گل عشق ما مهرادگل عشق ما مهراد، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره
پیوند عاشقانه ماپیوند عاشقانه ما، تا این لحظه: 19 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره
میوه زندگی ما مهرا میوه زندگی ما مهرا ، تا این لحظه: 9 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

مهراد لبخند زیبای خدا

روزانه های زمستونی

  سلام  ، سلام صد تا سلام... فصل اول : بادکنک    از اونجایی که مامانم خیلی به کارهای دستی علاقه داره ، دوست داره که من هم مثل خودش علاقه مند باشم.... بهمین خاطر سعی میکنه برای تقویت خلاقیتم کم نزاره. چند روز پیش هم بواسطه بازدید از وب یکی از دوستام جرقه ای به ذهنش زد  . تصمیم گرفت با همدیگه از این عروسک های بادکنکی درست کنیم.   مامانم میگه از این عروسک ها حدود 15 سال پیش برای دوستش درستیده بوده ا گه دوست دارین بدونین این توپ های خوشگل چجوری درست   میشن لطفاً   یه سری  برین    اینجا مامانم با نیشی که تا بنا گوشش باز بود وسا...
2 بهمن 1393

جامانده های پائیز 93

پیشاپیش عذر خواهی ما رو بخاطر آشفتگی این پست بپذیرین..... سلام و صد تا سلام... تعطیلات اربعین  ما معمولاً  توی تعطیلات بخاطر شلوغی بیش از حد مسافرت نمیریم . بابامهرداد از فرصت بدست آمده برای تکمیل مقالات و مرور درس هاش و مادرم هم برای رسیدگی به امور خونه و بازی با من استفاده می کنه و اگر فکر کرده باشین که از این فرصت برای استراحت استفاده میکنه سخت در اشتباهین !     مامانم میگه وقتی که یه پسر کوچولو  جیکووو تو خونه داری که  نرم  و لطیفه مثل برگ گل... هر کاری که ازدستت بر بیاد برای تغذیه سالمش انجام میدی حتی اگه شده سوسیس خانگی درست کنی . این شد که مامانم دست بکار شد و سوسیس د...
27 دی 1393

اولین قرار مردونه

ســـــــــــــــلام به همگی دوستای مهربونمون ، امیدوارم که زمستون خوبی رو شروع کرده باشین. چند وقتی بود که بخاطر تزئینات یلدایی زن عمو ملیکا و گل مژه چشم مهراد و نبودن همکارم خیلی درگیر بودم و نتونستم بهتون سر بزنم. قول میدم که جبران محبت هاتون رو بکنم و زودی بیام پیشتون.  دلم میخواست ترتیب پست های وبلاگ رو حفظ کنم و پست مربوط به تعطیلات آخر ماه صفر و بعد  پست یلدایی مون رو آپ کنم ولی نمیدونم سیم رابط دوربین رو کجا گذاشتم !     در اولین فرصت با خبر پیدا شدن سیم رابط و عکس های جدید برمی گردم.   خوب بریم سر اولین قرار مردونه پدر و پسری و همچنین اولین تجربه استخر مهراد عسلی  امروز د...
17 دی 1393

آخرین روزهای پائیز

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند … بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که چاره ای نیست! شما به زودی خواهید مرد . دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و کوشیدند که از گودال بیرون بپرند اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید. شما خواهید مرد ! پس از مدتی یکی از دو قورباغه دست از تلاش برداشت و به داخل گودال پرتاب شد و مرد . اما قورباغه دیگر همچنان با حداکثر توانش برای بیرون آمد...
22 آذر 1393
1491 10 23 ادامه مطلب