مهراد لبخند زیبای خدا

مهراد لبخند زیبای خدا

شرح حال شازده مهراد

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

عکس خوش آمدگویی به وبلاگ

 

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مامان مهری


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

همون رمز قبلی


نوشته شده در پنجشنبه 18 دی 1393ساعت 1:03 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

ســـــــــــــــلام به همگی دوستای مهربونمون 花だよ。花束 のデコメ絵文字، امیدوارم که زمستون خوبی رو شروع کرده باشین.محبت

چند وقتی بود که بخاطر تزئینات یلدایی زن عمو ملیکا و گل مژه چشم مهراد و نبودن همکارم خیلی درگیر بودم و نتونستم بهتون سر بزنم. قول میدم که جبران محبت هاتون رو بکنم و زودی بیام پیشتون. 

دلم میخواست ترتیب پست های وبلاگ رو حفظ کنم و پست مربوط به تعطیلات آخر ماه صفر و بعد  پست یلدایی مون رو آپ کنم ولی نمیدونم سیم رابط دوربین رو کجا گذاشتم ! سوال متفکر  در اولین فرصت با خبر پیدا شدن سیم رابط و عکس های جدید برمی گردم.خندونک

 

خوب بریم سر اولین قرار مردونه پدر و پسری و همچنین اولین تجربه استخر مهراد عسلی

Diving امروز دوشنبه هشتم دی ماهه و بابا مهرداد قراره بره استخر که بهش پیشنهاد دادم فندقی مون رو هم با خودش ببره . که صد البته بابایی هم استقبال کرد . ساعت 9 اومد دنبال مهراد و رفتن سانس اختصاصی استخر برج آسمان . از لحظه ای که رفتن دلم شور میزد نمیدونم چرا باوجود اینکه مطمئن بودم بابایی مراقب مهراده  ولی هی براش آیت الکرسی می خوندم. 

 گل عشق ما مهراد در اینروز ، 2 سال و 6 ماه و 18 روز سن دارد 

ساعت 11:30 برگشتن و مهراد در نهایت خستگی و خواب آلودگی به من میگه من آب بازی کرد محبت تازه تا ساعت 12:30 هم بیدار بود.خواب آلود

I Live To Swim

نوشته شده در چهارشنبه 17 دی 1393ساعت 12:42 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند

که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند

و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است،

به دو قورباغه دیگر گفتند که چاره ای نیست! شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند

و کوشیدند که از گودال بیرون بپرند

اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند

که دست از تلاش بردارید. شما خواهید مرد!

پس از مدتی یکی از دو قورباغه دست از تلاش برداشت

و به داخل گودال پرتاب شد و مرد.

اما قورباغه دیگر

همچنان با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد….

بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار

اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و بالا خره از گودال خارج شد .

وقتی از گودال بیرون آمد، معلوم شد که قورباغه نا شنواست.

در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند!

.

.

.

.

.

این جمله شعار امروز ماست:

.ناشنوا باش وقتی همه از محال بودن آرزوهایت سخن می گویند.

پسرک شیرین زبون ما این روزها در پایان 30 ماهگیش با حرف ها و حرکاتش حسابی دلبری میکنه ...

و ما هر لحظه خدا رو شکر میکنیم برای بودنش . تو این روزهای سرد گرمای وجودش و بوی تنش هوای خونه  مارو مطبوعتر از هر زمان دیگری کرده. از همین الان دلتنگم برای این روزها....

چند روز پیش یه همایشی بود در مورد روابط زن و مرد و مناسبات حاکم بر آن  با حضور دکتر حبشی  از مشهد . به جرات میتونم بگم آموزنده ترین همایشی بود که تو محل کار برگزارشده بود. 

صحبت هاشون خیلی عالی بود یه جاهایی به خودم بالیدم  راضی وقتی دیدم راهی که میریم درسته و یه جاهایی هم خجالت کشیدم خجالتکه چرا مسائلی بوده که من در نظر نگرفتم.( البته اون خجالته خیـــــــلی کم پیش اومداااا ها ) میون صحبتها اشاراتی به جوون های امروزی شد که جرات و جسارت و تعهد قبول کردن زندگی مشترک و مسئولیت یه خانوم روندارن...؟؟!!! بعد به ریشه های این موضوع در تربیت پسر بچه ها تو 2 الی 6 سالگی اشاره کرد که در این دوره ما باید بچه هامون رو جسور بار بیاریم . مدام نگیم هیس ، دست نزن ، نکن، بشین ...  بزاریم بچه هامو یاد بگیرن از حق خودشون دفاع کنن / یاد بگیرن برای بدست آوردن هرچی حتی محبت باید تلاش کنن / می گفت خیلی پسر بچه هاتون رو بغل نگیرین بزارین اونها بیان تو بغل شما و بعد محبتتون رو نثارش کنین. 

از اون روز خیلی فکری ام. نمیدونم واقعا چطور میتونم یه مرد تربیت کنم؟ یه مرد واقعی .یه مرد که اگه ده بار هم خورد زمین باز پاشه... ما همیشه بهترین ها رو برای بچه هامون می خوایم و  فکر میکنیم که فرزند ما بهترینه  و تو زندگیش خطایی نخواهد کرد ولی واقعیت زندگی همیشه اینقدر شیرین نیست...

وقتی مادر یه پسری باید دلت بزرگ باشه و پسرونه . ترسی از هیجان نداشته باشی تا وقتی میخواد پسرت بپره نگی بزار من دستت رو بگیرم ، پات درد میاد مراقب باش .... بی واهمه بگی بپر عزیزم تو میتونی.  امیدوارم که بتونم مهراد رو یه مرررررررررررد  بار بیارم....

 

خوب  دیگه بریم سر روزانه هامون...

بعد از ظهر ها معمولا بین ساعت 3 تا 4 میخوابی و بین 6 تا 7  هم بیدارت میکنم . بعد یه کم کارتون باب اسفنجی نگاه میکنی و من هم آب چند تا نارنگی و لیمو شیرین رو میگیرم و بقول خودت آمیوه می خوری و  کمی هم  تُنکه  یا همون تخمه می خوری و  آماده میشی برای بازی. بعضی روزا اَمی بازی(خمیر بازی ) رو انتخاب می کنی و با هم دیگه از نون گرفته تا آقا و انواع جک و جونور رو درست میکنم. این هم شاهدش

این هم کاردستی ما که با هدیگه دستاشو میدادیم بالا و پائین و حالت خنده و گریه رو روش تمرین می کردیم.

یه روز دیگه میگی چَس قی چی همون چسب و قیچی . من اینبار سه تا دایره با ماژیک های رنگی(زرد- قرمز -آبی ) روی کاغذ کشیدم و کاغذ رنگی همون رنگ ها رو با قیچی در اختیارت قراردادم تا هر رنگ رو تو دایره خودش بچسبونی....

 

 

 

بنظرتون مهراد تو عکس زیر داره چی کار میکنه؟؟؟؟سوال

خوب مگه چیه!!!! نمیچسبه دیگه........خندونک

مهراد یه بار هم  تو  تبلت پسر داییم با همین روش میخواست پو  رو بشوره. قه قهه

یه عصر دیگه هم این آسمون و ریسمون یا به قول خودت آسیمون لیسون رو برات آوردم . بنظرم در عین سادگی خیلی کارها میشه باهاشون کرد.

یه بار براساس تشابه رنگی مهره هارو جدا میکنیم . یه بارهم بر اساس تشابه شکل. بعدش هم مهراد شروع کرد به رج کردن مهره ها. اول فقط از یه سوراخ رد کرده بود که با کج کردن بند مهره خارج شد بعد بهش یاد دادم که چطوری از دو تا سوراخ هم رد کنه تا مهره ها نیوفته.

اول مهره های سبز رو تو بند سبز رج کرد

ببین چه تمرکزی کرده

حالا نوبت مهره های آبیه

 

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 جدیداً یه حرف هایی هم یاد گرفتی مثل دیوانم نکن وقتی بهت میگم بیا بریم دستشویی میگی دیوان کردی.... دیوانم نکن. منو میگی دلخور 

یه روز خونه (بابا جون ) پدرشوهرم که جدیداً بهشون میگی حاجــــــج آقا بودیم و داشتی ماشین هات رو روی هم میچیدی و بازی میکردی  که یهو ماشین هاش ریخت. فکر میکنی چی گفتی ؟؟؟؟ قند زدم  یعنی گند زدم....

منو میگی خجالتخجالت و  تازه فهمیدم که انگاری یه جاهایی واقعاً گند زدم....

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 بعضی از کارها رو میدونی که زشته و نباید انجام بدی ها ولی انجامش میدی و بعد میگی عزیزم زشته ، عزیزم دعوا عصبانی

من و بابایی تا حالا اصلاً تو رو دعوا نکردیم و نهایت عصبانیت ما برخورد با صدای کاملا جدی بوده که خودت حساب کار دستت میاد....ولی خیلی به دعوا حساسی و یه وقت هایی که بلند حرف بزنیم فوری به حساب دعوا میزاری و میگی منی دعوا نکن

 

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 خیلی منظم هستی با ماشین هات بازی میکنی و بعد میگی سَ جاش یعنی سر جاش و میبری میزاری  سر جای خودش. یه وقت هایی این نظمت برای من که نه ولی برای بابایی کلافه کننده است آخه وقتی باهاش میری دستشویی ، دمپایی هات رو باید دقیقا جفت کنی و بزاری همون جای قبلی. 

 花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 میگم مهراد می ری کنترل تی وی رو بیاری؟؟؟ من گلو درد (با یه قیافه فوق العاده مظلوم )

مهراد اسباب بازی هاتو جمع میکنی ؟؟؟؟ من پا درد...  بطوری که نگرانت میشیم نکنه واقعا درد داشته باشی.....

تجربه ثابت کرده وقتی نخوای تکون بخوری کلاً تموم بدنت درد میاد.  نمیدونم این ها یعنی دروغ یعنی بهانه یعنی فریب یا فقط یه بازی بچه گانه است تازه درد هایی مثل  ابرو درد ، سیبیل درد  هم گاهی به سراغت میاد.

و اینها اکثراً درد هاییه که یکبار تجربه کردی مثلا یه بار که خوردی زمین به جای پیشونی میگفتی ابرو درد یا یه بار دیگه که پشت لبت درد میومد گفتی سیبیل درد جدیداً هم بعد از سرماخوردگی و گلو دردی که داشتی متوجه شدی که ممکنه گلو هم درد بیاد و حالا برای فرار از کارها گلو درد هم به جمع این امراض اضافه شده. خیلی باهات حرف میزنم که متوجه بشی که کار اشتباهیه ولی فعلاً که اثری نداشته.

 花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 تا کوچکترین صدایی رو بشنوی میگی صیــــدا چی بود؟ چی شوووود؟ چــــــــی بوووود؟؟؟

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字  یه روز دیگه شیلنگ جارو برقی رو برداشتی گرفتی کنار ماشینت.. میگم مهراد چی می کنی؟؟؟ می گی  ماشین بییزین بیزنیم

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 حین رانندگی کلی خورده فرمایش داری مامان تووند تووند بووو ... بابا دووور بزن...... بابا پاک کن اینجا.... بابا سوچ بده.... در داشبرد رو باز میکنی و خودت پانل ضبط رو سر جاش میزنی و میگی نی نای..... با دیدن کامیون و وانت و اتوبوس و بولدزر چنان کیفی میکنی که نگو . اسم چند تا ماشین مثل پیییکان و پااید و 206 و اتووس و واند و آمبوووس  و کامووووون رو بلدی

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 جدیداً کتاب آشنایی با وسایل نقلیه شده پای ثابت کتابخونی های شبانه مون 

میگم ماشین آتشنشانی چی کار میکنه؟  آتیشنیشان آتیش خاندوش

میگم آمبولانس چی میکنه؟  مریض دووتووور

میگم ماشین پلیس چی میکنه ؟ تصااااف نشه

میگم تاکسی چی میکنه ؟ میگی تاسکی سبزی می دوون  ( سبزه میدون : میدانی است که برای بینایی سنجی برده بودمت) ، بازار ، ددر

بازی هامون هم از این قضیه بی نصیب نمونده به این ترتیب که اول دو تاماشین تصادف می کن ، آقای پلیس میاد سر صحنه تصادف و بعد آمبولانس مصدومین رو میبره دکتر ( اغلب نقش دکتر به بابایی سپرده میشه ) که حتما آقای دکتر باید پماد و آمپول تجویز کنه...  در آخر ماشین آتش نشانی میاد تا ماشین هایی رو که آتیش گرفته اند رو خاموش کنه... خلاصه میشه مثل فیلم هشدار برای کبرا 11خندونکتعجب.......

اوایل چون مهراد ماشین آتش نشانی و آمبولانس نداشت با لگوهاش دو تا ماشین درست کردیم تا کارمون راه بیفته . بعد قرار شد رفتیم بیرون ماشین آتش نشانی بخریم که برگشته میگه  ماشین دارم و همون ماشین دست ساز رو نشون میده ... ما هم اول ذوق مرگ شدیم که چه پسری داریم و بعدش هم شرمنده این همه قناعت و یادم افتاد که خیلی وقته برای مهراد اسباب بازی نخریدم. ( البته مهراد بدلیل وفور اسباب بازی همیشه یه چیز جدید برای بازی داره) ولی خوب خیلی وقته برای خرید نبردمش تو اسباب بازی فروشی ...

خلاصه رفتیم برای خرید ولی از اونجایی که عروس تعریفی به درد عمه اش میخوره.... پسر ما هم بعد کلی تعریف با دیدن دو تا ماشین توی مغازه پای مبارک رو کرد توی یه کفش که من  آمبوس و آتش نیشان  رو با هم میخوام و هر  چقدر من سعی کردم که با فرهنگ رفتار کنم که یکی رو انتخاب کن... نشد که نشد و ما مجبور به استفاده از دروغی نیمه مصلحتی مبنی بر خرابی شیشه آمبولانسه شدیمخجالت

花だよ。ヒマワリ のデコメ絵文字 ماشین آتش نشانی رو یه روز بیشتر نیست خریدیم انداختی زمین و میگی شیکست دوبایه بیخر سوت

 به خاطر امتحان بابا مهرداد یه چند روزی مهمون خونه آقاجون و مادر جون بودیم...

درسته که اونجا تنها جاییه که من خیلی راحتم و به تو هم خیلی خوش گذشت ولی با بزرگ شدنت دوری بابایی رو خیلی بیشتر حس میکنی و این یکم منو اذیت میکنه.... یه شب موقع خواب می گفتی بییم بابا، گوشی بیار زنگ بیزن بیگو بابا بیاد...  بعد بهت گفتم بخواب بابارفته سر کار ، فردا صبح میاد  در جوابم با یه حالت صدای محزون گفتی من بابا نداشت  اون موقع من و مادرجون این شکلی شدیمغمگیندلشکسته

خلاصه این غصه هر شب من و قصه هر شب شما بود.

 

این هم آخرین ورژن نماز خوندن آقا پسری همراه مادرجونش.

این جای کبودی که تو پیشونی مهراد گلی می بینین مربوط به  سه شنبه  93/08/20 که رفته بودیم خرید . منو مهراد جفتی رفتیم تو باقالی ها. یه آقایی بنده خدا اومد جلو و با حالتی نگران گفت بچه چیزی نشده؟ که مهراد فکر کرد داره دعواش میکنه و بچگی  ترسید و زد زیر گریه. تا خونه که چه عرض کنم همین الان هم بپرسی چی شد؟ نمیگه خوردم زمین پیشونیم درد اومد میگه آقاهه دعوا.....عصبانی

این اولین زمین خوردن کلوچه طلایی من بود.

 

قبول باشه گلم...

مدیونی اگه یه درصد فکر کنی پسر ما بعد از نمازش ذکر نمیگه............

نکته 1: در چند هفته آینده آمبولانس می خریم ولی فعلا ازش برای انجام کارهایی مثل لباس پوشیدن استفاده میکنیم. تا کمی هم شور و شوق در پسرکمون ایجاد کنیم .
نکته 2 : اگر در ترجمه زبان مهراد ابهامی داشتن اشکال از نویسنده است .
این هم  باقیمونده های عکس های سومین پائیز مهرادمحبت
پیشاپیش یلداتون مبارک

 

نوشته شده در شنبه 22 آذر 1393ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

مهراد متولد بیستم خرداد 91

دیانا متولد سوم فروردین سال 92

 

سام متولد اول آذر سال 90

این موش موشی ها  دوستی شون اول از همه از دوستی باباهاشون بعد رفاقت مادرهاشون و حالا هم اگه خدا بخواد با خودشون قراره ادامه پیدا کنه....

البته دیانا یه خواهر فوق العاده مهربون به اسم پانیذ گلی هم داره که قراره برای سه تایی شون خواهری کنه.خندونک نه چک زدیم نه چونه خواهر اومد تو خونه.خندونک

ما سه خانواده قبل از تولد این سه تا تربچه کلی با هم مسافرت و گردش رفتیم که خیـــــــــلی هم بهمون خوش می گذشت. ولی بعد از تولدشون دیدارهامون به همین مهمونی های دو یا سه ساعته محدود شده ... 

تو رو خدا ببین این سه تا وروجک زندگی مریم جون رو به چه روزی درآوردن.....

 

امروز تولد سام کوچولو ست.....

سامی تولدت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.........niniweblog.comniniweblog.com

 

دوست واقعی کسی است که

در لحظه ای که باید جای دیگر باشد، بخاطر شما در کنارتان باشد.

زندگیتون پر از دوستان و دوستیهای واقعی

نوشته شده در شنبه 1 آذر 1393ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

 

به دنیا که اومدی همش با خودم فکر میکردم یعنی این بچه باشیرم سیر میشه؟ خدا کنه خوب وزن بگیره....

شش ماهه که بودی می گفتم خداکنه به موقع دندون دربیاره

هر بار که می بردمت حموم مراقب گوشهات بودم که آب نره ، خدای نکرده روی شنواییت تاثیر بد بزاره.

وقتی که چهار دست و پا نرفتی و دیر راه افتادی نگران بودم نکنه مشکی باشه....

18 ماهت بود ولی زیاد حرف نمیزدی نگران بودم نکنه نتونه خوب حرف بزنه...

2 سالت بود که همراه بابایی رفتیم برای معاینه چشماش ....

خواستم که فقط با محیط آشنا بشی آخه نگران بودم نکنه تنبلی چشم داشته باشه یا نکنه از منو و بابایی ارث برده باشی و چشمات ضعیف باشه...

تو شهرمون هم هرچی دنبال بینایی سنج کودکان گشتم نبود میدونستم که دستگاه مخصوصی هست که حتی تو نوزادی هم میشه چشم بچه ها رو خیلی راحت معاینه کرد ولی خوب فعلا اینجا نیست.

قرار بود با بابایی از یه چشم پزشک تو تهران وقت بگیریم . تا اینکه چند روز پیش رو  بورد مهد  اداره اطلاعیه بهزیستی رو دیدم که تا آخر آذر بچه ها رو معاینه چشم میکنن.

چون ساعت 12 تا14 بود دو ساعتی مرخصی گرفتم و رفتیم بهزیستی

این هم چند تا عکس موقع برگشت از بهزیستی

خدا رو شکر چشمهای قشنگت هیچ مشکلی نداشت و بهت کارت سلامت بینایی دادن. فقط امیدوارم که زودتر این گل مژه ات هم خوب بشه. آخه تو دو سال و چهارماهگی برای اولین بار گل مژه  زدی. دعا میکنم که آخریش هم باشه.

البته میدونم که نگرانی های من پایانی نداره و با قد کشیدنت بزرگ خواهند شد .  ولی پسرم منو ببخش،  مثلاً مادرم دیگه چیکارش کنم. 

دوستت داریم ...

نوشته شده در چهارشنبه 28 آبان 1393ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

 

 

 

فصل 白雪姫★ のデコメ絵文字

سلام بر محـــــــــرم ، سلام برحســـــــین ، سلام بر 6 ماهه تشنه لب کربلا

امسال تاسوعا بارون شدیدی میبارید و انگاری آسمون هم در عزای حسین  میگریید شاید هم شرمسار لبان علی اصغر بود...  خدا رو شکر که بغض دل آسمون ترکید و تلسم خشکسالی ها فرو ریخت. امیدوارم که بارش ها تداوم داشته باشه و سال پر برفی داشته باشیم.

امسال تاسوعا یه نذر خیلی کوچولویی داشتم که  تصمیم گرفتیم ببریم مرکز نگهداری دختران بهار وابسته به بهزیستی. بردن نذری برای دختران و زنانی که بخاطر مشکلات ذهنی و روانی تو یه چهار دیواری حبس شدن تلنگر عجیبی بهم زد. تو راه برگشت اشکام قطع نمیشد. خدا کنه که یادم نره که دوباره بخوام ناشکری کنم ، خداکنه همیشه قدر سلامتی و خیـــــــــــــــــلی از چیزایی رو کنارم دارم رو بدونم.

بهتون پیشنهاد میکنم شما هم حتماً این کار رو بکنین و هر وقت که نذری داشتین یا حتی اگه بعد از جشن هاتون غذایی اضافه میاد بسته بندی کنین و ببرین این جور جاها. مثلا بعد از تولد مهراد کلی غذای دست نخورده مونده بود که ای کـــــــــــــــــــــــــــــــــــاش همین کار رو انجام میدادم.

چرا بعضی از ما ها کل فامیل رو از دور و نزدیک دعوت میکنیم فقط بخاطر اینکه بگن فلانی هم نذری میده ...

هر سال  قربون امام حسین ( ع) برم اینقدر نذری میاد خونمون که تا چند روز باید غذای نذری مونده بخوریم که نه دلم میاد خدای نکرده بریزم دور نه میتونم به پسر کوچیکم بدم. خواهش میکنم این روزا به فکر این آدمهای پاک  هم باشین که تو یه چهار دیواری حبس شده اند و نمیتونن نذری بخورن. شاید اون غذای نذری که شما براشون میبرین واسطه شفاشون بشه . ان شااله....

این هم یه عکس عاشورایی برای این قسمت.

 

این هم قیافه مهراد وقتی نمیخواد همکاری کنه.دلخور

 

فصل 白雪姫★ のデコメ絵文字

اکثر بچه ها تو شرایط خاص واکنشی مشابه  از خودشون نشون میدن ولی خوب بعضی از مواقع هم هست که با توجه به خلق  وخو و شخصیتی که دارن رفتارشون منحصر به خودشونه.

تو این قسمت میخوام یه سری از این دست رفتار ها که حداقل من فکر میکنم منحصر به مهراده رو بنویسم تا با نظرات شما دوستان ببینم که واقعا منحصر به مهراده یا تمامی بچه ها همین طوری اند.

رها برادرزاده گلم 16 ماه از مهراد کوچیکتره. همین دخمری تو عکس بالا. یادمه 4 ماهه بود که اومد خونه ما. مهراد 20 ماهه ما ازش خجالت می کشید و سرش رو انداخته بود پایین ( قابل توجه خانومهایی که دختر دارن: یه همچین پسری داریم ما ) راضیخندونک الانه رهای یک ساله  میاد پیش مادرم از اونجایی که مهراد حق آب و گل داره تمامی اسباب بازی های اونجا رو مال خودش میدونه حتی بابا و مامانم رو هم میگه آجون و ماجون منه .   ولی جالب اینه که  مهراد حتی به اسباب بازی های دختر داییش نگاه هم نمیکنه. با یه غرور خاصی رفتار میکنه که انگاری اصلا براش مهم نیست . ما برای تولد رها یه قطار کادو گرفته بودیم باورتون میشه از فاصله یک متری نشسته بود نگاهش می کرد و اصلا دست نمیزد. حتی به  کیک رها نزدیک هم نشد.niniweblog.com

صبح ها که مهراد رو میبرم دلم نمیاد خوابش رو خراب کنم و میپیچمش توی پتو. تا لحظه ای که دوباره میزارم تو رختخواب خونه مادربزرگش کاملاً خوابه هااااااااا ولی فقط کافیه یه کوچولو ، خیــــــــــــــــــلی کوچولو صدای رها دربیاد سریع بلند میشه و میگه صیدا هکااا ... هکا اینجاست؟  و رقابت شروع میشه.niniweblog.com

بلاخره رووووووووزگاری داره مامانم طفلی با این دوتا وروجک. رها برعکس مهراد خیلی خوش خوراکه و هرچی دم دستش بیاد میخوره که روی مهراد هم بی تاثیر نبوده و مهراد هم در رقابت با رها نون خالی رو با چنان ولعی میخوره که نگو ... ولی بچه ام هنوز بعضی مواقع در مقابل رها کم میاره و میگه  نون سیفته. (نون سفته )

یه وقت هایی هم برای رها بزرگتری میکنه. مثلا وقتی به بخاری نزدیک میشه میگه هکا داغه دس سوخت یا یه روزه دیگه که مامان پیاز پوست می کرده به مهراد میگه برو عقب که چشمات نسوزه ولی رها چهار دست و پا میره سمت مامانم  که آقا مهراد میگه هکا چــــیش سوخته نلو

بعد گذشت یک ماه مهراد یه روزهایی اسباب بازی هاشو به رها ومیده یه روزهایی هم ابداً کوتاه نمیاد. ولی در کل اوضاع خوبه و بنظرم میتونه تاثیر خوبی هم روی حس تک فرزندی مهراد داشته باشه و زمینه سازی خوبیه برای 2 سال دیگه که مهراد  آبجی دار میشه  niniweblog.com

 

 

درضمن تو ادبیات مهراد هنوز حروف ر و خ  جایی نداره . چند شب پیش بهش گفتم بگو خخخخ بچگی تا یه دقیقه هنگ کرده بود و نگام می کرد.خندونک

 

فصل 白雪姫★ のデコメ絵文字

توی این ماه از پائیز رنگارنگ عزیزک من 29 ماهگیش تموم شد niniweblog.com

40.gif33.gif

محبت

به این میگن شادی بربره ایخندونک. مهرادم اگه نمیدونی بربره کجاست یه زحمتی بکش برو تو نت یه سرچی بکن...

 مهراد در حال طراحی نقشه ناخنک متفکر

مهراد در حال اجرای نقشه عینک

 

مهراد چشم انتظار روشن شدن شمعبغل

 

 

 

به این حالت میگن مظلوم نمایی برای تصاحب چاقو چشمک

niniweblog.com این ژله رو که زده بودم اول مهراد میگفت کیــک که باعث شد که فوری یه کیک سه دقیقه ای بدرستم که صد البته حس علاقه به کیک شکلاتی بصورت ژنتیکی از پدر به پسر منتقل شده و از این کیک فقط یه تیکه کوچیک نصیب من شد که همون تیکه با لذت تماشای کیک خوری عزیزای دلم بی نهایت به من مزه کرد. جای همگی دوستان سبز

 

 فصل 白雪姫★ のデコメ絵文字

 

جمعه ای رفته بودیم خونه مادربزرگم مراسم رب انار پزونخوشمزه جاتون خالی خیلی خوش گذشت و  محصول بدست آمده هم خیلی خوش طعم و با برکت شد.

اینم آقا مهراد درحال چشیدن رب انار

 انگاری خوشمزه استخوشمزه

توی تابلو یادگاری که به دیوار اتاق پدربزرگ خدابیامرزم نصب شده بود یه عکس دیدم از یه دختر مو فرفری ....

خجالتخجالتخجالتخجالت

ببخشید اگه کیفیت خوبی نداره چون از روش عکس گرفتم. رایزنی هایی مبنی بر بلند کردن عکس  انجام دادمخندونک

نکته : حرف از پدر بزرگم به میون اومد فردا دومین سالگرد فوت ایشونه.دلشکسته خدا بیامرزدش.

 

تا پست بعدی بدرود

موسوعه اكسسواريز رايق لطيفه للمواضيع اكسسواريز منوع رقيق للمواضيع 2013

 

نوشته شده در جمعه 23 آبان 1393ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


 

بقیه عکس ها  در ادامه مطلب

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 28 مهر 1393ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

 

سلام عزیزکم . الهی من فدای چشمای نازت بشم.بوس خیلی دوست دارم.بغل

مادر شوهرانهچشمک : این پست عکس چند تا از ژله هاییه که خودم زدم. برات اینجا یادگاری می زارم تا پس فردا که ان شاله  ازدواج کردی و همسر عزیزت برات ژله زد و هنر نمایی کرد مثل ندید بدید ها نگاه نکنی و حرفی برا گفتن داشته باشیخندونک

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر 1393ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

سلام به دوست خوب و مهربونم

گلم از وقتی که آدرس وب رو عوض کردی  نمیتونم برات نظر بزارم. غمگین متاسفانه save نمیشه. نمیدونم چرا؟؟؟؟

اینترنت خونه هم پاچیدهگریهگریه

دلم برات خیلی تنگ شده.متنظر امیدوارم هر جا هستی خوب و خوش و سلامت باشی.

اگه هنوز مشهدی التماس دعا. زیارت قبولمحبت

این گل پسری رو هم از طرف من بماچــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ حسابی.

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر 1393ساعت 9:03 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

این روزها هر ثانیه شیرین تر از هر زمان دیگریست.....

وقتی تو کنارم هستی و نگاهت میکنم، چیزی جز زیبایی نمی بینم.....

وجودت نور است ، نوری که قلبم را روشن کرده. من لبریزم ، لبریز لذت تماشای تو ....

این روزها که بی دریغ بوسه بارانم می کنی و با هر بوسه مرا به عرش می بری....

این روزها که گاه و بیگاه دستانم رو میبوبی و من در عشقت غرق می شوم.....

این روزها که زمان خواب دستم را در آغوش می گیری تا آرامش را به تو هدیه کنم.....

این روزها که عطر تنت مرا سر مست می کند....

این روزها که میگی مامان دوست از طوماری شعر عاشقانه نیز برایم دلنشین تر است....

این روزها که وقتی چشمانت خیس میشود تنها نگاهت به دنبال آغوش من است.....

این روزها که وقتی دل نازکت را میبینم. حتی تحمل دیدن یک صحنه بد را هم نداری . دل ناگرانت میشوم در این روزگار....

این روزها که هر روز شاهد پیشرفتی در تو هستم نگرانم از اینکه نتوانم مادری کنم آن گونه که باید تا شکوفا شوی و بالنده شوی......

نرم و نازکم. نهال زندگیمان قد بکش تا به نور برسی.....

این روزها هر ثانیه شیرین تر از هر زمان دیگریست

 

 

 

مهرادم این روزها داری حسابی بچگی می کنی و ما هم حالشو می بریم.بغل

تو خونه خیلی پر حرف نیستی ولی شیرین زبونی های خودتو رو داری که باعث میشه هی ببوسمت و بچلونمت. وقتی چیزی برات تازگی داره سریع میگی این چین؟ ( این چیه؟) مثل طوطی شدی و هرچی رو میگیم تکرار میکنی .... ولی بعضی کلمات رو با ترکیبی شیرین ادا می کنی مثل زن عمو جون که میگی زنجون که باعث شده حسابی دل زن عموهات رو ببری.چشمک یا به مادر جون که میگی ماجون. یا کلمه ای مثل بنز ده تن که میگی بینز ده تو ( پسرم به ماشین های سنگین علاقه خاصی داره)

دیروز پات درد میومد.( همون درد رشد ) میگم کدوم پات درد میاد میگی چپ تعجب برای اینکه مطمئن بشم پرسیدم چپ کدومه؟ پای چپت رو نشون دادی و برات پماد مالیدم بعد میگی پاچه یعنی پارچه ببند.غمگین قربونت برم که چپ و راست رو هم یاد گرفتی پسرکمبغل

الهی بمیرم که بعضی روزها ساعت 7 صبح بیدار میشی و میگی عزیزم س کار نه غمناک

بابایی در گوشت خیلی آروووم میگه عاشقتم. دوست دارم و تو هم همین کار رو تکرار می کنی.محبت

  خیلی سعی کردم که به نقاشی با گواش علاقه مند بشی و شاید بتونی راه مادرت رو ادامه بدی ولی فعلا از رنگی شدن دستات خوشت نمیاد و هی میگی کثیفه، بشوییم..البته اشکال از منه که وسایل طراحی ونقاشیم رو بکل بسته بندی کردم و گرنه صددرصد علاقه مند میشدی. نا سلامتی یه زمانی واسه خودمون نقاش بودیم. ولی عاشق مداد رنگی و کتاب و بازی های هوش هستی و که این هم خودش خیلی عالیه. با مداد رنگی برات  آدمک میکشم و جای یکی از اعضای صورت رو خالی می زارم و ازت می خوام که بگی چه عضوی کمه؟ شما هم به من میگی و گاهی هم بهت میگم که خودت بکشی. هر چند کشیدنت بیشتر شبیه خط خطیه ولی برای من خیلی جذاب و شیرینه.キラキラ のデコメ絵文字

این روزها برات بارها و بارها می خونم و جدیداً اونقدر با کتاب اخت گرفتی که موقع خواب خودت می گی کباب ، کباب  

اینجا هم بابایی داره کتابخونه رو تمیز میکنه که شما هم از فرصت مطالعاتی پیش آمده نهایت استفاده کردی.

یه موقع هایی هم تنبلیم میاد برم کتاب بیارم بهمین خاطر میگم بیا قصه بگم، که بدو بدو میگی چوپو.... بع بع ( منظور همون قصه چوپان دروغگوه ! ) یه مواقعی هم داستانهای عبرت آموز خودم رو میگم مثل پسری که مسواک نمیزد، پسری که دندون هاشو فشار میداد یا پسری که دستشوییش رو نگه داشته بود.خندونک

عاشق انواع پازلی گلم....

( البته این عکس ها مربوط به 2 ماه پیشه ولی خوب من فرصت نکرده بودم بزارم.) با عرض پوزشخجالت

این پازل دو تکه ای هوش هم یکی از کادوهای تولدت بود که خیلی دوستش داری و همون بار اولی که بازی کردیم بدون کمک من جای اشکال رو پیدا کردی و سر جای خودشون گذاشتی.راضی

 این کره هوش رو هم خیلی دوست داری... ( از 2 سالگی به بعد در عرض یک دقیقه بصورت کاملاً سرعتی تمام اشکال رو سر جاهاشون میزاره )تشویق شکلی رو هم که پیدا نمی کنی میگی این کو بعد چند ثانیه جستجو هم خودت میگی اینجاس.

این ماشین رو هم یه روز که رفته بودیم بیرون برات خریدیم. هنوز اجزا ماشین رو نمیتونی جدا کنی ولی یاد گرفتی که چطوری پیچ ها رو باز کنی و جای هر قطعه کجاست.

بازی با قیچی و چسب رو هم دوست داری. چند شب پیش با کاغذ رنگی اشکال هندسی رو در آوردم و شما هر کدوم رو سر جای خودش چسبوندی و کلی خوش گذروندیم.بوس

وقتی هم که من مشغول کارهای خونه میشم یکی از تفریحات تو شده در آوردن تشک مبل ها و گردش دور خونه...

یه وقت هایی هم تشک ها رو می چینی و باهاشون بازی می کنی.شاکی

ハート のデコメ絵文字یه روز مشغول آشپزی بودم یهو سرمو برگردوندم و دیدم پاکت شکلات رو از داخل کابینت بیرون آوردی و انگاری دلت می خواد باهاشون یه کارهایی بکنی،  که با هم رفتیم تو اتاقت و یه ساعتی مشغول پرتاب شکلات به هوا و ساخت خیابون و اشکال هندسی با شکلات شدیم و در این بین علاوه بر یادگیری اشکال هندسی مفهوم داخل و خارج رو هم کار کردیم.راضی

اكسسواريز دباديب اكسسواريز قلوب سمايلز متحركههمین بالا نوشته بودم که به گواش علاقه نداری ولی حرفم رو پس میگیرم چون با تلاش چند باره به گواش هم علاقه پیدا کردی و چند روز پیش حدود دو ساعتی با هم رنگ بازی کردیم و بعدش هم بردمت حموم که پاهاتو بشورم که خودت یه کاسه آب ریختی رو سرت و یه حموم اجباری منو مهمون کردی.ハート のデコメ絵文字

اكسسواريز دباديب اكسسواريز قلوب سمايلز متحركه

این هم عکس های بعد از حموم جلوی آیینهبغل

یه بار دیگه اومدم تو اتاق میگم مهرادی ، پسرم چی کار می کنی؟؟؟

میگی هیس... لالا...!!!!تعجب

این خرگوش یادگار عروسی ماست . خیلی دوستش داری و کلی باهاش بازی می کنی اینجا هم که بوسش می کنی و میزی پشتش تا بخوابهمحبت

نکته: این عکس ها یه مورد اخلاقی داره اون هم این که من اصلا از نشستن رو بالش خوشم نمیاد.

جدیداً مهراد به این شکلی آب خوردن علاقه پیدا کرده.

کسی که هیچ کاری نمی کند، هیچ اشتباهی نمی کند و کسی که هیچ اشتباهی نمی کند، هیچ چیز یاد نمی گیرد.

نکته1: اگه می بینین که از 20 تا عکس تو 10 تاش مهراد با یه زیرپیراهنیه بخاطر خرید در تعداد زیاد توسط مادربزرگش و همچنین علاقه خاصش به ماشین هاست.دلخور

نکته 2: این مطلب در شهریور ماه نوشته شده بود ولی بخاطر مشغله کاری الان آپ میشه.خندونکخجالت

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 مهر 1393ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط مامان مهری |
صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 7 8 9 ... 12 صفحه بعد