میگی بینز ده تو ( پسرم به ماشین های سنگین علاقه خاصی داره)

دیروز پات درد میومد.( همون درد رشد ) میگم کدوم پات درد میاد میگی چپ تعجب برای اینکه مطمئن بشم پرسیدم چپ کدومه؟ پای چپت رو نشون دادی و برات پماد مالیدم بعد میگی پاچه یعنی پارچه ببند.غمگین قربونت برم که چپ و راست رو هم یاد گرفتی پسرکمبغل

الهی بمیرم که بعضی روزها ساعت 7 صبح بیدار میشی و میگی عزیزم س کار نه غمناک

بابایی در گوشت خیلی آروووم میگه عاشقتم. دوست دارم و تو هم همین کار رو تکرار می کنی.محبت

  خیلی سعی کردم که به نقاشی با گواش علاقه مند بشی و شاید بتونی راه مادرت رو ادامه بدی ولی فعلا از رنگی شدن دستات خوشت نمیاد و هی میگی کثیفه، بشوییم..البته اشکال از منه که وسایل طراحی ونقاشیم رو بکل بسته بندی کردم و گرنه صددرصد علاقه مند میشدی. نا سلامتی یه زمانی واسه خودمون نقاش بودیم. ولی عاشق مداد رنگی و کتاب و بازی های هوش هستی و که این هم خودش خیلی عالیه. با مداد رنگی برات  آدمک میکشم و جای یکی از اعضای صورت رو خالی می زارم و ازت می خوام که بگی چه عضوی کمه؟ شما هم به من میگی و گاهی هم بهت میگم که خودت بکشی. هر چند کشیدنت بیشتر شبیه خط خطیه ولی برای من خیلی جذاب و شیرینه.キラキラ のデコメ絵文字

این روزها برات بارها و بارها می خونم و جدیداً اونقدر با کتاب اخت گرفتی که موقع خواب خودت می گی کباب ، کباب  

اینجا هم بابایی داره کتابخونه رو تمیز میکنه که شما هم از فرصت مطالعاتی پیش آمده نهایت استفاده کردی.

یه موقع هایی هم تنبلیم میاد برم کتاب بیارم بهمین خاطر میگم بیا قصه بگم، که بدو بدو میگی چوپو.... بع بع ( منظور همون قصه چوپان دروغگوه ! ) یه مواقعی هم داستانهای عبرت آموز خودم رو میگم مثل پسری که مسواک نمیزد، پسری که دندون هاشو فشار میداد یا پسری که دستشوییش رو نگه داشته بود.خندونک

عاشق انواع پازلی گلم....

( البته این عکس ها مربوط به 2 ماه پیشه ولی خوب من فرصت نکرده بودم بزارم.) با عرض پوزشخجالت

این پازل دو تکه ای هوش هم یکی از کادوهای تولدت بود که خیلی دوستش داری و همون بار اولی که بازی کردیم بدون کمک من جای اشکال رو پیدا کردی و سر جای خودشون گذاشتی.راضی

 این کره هوش رو هم خیلی دوست داری... ( از 2 سالگی به بعد در عرض یک دقیقه بصورت کاملاً سرعتی تمام اشکال رو سر جاهاشون میزاره )تشویق شکلی رو هم که پیدا نمی کنی میگی این کو بعد چند ثانیه جستجو هم خودت میگی اینجاس.

این ماشین رو هم یه روز که رفته بودیم بیرون برات خریدیم. هنوز اجزا ماشین رو نمیتونی جدا کنی ولی یاد گرفتی که چطوری پیچ ها رو باز کنی و جای هر قطعه کجاست.

بازی با قیچی و چسب رو هم دوست داری. چند شب پیش با کاغذ رنگی اشکال هندسی رو در آوردم و شما هر کدوم رو سر جای خودش چسبوندی و کلی خوش گذروندیم.بوس

وقتی هم که من مشغول کارهای خونه میشم یکی از تفریحات تو شده در آوردن تشک مبل ها و گردش دور خونه...

یه وقت هایی هم تشک ها رو می چینی و باهاشون بازی می کنی.شاکی

ハート のデコメ絵文字یه روز مشغول آشپزی بودم یهو سرمو برگردوندم و دیدم پاکت شکلات رو از داخل کابینت بیرون آوردی و انگاری دلت می خواد باهاشون یه کارهایی بکنی،  که با هم رفتیم تو اتاقت و یه ساعتی مشغول پرتاب شکلات به هوا و ساخت خیابون و اشکال هندسی با شکلات شدیم و در این بین علاوه بر یادگیری اشکال هندسی مفهوم داخل و خارج رو هم کار کردیم.راضی

اكسسواريز دباديب اكسسواريز قلوب سمايلز متحركههمین بالا نوشته بودم که به گواش علاقه نداری ولی حرفم رو پس میگیرم چون با تلاش چند باره به گواش هم علاقه پیدا کردی و چند روز پیش حدود دو ساعتی با هم رنگ بازی کردیم و بعدش هم بردمت حموم که پاهاتو بشورم که خودت یه کاسه آب ریختی رو سرت و یه حموم اجباری منو مهمون کردی.ハート のデコメ絵文字

اكسسواريز دباديب اكسسواريز قلوب سمايلز متحركه

این هم عکس های بعد از حموم جلوی آیینهبغل

یه بار دیگه اومدم تو اتاق میگم مهرادی ، پسرم چی کار می کنی؟؟؟

میگی هیس... لالا...!!!!تعجب

این خرگوش یادگار عروسی ماست . خیلی دوستش داری و کلی باهاش بازی می کنی اینجا هم که بوسش می کنی و میزی پشتش تا بخوابهمحبت

نکته: این عکس ها یه مورد اخلاقی داره اون هم این که من اصلا از نشستن رو بالش خوشم نمیاد.

جدیداً مهراد به این شکلی آب خوردن علاقه پیدا کرده.

کسی که هیچ کاری نمی کند، هیچ اشتباهی نمی کند و کسی که هیچ اشتباهی نمی کند، هیچ چیز یاد نمی گیرد.

نکته1: اگه می بینین که از 20 تا عکس تو 10 تاش مهراد با یه زیرپیراهنیه بخاطر خرید در تعداد زیاد توسط مادربزرگش و همچنین علاقه خاصش به ماشین هاست.دلخور

نکته 2: این مطلب در شهریور ماه نوشته شده بود ولی بخاطر مشغله کاری الان آپ میشه.خندونکخجالت

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 مهر 1393ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

دنیای کودکانه، صمیمی ترین دنیایی است که هر لحظه بارها آرزو می کنیم تا کاش می شد یک بار دیگر به این دنیای کودکانه قدم بگذاریم!


کاش دنیا همیشه کودک بماند و کودکانه ترانه های عاشقانه اش را لالایی شب های بی خوابی مان کند!

کاش دنیا به زیبایی روزهای کودکی می شد!

کاش کودکان، صمیمیتشان را همچون دوستی های بی ریایشان فراگیر می کردند.

کاش دنیا سراسر کودکانه می شد و ما کودک!

کودکم، 

شیرین زبانم به اندازه تمام دنیا دوستت دارم ....

برایت دنیا دنیا شادی و عشق و امید به زندگی در دنیایی پر از صلح آرزومندم .

یاد روزهای شیرین کودکی بخیر....


کشتم شپش شپش کش شش پا را .

چایی داغه ، دایی چاقه !

امشب شب سه شمبه س ، فردا شبم سه شمبه س ، این سه 3 شب اون سه 3 شب هر سه 3 شب سه شمبه س.

شش سیخ جیگر سیخی شش زار

آن مان نماران،تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

دختره این‌جا نشسته گریه می‌کنه زاری می‌کنه از برای من یکی رو بزن!!

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده!...سواد داری؟!!! نچ نچ ، بی سوادی ؟!

ده، بیست، سه پونزده، هزار و شصت و شونزده هر کی میگه شونزده نیست هیفده هیجده نوزده بیست 

ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی ، صندلی هاش فنر داره، نشستنش خطر داره

پسرا شیرن مثل شمشیرن ...

یادش بخیر ...

راستی زمان ما روز جهانی کودک تلویزیون از صبح تا شب یکسره کارتن نشون میداد. بیشترشون هم تکراری بود ولی من که خیلی ذوق میکردم.

یادش بخیر ...

نوشته شده در سه شنبه 15 مهر 1393ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

花だよ。お花 のデコメ絵文字 نمیدونم شما به طلبیده شدن اعتقاد دارین یا نه ؟؟؟؟

ولی من در مورد  امام رضا(ع) بشدت معتقدم و طوری بوده که هر بار خواستیم بریم مشهد، خودش جور شده و ما همیشه مهمون آقا بودیم...

سه شنبه 18 شهریور بود که خاله ام زنگ زد و پیشنهاد مسافرت داد و نمیدونم چرا با وجود اینکه زمانش خیلی برام مناسب نبود نتونستم نه بیارم وچهارشنبه ای از جاده کناره عازم مشهد شدیم بدون رزرو اتاق و بلیط خندونک

ساعت سه نصفه شب رسیدیم ساری و تصمیم گرفتیم به جای اینکه دنبال هتل بگردیم همون چند ساعت باقیمانده شبو تو چادر بخوابیم.همین که رفتیم تو چادر برای خواب آقای پسر که تو ماشین خستگی شو گرفته بود و خوابش رو کرده بود تازه بیدار شدن و آهنگ بییم بییم رو ساز کردن. آخه تا حالا شب تو چادر نمونده بود و فکر کنم خوشش نیومدغمگین...

بلاخره من بنده خدا برای اینکه مزاحم خواب بقیه نشم تا ساعت 6/5 صبح تو  پارک مهراد رو بغل کردم  و گردوندم تا خوابش ببره...تازه خوابش برده بود و من هم سرمو زمین گذاشته بودم یه چرتی بزنم که ...

با صدای بلند آهنگ دوست داااارم من دیوووووونه....تعجب از خواب پریدم و دیدیم بعله برای ورزش صبحگاهی یه عده که اکثرا هم بالای 60 سال داشتن اومدن  داخل پارکخواب آلود

صرف نظر از اینکه ما و کلی های دیگه رو از خواب بیدار کردن ولی خیلی پرانرژی بودن و آهنگ هایی هم که میذاشتن بیشتر به درد قر دادن می خورد تا ورزش. آخرش هم آهنگه کار خودشو کرد و چند تا از پیرمرداشون اومدن وسط و قر دادن. بلاخره صبحی بود پر خاطره.....

الانه هم صبح ها که بیدار میشیم با بابایی  نا خوداگاه آهنگ دوست دارم من دیووووونه رو می خونیم.خندونکخنده

 

با وجود اینکه سفر کوتاهی بود ولی خیلی خیلی خوش گذشت. متاسفانه نتونستم زیاد عکس بگیرم چون اکثر مواقع مهرادی تو بغل پسر خاله هام بود و یهو می دیدم نیست....

مهراد کجاست ؟؟؟؟سوال

با امیر حسین رفتن حرم.....!!!!تعجب

یه بار هم که با هم رفتیم حرم جنابعالی خواب تشریف داشتی. شاکی

این عکس ها رو هم خود بچه ها گرفته بودن.....

محبت

یه بعد از ظهر هم با اصرار من و انکار مادر جون و افسر خاله رفتیم موج های آبی . یه ساعت از حضورمون تو محوطه موج های آبی نگذشته بود که خواهران 5+1 فرمودن که بعد از این هر جمعه جمع  بشیم بریم کرج ، دهکده آبی پارستعجبدلخورنه به اون نیومدنشون نه به حالا...متفکر
 

 تولد 30 سالگی مامانی و 27 ماهگی عسلک

بیستم شهریور ماه روز تولدم بود . دلغک که بخاطر بودن در مسیر مسافرت جشن وکیکش به فنا رفت.متنظر البته مادر گل و مهربونم مثل همیشه که همه مناسبت ها رو بخاطر داره برام یه ادکلن خیلی خوشبو هدیه گرفته بود.

یه لباسی هم تو مشهد خریدم که همسری به عنوان کادو تولد به نام خودش کرد.ایشون اکثر مواقع با کادو نقدی حساب می فرمایند . خدایی سلیقه اش هم خوبه ها ولی من یکم مشکل پسندم.

 

نکته 1: گروه  5+1 لقبی  است که آقا مهرداد خان به منو و مادرم و سه تا خاله هامو و مادر بزرگم دادن که خدایی خیلی هم برازنده است. وای به روزی که از حق  وتو  استفاده کنیمخندونک

نکته 2: الکی الکی 30 سالم شد . من که حس 18 سالگی دارمخندونک فکر کنم کم کم دارم به اونجایی میرسم که خانم ها سن شون رو پنهون میکنن.چشمک

نکته 3: نکته نویسی رو از سمانه جون مامان صدرا تقلب کردم.

نکته 4 :خاله من زندایی بابا مهرداده

نوشته شده در جمعه 4 مهر 1393ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

ســـــــــــــــــــلام. همون رمز قبلی


نوشته شده در پنجشنبه 27 شهريور 1393ساعت 10:04 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

سلام niniweblog.com این پست برای تشکر از مامان فوق العاده مهربون رادین عزیز و خوشتیپه niniweblog.com

ایشون در کمتر از یک ساعت بعد از اولین آشناییمون ، درخواستی رو که ازش داشتم خیلی سریع  ( خیــــلی سریع ) در یک پست خصوصی پاسخ دادن و منو شرمنده محبت خودشون کردن. niniweblog.com

این هم عکس رادین جون niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

این هم لینک وبلاگ دوست جونی مون

راضی

http://radin-91.niniweblog.com

هزار ماشاله

امیدوارم همیشه شاد و سربلند باشین

niniweblog.com

نوشته شده در دوشنبه 10 شهريور 1393ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

خوشحالم و هزاران بار خداي مهربان را شاكرم كه تو را به من هديه داد

خوشحالم و به خود مي بالم كه هميشه تو را در كنارم دارم

و چه لذت بخش است دوش به دوش تو قدم زدن ،

و از آن شيرين تر با تو همكلام شدن !

عشق ،قلب كوچكم را از خود بي خود كرده ،

چرا كه تنها تو را در ميان ديگران باور كرده است !

كاش زودتر از اينها تو را يافته بودم گل من .

زيرا احساس ميكنم با عشق تازه متولد شده ام!

حال ...تو مرا ليلاي خويش مي بنداري ،

ومن تو را مجنون عشق مي نامم !

تو مرا براي خود مي داني ،من نيز تو را از براي قلب خود مي دانم.

و چه زيباست لحظه ي رسيدن به اوج خوشبختي ،

زماني كه هر دو همديگر را براي هم مي خواهيم!

خالصانه و از ته قلبم ميگويم كه براي من معناي واقعي عشق تويي

زن، زندگیـست
و
مـرد، امنیت
و چه خوب می شود وقتی
مـردی تمامِ مردانگیش را خـرجِ
امنیتِ زندگیـش کُند
و چه زیبـا می شود وقتی
زنی تمامِ زندگیش را خرج
غرورِ امنیتش کُند ...

بعداً نوشت :

ما یعنی منو وبابایی از شب قبل از سالگرد ازدواجمون یکم از همدیگه دلخور بودیم ( سر چیزهای بی خودی ) و بین ما سکوت حکم فرما بود.دلشکسته ولی جالب رفع این کدورت با دو تا کیک تو شب سالگرد ازدواجمون بود....

بعد از ظهر که بابایی رفت دفتر من شروع به درست کردن کیک رولت شکلاتی که مورد علاقه باباییه کردم و بابا مهرداد هم وقتی اومد خونه یه کیک با شمع دستش بود ....

محبتمن فقط از کیک بابایی عکس گرفتم چون تزئین کیک خودمو دوست نداشتم هر چند که مزه اش عالی بود.

نتیجه اخلاقی 1: زن و شوهر دعوا کنن، ابلهان باور کنن.

نتیجه اخلاقی 2 : دنیا اصلاً ارزششو نداره که بخواد به دعوا و کدورت بگذره.

نوشته شده در سه شنبه 28 مرداد 1393ساعت 10:08 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

ممنون از مهربونی همتون


نوشته شده در شنبه 25 مرداد 1393ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط مامان مهری |
نوشته شده در چهارشنبه 22 مرداد 1393ساعت 12:07 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

پیشاپیش معذرت می خوام اگه این پست یکم زیادی جیشی شده...


نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

سلام گل پسری

تو این روزها عصرها که میشه با بابا مهرداد میریم دفتر و شما حسابی خوش می گذرونی  بعضی روزها هم میبرمت پارک و حسابی از خجالت مامان در میای و کلی منو این طرف و اون طرف می کشی تا جایی که دم افطار  غش می کنم.شب ها هم که همچنان افتضاح می خوابی ساعت یک و نیم الی دو. بعد سحرم که درست و حسابی خوابمون نمی بره و تازه وقتی چشمامون گرم شده صدام میکنی که آب می خوامگریه بلاخره همه اینها دست به دست میده که من اکثراً صبحها با تاخیر میرم سر کار...

حالا بریم سراغ چند تا عکس خوشمل از گل پسرمحبت

خوب دقت کنین چه پسری داریم ما. به به ...

 داره قندون دفتر باباییش رو تمیز می کنه

بوسبوس

حالا داره میز رو تمیز میکنه... اینقدر دستمال زده بود که برق افتاد

محبتمحبتمحبت

الهی قربونش برم خسته شده دیگه

بغلبغل

این جا هم مشغول بازی توی پارکه البته باجیغ و هورا...

خندونکخندونک

مهراد توی پارک از اول تا آخر جیغ و داد میکنه. عاشق این تخلیه انرژیش امراضی

بعضی وقت ها دنبال بچه های بزرگتر میره و میخواد باهاشون دوست بشه ولی تیرش به سنگ می خوره غمگین ،چون کوچیکتره.  جدیداً خیلی دوست داره با بچه ها بازی کنه تشویق.

 

اینجا هم داره نقاشی می کنه...

بغلمحبتبغل

اینها هم شاهکار صبح های ماه رمضون با مادر جونه

این لباسها رو مادرجون با دهن روزه برای مهراد دوختهمحبت دستش درد نکنه خیلی خنک و قشنگهبوسمحبت

مهراد جونی وقتی بهش میگم بخندخندونک

مهراد وقتی بهش میگم اخم کن.

و حالا بعد افطار آقا مهراد در حال دیدن سریالهای ماه رمضون. جالب اینجاست که ما تابحال یه قسمت هم از سریال مدینه رو ندیدیم ولی مهراد شخصیت هاشو  هم می شناسه...شاکی

بلاخره ماه رمضون امسال هم با گرما و روزهای طولانیش گذشت... ولی نمی دونم چرا همیشه وقتی تموم میشه دلم میگیره دلشکسته، انگاری خیلی کارهای خوب بود که میتونستم انجام بدم و ندادم.

امیدوارم سال بعد ماه رمضونی بهتر از امسال داشته باشیم.

این پست رو با چند روز تاخیر گذاشتم ولی فعل هاش رو عوض نکردم تا حال و هوای ماه رمضونی داشته باشه.

نوشته شده در شنبه 11 مرداد 1393ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

همون رمز قبلی


نوشته شده در دوشنبه 6 مرداد 1393ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 سه چیز وجود دارد که یک کودک میتواند به فردی بزرگسال بیاموزد:

 شـــــــــاد بودن، بدون احتیاج به دلیل

 همیشه مشغول انجام کاری بودن

 و اینکه بدانی چطور چیزی را که میخواهی، با تمام وجـــــودت درخواست کنی.

 

با سلام محبت

قندک من خیلی وقت بود که میخواستم یه پست از شیرین کاری هات بذارم . هروقت که میرفتم تو وب دوستات، میدیدم مادر یکیشون یه پست از شیرین کاری های عسلش گذاشته و من هیچ کچل . تا اینکه تصمیم جدی گرفتم که این پست رو برات بذارم .

این روزها شیطنت هات بیشتر شده niniweblog.com

Caillou

حالا دیگه لب تاپ بیچاره از دستت در امان نیست.niniweblog.com

 

 

حرکات نمایشی روی مبل ها هم که دیگه هیچ...

مهرادی...... کجا؟؟؟؟؟ niniweblog.com

چی کار داری میکنی پسرم.....سوالسوال

niniweblog.com

 

لوازم آرایش مامان هم که خدا نکنه نزدیک دستت باشه.

 

 

از شیشه ادویه های مامانت هم که حداقل هفته ای یدونه رو شهید می کنیقه قههسوت

Caillou friendo un huevo

زمانی که ماشینو میاریم تو پارکینگ می پری پشت فرمون و میگی سوچ، یعنی سوئیچ رو بدین به من تا قان قان بازی کنم و بعد کلی بازی به زور میای داخل خونه.niniweblog.com

با تفنگ توف توف  می کنی یعنی من شمارو زدم و ما هم باید بلافاصله غش کنیم و بیفتیم زمین. niniweblog.com

 

نصف شبها که بیدار میشی پشت هم میگی آب آب آب و بعد که آب رو نوش جون کردی میگی برکق برکق برکق یعنی برق ها رو روشن کنین!!!!! بعد هم میگه تی تی یعنی تلویزیون رو روشن کن.

 

گل پسری ما تمام کلمات رو تکرار می کنه و کلماتی رو هم که براش سخته اولش رو میگه.

 

به من میگی مامان می ای ، عجیجم  و به بابا مهرداد میگی بابا البته هر بار که بخوای صدا کنی 5 یا 6 باری تکرار می کنی niniweblog.com

به اقاجون میگی آجا به دایی میگی دای به عمو معین میگی ممو می

 

روزی چند بار بدو میری سمت دستشویی و میگی دندا یعنی بریم دندونامون رو مسواک بزنیمniniweblog.com

به فلفل میگی فی فی به دوچرخه میگی چخ  به اسب می گی ابس و خیلی کلمات دیگه

 

یه وقت هایی که گریه می کنی میای بغلم و اشکهاتو نشون میدی می گی گیه ،آب شور یعنی گریه کردم صورتم رو بشور ...

 

تو فرهنگ لغتت دو نوع پ داری یه  پ که پ نوشته میشه و پ خونده میشه مثل پنی، پی پی و پـــو (پنیر ، پی پی و پول) یه پ هم داری که ف خونده میشه مثل فا ، فاا و فا که در زمان های مختلف یعنی (پا ، پارک و پاشو ) متفکر قه قهه

 

اگه باهات بلند صحبت کنیم  و خوشت نیاد فوری می گی بوووو یعنی برو و یکم بغض می کنی.خطا

 

یه مدتیه مثل عکس زیر  وقتی احساساتی میشی ، خیلی دندوناتو فشار میدی که منو و بابایی رو کلی غصه دار می کنه. میترسیم فکت فرم بدی بگیره

صبحانه مورد علاقه ات نون و پنیر و گردو یا نیمروه که به نیمرو می گی تنگو و معمولا هم با تخم بلدرچین براتون درست می کنیم.خوشمزه

میان وعده هات شیرخرماموز- بستنی - دنت- شیر و کیک و ارده - پوفیلا -مغز تخمه مزمز - سوهان 

عاشق سالاد شیرازی هستی البته ماست هم دوست داری ولی سالاد یکی از اون چیزهایی که خودت با قاشق می خوری.

شیر و دوغ و چای از نوشیدنی های مورد علاقته . زیاد اهل آب میوه های شیرین نیستی.

کارتون مورد علاقه ات آدم خطی  و  تام و جری ...

اسباب بازی های مورد علاقه ات که خودت ساعت ها باهاش سرگرم میشی ،انواع ماشین و لگو و تخته وایت برد و کتاب داستانه....

Caillou escribiendo

چون موهات فرفریه میونه خوبی با برس و شونه نداری niniweblog.com

اینجا هم کلاهی رو که مادر جون برای رها دوخته پرو می کنی...

 

 

عاشق حموم وآب بازی هستی تا مادر جون میگه بریم حموم شلوارتو در میاری و میری در حموم رو باز می کنی niniweblog.com

 

متاسفانه میونه خوبی با بچه های کوچیک نداری ولی با بزرگتر از خودت راحت بازی می کنی. در کل یکم خجالتی و وابسته به ما هستی.غمگین

 

اینجا هم که اخماتو ریختی و داری با موبایل بازی می کنی

Caillou

سه چرخه خریدن  ما هم ماجرایی داره...

یه روز که رفته بودیم بیرون وقتی از جلوی مغازه رد می شدیم با دیدن سه چرخه همچین خودتو کشیدی زمین و چرخ چرخی راه انداختی که منو و مادر جون شدیم این شکلیخجالتدلخور

آخه یه دوچرخه هم از سیسمونیت داشتی پسرم و بنظرم هزینه اضافه اومد ولی از اونجایی که دور دور فرزند سالاریه و اصلاً دلم نیومد دلتو بشکنم این سه چرخه رو برات خریدیم. اگه بدونی چقدر ذوق می کردی که همون ذوق کردنت برای ما یه دنیا ارزش داشتمحبت

مبارکت باشه گلم

نمیدونم این پست رو باید چه شکلی تموم کنم چون شیرین کاری هات که تمومی نداره ...

ولی برای اینکه پست خسته کننده نشه فعلاً بایبای بای

 باز هم از این پست ها برات می زارم.بوسمحبت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 مرداد 1393ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

1180637314_www-animaatjes-nl.gif

دوستای گل خوبین ؟  با گرمای تابستون چی میکنین؟ ماه رمضون خوبی داشتین؟ التماس دعای خیر از همتون داریما. یادتون نره......محبت

 

SunSunSun

این ماجرا از اونجایی شروع شد که مادر جون برات عینک آفتابی عینک جدید خرید و تو هم بر خلاف پارسال که تا عینک می زدم برات، بغض می کردی امسال شب ها هم دوست داری عینک رو چشمات باشه و با کلی توضیح که " ببین بابایی هم عینک نداره و .... راضی به در آوردن عینک میشی و یه روز هم که داشتی میز تلویزیون مادر جون اینا رو بهم می ریختی  یه کیف سی دی مشکی  پیدا کردی.

حالا هر روز کیف رو می گیری دستت و  می گی عـــی نه یعنی عینک می خوام و بعدش هم بابا دفتر ....یعنی من بابا مهردادم و دارم میرم دفتر عینک خندونک  مادر جون هم که عاشق این کارهاته  و خیلی پایه است ،

یه کمر بند کوچولو مشکی برات  درست کرده . حالا یه هفته ای هست که هر روز می ری سر کار تعجب متفکر بعضی روزها حتی مادر جون رو هم مجبور میکنی که عینک بزنه و باهات بیاد دفتر خنده قه قهه خنده

 

 

 

ببخشید اگه کیفیت عکس ها خیلی خوب نیست. دوربین پیشم نبود.چشمک

 بعضی وقت ها هم فراتر از اون پیرمرد بازنشسته میشی و دستتای کوچیک و قشنگت رو گره می کنی و میزاری پشتت و پیرمردی راه میریخنده  الهی لذت دنیا رو ببری و پیر بشی گلم..

نوشته شده در دوشنبه 23 تير 1393ساعت 12:24 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 

 ハート+くるくる のデコメ絵文字برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست... 

 ハート+くるくる のデコメ絵文字برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...

 ハート+くるくる のデコメ絵文字برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست ... 

 ハート+くるくる のデコメ絵文字برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

 ハート+くるくる のデコメ絵文字برای تویی که مرا مجذوب قلب و احساس پاک خود کردی... 

 ハート+くるくる のデコメ絵文字برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

 ハート+くるくる のデコメ絵文字برای تویی که قلبت پـا ک است ... 

 ハート+くるくる のデコメ絵文字برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...

 

 ハート+くるくる のデコメ絵文字برای تویی که آرزوهایت آرزويم است... 

 
ハート のデコメ絵文字 عزیزترینم ، مهردادم، عمر من، هشتمین سالگرد آشنایی مون سالگرد اولین روزی که دل به هم دادیم و تصمیم گرفتیم زندگی عاشقانمون رو پی ریزی کنیم مبارکت باشه花だよ。花束 のデコメ絵文字
یادته 8 سال پیش چنین روزی همزمان با تولد خانم فاطمه زهرا(س) ساعت 4/5 بعد ازظهر اومدین خونمون تا با هم اولین برگ از دفتر عشقمون رو بنویسیمハート のデコメ絵文字
 
 
 

به هرکسی که می رسی ، می گوید :
آدم فقط یکبار عاشق می شود ..
دروغ است …
تو باور نکن …
مثلاً خود من ، هرروز ، دوباره ، عاشـــــــقت می شوم 
ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

19.gif

خدا با دادن تو به من، بهشت رو روی زمین به من داد...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 23 تير 1393ساعت 11:08 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 15 تير 1393ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

سال 1392 بدون شرح


نوشته شده در يکشنبه 8 تير 1393ساعت 12:00 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

همه چی در مورد تولد دو سالگی


نوشته شده در سه شنبه 3 تير 1393ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

همه گویند به تعجیل ظهورش صلوات

کاش این هفته بگویند به تبریک حضورش صلوات

 

 

 

میلاد گـــــــــــل زیبای نرگس مبارکـــــــــــ

 

عمریست که از حضور او جا ماندیم

در غربت سرد خویش تنها ماندیم

او منتظر است تا که ما برگردیم

ماییم که در غیبت کبری ماندیم

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 خرداد 1393ساعت 12:10 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در سه شنبه 20 خرداد 1393ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد 1393ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 7 خرداد 1393ساعت 12:15 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

مهراد جون دیگه شیر نمیخوره... مردشده پسرم....


نوشته شده در شنبه 3 خرداد 1393ساعت 12:01 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 15 ارديبهشت 1393ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

همون رمز قبلی


نوشته شده در يکشنبه 14 ارديبهشت 1393ساعت 12:46 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 13 ارديبهشت 1393ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 8 ارديبهشت 1393ساعت 12:19 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 6 ارديبهشت 1393ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 25 فروردين 1393ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 24 فروردين 1393ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 24 فروردين 1393ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 24 فروردين 1393ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 24 فروردين 1393ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 16 فروردين 1393ساعت 8:49 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند 1392ساعت 12:39 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند 1392ساعت 12:02 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند 1392ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 

 

 

 

با سلام به شازده پسر خودم و همه دوستایی که یادی از ما می کنن و به ما سر میزنن.

گل پسرم این روز ها خیلی شیرین شدی لبخندو با کارهات مارو کلی شاد می کنی.قهقهه

همه اعضاء بدنت رو می شناسی . مثلاً وقتایی که می گیم" گردنتو بیار ببوسم" عین یه شاهزاده سرت رو بالا می گیری تا گردنتو ببوسیم...گاوچران از اونجایی که خیلی دوست دارم زودتر به حرف بیای و شیرین زبونی کنی مدام باهات حرف می زنم و ازت می خوام که تکرار کنی ولی توصورتم زل می زنی و هیچی نمیگی.منتظر یکم که سرم رو برمی گردونم می بینم برای خودت داری حرف می زنی و تکرار می کنی...  تعجبیول          

کاملاً حرفامون رو متوجه میشی مثلاً یکماه و نیم پیش بود که یه لنگه دمپاییت رو هرچی میگشتم پیدا نمی کردم تا اینکه از خودت پرسیدم و رفتی و زیر کابینت ها  رو نشون دادی و دیدم که بلههه . همونجاست.   یا اینکه چند روز پیش پاکت خامه رو گرفتی دستت و بردی که بازی کنی و بعد دو ساعت یادم اومد و ازت پرسیدم و برام پیداش کردی...

 خدا نکنه ماشین لباسشویی رو روشن ببینی بدو میای و خاموش می کنیniniweblog.com  

تو کارهای خونه هم کمکم می کنی و من کلی ذوق می کنم. مثلاً وسایل  ناهار رو می بری . یا اینکه میوه هایی رو که از یخچال در میارم رو می زاری تو ظرف شویی.(از اونجایی که همیشه به محض باز شدن در یخچال سرت تو یخچاله) .niniweblog.com  یا ماکارونی ها رو برای آبکش کردن دو نیمه می کنی. اخخخخ اون بوس های صدا دارت رو که نگو. لبات رو غنچه می کنی... و من دلم می خواد که بچلونمت.... (برای اولین بار که بوسم کردی رو هیچ وقت یادم نمیره مو به تنم سیخ شد)  

یه سری کلمات رو می گی که تاجایی که یادمه برات می نویسم

 

دیکشنری آقا مهراد 

یه دو سه دار یعنی یک دو سه چهار( مدام تو خونه راه می ری و با خودت تکرار می کنی )

اه بابا- اه وای یعنی ای بابا - ای وای ( مواقعی که اوضاع به مراد نباشه میگی )

 آآ آآآ یعنی آب آب آب

ماما به ندرت می گی ولی بابا رو خوب می گی.

با یعنی بالا

با یعنی باز ( تفاوت این دو تا در موقع استفاده از کلمه است)

صدای niniweblog.com  پیتو پیتو 

صدای ني ني شكلك به به

صدای niniweblog.com موه موه 

 صدای غذا جیز جیز

پوف یعنی غذا

صدای شیر هم که بصورت کاملاً خشمگین و با صدایی خش دار میگی

به سحر می گی دهر

به رها می گی رآ                                                                       

سبد اسباب بازیهات  رو  میاری و می گی داغو یعنی  داغون      

 

 

نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند 1392ساعت 12:17 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند 1392ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

سلام ......

این روزها مهراد 18 ماهه شده واکسن هاش رو هم زدیم ، بچگی پاش درد می کرد نمی تونست راه بره   niniweblog.comفکر کنم تقریبا 15 یا 16 تایی دندون داره ، 12 کیلو وزنشه و 86 سانت هم قدش... niniweblog.com

تو رو خدا نخندین آخه نمی زاره تو دهنشو نگاه کنم، تازه هر بار که میخنده و دقت می کنم ، میبینم که دندون جدید در آورده واسه همین هم یکم لاغر شده.

توی جمع یکم خجالتی ولی توی خونه خیلی خوبه ، برای خودش بازی می کنه، خداییش خیلی شیطون نیست. آقاست پسرم.....

 بازی هایی که دوست داره: قایم موشک ، کشتی و قابلمه بازی (بیرون ریختن همه کابینت تا بزرگترین قابلمه و درست کردن غذا)  و همچنین ترسوندن دیگران  با صدای اووووووه 

 تازگی یاد گرفته میره روی میز و از اونجا میره رو کاناپه و اونجا میشینه و بازی می کنه.

 

موقع غذا خوردن یکم بازیگوش شده  منو  حسابی عذاب می ده

غذاهایی که دوست داره : ماکارونی، سیب زمینی سرخ شده ، کوکو سبزی و آبگوشت . 

در ضمن حسابی بابایی شده ... 

چون باباش سه روز در هفته دانشگاه است و اونو نمیبینه ،اوقاتی که باباش خونه است حسابی بهش میچسبه و نمیزاره درست بخونه، وقتی هم که می خوام ببرمش تو اتاق و سرگرمش کنم اعتراض می کنه....

                                                      niniweblog.com

بلاخره که مهراد داره بزرگ و بزرگ تر میشه و خیلی شیرین. وقتی می بوسمش تمام وجودم آروم میشه.

خدایا این آرامشو از ما نگیر.....

امیدوارم همه ما روزهای آروم و خوشی در پیش و رو داشته باشیم.

خدا رو شکر بخاطر سلامتی خود و خانوادهامون.....

                    niniweblog.com

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند 1392ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند 1392ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

توی این پست از هدیه هایی که به مناسبت های مختلف از دوستان و فامیل گرفتی عکس گرفتم و برات میزارم.

این قطار اولین هدیه ای بود که بابا مهرداد تقریباً بیست روزه بودی و برات خرید.

اگه می خواین بقیه عکس ها رو ببینین لطفاً برین به ادامه مطلب

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند 1392ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند 1392ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند 1392ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 3 اسفند 1392ساعت 8:25 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن 1392ساعت 12:55 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن 1392ساعت 12:33 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 26 بهمن 1392ساعت 12:58 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 12 بهمن 1392ساعت 12:20 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 12 بهمن 1392ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 

سلام......

اگه بدونی چقدر دلم می خواد شبها یه دل سیر و سر موقع بخوابم....

ساعت خوابمون شده 1 الی 2 نصف شب تازه اگه خواب از سرمون نپره ، که در اون صورت تاسه بیداریم. البته تاصبح یه 3 ، 4 باری بیدار باش رو شاخشه ها.....

صبح ها به زور پا میشم و معمولاً یه ده دقیقه ای دیر می کنم. (خدا رو شکر مدیر و همکارم خیلی هوامو دارن و سخت نمی گیرن)niniweblog.com

گل پسری تا صبح معمولاً یه دو باری آب می خوره و یه بار هم شیر ..... 

الان هوا سرده  ولی اصلاً رو خودش پتو نگه نمی داره منم شبها لباس کاموایی تنش می کنم .بعضی وقت ها هم احساس گرما می کنه و  بیدار می شه...niniweblog.com 

هر روز صبح که از خواب بیدار شم و ببینم که پتو روش نیست . وجدان دردی میگیرم که نگو...

آخه چی کنم از خستگی مثل جنازه می افتم تا صبح و به غیر از مواقعی که صدای مهراد در میاد دیگه هیچی نمی فهمم.

البته تو این یکی دو هفته که بابا مهرداد سرش شلوغ نیست، خیلی کمک می کنه و شبها میاد بالا سر مهراد و آرومش می کنه . 

دیشب مهراد نسبتاً زود (حدود 11) خوابش برد ( اگه بدونی چقدر ذوق کردم ) اما حس مادرانم گل کرد که زیرش رو عوض نکردم تا اذیت نشه ..... خواستم زیرش رو عوض کنم که آقا بلند شد....niniweblog.com

 

 

 منو می گی کارد میزدی خونم در نمیومدniniweblog.com...می خواستم با سر برم تو دیوار .... حالا آقای مهرداد خان هم یه نگاهی می کنه که نگو ....

مهراد هم یه چرتی زده و مگه می خوابه ...      بلاخره ساعت یک بود که خوابوندمش. انگاری به من نیومده که زود بخوابم.niniweblog.com

 

 

به خدا دنیایی داریم ما مادرها :niniweblog.com

بچمون زود بخوابه ذوق می کنیم. آرزومون شده یه شب تا صبح راحت خوابیدن. غصه مون شده تربیت بچه.

دغدغمون شده غذای بچه.  کم کاری برای بچه  شده عذاب وجدانمون . غذا کم بخوره غصه می خوریم، زیاد بخوره غصه می خوریم .... دندون در نیاره نارحتیم دربیاره میگیم حالا چیکنم سیاه نشه.... ببخشید ها زیاد بره دستشویی یه چیزی میگیم نره یه چیز دیگه.تازه دلمون هم با یه بوس بچه خوش میشه و با یه بد رفتاری زود می شکنه.... خداییش فکر کنم سرمون کلاه گذاشتن، بهشت خیلی کمه.

niniweblog.com

 

 

 ولی از شوخی گذشته وظیفه مادری خیلی سخته. امیدوارم همه مون بتونیم بچه های خوبی تربیت کنیم و لیاقت بهشتی که وعده داده شده رو پیدا کنیم.

تا پست بعدی بای....

نوشته شده در شنبه 12 بهمن 1392ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن 1392ساعت 12:58 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن 1392ساعت 12:57 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن 1392ساعت 12:56 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن 1392ساعت 12:55 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن 1392ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن 1392ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن 1392ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن 1392ساعت 12:16 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن 1392ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 22 دی 1392ساعت 12:51 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 22 دی 1392ساعت 12:22 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد