اولین ها

مهراد لبخند زیبای خدا

شرح حال شازده مهراد

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

عکس خوش آمدگویی به وبلاگ

 

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مامان مهری

موضوع انشاء : نوروز را چگونه گذرانده اید...!؟

بارها  به نقل از مامان مهری شنیده ام که قدیم ها سه تا موضوع بود که هر سال پای ثابت زنگ های انشاء بود که بشدت هم مورد انزجار مامانم بوده.  عید را چگونه گذراندید؟ تابستان را چگونه گذراندید؟ و علم بهتر است یا ثروت! کچل البته مامان من کلاً با انشاء رابطه خوبی نداره و  خودشو اصلا ً  هم نویسنده نمیدونه و فقط بر طبق این قانون که از هرچی بدت بیاد هوار میشه رو سرت حالا چرخ گردون گشته و گشته و دوباره به نوعی به انشاء نویسی افتاده اون هم ازنوع وبلاگیش.دلخور

 

نوروز امسال رو  ما همچون سال پیش و سالهای پیشترش قزوین بودیم و به امر خطیر صله رحم و مهمون بازی مشغول .

گاهی تیپ میزدیم و مهمونی میرفتیم و میشدم زبل خان.....

این زرافه نگون بخت فیلم ماداگاسکار هم  به عنوان شکار دادن دستم. شکارچی که بدون شکار نمیشه ....گاهی هم منو به هیبت یه طرف دار تیم ملی درمیاوردن 

هرچند که من درهمون حال هم هرگز رسالت خودم یعنی پارک ماشین ها در کنار یه خط صاف رو فراموش نکردم.نه

 

 هر از گاهی هم تیپ تو خونه ای میزدیم و چشم انتظار تور کردن یه مهمون می نشستیم ، همین بین بود که حس عکاسی مامان خانوم گل کرده و چند تا عکس نوروزی هم نصیب ما شد.

 

گاهی هم مهمون میومد خونمون و میشدم پلیس. شما فکر کن فقط من چه شکلی به آقای پلیس با اون بیسیم و کلاه اش زل زده بودم که بنده خدا بیسیم و کلاهش رو به من داد. جای همگی دوستان خالی یکی از فرماندهان نظامی میهمان ما بود  و آی حال داد که از یه فرمانده کلاه برداری کردیم.عینک

گاهی هم میهمان هایی در این سن و سال به خونه ما می اومدن که اگر شما فکر کردی من باهاش همبازی شدم سخت در اشتباهی. اگر فکرکردی که موهاش رو کندم هم سخت در اشتباهی. من تنها مثل آقایی که رفته خواستگاری سرم رو با زاویه نود درجه کج کردم و گلهای قالی رو شمردم.  البته این نوع از خجالت فقط تا زمانی بود که به محدوده اسباب بازی های من نزدیک نشده بودن.

گاهی هم مهمانی از جنس رها به خونه ما میومد که کمی تا قسمتی لطیف تر برخورد میکردم.

 

گاهی هم بازی میکردم که این روزها علاوه بر ماشین این دوتا پازل هم شده جزء بازی های مورد علاقه من.

و گاهی هم از خستگی مهمانان متعدد این شکلی به خواب میرفتیم. البته بهم خوردن ساعت خوابمون هم مزید بر علت شده بود. شب ها تا 2 نصفه شب بیدار بودیم و صبح ها تا ده صبح به همراه مامانم میخوابیدیم.  بهمین خاطر ساعت 8 شب که میشد اگر کسی کاری به کارم نداشت چرتکی میزدم. (مامان من توی این مورد اصلاً جنبه خونه موندن نداره. نهایت ظرف مدت سه روز عادت صبح زود بیدار شدن از سرش می پره. . همون بهتر که میره سر کار وگرنه تا لنگ ظهر میخوابید.خندونک)خواب

گاهی هم به بررسی ماهی طلایی مون مشغول بودم. وقتی هم که مامانم میگفت مراقب باش آب تنگ زمین نریزه ، ماهی میمیره ها. میگفتم طفَکی چرا؟؟؟؟ منظور نظر همون طفلکی است که این روزها زیاد استفاده میکنم.

بلاخره عید ماهم اینجور گذشت تا رسیدیم به سیزده بدر.

روز سیزده رو رفتیم مزرعه دایی بابا مهرداد ، که خیلی بهمون خوش گذشت و همونجا بود که من برای اولین بار به همراه مامان و بابام، موتور سوار شدم . درضمن دیدن تراکتور هم خالی از لطف نبود.

 در پایان ممنون از اینکه همراه خاطرات نوروز 94 ما بودین.

هر روز تان نوروز ، نوروزتان پیروز

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردين 1394ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

       تقریبا یه ماه پیش بود که مامان و بابام داشتن درمورد سالی که گذشت و خوبی و بدی هاش حرف میزدن و اینکه سال خیلی خوبی نداشتیم و روزهایی بودن که امیدوارم دیگه هیچ وقت تجربه شون نکنیم. دو روز از این ماجرا نگذشته بود که من مریض شدم و دکتر نامه بستری رو به دستمون داد و  یکی از اولین چیزهایی که به ذهن مادرم رسید این بود که بدترین اصلاً معنی نداره و همیشه بدتر از اونی که فکرش رو میکنی هم وجود داره و میتونه برات اتفاق بیافته.!

حالا این روزها  که سال 93 با تموم خوبی ها و کم لطفی هاش داره به روزهای پایانی خودش نزدیک میشه مامانم شاکر از آنچه گذشته و راضی به حکمت خدا و به امید روزهای بهتر مشغول خونه تکونی دم عیده....

        خونه تکونی امسال ما با تموم سختی هاش خیلی لذت بخش بود چون بر خلاف سالهای قبل بابام توی همون اندک فرصتی هم که خونه بود حسابی به مامانم کمک کرد و مامانم از این بابت اونقدر خوشحال بود که نگوزیبا و دیگه اون خستگی هر ساله تو چهره اش دیده نمیشد. 

niniweblog.com

ما امسال یه کودتا هم داشتیم و مامانم تا  این لحظه سمت خرید هیچ نوعی از پوشاک نرفته به دو دلیل :

ما کلی لباس نو داریم که هنوز نپوشیدیم .اجازه

5 ماه دیگه عروسی عمو میلاده و تلافی شو درمیاریم . خندونک 

 

توی این جمعه آخر سالی مامانم از فرصت استفاده کرد و منو به همراه بابا مهرداد و امیر مسعود فرستاد پارک تا خودش هم بتونه  براحتی به خونه تکونیش برسه، جای شما خالی خیلی هم خوش گذشت.در این فرصت کوتاه امیدواریم که به مامانم هم خوش گذشته باشهخندونک

تا باشه از این خونه تکونی ها که  حداقل به هوای خلوت شدن خونه ما رو بفرستن پارک...چشمک

واین هم عشقولانه های منو و رفیق شفیقم امیر مسعود که وقتی از خونه ما میره چنان بغضی میکنم و میگم مسودم رفت ، من دیگه مسود ندارم که دل سنگ رو هم آب میکنه.

این هم میوه های کاجی بود  که مامانم امسال برای هفت سین درست کرد....

امسال یه چیز  درمورد این میوه های کاج ٰ، مامانم فهمید  که شاید برای شما هم جالب باشه. این که وقتی توی آب میرن کاملا بسته میشن  و دوباره وقتی خشک شدن ، در اثر گرما کاملا شکوفا خواهند شد.درسخوان

اگه پیش خودتون گفتین که چه مامان هنرمندی دارم و از این حرفا....

باید خدمتتون عرض کنم که سخت در اشتباهین اجازه 

این هم شاهدش

 

همه میوه ها رو خـــــــــودم رنگ کردم.خسته

واین هم اولین نقاشی من از یک اتومبیل که تمام جزئیات اون به مدد فلش هایی که مامانم از توضیحاتم درش جاسازی کرده قابل مشاهده است.خجالت

مامانم با دیدن این نقاشی همچین ذوق مرگ شده بود که نگو گیج 

حالا بریم سراغ یه چند تا از شیرین زبونی های این چند  وقته من از نظر مامانم.

این روزها کافیه یکم مامانم در نظافت خودش سستی کنه :  مامان ریش های پات دراومده.!!! با این حرف همچین مامانم رو خجالت زده میکنم که نگو.... 

در مواردی هم که بابام صورتش رو اصلاح کرده بهش میگم بابا پس چرا ریش های پات رو نزدی؟؟؟؟

دو روز پیش مادرجونم میخواست منو ببره حموم ،که الا و بلا من فقط با آقا جون میرم حموم دلیلش هم اینکه ما اقا پسریم  و من با زنها نمیریم حمومشاکی

کم کم با یادگرفتن اسامی ماشین ها آمار ماشین هایی که درخواست میکنم تا بخریم هم بیشتر میشه قبلا میگفتم من وانت و تاکسی ندارم

این روزها میگم من وانت، تاکسی،206، کمپرسی، ماشین پست، دوچرخه و پراید ندارم.بریم بخریم. تازه از اونجایی که بفکر جیب بابام هم هستم میگم بابام پول نداره. مامان پول بده.تعجب وقتی هم علت رو جویا میشن ، میگم آخه مامان سر کار میره  پس باید پول بدهخندونک

به خاطر این بی جنبه بازی  آموزش اسامی وسایل نقلیه تا اطلاع ثانوی متوقف شده.چشمک

نکته : از من به شما نصیحت بچه رو با خودتون نبرین خرید ،اگه هم  بردین جلو بچه دست  تو جیب نکنین اگه هم دست تو جیب کردین حتما نقدینگی پرداختی رو از جناب آقای همسر داغ داغی وصول کنین.

این روزها وقتی میخوام با مامان و بابام خوش و بِش کنم میگم چیرا دماغت چاقه؟! چیرا گوشات درازه؟!

خدایی این حرف من خنده داره ؟ آخه همیشه مامانم اینا از خنده ریسه میرن وقتی من میگم چرا گوشات درازه؟خجالت

چند روز پیش در پی اظهار نظر در مورد مدل موهای مامانم ، بهش گفتم مامانی موهاتو  (مدل گوجه ای ) دوست ندارم، موهاتو خرگوشی کن. من خرگوشی دوست دارم.شاکی

خلاصه خیلی از این اظهار نظر ها میکنم که بابام توی این هشت ساله یک صدم اون رو هم انجام نداده.از رنگ لاک و لباس بگیر تا چینش لوازم خونه.

الانه دیگه حافظه مامانم بیشتر از این یاری نمیکنه که از شیرین زبونی هام بنویسه، این آخر سالی هم که خودتون بهتر میدونین خیلی سرش شلوغه و همین که الان تونسته این پست رو جمع و جور کنه ، یه شاهکاره....پس فعلا این پست رو همین جا تمومش میکنیم تا سال بعد...

 

niniweblog.com

 

دوستان گل و مهربون و همراهان همیشگی از اونجایی که این پست آخرین پست سال 93 ما خواهد بود همین جا از همتون حلالیت میخوام 

امیدوارم سال 1394 یکی از بهترین سالها برای شما و عزیزان تون باشه ، سالی همراه با سلامتی و شادی

لطفاً لحظه تحویل سال ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنین

دوستتون داریم

محبتمحبت

گل عشق ما مهراد تا این لحظه ، 2 سال و 9 ماه و 8 روز سن دارد

نوشته شده در پنجشنبه 28 اسفند 1393ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط مامان مهری |

سَآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآم.

یه قانونی هست از قوانین نیوتن خدا بیامرز که جدیداً همین جا تو نی نی وبلاگ توسط یه فیزیک دان خانم کشف شده ! به اسم قانون چهارم....

دقیقاً یه هفته پیش بود که هوس بازی با امیر مسعود جونم رو کردم  و مامان مهری به دلیل وجود سرماخوردگی تو خونه اونها از بردن من منصرف شده و به خیال خودش یه طوفان رو پشت سر گذاشت، غافل از اینکه طوفانی بس عظیم در راهه...

بامداد چهارشنبه 29 ام بهمن ماه بود که مامانم وقتی توی خواب ناز بودم با احساس اینکه من تب دارم از خواب بیدار شد و سریعا بابام رو هم بیدار کرد. بعله درست فکر کرده بود من تب داشتم. اون هم چه تبی . شب ما سحر شد و روز چهارشنبه رفتیم دکتر....

تشخیص آقای دکتر عفونت عمومی بود و یه شربت آنتی بیوتیک وطنی تجویز کرد.گریه

مشکل جدیدی هم علاوه بر تب و لب نزدن به غذا پیش اومده بود و اینکه  چون  توی این دوره مامانم به من هیچ دارو و مولتی ویتامینی نمی داد کلاً بی خیال شربت خوردن شده بودم قهرطوریکه بامداد پنج شنبه بعد از دو ساعت التماس و خواهش و تشویق و گاهی تهدید یه قاشق شربت تب بر خوردم اون هم با گرفتن یه عدد جرثقیل. فقط من موندم مامانم ساعت 4 صبح جرثقیل رو از کجا درآورد ؟؟؟؟؟؟

خانومی که شما باشی این تب دست بردار نبود و دارو سه ساعت بیشتر منو آروم نمیکرد. پاشویه هم که اصلا حرفشو نزنید که خوشم نمیاد....

خلاصه پنج شنبه  بی رمق و بی حال مجدد به محضر جناب دکتر خان شرف یاب شدم و ایشون هم منو برای آزمایش اورژانسی فرستادن آزمایشگاه.گریه خدا رو شکر عصر پنج شنبه بود و آزمایشگاه خلوت و کسی نبود تا از صوت ملکوتی من که تو آزمایشگاه طنین انداز شده بود لذت ببرهخندونک

بدین ترتیب من در دو سال و 8 ماه ونه روزگی اولین ازمایش خونم رو دادم. 

فقط خدا میدونه که چی تو دل مامانم میگذشت وقتی که خون منو دید دلشکسته

خلاصه جواب آزمایش ها که آماده شد آقای دکتر تشخیص به عفونت شدیدی دادن که نیاز به بستری داره. 

مامان و بابای منو میگی انگاری دنیا رو سرشون خراب شد. البته این مامانم بود که پرید وسط حرف های دکتر و که اگه میشه ما امشب رو تو خونه نگهش داریم و تب رو کنترل کنیم. لطفا یه داروی خارجی بنویسین تا شنبه ....

چون مامانم خوب میدونست که روز جمعه اموات هم آزادن و سر کار نمیان چه برسه به دکترا و رفتن به بیمارستان به جزء یه خاطره بد و سوغاتی آوردن چند تا ویروس عجیب غریب و دست  سوراخ سوراخ شده چیزی نداره.

خلاصه در میان باران شدید زمستانی و ریزش اشکهای مادرم  قرار شد بریم خونه و  اگر تبم از کنترل خارج شد نصف شب بریم بیمارستان.

البته شما فکر نکنین که مامان و بابای من این تصمیم رو به همین راحتی گرفتن... حتی تا جلوی در بیمارستان هم رفتن.

ساعت 11 شب بلاخره بعد از کلی جنگولَک بازی من 2 قاشق غذا و یه قاشق تب بر و یه قاشق آنتی بیوتیک خوردم و خوابیدم... مامان و بابام اصلا باورشون نمیشد که من به این راحتی تا ساعت 10 صبح بخوابم و دیگه از تب هم خبری نباشه ! 

مادرجونم (مادر مامان مهری ) که از بستری شدن احتمالی من بی خبر بودن صبح الطلوع توسط خبر گزاری نِسوان پرس مطلع شد و من تازه صبحانه ام رو تموم کرده بودم که به عیادت نوه ارشدش اومد.راضی اون هم به همراه یک عدد ماشین پلیس بزرگ که در آینده حتما عکسی ازش  به یادگارهمین جا ثبت میشود. 

نزدیک ظهر که شد تازه مریضی من خودشو نشون داد و چیزی نبود جزء یه  سرما خورگی با آب ریزش بینی فراوان. خدا روشکر الان که مامانم داره این پست رو میزاره بهترم ولی خوب کمی سرفه دارم.

پند نوشت : نصیحت من به شما اینکه هر چی رو که ایرانی خریدین.... داروهای بچه  رو خواهشاً خارجی اون هم از نوع خوبش بخرین.بیخود نیست که آموکسی کلاو ایرانی 3000 تومان و نمونه خارجی اون 52000 هزار تومانه. بلاخره یه تفاوت هایی داره...

فیزیک دان نوشت: این قانون چهارم یه چیز تو مایه های همون ضرب المثل معروفه که میگن از هرچی بترسی سرت میاد و یا اینکه هیچ وقت نمیشه پیش بینی دقیقی برای آینده کرد.

توضیح نوشت : خبرگزاری نِسوان پِرس یا همون بانوان بصورت کاملاً تلفنی و توسط خانم ها بخصوص خانم هایی که صمیمیت بیشتری با هم دارن از جمله خاله ها و مادربزرگ و غیره اداره میشه و کوچکترین اخبار رو بسرعت نشر میده. ( نامگذاری توسط بابا مهرداد چشمک )

نتیجه : امسال روز عشق مامان و بابای من اصلا متوجه نشدن که چجوری گذشت و کی اومد و کی رفت ولی خوب مهم اینه که روز عشقشون به عشق گذشت. اون هم عشق  به دردونه و چشم و چراغ خونه شون. توی اون روزهای مریضی من اونها حاضر بودن همه چیزشون رو بدن تا من خوب و سالم باشم. کنار هم و پشت به پشت هم شبها برای سلامتی من بیدار نشستن . موقعی که بابام خواب بود مامانم روش پتو کشید و وقتی مادرم خواب بود بابام همه کارهای منو انجام میداد تا مادرم کمی استراحت کنه. بنظرتون عشقی بالاتر از اینها هم هست؟؟؟؟؟

محبتمحبتبوسمحبتمحبت

مامان مهری درست دو روز قبل از بیماری برای من لوازم پزشکی خرید البته فقط برای آشنایی و دکتر بازی تا وقتی که اواخر اسفند ماه برای چکاپ پیش دکتر میریم من مثل یه جنتلمن برخورد کنم. غافل از اینکه خیلی زود بازی های کودکانه من به واقعیت خواهد پیوست.ترسو

حالا اگه دوست دارین ببینین من وقتی دکتر میشم چه شکلی ام عکس های زیر رو تماشا کنین.

 

قیافه من کاملا نشون میده که حال مریضم خیــــــــــــــــــــــــــلی بده هااااااا !

اول یه کمی پماد به دست و پای مریض بی نوا میزنم.

 

و حالا یه آمپول وسط قفسه سینه خندونک

و حالا برای التیام دردهاش بهش شکلات میدم.

این هم نمایی از یه دکتر دلسوز و متعهد....

اسم این بیمار فلک زده حسن کچلهِ که بخاطر نزدن شامپو موهاش کچل شده.!

محبت

 

این هم ساعتی بعد در حال صف کردن انواع خودرو های خونه مادرجون اینا برای عملیات سوختگیری  هستم.

و این هم ماشین های به صف شده کنار خیابان....

همگی این ماشین ها رو مادر جونم برای بازی و تفریح من زمانی که صبح ها پیشش هستم محیا کرده. تنش همیشه سلامتمحبت)

و این هم نمایی از یک روز جمعه که بارون  زمستانی باریدن گرفته بود و ما به پارک رفتیم...

 

و اما روزهایی که مریض بودم و بخاطر مصرف دارو در حالت نشسته و جوراب به دست خوابم برد.غمگین

این روزها مامانم در یه اقدام غافل گیرانه موهای منو رو هم کوتاه کرد.البته اینبار هم قسمت نشد ما بریم آرایشگاه و دایی مهدی موهام رو کوتاه کرد. این بار برخلاف دفعات قبل که یا توی خواب موهام کوتاه شده بود یا با گریه. خیلی آقا و منطقی به حرف مامانم گوش کردم و موهام رو به دایی سپردم تا قشنگشون کنه. 

این هم مهرادی با موهای کوتاه که البته به خاطر فر بودن تفاوت زیادی حس نمیشه.
 
ممنون که همراه ما بودین. امیدوارم در کنار کانون گرم خانوادتون همیشه سلامت باشین.
بغل
خدایا تو رو به پنج تن آل عبا قسم ات میدم همه مریض ها رو بخصوص بچه های مریض رو توی این روزهای آخر سال شفا بده تا سال جدید رو همگی با شادی  و سلامتی شروع کنیم. آمین
 
 
نوشته شده در چهارشنبه 6 اسفند 1393ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط مامان مهری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

همون رمز قبلی


نوشته شده در پنجشنبه 18 دی 1393ساعت 1:03 بعد از ظهر توسط مامان مهری |

ســـــــــــــــلام به همگی دوستای مهربونمون 花だよ。花束 のデコメ絵文字، امیدوارم که زمستون خوبی رو شروع کرده باشین.محبت

چند وقتی بود که بخاطر تزئینات یلدایی زن عمو ملیکا و گل مژه چشم مهراد و نبودن همکارم خیلی درگیر بودم و نتونستم بهتون سر بزنم. قول میدم که جبران محبت هاتون رو بکنم و زودی بیام پیشتون. 

دلم میخواست ترتیب پست های وبلاگ رو حفظ کنم و پست مربوط به تعطیلات آخر ماه صفر و بعد  پست یلدایی مون رو آپ کنم ولی نمیدونم سیم رابط دوربین رو کجا گذاشتم ! سوال متفکر  در اولین فرصت با خبر پیدا شدن سیم رابط و عکس های جدید برمی گردم.خندونک

 

خوب بریم سر اولین قرار مردونه پدر و پسری و همچنین اولین تجربه استخر مهراد عسلی

Diving امروز دوشنبه هشتم دی ماهه و بابا مهرداد قراره بره استخر که بهش پیشنهاد دادم فندقی مون رو هم با خودش ببره . که صد البته بابایی هم استقبال کرد . ساعت 9 اومد دنبال مهراد و رفتن سانس اختصاصی استخر برج آسمان . از لحظه ای که رفتن دلم شور میزد نمیدونم چرا باوجود اینکه مطمئن بودم بابایی مراقب مهراده  ولی هی براش آیت الکرسی می خوندم. 

 گل عشق ما مهراد در اینروز ، 2 سال و 6 ماه و 18 روز سن دارد 

ساعت 11:30 برگشتن و مهراد در نهایت خستگی و خواب آلودگی به من میگه من آب بازی کرد محبت تازه تا ساعت 12:30 هم بیدار بود.خواب آلود

I Live To Swim

نوشته شده در چهارشنبه 17 دی 1393ساعت 12:42 قبل از ظهر توسط مامان مهری |
صفحه قبل 1 صفحه بعد